Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
تو می تونی در کمال احترام و قدردانی پذیرای تجربیات و راهکار ها و افکار اشخاصی که منتخبت هستند باشی، اما باید بدونی در کنارش که نباید سعی کنی مسیرت رو با اون اشخاص مقایسه و یا یکی کنی. نسخه ی زندگی، شخصیت، اهداف، ارزش ها و افکار تو، چیزی نیست که بتونه از هر حیث با شخص دیگری برابری کنه. تو شنوا، بینا، پذیرا و با احساسات و نظرات شخصی خودت در قبال آنچه که دریافت می کنی هستی، اما قبلش، به نسخه ی اصلی خودت و مسیر خودت وفاداری. و این شیوه ی تفکر علاوه بر عامل فزاینده بودنی بر اعتماد به نفس در یافتن دلیل زندگی ات، عامل کاهنده ای بر احساساتی از قبیل قضاوت، حسادت، آسیب پذیری و بی ثباتی خواهد بود.
بهم می گه، حتی یک گربه هم وقتی که آسیبی می بینه و زخمی می شه، می ره یه گوشه انقدر جای زخمش رو لیس می زنه و مراقبشه تا خوب بشه. ولی تو با بی توجهی به این همه زخمی که داری می خوای فقط بدویی و فرار کنی و اصلا هم برات مهم نیست که کجا و کی قراره با این مداوا نشدن ها یه جایی از پا در بیای، مگه نه؟
Forwarded from Recherché
به هر قیمتی
با هر حس و حالی
به هر طریقی
حتی اگر شده یک قدم یک قدم…
باید رو به جلو حرکت کرد.
باید پیشرفت کرد.
باید…
باید…
باید…
احساسات میان و می‌رن. علم و اطلاعات و مهارتهایی که جمع می‌کنید تا آخر عمرتون در خدمت شما باقی خواهند موند و هیچکس نمیتونه ازتون بگیرتش.
I was ashamed of myself when I realised life was a costume party and l attended with my real face.
-Kafka
To go wrong in one's own way is better than to go right in someone else's.
-Dostoevsky
نیچه تقریباً فریاد زد، "امید؟ «امید آخرین چیز شیطانی است!» من در کتابم به نام «انسانی، بیش از حد انسانی» بیان کردم هنگامی که جعبه ی پاندورا باز شد و بدی هایی که زئوس در آن زندانی کرده بود فرار کردند و به دنیای بشر آمدند، هنوز هم یک بدی که هیچ کس نمی شناخت، آخرین شر با نام «امید» باقی مانده بود. از آن زمان به بعد، نوع بشر آن جعبه و امید که در آن باقی مانده بود را به اشتباه به عنوان صندوقچه ی خوش اقبالی نگه داشته است. ولی ما خواست زئوس را فراموش کرده ایم که انسان باید همچنان به خودش اجازه دهد که پریشان و دردمند باشد. امید، بدترین چیز شیطانی است زیرا موجب ادامه ی عذاب می شود."
"پس، نظر ضمنی شما این است که انسان باید در صورت خواست خودش زمان مرگش را کوتاه کند."
"این هم یکی از انتخاب های ممکن است، اما فقط در صورت وجود دانش کامل."

وقتی نیچه گریست، د.یالوم
خودم هم تا همین چند دقیقه ی پیش نمی دانستم تصویر توت سفیدی که روی زمین باران خورده افتاده از پشت شیشه های عینک خیسم، تصویر دور و دراز و گرمی ست از تو. توت های سفید، درخت ها و راهروی نه چندان طولانیِ این خیابان، دانه های پر و درشتِ باران و من و عینک خیسم، همه هستیم اما، تو اینجا نیستی. نگفتم هم کاش هیچ گاه نمی بودی، نگفتم. خوب ست که بودی، چون من هیچ‌گاه انگشت هایم را نمی کشیدم بالا تا برسد به توت سفید و بچینمش و بدهم به کسی که مورد علاقه ام ست، اما او نخوردتش، کنج مشتش نگهش دارد، و هیچ گاه نخورتش. می فهمی؟ من آزادی و بی پروایی تو را نداشتم، بی فکری و آسوده خاطریت را هم. من کوله پشتی و باران و عینکم را داشتم، و فقط هم به همین ها اهمیت می دادم و تو هم می دانستی، به خوبی. اما باز هم، تنها کاری که در آن لحظات دوست داشتی و به انجام شدنش اهمیت می دادی، سُر دادنِ توت های سفید بود، روی کف دست های بی توجهِ من.
باران، همچون کاتالیزور است. غم را تلخ تر و بی چاره تر می کند، خستگی و شادی را ادامه دار تر، سردرگمی را تیره و تار تر، و درد را عمیق تر.
گاه خودم هم می مانم در تضاد ملموس و در عین حال نامشخصی که در من رسوخ کرده. تضاد، تضاد، تضاد. در حین نفرت از ارتباطات و آدم ها، قوانین شان را فرا می گیرم و حتی آموزش شان هم می دهم و در نهایت به طرز عجیبی در تمامشان گند زده ام. در حین نفرت از سادگی های پیش پا افتاده، زمان را با دست کش می دهم و اطراف خود می پیچم و خود را غرق در خلأ همان تسهیلات می کنم. حس گم گشته ی همدلی و هم زبانی در مضحک ترین لحظات ممکم مرا می یابند و بی اهمیت به سلطه ی احتمالی شان، حالم را به هم می زنند. ضعف انسان بودن تا دم حلقم بالا می آید و چندی بعد، با غرور از توانایی دیگری فرو می رود. چندان آگاهیتی‌ در رابطه با فریبنده و فریب شونده در این ضابطه ندارم، جای خود را می دانم و در عین حال نمی دانم. خواسته هایم که دیگر لب گورند. چیست این قدرت و تعامل که میل و نفرت را گاها هم زمان از جانب من دارند؟ این تضاد و نادانی رسوخ کننده ی لعنتی، این خلأ بی فکری و سفید شدگی، از این هایی که تا ابد توان فراری ازشان نیست، آیا چه باید کرد؟
پیروزی های چشمگیری ندارم، ولی می توانم با شکست هایی که زنده از آن بیرون آمده ام، غافلگیرت کنم.

آنتوان چخوف
Who have I have?

Yourself.
جمعه ی عجیب و نامرتبی بود. برخی از اتفاقاتش قابل پیش بینی و برخی دیگر به شدت در تضاد با صفت پیشین؛ سرشار از اشتباه و راحتی و سختی و نرمی و خواب آلودگی.
ری مرا از پای سریال اخیرم جدا کرد و تا میان پارچه های با نمک و رنگارنگش کشاند، می خواست یک کله قندی در دو طرف پایین تنه ی لباس بهاره ی جدیدش اضافه کند و نظر من را هم پرسید و من فقط خندیدم و گفتم از فردای جمعه ها بیزارم. چیز خوبی از آب در آمد اما. نمکش بیشتر شد. بعد هم نشستیم و کمی به مهاجرت قاچاقی فامیل دور و ببعی که می خواستند از این پس درآمد لیری داشته باشند خندیدیم، هر چند بی جان و بی صدا. این روز ها جان زیادی احساس نمی کنم، اما گویی به این هم عادت کرده ام. مغزم را خسته کرده ام، یا شاید هم برعکس. همه چیز را با هم و هیچ چیز را اصلا نمی خواهم. چیزی نمانده بود کنار تلویزیون خوابم ببرد که آلوچه ها رسیدند، تهدید های معده ام را ناشنیده گرفتم و چند تایی خوردم و خود را به تابوت اصلی ام رساندم. غافل از این که تئاتر پشیمانی و سرگردانی برایم تدارک دیده است. خواب دیدم گیتارم را فروخته ام. به قیمت ناچیز و مضخرفی، و بعد از چند روز بازگشته ام و به دنبال خریدار برای بازگرفتنش خیابان ها را زیر و رو می کنم و پیدایش نمی کنم. در هنگام غروب بود که از سالن تئاتر با حجم زیادی از بغض و غریبگی به بیرون پرت شدم. چندی بعد به واسطه ی صدای گیتار پسر همسایه، روی صندلی سنگی حیاط نشسته بودم. هر از چند گاهی گربه شان می پرید روی پسرک نوازنده و خنده ها و سوت ها به آسمان می رفت. هر آهنگی که پسر می زد و می خواند زیبا بود اما، به جز یکی شان، باقی را تا به آن زمان نشنیده بودم و فکر کردم به اینکه چقدر روز به روز فاصله ام از موسیقی فارسی، ورای لیاقتش، بیشتر و بیشتر شده است. در این میان چشمم روی سفیدی و زردیِ یاس ها در میان انبوهی از رنگ سبز نشست. پس اردیبهشت بود موعد بیداری شان.
We have art in order not to die from the truth.
(The will to power, Nietzsche)
فروید درست می گفت؛ «باید» یک انبار از فکر های پیچیده در مغز وجود داشته باشد که فراتر از آگاهی انسان است اما همیشه هشیار و آماده است تا در هر زمان فرا خوانده شود و آن افکار به صحنه ی تفکر آگاه بیایند.
و فقط افکار هم در این انبار ناخودآگاه جا نگرفته اند، بلکه احساسات هم هستند.
همیشه مراقب اشتباه دوم باش،
اشتباه اول حق توست.

آنتوان چخوف
Tommy Shelby once said, "the reason I can't give up is the promise I've made to myself and to those who rely on me. I grew up watching my mother struggle every day to give me a better life, she did everything for me. So l promise mom I'll make you proud, whenever the going gets tough I think back to her sacrifices, her sleepless nights, her exhausting days, I remember her encouragement, her tired but sincere smiles. When I think of giving up, I remember everything she went through, so that I could have a chance and opportunity for her. I'll fight, I'll get up after every fall, I'll keep going, no matter what the obstacles, because I promised her that all her love and efforts would not have been in vain, I'll do everything I can to keep that promise to thank her for everything she's done for me. For you mom, I won't give up, thank you mom."
افکار، سایه های احساسات ما هستند؛
همیشه تاریک تر، خالی تر و ساده تر.

نیچه
درست همان طور که استخوان ها، گوشت، روده ها و رگ های خونی در پوست انسان پنهان شده اند که موجب تحمل پذیر شدن ظاهر او می شود، آشفتگی ها و احساسات شدید روح هم در غرور پیچیده شده اند؛ غرور، پوست روح است.

نیچه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
And the funny part's I was ashamed of myself for not remembering all of them.