Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
در واقعیت، هر خوانندهٔ (کتاب)، در حین خواندن، می تواند خوانندهٔ نفْس خودش باشد. اثر نویسنده فقط نوعی ابزار بینایی است که به خواننده داده می شود تا بتواند چیزی را که بدون این کتاب احتمالاً هرگز شخصاً نمی توانست تجربه کند، ببیند. و این شناختِ خواننده از خودش در آن چه کتاب می گوید، شاهدی است بر صداقت آن.

مارسل پروست
در خواندن شاهکار جدید یک نابغه، از یافتن افکاری که از آنها منزجر بوده ایم، خوشی ها و اندوه هایی که نهفته بودیم، دنیای کاملی از احساسات که مایه ی تحقیر خود می دانستیم لذت می بریم و به ارزش آنها زمانی پی می بریم که ناگهان در کتاب کشف شان می کنیم.

مارسل پروست
فواید پدیده ی مارکی دو لو:

۱. احساس راحتی کردن در همه جا.
این واقعیت که ممکن است ما از تشخیص چهره ی آشنای مان در تصویر چهره ی نقاشی شده ای در چهار قرن پیش حیرت کنیم، می تواند گویای این باشد که وابستگی به هر چیزی جز باور نظری بر سرشت جهان شمول بشر، چقدر دشوار است.

۲. مداوای تنهایی.
پس از آن که معشوقی ما را ترک می کند و در کمال مهربانی و رأفت اعلام می کند که نیاز دارد زمانی را با خودش تنها باشد، چقدر آرام بخش است وقتی در رختخواب دراز کشیده این و شاهدیم راوی پروست چگونه افکارمان را برایمان روشن می کند، "زمانی که دو نفر از هم جدا می شوند آن که دیگر عاشق نیست، سخنان محبت آمیزی بر زبان می آورد." چقدر دلخوش کننده است که ببینیم شخصیتی داستانی [که شگفتا، وقتی می خوانیم می بینیم خودِ خودمان است.] همان رنجی را می کشد که ما می کشیدم و از آن مهم تر جان به در می برد.

۳. قدرت انگشت گذاشتن بر قابلیت ها.
ارزش یک رمان به تشریح عواطف و انسان‌هایی مشابه کسانی که در زندگی می‌شناسیم محدود نمی‌شود، بلکه به محدوده‌هایی گسترش می‌یابد که این قابلیت‌ها را به‌مراتب بهتر از آن‌که خودمان می‌توانستیم شرح می‌دهد. انگشت را بر مفاهیمی می گذارد که ما از آن خود می دانستیم، اما نمی توانستیم خودمان از عهده ی آن برآییم.

برگرفته از «پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند، آلن دو باتن.»
IT BEGUN. 03.01.22;
سه شنبه ی بدون سینما ۰۳.۰۱.۲۱.

حس می کنم در یکی از کتاب های موراکامی بیدار شده ام و سپس گم. اما همچنان در حال ادامه دادنم؛ شاید هم در دوتایشان، شاید هم بیشتر. گویی به راستی رفته ام و در همان موقعیت ها ایستاده ام و اتفاقات آشنایی را که از برم می گذرند، از نگاه می گذرانم. شاید هم آن ها هستند که مرا از نظر می گذرانند و انتخابم می کنند تا توی کتاب بمانم. قریب یک ماهِ پیش پهلوی «تامورا» نشانده شده بودم و قریباً هم اکنون نزدیک «ماری» ام. هر چند که مسیر اولی ادامه دار نشد و برای دومی هم ماندنی در یک صرف مکانی ام اما، آشناییت شرایط را سهل می کند. من برای آن ها معرفی شده ام و آن ها برای من. حسی از آن گوشه فریاد می زند که اگر موراکامی نمی خواندی چنین نمی شد. اما می شد، در آن صورت تنها همه چیز دشوار تر می نمود. متوجه می شوی؟ بدون موراکامی خواندن، همه چیز دشوار تر و کرخت تر و غریب تر می نمود. به قول پروست، گویی من اصلاً نه ماری را خوانده ام، نه تامورا را، و نه اوشیما را. من خود را خوانده ام، و اکنون آشنا هایی هم یافته ام، شاید، دوستانی؛ کسانی که روزی جایی، نزدیک جایی که من ایستاده ام، ایستاده بودند و این مسیر را می شناسند و از همه بالاتر، زنده ماندند.
دلتنگ چیزی ام که نمی دانم چیست. نمی دانمش. گویا تا به حال نداشتمش. اگر هم داشته ام، سخت گمش کرده ام، و هم اکنون فقدانش آزارم می دهد. به ناگاه از چرخه ی اخیر پرت شده ام وسط گودالی خاکی و خالی. منتظرم سِیلی را روی سرم بریزند و بگویند یا شنا کن، یا غرق شو؛
-Is that what you wanna be? A photographer?
+I think so, if I have talent for it.
-talent is not sth that other
people tell you that you have, and all you can do is keep working. If it feels right, through away the lefts.
+I suppose so.

Carol (2015)
It rains. Acute, extreme, dire, brutal and, unstructured... Just like you.
I EXIST.
نوشتن ندایی است که نمی‌توان از آن فرار کرد و کسانی که آن را دارند، باید بنویسند؛ زیرا تنها از این طریق می‌توانند بر سردرد و سوء هاضمه غلبه کنند.

گابریل گارسیا مارکز
Forgo, and go, and go.
I don't have a trend to not have Stress while interview at the next couple of years, I incline to don't have to having interview anymore but now, it is what it is.
چشم هایم می سوزد و بی هیچ قطره ای ملتمسِ تاریکی و مردنند و در حال حاضر، خواب آخرین چیزی ست که باید به آن بپردازم. پاهایم دیگر توانی برای بردنم از این سوی شهر به آن سویش را ندارند، دیروز داشتند، نمی شود گفت ننر شده اند، امروز بی رمق اند، نمی خواستم سخن نیچه را در باب ارتباط مستقیم بین ابری شدن هوا و رکود رمق بپذیرم اما امروز در تمام طول مسیر تنها به میزان صحت آن فکر می کردم. دقیقه ای پیش، خانم "رو" در اتاق کناری،‌ تلفنی و با صدای نسبتا بلندی با یکی از اعضای خانواده اش بحث و اختلاط می کرد که ناگهان زبان گفتارش از فارسی به عربی تغییر کرد، همان طور که داشتم سعی می کردم بفهمم که آخر چطور عربی! مکالمه اش پایان یافت. می خواهم با صدای کشیده و از ته چاهی که به زور، کمی بالا بردمش تا به گوشش برسانم بپرسم، چطور عربی بلدی؟ اما ورای درستی یا هر چیز دیگری، صدایم که بلند نمی شود هیچ، دهانم هم تکان نمی خورد. تصور می کنم که اگر الان تماسی هم داشته باشم، باز هم با باز و بسته نمودن پلک هایم پاسخ خواهم داد.
همیشه باید یادم بماند که تمام تخم مرغ هایم را بر سقف یک واحد شهرداری نگذارم، پدرش آمرزیده شود که همیشه تخم مرغ های منِ خسته را از دم از روی سقفش می روبد. از این سیستم بی نظم و شش و هشتی، نفرت شل و وا رفته ای دارم. تاکسی ها هم که کرایه ی خون پدرِ آمرزیده شده ی واحد را می گیرند، منی که از ۴۰۲ به این طرف سوارشان نشده بودم از نرخ های جدیدشان نا آگاه بودم، باز هم خوب است که نیازی به معطل شدن در اواسط راه کنار یک عابربانک احتمالی، نشدیم.
هنوز هم هاله ی خواب را در اطرافم حس می کنم و به جای رفتن به کتابخانه می خواهم از همین‌جا تا انبار باروت نزدیکش کبریتی بزنم و بفرستمش به استراتسفر. اگر هم نروم از تماشای بیـبدن، جا خواهم ماند، اکنون که توجه می کنم این اولین سینمایی است که به تنهایی خواهم رفت، تنها مشکل این است که اگر از بی خوابی در آن تاریکی بی هوش شوم، احتمال این که خودم هم بیـبدن شوم موجود است.