در حقیقت، به قول پروست، ما تا مشکلی نداشته باشیم عملاً چیزی نمی آموزیم، نه تا وقتی که درد بکشیم و نه زمانی که چیزی را که پیش بینی کرده بودیم غلط از آب در آید:
ضعف و سستی به تنهایی وادارمان می کند که بیاموزیم، و ما را قادر می کند روندی را که تا کنون چیزی درباره اش نمی دانستیم مورد تحلیل قرار بدهیم. آدمی که هر شب به محض رفتن به رختخواب خوابش می برد، و تا لحظه ای که بیدار می شود و بر می خیزد از دار و دنیا بی خبر است، بی تردید از مشاهده ی جزئیاتی در مورد خوابیدن، و نه لزوماً اکتشافات بزرگ عاجز است. او به ندرت متوجه می شود که خواب است. اندکی بی خوابی این ارزش را دارد که ما را وادارد خوابیدن را تحسین کنیم، و شعاع نوری بر این تاریکی بتاباند. حافظه ای بی نقص ابزار کارآمدی برای مطالعه ی پدیده ی حافظه نیست.
پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند، آلن دو باتن
ضعف و سستی به تنهایی وادارمان می کند که بیاموزیم، و ما را قادر می کند روندی را که تا کنون چیزی درباره اش نمی دانستیم مورد تحلیل قرار بدهیم. آدمی که هر شب به محض رفتن به رختخواب خوابش می برد، و تا لحظه ای که بیدار می شود و بر می خیزد از دار و دنیا بی خبر است، بی تردید از مشاهده ی جزئیاتی در مورد خوابیدن، و نه لزوماً اکتشافات بزرگ عاجز است. او به ندرت متوجه می شود که خواب است. اندکی بی خوابی این ارزش را دارد که ما را وادارد خوابیدن را تحسین کنیم، و شعاع نوری بر این تاریکی بتاباند. حافظه ای بی نقص ابزار کارآمدی برای مطالعه ی پدیده ی حافظه نیست.
پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند، آلن دو باتن
عشق به زنی که به او نیازمندیم اما در عین حال رنج مان می دهد و احساسات گوناگونی را در ما متجلی می کند بسیار عمیق تر و حیاتی تر از مرد نابغه ای است که توجه مان را جلب کرده.
مارسل پروست
مارسل پروست
اندوه ها، زمانی که به اندیشه و نظر بدل شوند، مقداری از قدرتِ مجروح کردن قلب ما را از دست می دهند.
مارسل پروست
مارسل پروست
گاهی میل و قدرت نوشتن تا حد انفجار به بیخ گلویم می رسد، از آن ها که خیال می کنم تا ابد و دهر بی آنکه نفس بکشم خواهم نوشت و در پایان هم همان طور که قلم در دستم خشکیده جان خواهم داد. اما پس از تنها چند ثانیه تأخیر، حافظه و ذهن سفید شده ام می مانند و قلم خشکیده ای که هیچ ننگاشت. هیچ! حافظه ام تأخیر را تحمل نمی کند، رنج می کشد و رنج می دهد. به یادش نمی آورم، شاید هم نمی خواهم که بیاورم، شبیه به زمانی که گویی پاهایت فرو رفته اند به اعماق زمین و کف پاهایت در تماس با مواد مذابند و ران هایت گره خورده اند به ریشه های افشان درخت های بید، اما در حقیقت با جسمی سنگین و نامفهوم، همچون تکه ای سنگ، افتاده ای بر سطح زمینی گرد و گرداگرد خود بی آنکه بخواهی می چرخی بی آن که ثانیه ای نفست به طور رسمی و قابل قبولی متوقف شود، نه حداقل حالا.
انزوا عیبی دارد که مانند معایب دیگر آن، به آسانی قابل درک نیست و آن این است؛ همان طور که اگر آدمی به طور مستمر در خانه بماند، جسمش در برابر تأثیرات بیرون چنان حساس می شود که هر نسیم خنک او را بیمار می کند، خلق آدمی هم در انزوا و تنهایی ممتد چنان حساس می شود که بی اهمیت ترین حوادث، حرف ها و یا حتی حالت چهره ی دیگران او را نگران، رنجیده خاطر یا مجروح می کند، در حالی که کسانی که مدام در آشوب و اغتشاش زندگی می کنند، هیچ متوجه این ها نمی شوند.
در باب حکمت زندگی، شوپنهاور
در باب حکمت زندگی، شوپنهاور
آسمان، در سیاه ترین و طوفانی ترین حالت ممکنش است. مرا کنار دستت می نشانی و دست های به طرز غریبی بی حس ات را روی فرمان قرار می دهی. جاده شکل اوایلِ اتوبان را به خود می گیرد. چیزی مدام در دلم می جوشد و مویه می کند. حالا دست راستت با اکراه از مچ روی فرمان نشسته و دست دیگرت نمی دانم کجاست، چون محض رضای جهنم ذره ای تمرکز ندارم. با زمزمه ات از به جنون رسیدنت مطمئن می شوم، دیگه تمومه، یک بار برای همیشه تمومه. نه، به جنون نرسیده ای، خود جنون شده ای. پایت را با قدرت هر چه تمام تر بر صفحه ی گاز می فشاری و دست هایت را با سستی هر چه تمام تر روی بوم رو به رویت می چرخانی، گویی می خواهی اثری را خلق کنی. در سینه ام نفسی نیست تا در قالب فریاد بیرون دهم. با دست چپ سعی در کنترل حلقه ی فرمان در میان دست های تو را دارم. شب را می شکافی و زمزمه ات را اکنون غریو کشان جار می زنی. از تو خواهش می کنم تمامش کنی، سرعتت را بیاوری پایین و اشکالی ندارد اگر آینه ی بغل سمت من در کسری از ثانیه کنده شده. می خندی و با رضایت دست هایت را از روی فرمان جدا می کنی و می گویی، تو نگهش دار. صورتم از اشک و درد و بی نفسی جمع شده است... . با تکان هایت گویی روح، نصفه و نیمه به تن آتش گرفته ام باز می گردد. لعنت که همان آسمان سیاه اکنون هم پیش رویم است، کاش به جای سوال چایی می خوری؟ ات دست بجنبانی و چشم بند لعنتی ام را برداری، چون دست های خودم را به هیچ وجه حس نمی کنم و قدرت تکلم ندارم، از تنم بخار داغی بر می خیزد که بلافاصله در حد فاصل پیراهنم به عرق سردی تبدیل می شود و بر تنم می نشیند... .چایی کم رنگ و کیکی می خوریم، تو می روی، من هم چندی بعد زیر آسمان بارانی بر کف سرامیک های خیس از آب افتاده ام. سرعت دانه های درشت باران شدت می گیرد و تن من، بیش از پیش گر، شاید هنوز هم درگیر فراموش کردن است.
خود را در موقعیت فشار شدیدی از لحاظ روانی قرار داده ام. گویی روانم را در معرض تراشیده شدن گذاشته ام تا بلکه به یک شکل نزدیکی به آن چه که باید باشد در آید، اما دارد تراشیده می شود. دارد تکه تکه می شود. دارد به لطف شکل گیری ما بین طرحواره هایی که در تمام این مدت متحمل شده است خون ریزی می کند. اما تمام این ها چه اهمیتی دارد اگر به یک کینتسوگی مؤثر بدل نشود؟ چه اهمیتی دارد اگر سپری کردن این مسیر را تاب نیاورد و بی ادامه بماند؟ بی ادامه و بی صدا و مرده؟ اهمیتی هم دارد؟ صادق باش. نه حتی برای خودت.
حدس هم می زنم که بخش عمده ای از رویه ی جامعه ستیزم در حین تحصیل ایجاد شده باشد. در مکان و زمانی که زمان نسبتاً طولانی ای به همراه شدت بسیار ناچیزی از انرژی را لازم داری برای شناسایی شدن به کس و نا کسی که به طور ناخودآگاه اشباعت می کند. حتی برای آن موقعیت هم رویه ی دلپسند و بشر دوستانه ای نبود. اما برای اخلاقیات من بستر خوبی بود جهت مؤثر واقع شدن. هیچ تلاشی در راستای نشان دادن خود انجام ندادن و در عوض عملکرد بی نقصت به جای تو حرف زدن؛ به شدت بد عادتم کرده است. نهایتاً در میانه ی ترم از شدت بی ارائگی ام مرا می شناختند، تمجدید می کردند، و حتی آن جا هم عکس العمل خاصی را نشان نمی دادم، نه اینکه نخواهم، نداشتم. تا زمانی هم که دست همه لای در نمانده از جایم جُم نمی خوردم، از تکبر نمی آمد، از سختیِ در معرض تیر رس بودن می آمد، از طرفی هم به لطف کمال گرایی بی حد و حصرم شکی نبود به کامل بودنم. اما اکنون، من مانده ام و آن انرژی کم، زمانی به شدت کوتاه تر و حیطه ای کاملاً متفاوت و توانایی هایی که دیگر به جای من چیزی نمی گویند.
The one and only role that I never want to have it, was poor Cinderella and now I exactly feel to be cought in it with some couple of damn foster mothers.
غرور، شور و شوق، روحیهٔ تقلید، هوشمندیِ انتزاعی، و عادت های مان، همگی همواره فعال بوده اند، و این وظیفهی هنر است که این فعالیت را خنثی کند، و ما را وادار کند در جهتی عقب گرد کنیم که طی آن به عمقی رسیده بودیم که آنچه واقعاً وجود داشته در نهان مان ناشناخته باقی مانده است.
مارسل پروست
مارسل پروست
eventually you will arrive somewhere because of your excessive thirst and ambition, he said.