Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
بلافاصله پس از آن که خود را شیفته و غرق در روح غنی و بالغ لوسامه ی عزیز می یابم، بر می خیزم و به سوی دم کردن قهوه روانه می شوم، چون خوابم می آید. درست است که در فنجان سفید، سیاه تر از همیشه به نظر می رسد اما، با کج کردن فنجان رد پر رنگ قهوه ای دیده نمی شود. کم رنگ است و بی رمق و بی عجله برای محو شدن. بویش خواب آلودگی ام را نمی زداید، اما به سوی خواب هم هدایتم نمی کند، نوعی خلسه اطرافم را پر می کند. انگشت های سردم را که مقابل بخارش قرار می دهم، گرمای تیز و کوتاهی نصیبشان می شود اما در عوض، قهوه و فنجان زودتر از همیشه به سوی سردی می روند. اغلب با نگاره های باقی مانده در ته فنجان بازی می کنم و اغلب هم به شکل درختی با شاخه هایی لخت در می آیند. درختی که اطرافش را موج های بی نظم و پیوسته ای در بر گرفته اند. و بعد با کمی پیچ و تاب دادن فنجان به یک چهره بر می خورم. نیم رخ زنی است که آن درخت هم اکنون پیچ و خم مغزش را تشکیل می دهد و امواج هم به محفظه ای شیشه ای در اطراف سرش تبدیل شده اند تا شاید بتواند به سهولت تنفس کند. اگر گوشَت را جلوتر ببری، صدای امواج را خواهی شنید؟ من توانستم.
Life's like cycling. For keeping balance, you have to keeping on move.

Albert Einstein
بدن آزرده و ضعیفم کافئین را پس می زند. قبولش نمی کند. لرز می کند و هق می زند. کلمات، کلمات را در گوشت خود همچون تیغی فرو می برد، آماده ی پرتاب. و باز هم بنا را می گذارد بر لرزش. می تپد. از بند به بند وجود. از بنیه ترین نقطه. یخ می بندد و روی هم می سابد استخوان ها را، تا فرسوده شده و فرو ریزند. تیغ های آماده ی پرتاب، پرتاب نمی شوند، و به نظر هم می رسد که هیچ گاه نشوند، پس بیشتر گوشت را به مقصد استخوان می شکافند و فرو می روند، تا جایی که در دید رس نباشند، تا جایی که بگویی هیچ گاه وجود نداشته اند. شانه ها و کتف ها روی گسل اند، آماده ی فرو پاشی. اما چانه ام، نه. پیوسته مرتعش نیست، باید باشد اما نیست. تنها منقبض و ساکت است. نه برای گفتن چیزی به حرکت در می آید، نه برای آزاد کردن هق هقی خفه. علت تمام نبض ها قلبم است. شاید هم مغزم. با هم در ستیزند؟ این اولین باری ست که این طور نیست. سعی دارند به بلند شدن یکدیگر کمک کنند، سعی دارند سپر بلای کلمات شوند، پس به چشم ها التماس می کنند که، ببار. به گوش ها التماس می کنند که، نشنو. و خود را عایق بندی می کنند. فرو می روند در عمقی ترین گوشه ی وجودم، و می گریند. می گریند. می گریند.
فاضل نظـری
I keep a record of the wreckage of my life, I gotta recognize the weapon in my mind.
در ادبیات شطرنج و به زبان آلمانی Zugzwang وضعیتی است که در آن، تقدم در حرکت، زیان بار است. به عبارتی دیگر، در این موقعیت بهترین حرکتی که می توانی انجام دهی حرکت نکردن است اما، اهمیتی ندارد، چون نوبت توست و باید حرکت کنی.
If you even don't know it, just do it. I'll be capable to hear you.


P.S: Mein Lieblingsgenre ist tatsächlich das Drama, in dem die Hauptfigur einen Therapeuten wegen seiner psychischen Probleme aufsucht. Warum? Vielleicht, weil ich mich an mich selbst erinnere.
I find out sth recently about my red flugs' censorship: self-centered is call off.
A light exists in spring,
Not present on the year.
At any other period.
When March is scarcely here,

A color stands abroad,
On solitary hills,
That science cannot overtake,
But human naturefeels.

It waits upon the lawn;
It shows the furthest tree,
Upon the furthest slope we know;
It almost speaks to me.

Then, as horizons step,
Or noons report away,
Without the formula of sound,
It passes, and we stay:

A quality of loss,
Affecting our content,
As trade had suddenly encroached,
Upon a sacrament.

Emily Dickinson
گفت: «توی جودو، مسئله هل دادن و کشیدنه. وقتی به اندازه ی کافی قوی نیستی، از قدرت حریفت استفاده کن. البته، به نظرم مستقیم جنگیدن کار درستی نیست. کمک بخواه، از یکی که می تونه بهت کمک کنه کمک بگیر؛ یکی مثل من.»
اصطلاح «انعطاف‌پذیری مغز» برای اولین بار در سال ۱۸۹۰ توسط ویلیام جیمز در کتاب «اصول روان‌شناسی» استفاده شد. Neuroscientist ها تا قرن بیستم فکر می کردن تغییرات و رشد مغز فقط به دوره ی کودکی مربوطه، اما تحقیقات نشون داده که بسیاری از جنبه های مغز تا بزرگسالی هم قابل تغییره. Neuroplasticity یا Brain plasticity یعنی تغییر شبکه های عصبی مغز در حین رشد و سازماندهی مجدد. و زمانی اتفاق می افته که مغز با بازسازی مدار های عصبی، عملکرد جدیدی رو جایگزین عملکرد قدیمی تر می کنه. تغییر این مدار ها به واسطه ی عواملی مثل یادگیری یک مهارت جدید، تمرین، تجربه، سازگاری، فشار روانی و شرایط محیطی صورت می گیره. با هر تکرار یک فکر و یا یک احساس، یک راه عصبی تقویت می شه و با هر فکر جدید، یک راه تازه از بودن خلق می شه و اگر به تردد در مسیر های جدید ادامه بدی، مغز توانایی استفاده از مسیرهای گوناگون رو یاد می‌گیره و به همین صورت بهره گیری از راه های جدید اندیشیدن، احساس کردن و انجام دادن امور، به یک روال طبیعی ثانویه بدل می‌شه.
در میان عمیق ترین ساعات از شب دست و پا زنان و معلق چه چیز را می کاوم، نا آگاهم. این ساعات، عمیق ترین لحظاتِ خوابِ مردم شهر است و من روی سطوح آب نفس می کشم. چندی پیش برای لحظه ای، حس کردم مرده ام و دیگر نمی توانم با دنیای انسان ها ارتباطی برقرار کنم. فضا برایم تداعی گر تابوت سنگین و بی نفسی شد و در حالی که انگشتانم را در تاریکی می خزاندم در پی تکه ای، جسمی، اهرمی، برای برگرداندنم به شهر زنده ها، به این فکر می کردم که انسان بودن، چه دشوار است. شاید هم زنده ماندن. پوست انگشتانم به وصال قلمی، کاغذی، برگی، نرسید. گمان کردم اگر بی درنگ و فکر به زیر تکه سایه ای از تاریکی بخزم، دمی آرام گرفتن بی مشکل پیش رود، اما نرفت. تنها وخیم تر شد. وخامت و خونریزی زخم های انتزاعی را به عین در تار و پودی از سیاهی، نظاره گر بودم و در میان خونشان، غرقه. گاهی هم حس می کنم این روش تنها، الگویی است برای این ساعات از تاریکی. مغز و افکار در حال خونریزی ام میدانی از بلبشو راه می اندازند برای منصرف کردنم از هر آنچه باید صبح فردا کنم اما، نا موفق اند؛ البته امید دارم که چنین باشد. عضله ی پشت پای چپم گویی به یاد قطعه ای از موسیقی کلاسیک، با پریدن سعی در نواختن دارد. عقربه ها پر سر و صدا شده اند، آن ها از عمیق ترین ساعات شب، عبور کرده اند و باز هم، به محیط تاختشان باز گردانده شده اند.
۰۳:۳۴- ۰۳.۰۱.۱۹
03.01.20