Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
03.01.20
پس از ترک کردنِ منظمِ در عین بی نظمی و آشفتگی ام، بی شک برخاسته ای و با قدم هایی بلند و مردد، خود را به باز مانده های مکتوبِ متعلق به انتخاب های ذهن من رسانده ای. در انتهای ردیف کوتاه پیش رویت، سال های وولف را می بینی که خسته و در انتظار بر روی سنگ سفید و خنکِ به ظاهر مستحکم کنارش لمیده است، و دو موجود دیگر کناری اش را. حدس می زنم ما بین دو باتن، یونگ، فروید و وولف، آخری چشمت را به طرز ملموسانه گرفته باشد. تکیه اش را خنثی می کنی و برگه هایش را ما بین انگشتانت می رقصانی و می رقصانی و می رقصانی، و به این می اندیشی، به چه ها اندیشیدم که تو نتوانستی از ما بین فضا و زمان و فاصله ای از جنس همین ها، آن ها را لمس کرده و بخوانی. یادآوری قدم های بلند و سنگین خروجی ام، ذهن شناگرت را تماماً همراه با خودشان به مرز سفیدیِ محض می کشاند، به لبه ی پرتگاه و... به ناگاه برگه های کتاب نسبتا قطور را بین دست هایت به هم می رسانی و به انتظاری جدید می نشانی شان. باز می گردی سر جای اولیه ات و باز هم انگشت هایت را حرکت می دهی بر روی صفحه ای از حروف و ارقام، اما این بار با ذهنی سفید و کند، و البته خسته، به طوری که تا پایان، دیگر حتی نگاهی هم به مکانی که چندی پیش به آن قدم گذاشتی نمی اندازی و تنها خود را مشغول به این فکر می کنی که چگونه و چه زمانی بروی و باز هم چند ساعت دیگر را باز گردی. کسی که متوجه اش نشده بود، مگر نه؟ که تو سال ها را، تنها در گوشه ای از ذهن خود به خاک سپرده ای، و شاید هم، به اندازه ی کافی رویش را نپوشانده ای.
چنانچه از بدنمان توقع ترحم داشته باشیم مشابه آن است که با هشت پایی حرف بزنیم که کلماتمان برایش مفهومی بیش از صدای امواج ندارد.

مارسل پروست
وقتی غمگین هستیم بهترین کار این است که در گرمای مطبوع تختخوابمان دراز بکشیم و در انجا، که تمام تلاش ها و درگیری ها پایان می یابد، بهتر است حتی سرمان را زیر پتو کنیم، و با تمام وجود خود را به دست امواج گریه بسپاریم، همچون شاخه هایی در باد پاییزی.

مارسل پروست
در واقعیت، هر خوانندهٔ (کتاب)، در حین خواندن، می تواند خوانندهٔ نفْس خودش باشد. اثر نویسنده فقط نوعی ابزار بینایی است که به خواننده داده می شود تا بتواند چیزی را که بدون این کتاب احتمالاً هرگز شخصاً نمی توانست تجربه کند، ببیند. و این شناختِ خواننده از خودش در آن چه کتاب می گوید، شاهدی است بر صداقت آن.

مارسل پروست
در خواندن شاهکار جدید یک نابغه، از یافتن افکاری که از آنها منزجر بوده ایم، خوشی ها و اندوه هایی که نهفته بودیم، دنیای کاملی از احساسات که مایه ی تحقیر خود می دانستیم لذت می بریم و به ارزش آنها زمانی پی می بریم که ناگهان در کتاب کشف شان می کنیم.

مارسل پروست
فواید پدیده ی مارکی دو لو:

۱. احساس راحتی کردن در همه جا.
این واقعیت که ممکن است ما از تشخیص چهره ی آشنای مان در تصویر چهره ی نقاشی شده ای در چهار قرن پیش حیرت کنیم، می تواند گویای این باشد که وابستگی به هر چیزی جز باور نظری بر سرشت جهان شمول بشر، چقدر دشوار است.

۲. مداوای تنهایی.
پس از آن که معشوقی ما را ترک می کند و در کمال مهربانی و رأفت اعلام می کند که نیاز دارد زمانی را با خودش تنها باشد، چقدر آرام بخش است وقتی در رختخواب دراز کشیده این و شاهدیم راوی پروست چگونه افکارمان را برایمان روشن می کند، "زمانی که دو نفر از هم جدا می شوند آن که دیگر عاشق نیست، سخنان محبت آمیزی بر زبان می آورد." چقدر دلخوش کننده است که ببینیم شخصیتی داستانی [که شگفتا، وقتی می خوانیم می بینیم خودِ خودمان است.] همان رنجی را می کشد که ما می کشیدم و از آن مهم تر جان به در می برد.

۳. قدرت انگشت گذاشتن بر قابلیت ها.
ارزش یک رمان به تشریح عواطف و انسان‌هایی مشابه کسانی که در زندگی می‌شناسیم محدود نمی‌شود، بلکه به محدوده‌هایی گسترش می‌یابد که این قابلیت‌ها را به‌مراتب بهتر از آن‌که خودمان می‌توانستیم شرح می‌دهد. انگشت را بر مفاهیمی می گذارد که ما از آن خود می دانستیم، اما نمی توانستیم خودمان از عهده ی آن برآییم.

برگرفته از «پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند، آلن دو باتن.»
IT BEGUN. 03.01.22;
سه شنبه ی بدون سینما ۰۳.۰۱.۲۱.

حس می کنم در یکی از کتاب های موراکامی بیدار شده ام و سپس گم. اما همچنان در حال ادامه دادنم؛ شاید هم در دوتایشان، شاید هم بیشتر. گویی به راستی رفته ام و در همان موقعیت ها ایستاده ام و اتفاقات آشنایی را که از برم می گذرند، از نگاه می گذرانم. شاید هم آن ها هستند که مرا از نظر می گذرانند و انتخابم می کنند تا توی کتاب بمانم. قریب یک ماهِ پیش پهلوی «تامورا» نشانده شده بودم و قریباً هم اکنون نزدیک «ماری» ام. هر چند که مسیر اولی ادامه دار نشد و برای دومی هم ماندنی در یک صرف مکانی ام اما، آشناییت شرایط را سهل می کند. من برای آن ها معرفی شده ام و آن ها برای من. حسی از آن گوشه فریاد می زند که اگر موراکامی نمی خواندی چنین نمی شد. اما می شد، در آن صورت تنها همه چیز دشوار تر می نمود. متوجه می شوی؟ بدون موراکامی خواندن، همه چیز دشوار تر و کرخت تر و غریب تر می نمود. به قول پروست، گویی من اصلاً نه ماری را خوانده ام، نه تامورا را، و نه اوشیما را. من خود را خوانده ام، و اکنون آشنا هایی هم یافته ام، شاید، دوستانی؛ کسانی که روزی جایی، نزدیک جایی که من ایستاده ام، ایستاده بودند و این مسیر را می شناسند و از همه بالاتر، زنده ماندند.
دلتنگ چیزی ام که نمی دانم چیست. نمی دانمش. گویا تا به حال نداشتمش. اگر هم داشته ام، سخت گمش کرده ام، و هم اکنون فقدانش آزارم می دهد. به ناگاه از چرخه ی اخیر پرت شده ام وسط گودالی خاکی و خالی. منتظرم سِیلی را روی سرم بریزند و بگویند یا شنا کن، یا غرق شو؛
-Is that what you wanna be? A photographer?
+I think so, if I have talent for it.
-talent is not sth that other
people tell you that you have, and all you can do is keep working. If it feels right, through away the lefts.
+I suppose so.

Carol (2015)
It rains. Acute, extreme, dire, brutal and, unstructured... Just like you.
I EXIST.
نوشتن ندایی است که نمی‌توان از آن فرار کرد و کسانی که آن را دارند، باید بنویسند؛ زیرا تنها از این طریق می‌توانند بر سردرد و سوء هاضمه غلبه کنند.

گابریل گارسیا مارکز
Forgo, and go, and go.