Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
Lorn
آهسته برو، ماه من، آهسته برو.
آستا برو، سروِ روان، آستا برو.
Surviving...
به چوب تنه ی درخت چند صد ساله ی قطوری که بنگری، شاید در وهله ی نخست تنها خشونت و زبری پوسته هایش به چشم بیاید، اما به مرور خواهی دید که در لا به لای همین نگاره های عمرِ پوسته پوسته شده، زندگی هایی در حال جریان و عبور است. برگ کوچک سبزی که به تازگی از میان مسافت قابل توجه چوب سختی عبور کرده و توانایی تنفس یافته، تار های منعطف هفت رنگ عنکبوتی که خودش سال هاست زندگی در آن درخت را ترک گفته، حشرات ریز و درشتی که هر یک در مسیری که برای ادامه ی خود یافته اند در حرکت‌اند، و ترک ها و لایه های پوستی که به واسطه ی زمان، برای حفاظت از ساقه ی آسیب پذیر درخت به وجود آمده اند و در عین مهربان بودن با جریان های آرام و کوچک زندگی هایی که به آن ها پناه آورده اند، مقاوم و محافظت کننده اند در برابر نمایندگان خشونتِ علیه جریان حیات. آنان فرزندان زمان اند و تجربه، فرزندان سیر و سلوک رفتاریْ صبورانه.
هر چقدر بیشتر بری جلو و بگذره، بیشتر متوجه می شی که هیچ حسنی در رفتار انسان ها نسبت بهت وجود نداره.
حیفِ این همه سال، حیفِ عمرِ عزیز، که تلف شد درین خراب آباد...
جالبه که اگر قراره با شخصی راجع به موضوع به خصوص و مهمی صحبت رو در رو یا تلفنی داشته باشم، به لیست کردن موارد لازم مورد اشاره، نیاز دارم و از اون هم مهم تر نحوه ی به کار بردن کلمات انتخابی و لحن گفتاره که باید کاملا بهشون آگاه و مسلط باشم، انگار سعی دارم اون خمیر گِل رقیقی که برای در آوردن یک کوزه دستمه محکم نگه دارم و حواسم باشه از بین انگشت هام در نره و پیوستگی اش از بین نره و هر بار انگار که دفعه ی اوله و بین من و کوزه گری، فاصله ای به اندازه ی سال های نوری.
انسان نه تنها مسئول خودش است، بلکه مسئول اعمال دیگران نیز هست.

داستایفسکی
Normalize using words like:
Colleague, classmate, acquaintance, old schoolmate, neighbour, client.
Not everyone is your friend.
تو می تونی در کمال احترام و قدردانی پذیرای تجربیات و راهکار ها و افکار اشخاصی که منتخبت هستند باشی، اما باید بدونی در کنارش که نباید سعی کنی مسیرت رو با اون اشخاص مقایسه و یا یکی کنی. نسخه ی زندگی، شخصیت، اهداف، ارزش ها و افکار تو، چیزی نیست که بتونه از هر حیث با شخص دیگری برابری کنه. تو شنوا، بینا، پذیرا و با احساسات و نظرات شخصی خودت در قبال آنچه که دریافت می کنی هستی، اما قبلش، به نسخه ی اصلی خودت و مسیر خودت وفاداری. و این شیوه ی تفکر علاوه بر عامل فزاینده بودنی بر اعتماد به نفس در یافتن دلیل زندگی ات، عامل کاهنده ای بر احساساتی از قبیل قضاوت، حسادت، آسیب پذیری و بی ثباتی خواهد بود.
بهم می گه، حتی یک گربه هم وقتی که آسیبی می بینه و زخمی می شه، می ره یه گوشه انقدر جای زخمش رو لیس می زنه و مراقبشه تا خوب بشه. ولی تو با بی توجهی به این همه زخمی که داری می خوای فقط بدویی و فرار کنی و اصلا هم برات مهم نیست که کجا و کی قراره با این مداوا نشدن ها یه جایی از پا در بیای، مگه نه؟
Forwarded from Recherché
به هر قیمتی
با هر حس و حالی
به هر طریقی
حتی اگر شده یک قدم یک قدم…
باید رو به جلو حرکت کرد.
باید پیشرفت کرد.
باید…
باید…
باید…
احساسات میان و می‌رن. علم و اطلاعات و مهارتهایی که جمع می‌کنید تا آخر عمرتون در خدمت شما باقی خواهند موند و هیچکس نمیتونه ازتون بگیرتش.
I was ashamed of myself when I realised life was a costume party and l attended with my real face.
-Kafka
To go wrong in one's own way is better than to go right in someone else's.
-Dostoevsky
نیچه تقریباً فریاد زد، "امید؟ «امید آخرین چیز شیطانی است!» من در کتابم به نام «انسانی، بیش از حد انسانی» بیان کردم هنگامی که جعبه ی پاندورا باز شد و بدی هایی که زئوس در آن زندانی کرده بود فرار کردند و به دنیای بشر آمدند، هنوز هم یک بدی که هیچ کس نمی شناخت، آخرین شر با نام «امید» باقی مانده بود. از آن زمان به بعد، نوع بشر آن جعبه و امید که در آن باقی مانده بود را به اشتباه به عنوان صندوقچه ی خوش اقبالی نگه داشته است. ولی ما خواست زئوس را فراموش کرده ایم که انسان باید همچنان به خودش اجازه دهد که پریشان و دردمند باشد. امید، بدترین چیز شیطانی است زیرا موجب ادامه ی عذاب می شود."
"پس، نظر ضمنی شما این است که انسان باید در صورت خواست خودش زمان مرگش را کوتاه کند."
"این هم یکی از انتخاب های ممکن است، اما فقط در صورت وجود دانش کامل."

وقتی نیچه گریست، د.یالوم
خودم هم تا همین چند دقیقه ی پیش نمی دانستم تصویر توت سفیدی که روی زمین باران خورده افتاده از پشت شیشه های عینک خیسم، تصویر دور و دراز و گرمی ست از تو. توت های سفید، درخت ها و راهروی نه چندان طولانیِ این خیابان، دانه های پر و درشتِ باران و من و عینک خیسم، همه هستیم اما، تو اینجا نیستی. نگفتم هم کاش هیچ گاه نمی بودی، نگفتم. خوب ست که بودی، چون من هیچ‌گاه انگشت هایم را نمی کشیدم بالا تا برسد به توت سفید و بچینمش و بدهم به کسی که مورد علاقه ام ست، اما او نخوردتش، کنج مشتش نگهش دارد، و هیچ گاه نخورتش. می فهمی؟ من آزادی و بی پروایی تو را نداشتم، بی فکری و آسوده خاطریت را هم. من کوله پشتی و باران و عینکم را داشتم، و فقط هم به همین ها اهمیت می دادم و تو هم می دانستی، به خوبی. اما باز هم، تنها کاری که در آن لحظات دوست داشتی و به انجام شدنش اهمیت می دادی، سُر دادنِ توت های سفید بود، روی کف دست های بی توجهِ من.
باران، همچون کاتالیزور است. غم را تلخ تر و بی چاره تر می کند، خستگی و شادی را ادامه دار تر، سردرگمی را تیره و تار تر، و درد را عمیق تر.
گاه خودم هم می مانم در تضاد ملموس و در عین حال نامشخصی که در من رسوخ کرده. تضاد، تضاد، تضاد. در حین نفرت از ارتباطات و آدم ها، قوانین شان را فرا می گیرم و حتی آموزش شان هم می دهم و در نهایت به طرز عجیبی در تمامشان گند زده ام. در حین نفرت از سادگی های پیش پا افتاده، زمان را با دست کش می دهم و اطراف خود می پیچم و خود را غرق در خلأ همان تسهیلات می کنم. حس گم گشته ی همدلی و هم زبانی در مضحک ترین لحظات ممکم مرا می یابند و بی اهمیت به سلطه ی احتمالی شان، حالم را به هم می زنند. ضعف انسان بودن تا دم حلقم بالا می آید و چندی بعد، با غرور از توانایی دیگری فرو می رود. چندان آگاهیتی‌ در رابطه با فریبنده و فریب شونده در این ضابطه ندارم، جای خود را می دانم و در عین حال نمی دانم. خواسته هایم که دیگر لب گورند. چیست این قدرت و تعامل که میل و نفرت را گاها هم زمان از جانب من دارند؟ این تضاد و نادانی رسوخ کننده ی لعنتی، این خلأ بی فکری و سفید شدگی، از این هایی که تا ابد توان فراری ازشان نیست، آیا چه باید کرد؟