Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
If you even don't know it, just do it. I'll be capable to hear you.


P.S: Mein Lieblingsgenre ist tatsächlich das Drama, in dem die Hauptfigur einen Therapeuten wegen seiner psychischen Probleme aufsucht. Warum? Vielleicht, weil ich mich an mich selbst erinnere.
I find out sth recently about my red flugs' censorship: self-centered is call off.
A light exists in spring,
Not present on the year.
At any other period.
When March is scarcely here,

A color stands abroad,
On solitary hills,
That science cannot overtake,
But human naturefeels.

It waits upon the lawn;
It shows the furthest tree,
Upon the furthest slope we know;
It almost speaks to me.

Then, as horizons step,
Or noons report away,
Without the formula of sound,
It passes, and we stay:

A quality of loss,
Affecting our content,
As trade had suddenly encroached,
Upon a sacrament.

Emily Dickinson
گفت: «توی جودو، مسئله هل دادن و کشیدنه. وقتی به اندازه ی کافی قوی نیستی، از قدرت حریفت استفاده کن. البته، به نظرم مستقیم جنگیدن کار درستی نیست. کمک بخواه، از یکی که می تونه بهت کمک کنه کمک بگیر؛ یکی مثل من.»
اصطلاح «انعطاف‌پذیری مغز» برای اولین بار در سال ۱۸۹۰ توسط ویلیام جیمز در کتاب «اصول روان‌شناسی» استفاده شد. Neuroscientist ها تا قرن بیستم فکر می کردن تغییرات و رشد مغز فقط به دوره ی کودکی مربوطه، اما تحقیقات نشون داده که بسیاری از جنبه های مغز تا بزرگسالی هم قابل تغییره. Neuroplasticity یا Brain plasticity یعنی تغییر شبکه های عصبی مغز در حین رشد و سازماندهی مجدد. و زمانی اتفاق می افته که مغز با بازسازی مدار های عصبی، عملکرد جدیدی رو جایگزین عملکرد قدیمی تر می کنه. تغییر این مدار ها به واسطه ی عواملی مثل یادگیری یک مهارت جدید، تمرین، تجربه، سازگاری، فشار روانی و شرایط محیطی صورت می گیره. با هر تکرار یک فکر و یا یک احساس، یک راه عصبی تقویت می شه و با هر فکر جدید، یک راه تازه از بودن خلق می شه و اگر به تردد در مسیر های جدید ادامه بدی، مغز توانایی استفاده از مسیرهای گوناگون رو یاد می‌گیره و به همین صورت بهره گیری از راه های جدید اندیشیدن، احساس کردن و انجام دادن امور، به یک روال طبیعی ثانویه بدل می‌شه.
در میان عمیق ترین ساعات از شب دست و پا زنان و معلق چه چیز را می کاوم، نا آگاهم. این ساعات، عمیق ترین لحظاتِ خوابِ مردم شهر است و من روی سطوح آب نفس می کشم. چندی پیش برای لحظه ای، حس کردم مرده ام و دیگر نمی توانم با دنیای انسان ها ارتباطی برقرار کنم. فضا برایم تداعی گر تابوت سنگین و بی نفسی شد و در حالی که انگشتانم را در تاریکی می خزاندم در پی تکه ای، جسمی، اهرمی، برای برگرداندنم به شهر زنده ها، به این فکر می کردم که انسان بودن، چه دشوار است. شاید هم زنده ماندن. پوست انگشتانم به وصال قلمی، کاغذی، برگی، نرسید. گمان کردم اگر بی درنگ و فکر به زیر تکه سایه ای از تاریکی بخزم، دمی آرام گرفتن بی مشکل پیش رود، اما نرفت. تنها وخیم تر شد. وخامت و خونریزی زخم های انتزاعی را به عین در تار و پودی از سیاهی، نظاره گر بودم و در میان خونشان، غرقه. گاهی هم حس می کنم این روش تنها، الگویی است برای این ساعات از تاریکی. مغز و افکار در حال خونریزی ام میدانی از بلبشو راه می اندازند برای منصرف کردنم از هر آنچه باید صبح فردا کنم اما، نا موفق اند؛ البته امید دارم که چنین باشد. عضله ی پشت پای چپم گویی به یاد قطعه ای از موسیقی کلاسیک، با پریدن سعی در نواختن دارد. عقربه ها پر سر و صدا شده اند، آن ها از عمیق ترین ساعات شب، عبور کرده اند و باز هم، به محیط تاختشان باز گردانده شده اند.
۰۳:۳۴- ۰۳.۰۱.۱۹
03.01.20
پس از ترک کردنِ منظمِ در عین بی نظمی و آشفتگی ام، بی شک برخاسته ای و با قدم هایی بلند و مردد، خود را به باز مانده های مکتوبِ متعلق به انتخاب های ذهن من رسانده ای. در انتهای ردیف کوتاه پیش رویت، سال های وولف را می بینی که خسته و در انتظار بر روی سنگ سفید و خنکِ به ظاهر مستحکم کنارش لمیده است، و دو موجود دیگر کناری اش را. حدس می زنم ما بین دو باتن، یونگ، فروید و وولف، آخری چشمت را به طرز ملموسانه گرفته باشد. تکیه اش را خنثی می کنی و برگه هایش را ما بین انگشتانت می رقصانی و می رقصانی و می رقصانی، و به این می اندیشی، به چه ها اندیشیدم که تو نتوانستی از ما بین فضا و زمان و فاصله ای از جنس همین ها، آن ها را لمس کرده و بخوانی. یادآوری قدم های بلند و سنگین خروجی ام، ذهن شناگرت را تماماً همراه با خودشان به مرز سفیدیِ محض می کشاند، به لبه ی پرتگاه و... به ناگاه برگه های کتاب نسبتا قطور را بین دست هایت به هم می رسانی و به انتظاری جدید می نشانی شان. باز می گردی سر جای اولیه ات و باز هم انگشت هایت را حرکت می دهی بر روی صفحه ای از حروف و ارقام، اما این بار با ذهنی سفید و کند، و البته خسته، به طوری که تا پایان، دیگر حتی نگاهی هم به مکانی که چندی پیش به آن قدم گذاشتی نمی اندازی و تنها خود را مشغول به این فکر می کنی که چگونه و چه زمانی بروی و باز هم چند ساعت دیگر را باز گردی. کسی که متوجه اش نشده بود، مگر نه؟ که تو سال ها را، تنها در گوشه ای از ذهن خود به خاک سپرده ای، و شاید هم، به اندازه ی کافی رویش را نپوشانده ای.
چنانچه از بدنمان توقع ترحم داشته باشیم مشابه آن است که با هشت پایی حرف بزنیم که کلماتمان برایش مفهومی بیش از صدای امواج ندارد.

مارسل پروست
وقتی غمگین هستیم بهترین کار این است که در گرمای مطبوع تختخوابمان دراز بکشیم و در انجا، که تمام تلاش ها و درگیری ها پایان می یابد، بهتر است حتی سرمان را زیر پتو کنیم، و با تمام وجود خود را به دست امواج گریه بسپاریم، همچون شاخه هایی در باد پاییزی.

مارسل پروست
در واقعیت، هر خوانندهٔ (کتاب)، در حین خواندن، می تواند خوانندهٔ نفْس خودش باشد. اثر نویسنده فقط نوعی ابزار بینایی است که به خواننده داده می شود تا بتواند چیزی را که بدون این کتاب احتمالاً هرگز شخصاً نمی توانست تجربه کند، ببیند. و این شناختِ خواننده از خودش در آن چه کتاب می گوید، شاهدی است بر صداقت آن.

مارسل پروست