Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
نیچه ادامه داد: "شما کتاب های مرا دیده اید. متوجه هستید که موفقیت نوشته های من به خاطر باهوش یا دانشمند بودن من نیست. نه، بلکه به خاطر جرأت و ارادهٔ جدا کردن خودم از فضای راحت گله و رو به رو شدن با تمایلات قوی و شیطانی است. جستجو و دانش با ناباوری آغاز می شود. با این حال، ناباوری به طور ذاتی با استرس همراه است! فقط انسان های قوی می توانند آن را تحمل کنند. می دانید پرسش واقعی برای یک دانشمند چیست؟" مکث نکرد تا پاسخی دریافت کند. "پرسش واقعی این است: من تحمل چه مقدار حقیقت را دارم؟ این هم کار آن دسته از بیماران شما که بخواهند استرس را در خود از بین ببرند و یک زندگی آرام داشته باشند نیست."

وقتی نیچه گریست، اروین دی یالوم
"چشیدن طعم مرگ در دهان خودم به من یک دیدگاه و جسارت داد. این جسارت برای این که «خودم باشم.» از همه چیز مهم تره. آیا من یک پروفسور هستم؟ یک زبان شناس؟ یک فیلسوف؟ کی اهمیت می ده؟"

نیچه
به اجرای نمایش بچسبید، روزنامه را چنان بخوانید که گویی قله ی رمانی تراژیک یا کمیک است و اگر ضروری بود سی صفحه را صرف نوشتن چگونگی خواب رفتن خود کنید. و چنانچه وقت نبود، دست کم از نحوه ی برداشت افرادی خودداری کنید که پروست آن را «رضایت فردی مردان مشغله دار-حال هر چقدر مشغله ی احمقانه ای باشد-در وقت نداشتن برای انجام کاری که انجام می دهند.» تعریف کرد.

پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند، آلن دو باتن
واقعیت این است که مجبور نیستی همه ی سر نخ ها را از زخم ها و تجربه های شخصی ات بکشی بیرون. سر نخ ها شامل ادراکِ احساسات، افکار، تجربیات و مکان هایی ست که -ممکن است مسهل ادامه دادنت باشند- حتی متعلق به تو نیستند، اما تو توانایی تجربه کردنشان به واسطه ی کتب، ارتباطات، فیلم ها و هر نوع منبع دیگری در اطرافت را داری. حتی اگر هیچ وقت به کارت نیایند و سود خالصی از آن ها چکه نکند، حتی اگر نتوانی تمامشان را تا به ابد به یاد آوری، اما در اغلب مواقع دید ضروری و ارزشمندی را از تو به خودت خواهند داد.
ای کاش فقط می توانستم جنسیت و زمان را تغییر دهم. تبدیل به زن جوان زیبایی بشوم تا تو را، با تمام وجود در آغوش بگیرم.

نامه ی مارسل پروست به آلبر نامیاس، ۱۹۱۱
عظمت هنر واقعی، بازیافتن و بازگرفتن و شناساندن واقعیتی است که دور از آن زندگی می‌کنیم. واقعیتی که چیزی نیست جُز زندگی‌مان، زندگی واقعی، زندگی سرانجام کشف و روشن شده، در نتیجه تنها زندگی به راستی زیسته، ادبیات است.

مارسل پروست
برای بدن فقط شادکامی خوب است، اما نیروهای ذهن را اندوه پرورش می‌دهد.

مارسل پروست
در حقیقت، به قول پروست، ما تا مشکلی نداشته باشیم عملاً چیزی نمی آموزیم، نه تا وقتی که درد بکشیم و نه زمانی که چیزی را که پیش بینی کرده بودیم غلط از آب در آید:
ضعف و سستی به تنهایی وادارمان می کند که بیاموزیم، و ما را قادر می کند روندی را که تا کنون چیزی درباره اش نمی دانستیم مورد تحلیل قرار بدهیم. آدمی که هر شب به محض رفتن به رختخواب خوابش می برد، و تا لحظه ای که بیدار می شود و بر می خیزد از دار و دنیا بی خبر است، بی تردید از مشاهده ی جزئیاتی در مورد خوابیدن، و نه لزوماً اکتشافات بزرگ عاجز است. او به ندرت متوجه می شود که خواب است. اندکی بی خوابی این ارزش را دارد که ما را وادارد خوابیدن را تحسین کنیم، و شعاع نوری بر این تاریکی بتاباند. حافظه ای بی نقص ابزار کارآمدی برای مطالعه ی پدیده ی حافظه نیست.

پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند، آلن دو باتن
عشق به زنی که به او نیازمندیم اما در عین حال رنج مان می دهد و احساسات گوناگونی را در ما متجلی می کند بسیار عمیق تر و حیاتی تر از مرد نابغه ای است که توجه مان را جلب کرده.

مارسل پروست
اندوه ها، زمانی که به اندیشه و نظر بدل شوند، مقداری از قدرتِ مجروح کردن قلب ما را از دست می دهند.

مارسل پروست
گاهی میل و قدرت نوشتن تا حد انفجار به بیخ گلویم می رسد، از آن ها که خیال می کنم تا ابد و دهر بی آنکه نفس بکشم خواهم نوشت و در پایان هم همان طور که قلم در دستم خشکیده جان خواهم داد. اما پس از تنها چند ثانیه تأخیر، حافظه و ذهن سفید شده ام می مانند و قلم خشکیده ای که هیچ ننگاشت. هیچ! حافظه ام تأخیر را تحمل نمی کند، رنج می کشد و رنج می دهد. به یادش نمی آورم، شاید هم نمی خواهم که بیاورم، شبیه به زمانی که گویی پاهایت فرو رفته اند به اعماق زمین و کف پاهایت در تماس با مواد مذابند و ران هایت گره خورده اند به ریشه های افشان درخت های بید، اما در حقیقت با جسمی سنگین و نامفهوم، همچون تکه ای سنگ، افتاده ای بر سطح زمینی گرد و گرداگرد خود بی آنکه بخواهی می چرخی بی آن که ثانیه ای نفست به طور رسمی و قابل قبولی متوقف شود، نه حداقل حالا.
If it costs you your peace, it's too expensive.
انزوا عیبی دارد که مانند معایب دیگر آن، به آسانی قابل درک نیست و آن این است؛ همان طور که اگر آدمی به طور مستمر در خانه بماند، جسمش در برابر تأثیرات بیرون چنان حساس می شود که هر نسیم خنک او را بیمار می کند، خلق آدمی هم در انزوا و تنهایی ممتد چنان حساس می شود که بی اهمیت ترین حوادث، حرف ها و یا حتی حالت چهره ی دیگران او را نگران، رنجیده خاطر یا مجروح می کند، در حالی که کسانی که مدام در آشوب و اغتشاش زندگی می کنند، هیچ متوجه این ها نمی شوند.

در باب حکمت زندگی، شوپنهاور
آسمان، در سیاه ترین و طوفانی ترین حالت ممکنش است. مرا کنار دستت می نشانی و دست های به طرز غریبی بی حس ات را روی فرمان قرار می دهی. جاده شکل اوایلِ اتوبان را به خود می گیرد. چیزی مدام در دلم می جوشد و مویه می کند. حالا دست راستت با اکراه از مچ روی فرمان نشسته و دست دیگرت نمی دانم کجاست، چون محض رضای جهنم ذره ای تمرکز ندارم. با زمزمه ات از به جنون رسیدنت مطمئن می شوم، دیگه تمومه، یک بار برای همیشه تمومه. نه، به جنون نرسیده ای، خود جنون شده ای. پایت را با قدرت هر چه تمام تر بر صفحه ی گاز می فشاری و دست هایت را با سستی هر چه تمام تر روی بوم رو به رویت می چرخانی، گویی می خواهی اثری را خلق کنی. در سینه ام نفسی نیست تا در قالب فریاد بیرون دهم. با دست چپ سعی در کنترل حلقه ی فرمان در میان دست های تو را دارم. شب را می شکافی و زمزمه ات را اکنون غریو کشان جار می زنی. از تو خواهش می کنم تمامش کنی، سرعتت را بیاوری پایین و اشکالی ندارد اگر آینه ی بغل سمت من در کسری از ثانیه کنده شده. می خندی و با رضایت دست هایت را از روی فرمان جدا می کنی و می گویی، تو نگهش دار. صورتم از اشک و درد و بی نفسی جمع شده است... . با تکان هایت گویی روح، نصفه و نیمه به تن آتش گرفته ام باز می گردد. لعنت که همان آسمان سیاه اکنون هم پیش رویم است، کاش به جای سوال چایی می خوری؟ ات دست بجنبانی و چشم بند لعنتی ام را برداری، چون دست های خودم را به هیچ وجه حس نمی کنم و قدرت تکلم ندارم، از تنم بخار داغی بر می خیزد که بلافاصله در حد فاصل پیراهنم به عرق سردی تبدیل می شود و بر تنم می نشیند... .چایی کم رنگ و کیکی می خوریم، تو می روی، من هم چندی بعد زیر آسمان بارانی بر کف سرامیک های خیس از آب افتاده ام. سرعت دانه های درشت باران شدت می گیرد و تن من، بیش از پیش گر، شاید هنوز هم درگیر فراموش کردن است.
Kataware Doki
RADWIMPS
برای صبح ابری و غم آلود.
(تجسس کنید در غم هایتان.)