آسمان، در سیاه ترین و طوفانی ترین حالت ممکنش است. مرا کنار دستت می نشانی و دست های به طرز غریبی بی حس ات را روی فرمان قرار می دهی. جاده شکل اوایلِ اتوبان را به خود می گیرد. چیزی مدام در دلم می جوشد و مویه می کند. حالا دست راستت با اکراه از مچ روی فرمان نشسته و دست دیگرت نمی دانم کجاست، چون محض رضای جهنم ذره ای تمرکز ندارم. با زمزمه ات از به جنون رسیدنت مطمئن می شوم، دیگه تمومه، یک بار برای همیشه تمومه. نه، به جنون نرسیده ای، خود جنون شده ای. پایت را با قدرت هر چه تمام تر بر صفحه ی گاز می فشاری و دست هایت را با سستی هر چه تمام تر روی بوم رو به رویت می چرخانی، گویی می خواهی اثری را خلق کنی. در سینه ام نفسی نیست تا در قالب فریاد بیرون دهم. با دست چپ سعی در کنترل حلقه ی فرمان در میان دست های تو را دارم. شب را می شکافی و زمزمه ات را اکنون غریو کشان جار می زنی. از تو خواهش می کنم تمامش کنی، سرعتت را بیاوری پایین و اشکالی ندارد اگر آینه ی بغل سمت من در کسری از ثانیه کنده شده. می خندی و با رضایت دست هایت را از روی فرمان جدا می کنی و می گویی، تو نگهش دار. صورتم از اشک و درد و بی نفسی جمع شده است... . با تکان هایت گویی روح، نصفه و نیمه به تن آتش گرفته ام باز می گردد. لعنت که همان آسمان سیاه اکنون هم پیش رویم است، کاش به جای سوال چایی می خوری؟ ات دست بجنبانی و چشم بند لعنتی ام را برداری، چون دست های خودم را به هیچ وجه حس نمی کنم و قدرت تکلم ندارم، از تنم بخار داغی بر می خیزد که بلافاصله در حد فاصل پیراهنم به عرق سردی تبدیل می شود و بر تنم می نشیند... .چایی کم رنگ و کیکی می خوریم، تو می روی، من هم چندی بعد زیر آسمان بارانی بر کف سرامیک های خیس از آب افتاده ام. سرعت دانه های درشت باران شدت می گیرد و تن من، بیش از پیش گر، شاید هنوز هم درگیر فراموش کردن است.
خود را در موقعیت فشار شدیدی از لحاظ روانی قرار داده ام. گویی روانم را در معرض تراشیده شدن گذاشته ام تا بلکه به یک شکل نزدیکی به آن چه که باید باشد در آید، اما دارد تراشیده می شود. دارد تکه تکه می شود. دارد به لطف شکل گیری ما بین طرحواره هایی که در تمام این مدت متحمل شده است خون ریزی می کند. اما تمام این ها چه اهمیتی دارد اگر به یک کینتسوگی مؤثر بدل نشود؟ چه اهمیتی دارد اگر سپری کردن این مسیر را تاب نیاورد و بی ادامه بماند؟ بی ادامه و بی صدا و مرده؟ اهمیتی هم دارد؟ صادق باش. نه حتی برای خودت.
حدس هم می زنم که بخش عمده ای از رویه ی جامعه ستیزم در حین تحصیل ایجاد شده باشد. در مکان و زمانی که زمان نسبتاً طولانی ای به همراه شدت بسیار ناچیزی از انرژی را لازم داری برای شناسایی شدن به کس و نا کسی که به طور ناخودآگاه اشباعت می کند. حتی برای آن موقعیت هم رویه ی دلپسند و بشر دوستانه ای نبود. اما برای اخلاقیات من بستر خوبی بود جهت مؤثر واقع شدن. هیچ تلاشی در راستای نشان دادن خود انجام ندادن و در عوض عملکرد بی نقصت به جای تو حرف زدن؛ به شدت بد عادتم کرده است. نهایتاً در میانه ی ترم از شدت بی ارائگی ام مرا می شناختند، تمجدید می کردند، و حتی آن جا هم عکس العمل خاصی را نشان نمی دادم، نه اینکه نخواهم، نداشتم. تا زمانی هم که دست همه لای در نمانده از جایم جُم نمی خوردم، از تکبر نمی آمد، از سختیِ در معرض تیر رس بودن می آمد، از طرفی هم به لطف کمال گرایی بی حد و حصرم شکی نبود به کامل بودنم. اما اکنون، من مانده ام و آن انرژی کم، زمانی به شدت کوتاه تر و حیطه ای کاملاً متفاوت و توانایی هایی که دیگر به جای من چیزی نمی گویند.
The one and only role that I never want to have it, was poor Cinderella and now I exactly feel to be cought in it with some couple of damn foster mothers.
غرور، شور و شوق، روحیهٔ تقلید، هوشمندیِ انتزاعی، و عادت های مان، همگی همواره فعال بوده اند، و این وظیفهی هنر است که این فعالیت را خنثی کند، و ما را وادار کند در جهتی عقب گرد کنیم که طی آن به عمقی رسیده بودیم که آنچه واقعاً وجود داشته در نهان مان ناشناخته باقی مانده است.
مارسل پروست
مارسل پروست
eventually you will arrive somewhere because of your excessive thirst and ambition, he said.
تشعشعات درد ساطع شده از دست راستم همچون تجمعات موریانه ای، آرام و پیوسته هم زمان با روشن شدن آسمان آمدند و نفسم را بریدند. در میان خواب و بیداری، در انتظار شنیدن جمله ای حیاتی بودم که با نفس سریع و پر دردی نیم خیز شدم. می دانستم روی میز کناری ام مسکنی دستم را نمی گیرد، این بار بدون حساب و کتاب خاصی طالب تسکین بودم، زیرا به وضوح سوختن و شعله ور شدن پروتئین هایم را زیر این حجمه ی درد احساس می کردم. بی اعتنا به شلوار لی پایین تخت و کتاب برعکس شده ی "چگونه پروست می تواند زندگی تان را دگرگون کند.'' روی سرامیک های سفید رنگ، شلواری کتان از سبد کشیدم بیرون و به نحوی خود را پوشاندم و رفتم در پی مسکن. نبود. چشمانم به زحمت می دید و نور صبح کورم می کرد، به سرعت بازگشتم و از روی میز کنار تخت، قرص سرماخوردگی ای را بدون حساب کردن درصد کدئین درونش خوردم. می خواستم تمام روز را در اتاق حبس باشم، پرده را کشیدم و مثل همیشه آنقدر خود را به خواب زدم تا خوابم برد. پس از یک ساعت او آمد و بدون کشیدن پرده ی اتاق بیدارم کرد، پنج دقیقه ام چیزی بود که از من می خواست، گفت که در دل شب از دردی که قلبش را زنده زنده می سوزانده بیدار شده و نشسته تا اشک بریزد. می دانم که می دانست توقع شنیدن جمله ی "سزاوار اشکت بود." از من، کاملا احمقانه و ناممکن است، آن جا بود که یادآورش شوم که با اشک هایش هیچ چیز حل نخواهد شد و بهتر است با لبخند و لذت به استقبال روزش برود و تمام کاری که می تواند را برای خودش انجام دهد، از جمله رفتن به مطب دندانپزشکی، چرا که تنها یک بار این زندگی لعنتی را قرار است زندگی کند. قصدم حبس شدن بود اما، اکنون اینجایم. با دست راستی باندپیچی شده، قرص سرماخوردگی مؤثری که در رگ هایم جاری است و ساعاتی متمادی پخش بودن این آهنگ. چند سالی می شود که شهامت نداشتن مسکن در خانه را یافته ام، وگرنه حتی بدون بردن آن، پنج ساعت هم خانه را ترک نمی کردم.
زن ها، گربه ها و بزرگ ترین تبهکاران در زمینه هایی با هم اشتراک دارند، همگی آنها آرمانی غیر قابل دسترس و استعدادی برای دوست داشتن خود دارند که باعث می شود جذاب تر به نظر برسند.
زیگموند فروید
زیگموند فروید
شاید به تدریج بتوانم بگویم حالم خوب است، یا حداقل با اطمینان بگویم خوب می شوم. چندی پیش در حالی که به آسمان می نگریستم به خود آمدم و متوجه شدم در حال خندیدنم، و از صدای خنده ام بغض کم رنگ و آشنایی به آرامی در گلویم نشست. سعی کردم به یاد بیاورم موعدِ آخرین باری که بی دلیل به آسمان نگریسته و خندیده ام را، اما هیچ باری را به یاد نیاوردم که آخرینش را بخواهم سوا کنم. فکر می کنم چشمانم گشوده شده، به عبارتی بهتر احساسش می کنم. -میل بسیاری به خوابی دارم که سه ساعت پیش سراغم نیامد، و بعد از این احساسات و افکار جدید با اشتیاق آمده تا در بر بگیرمش، همچون کودکِ تشنه ی توجهی.- در همان ثانیه های چندی پیش، لحظه ای به نظرم آمد که خوبِ خوب خواهم شد. -حسی شبیه به بیماری که بیماریِ لاعلاجی را در تمام عمر پشت سر خود کشانیده و از سر عادت حتی احتمال مداوایش را هم درون ذهن خود به تصویر نکشیده، داشتم.- آنقدر خوب که حتی اگر تنهای تنها بمانم هم مشکلی نخواهد بود، خطرِ خوب نبودنی تهدیدم نخواهد کرد و مرا به جایی پایبند. خوبِ خوب، به گونه ای که هرگاه اراده کردم چشمانم تنها و تنها آسمان را ببینند و گوش هایم خنده های بی دلیلم را بشنوند. خوبِ خوب، آنقدر که هیچ چیز و هیچ کس و هیچ اتفاقی، نتواند تعادل تصویرم از فجایع زندگی و کوتاهی توهم آمیزش را بر هم زند. پروست جایی می گوید، «دلیل این که زندگی ممکن است در مواردی بیهوده به نظر برسد، هر چند در لحظاتی خاص به نظرمان زیبا هم هست، این است که ما معمولاً داوری هایمان را نه به شهادت خود زندگی بلکه بر اساس تصویر های کاملاً متفاوتی که اصل زندگی را نشان نمی دهند، شکل می دهیم.- و از این رو قضاوت مان نسبت به آن تحقیر آمیز است.»
تا به اکنون، بار ها و بار ها و بار ها نوشته ام در مورد پذیرشِ شرایط و مسیری که تنها متعلق به خود توست، و نگه داشتنشان. اکنون اما، فهمیده امش. اثر نوشته هایم است، یا هنری که روحم تشنه ی غرق شدن در آن است را نمی دانم، اما می دانم که داستان زندگیِ مملو از رنجِ هر انسانی، عاشقانه و بی تردید، سزاوار تقدیری خالصانه ست. و به معنای حقیقی کلمه، سزاست که عاشق داستان زندگی ات باشی، سزاست که صبر کنی، ادامه دهی، و داستانت را به تناسب و زیبایی هر چه بهتر، شکل دهی و بپذیری. و این اطمینانِ به زیبایی، مسئله ای نیست که با تنها پیش رفتن در مسیر زندگی خودت، بدون هیچ توقفی به آن واقف شوی، نیاز است که بایستی، ببینی، بشنوی، و درک کنی. به عبارتی زیبایی چیزی است که باید یافت شود، نه آن که منفعلانه با آن برخورد شود.
انگلیسی ها ضرب المثلی دارند که می گوید، «کسی که فقط لندن را دیده باشد، لندن را هم نمی شناسد.» پس فراتر از خواسته ها و نیاز های انسانی ات برو، در ورای تمامی این ها که از قضا از مایحتاج «زندگی کردن» محسوب می شوند، روش خودت را برای احساس کردن خواهی یافت و پس از آن، مطمئن شو که به استقبال گریستن طولانی و بی خطرِ به ظاهر بی دلیلت خواهی رفت.
تا به اکنون، بار ها و بار ها و بار ها نوشته ام در مورد پذیرشِ شرایط و مسیری که تنها متعلق به خود توست، و نگه داشتنشان. اکنون اما، فهمیده امش. اثر نوشته هایم است، یا هنری که روحم تشنه ی غرق شدن در آن است را نمی دانم، اما می دانم که داستان زندگیِ مملو از رنجِ هر انسانی، عاشقانه و بی تردید، سزاوار تقدیری خالصانه ست. و به معنای حقیقی کلمه، سزاست که عاشق داستان زندگی ات باشی، سزاست که صبر کنی، ادامه دهی، و داستانت را به تناسب و زیبایی هر چه بهتر، شکل دهی و بپذیری. و این اطمینانِ به زیبایی، مسئله ای نیست که با تنها پیش رفتن در مسیر زندگی خودت، بدون هیچ توقفی به آن واقف شوی، نیاز است که بایستی، ببینی، بشنوی، و درک کنی. به عبارتی زیبایی چیزی است که باید یافت شود، نه آن که منفعلانه با آن برخورد شود.
انگلیسی ها ضرب المثلی دارند که می گوید، «کسی که فقط لندن را دیده باشد، لندن را هم نمی شناسد.» پس فراتر از خواسته ها و نیاز های انسانی ات برو، در ورای تمامی این ها که از قضا از مایحتاج «زندگی کردن» محسوب می شوند، روش خودت را برای احساس کردن خواهی یافت و پس از آن، مطمئن شو که به استقبال گریستن طولانی و بی خطرِ به ظاهر بی دلیلت خواهی رفت.
در حال حاضر یکی از راه هایی که می توانم از طریق آن مطمئن شوم در ساعات آتی پیاده بر خواهم گشت، کلاه گذاشتن است. و یکی از راه هایی که به واسطه اش اطمینان می یابم به «رفتن»، عدم امنیت در همه ی حالات برگشتم است.
آری، دستِ پیش میگیرم. وقتی حالت به دلایل پراکنده و بیفایدهای گرفته باشد، دست پیش میگیرم. گرفتهتر میشوم، حتی از خودت. نه اینکه منشأ غمهایت را به یاد نیاورم و نه این که فکر کنم بستر انتخابهای معقولی داری، اما به یک نوع واکنش ناخودآگاهِ دفاعی بدل شده. در برابر غمت همچون شاخهی فرسودهای خم میشوم و به سادگی میشکنم و همان شکستگی دستی میشود که پیشی میگیرد. چون نه انرژی بازگرداندنت را دارم، و نه توان اینکه بگذارم به تنهایی پس بیفتی.