eventually you will arrive somewhere because of your excessive thirst and ambition, he said.
تشعشعات درد ساطع شده از دست راستم همچون تجمعات موریانه ای، آرام و پیوسته هم زمان با روشن شدن آسمان آمدند و نفسم را بریدند. در میان خواب و بیداری، در انتظار شنیدن جمله ای حیاتی بودم که با نفس سریع و پر دردی نیم خیز شدم. می دانستم روی میز کناری ام مسکنی دستم را نمی گیرد، این بار بدون حساب و کتاب خاصی طالب تسکین بودم، زیرا به وضوح سوختن و شعله ور شدن پروتئین هایم را زیر این حجمه ی درد احساس می کردم. بی اعتنا به شلوار لی پایین تخت و کتاب برعکس شده ی "چگونه پروست می تواند زندگی تان را دگرگون کند.'' روی سرامیک های سفید رنگ، شلواری کتان از سبد کشیدم بیرون و به نحوی خود را پوشاندم و رفتم در پی مسکن. نبود. چشمانم به زحمت می دید و نور صبح کورم می کرد، به سرعت بازگشتم و از روی میز کنار تخت، قرص سرماخوردگی ای را بدون حساب کردن درصد کدئین درونش خوردم. می خواستم تمام روز را در اتاق حبس باشم، پرده را کشیدم و مثل همیشه آنقدر خود را به خواب زدم تا خوابم برد. پس از یک ساعت او آمد و بدون کشیدن پرده ی اتاق بیدارم کرد، پنج دقیقه ام چیزی بود که از من می خواست، گفت که در دل شب از دردی که قلبش را زنده زنده می سوزانده بیدار شده و نشسته تا اشک بریزد. می دانم که می دانست توقع شنیدن جمله ی "سزاوار اشکت بود." از من، کاملا احمقانه و ناممکن است، آن جا بود که یادآورش شوم که با اشک هایش هیچ چیز حل نخواهد شد و بهتر است با لبخند و لذت به استقبال روزش برود و تمام کاری که می تواند را برای خودش انجام دهد، از جمله رفتن به مطب دندانپزشکی، چرا که تنها یک بار این زندگی لعنتی را قرار است زندگی کند. قصدم حبس شدن بود اما، اکنون اینجایم. با دست راستی باندپیچی شده، قرص سرماخوردگی مؤثری که در رگ هایم جاری است و ساعاتی متمادی پخش بودن این آهنگ. چند سالی می شود که شهامت نداشتن مسکن در خانه را یافته ام، وگرنه حتی بدون بردن آن، پنج ساعت هم خانه را ترک نمی کردم.
زن ها، گربه ها و بزرگ ترین تبهکاران در زمینه هایی با هم اشتراک دارند، همگی آنها آرمانی غیر قابل دسترس و استعدادی برای دوست داشتن خود دارند که باعث می شود جذاب تر به نظر برسند.
زیگموند فروید
زیگموند فروید
شاید به تدریج بتوانم بگویم حالم خوب است، یا حداقل با اطمینان بگویم خوب می شوم. چندی پیش در حالی که به آسمان می نگریستم به خود آمدم و متوجه شدم در حال خندیدنم، و از صدای خنده ام بغض کم رنگ و آشنایی به آرامی در گلویم نشست. سعی کردم به یاد بیاورم موعدِ آخرین باری که بی دلیل به آسمان نگریسته و خندیده ام را، اما هیچ باری را به یاد نیاوردم که آخرینش را بخواهم سوا کنم. فکر می کنم چشمانم گشوده شده، به عبارتی بهتر احساسش می کنم. -میل بسیاری به خوابی دارم که سه ساعت پیش سراغم نیامد، و بعد از این احساسات و افکار جدید با اشتیاق آمده تا در بر بگیرمش، همچون کودکِ تشنه ی توجهی.- در همان ثانیه های چندی پیش، لحظه ای به نظرم آمد که خوبِ خوب خواهم شد. -حسی شبیه به بیماری که بیماریِ لاعلاجی را در تمام عمر پشت سر خود کشانیده و از سر عادت حتی احتمال مداوایش را هم درون ذهن خود به تصویر نکشیده، داشتم.- آنقدر خوب که حتی اگر تنهای تنها بمانم هم مشکلی نخواهد بود، خطرِ خوب نبودنی تهدیدم نخواهد کرد و مرا به جایی پایبند. خوبِ خوب، به گونه ای که هرگاه اراده کردم چشمانم تنها و تنها آسمان را ببینند و گوش هایم خنده های بی دلیلم را بشنوند. خوبِ خوب، آنقدر که هیچ چیز و هیچ کس و هیچ اتفاقی، نتواند تعادل تصویرم از فجایع زندگی و کوتاهی توهم آمیزش را بر هم زند. پروست جایی می گوید، «دلیل این که زندگی ممکن است در مواردی بیهوده به نظر برسد، هر چند در لحظاتی خاص به نظرمان زیبا هم هست، این است که ما معمولاً داوری هایمان را نه به شهادت خود زندگی بلکه بر اساس تصویر های کاملاً متفاوتی که اصل زندگی را نشان نمی دهند، شکل می دهیم.- و از این رو قضاوت مان نسبت به آن تحقیر آمیز است.»
تا به اکنون، بار ها و بار ها و بار ها نوشته ام در مورد پذیرشِ شرایط و مسیری که تنها متعلق به خود توست، و نگه داشتنشان. اکنون اما، فهمیده امش. اثر نوشته هایم است، یا هنری که روحم تشنه ی غرق شدن در آن است را نمی دانم، اما می دانم که داستان زندگیِ مملو از رنجِ هر انسانی، عاشقانه و بی تردید، سزاوار تقدیری خالصانه ست. و به معنای حقیقی کلمه، سزاست که عاشق داستان زندگی ات باشی، سزاست که صبر کنی، ادامه دهی، و داستانت را به تناسب و زیبایی هر چه بهتر، شکل دهی و بپذیری. و این اطمینانِ به زیبایی، مسئله ای نیست که با تنها پیش رفتن در مسیر زندگی خودت، بدون هیچ توقفی به آن واقف شوی، نیاز است که بایستی، ببینی، بشنوی، و درک کنی. به عبارتی زیبایی چیزی است که باید یافت شود، نه آن که منفعلانه با آن برخورد شود.
انگلیسی ها ضرب المثلی دارند که می گوید، «کسی که فقط لندن را دیده باشد، لندن را هم نمی شناسد.» پس فراتر از خواسته ها و نیاز های انسانی ات برو، در ورای تمامی این ها که از قضا از مایحتاج «زندگی کردن» محسوب می شوند، روش خودت را برای احساس کردن خواهی یافت و پس از آن، مطمئن شو که به استقبال گریستن طولانی و بی خطرِ به ظاهر بی دلیلت خواهی رفت.
تا به اکنون، بار ها و بار ها و بار ها نوشته ام در مورد پذیرشِ شرایط و مسیری که تنها متعلق به خود توست، و نگه داشتنشان. اکنون اما، فهمیده امش. اثر نوشته هایم است، یا هنری که روحم تشنه ی غرق شدن در آن است را نمی دانم، اما می دانم که داستان زندگیِ مملو از رنجِ هر انسانی، عاشقانه و بی تردید، سزاوار تقدیری خالصانه ست. و به معنای حقیقی کلمه، سزاست که عاشق داستان زندگی ات باشی، سزاست که صبر کنی، ادامه دهی، و داستانت را به تناسب و زیبایی هر چه بهتر، شکل دهی و بپذیری. و این اطمینانِ به زیبایی، مسئله ای نیست که با تنها پیش رفتن در مسیر زندگی خودت، بدون هیچ توقفی به آن واقف شوی، نیاز است که بایستی، ببینی، بشنوی، و درک کنی. به عبارتی زیبایی چیزی است که باید یافت شود، نه آن که منفعلانه با آن برخورد شود.
انگلیسی ها ضرب المثلی دارند که می گوید، «کسی که فقط لندن را دیده باشد، لندن را هم نمی شناسد.» پس فراتر از خواسته ها و نیاز های انسانی ات برو، در ورای تمامی این ها که از قضا از مایحتاج «زندگی کردن» محسوب می شوند، روش خودت را برای احساس کردن خواهی یافت و پس از آن، مطمئن شو که به استقبال گریستن طولانی و بی خطرِ به ظاهر بی دلیلت خواهی رفت.
در حال حاضر یکی از راه هایی که می توانم از طریق آن مطمئن شوم در ساعات آتی پیاده بر خواهم گشت، کلاه گذاشتن است. و یکی از راه هایی که به واسطه اش اطمینان می یابم به «رفتن»، عدم امنیت در همه ی حالات برگشتم است.
آری، دستِ پیش میگیرم. وقتی حالت به دلایل پراکنده و بیفایدهای گرفته باشد، دست پیش میگیرم. گرفتهتر میشوم، حتی از خودت. نه اینکه منشأ غمهایت را به یاد نیاورم و نه این که فکر کنم بستر انتخابهای معقولی داری، اما به یک نوع واکنش ناخودآگاهِ دفاعی بدل شده. در برابر غمت همچون شاخهی فرسودهای خم میشوم و به سادگی میشکنم و همان شکستگی دستی میشود که پیشی میگیرد. چون نه انرژی بازگرداندنت را دارم، و نه توان اینکه بگذارم به تنهایی پس بیفتی.
it feels good to when you enlighten them to respecting you is not optional, rather it's necessary.
مهم نیست چقدر خود را بکشم و روانم را نابود کنم، نمی توانم احمقانه در برابر مسائلی که به ظاهر جوک طلقی می شوند طنابی به اسم ارتباط را گرفته و بیاویزم دور گردنم و در حالی که نفسم از شدت هار هار زدن بند آمده دکمه ی مایکم را باز کنم، نمی توانم ادای ارتباط گرفتن در بیاورم وقتی نگرفته ام، نمی توانم حتی معنی پشت شل و مضحکانه خندیدن را درک کنم چه رسد به این که بخواهم خودم هم انجامش دهم، از ازل هم صداقتِ خشک همواره در صحنه ام موجب نگه داشته شدنم در گوشه ی سایه ی دیوار ریخته ی محافل بوده و دیگر غمی از بابتش نمانده. پس اگر ارتباطی نیست خرسند خواهم شد که بپذیری و بدانی که نیست و اگر علاقه ای به اعمال مضحکانه ی امثالکم نیست هم، بدانی که نیست. من کسل کننده ترین، اهمیت ندهنده ترین و مخ آرد کننده ترین انسانی ام که تا به حال به عین دیده ای. حالا تو خودت را بکشی برای تغییر دادن رنگ نگاه و صدای فریز کننده ی من و یا من خود را، افاقه ای نخواهد کرد.
در باور نمی گنجد میزان اشتیاقی که نسبت به بی نظمیِ در عین نظم دارد و خود را درونش می بیند، رها می بیند. سبک بال، و بدون حس کردن بند های باری از مسئولیتی زمخت. در اثنای آن می ایستد، دمر دراز می کشد، و یا در حالی که کف پاهایش را رو به روی هم قرار داده آرنج هایش را به زمین می رساند و می نویسد، گاهی هم فکر می کند، ممکن هم هست که چیزی را بخواند، از روی ذهن، یا برگه ای، کتابی، لاک ناخنی که اطرافش پریده، و یا حرکت جریان های درون شکمش. در میان تمامی این ها ممکن است بر گلوی بغض آلودش دست بکشد و لبخند بزند، سرش را به زمین بچسباند و بخواهد خطوط گرم و شوری را به وجود آورد تا در اعماق وجودش رگه هایی از سنگ ناخالص شادی را لمس کند. غلت بخورد و به سفیدی سقف مزین شده با نور فلورسنت آبیِ تیره رنگ خیره شود و تصور کند در چند قدمی دریایی تیره و موّاج است، همچون چهار و نیم ساعت پیش که واکنش بدنش در برابر دانه های سوزناک و پر سرعت باران، انقباض بود و چندی بعد خود را در اواسط گورستانی مه گرفته می دید، مه ای که به یکباره و برای طول مدت یک چهارمِ ثانیه به همراه طوفانِ بارانی به دور پوست گردنش پیچید و به همراه موهایش سرش را به سوی بالا و عقب پرتاب کرد، به طوری که نفس سریعی را از شدت رعب آور بودن مخاطبش به درون ریه هایش سوق داد ... . سمت چپ قفسه ی سینه اش را که به سطح خنک زمین بچسباند اما، تمامی گردباد ها ته نشین می شوند، آخرین دانه های شنِ ساعت شنی روزش سقوط می کنند و کوله پشتی فردایش برایش دیکته می شود، دیکته ای که مدت زیادی نیست، در فکر چگونگی در هم شکستن خطوطش است.
Bunker
Balthazar
Every time I walk on by
Stroll along your street
Can't believe there's not a thing in the world,
A thing left to repeat.
And I was walking on your floor,
Begging to get more,
Can't believe there's not a thing in the world.
A thing left to ask for.
So leave my broken bones
I'll take a load of your skin
Throw me all your stones
You need a sinner I'm in.
@DevilishOut
حدوداً یک ماه می گذرد از بودنم در یک محیط جدید و به تازگی می توانم با زاویه ی دید نرمالی انسان هایش را در نظر بیاورم و با احتمال کمتری از وقوع اتفاقات ناخوشایند به رویشان لبخند بزنم. این مدت زمان اندک تر و معقول تری ست نسبت به یک یا دو سال.
اما شاید واقعیت چیز دیگری ست، شاید تنها کمیت زمانی موجب چرخاندن کلید در قفل به سمت خلاف جهت عقربه های ساعت نباشد. مثالش امروز نشستن در بر شخصی است که آخرین باری که بی تشویش همراهم بود و همراهش بودم دوازده یا سیزده سال پیش بوده است، البته نمی شود منکر درمان گری (کمیت)زمان شد، اما به خوبی غلظتی از کیفیت که در میزان حجم نامرئی مشخصی از زمان در این دو مورد پخش اند قابل دیدن است. و اکنون به راستی نمی دانم وضعیت چگالی شان به چه نحو است، یکی نسبت به دیگری سبک تر است؟ یا ممکن است در نهایت همگی شان برایم برابر باشند؟ مورد آخر فرضیه ای تازه تر و دهشتناک تر است.
اما شاید واقعیت چیز دیگری ست، شاید تنها کمیت زمانی موجب چرخاندن کلید در قفل به سمت خلاف جهت عقربه های ساعت نباشد. مثالش امروز نشستن در بر شخصی است که آخرین باری که بی تشویش همراهم بود و همراهش بودم دوازده یا سیزده سال پیش بوده است، البته نمی شود منکر درمان گری (کمیت)زمان شد، اما به خوبی غلظتی از کیفیت که در میزان حجم نامرئی مشخصی از زمان در این دو مورد پخش اند قابل دیدن است. و اکنون به راستی نمی دانم وضعیت چگالی شان به چه نحو است، یکی نسبت به دیگری سبک تر است؟ یا ممکن است در نهایت همگی شان برایم برابر باشند؟ مورد آخر فرضیه ای تازه تر و دهشتناک تر است.
Lorn
حدوداً یک ماه می گذرد از بودنم در یک محیط جدید و به تازگی می توانم با زاویه ی دید نرمالی انسان هایش را در نظر بیاورم و با احتمال کمتری از وقوع اتفاقات ناخوشایند به رویشان لبخند بزنم. این مدت زمان اندک تر و معقول تری ست نسبت به یک یا دو سال. اما شاید واقعیت…
کابوسی که صبح امروز مانع از بیداری ام، و موجب تمایلم به ماندن و جنگیدن در خواب می شد، خط بطلان چند باره ای راجع به بی تشویشی این متن در روز گذشته است. جالب اینجاست که با شفافیت هر چه تمام تر از این اظهار تفکرم آگاه بودم و به یاد می آوردمش و مدام به این فکر می کردم که بند های پوسیده ی نهایی هم همچون پوست های مضاف پیاز پیری ریخته اند و من باز هم بی دلیل و با ساده لوحی تمام، تغییر جهت داده ام.
مع هذا چیزی که به آن پی برده ام میزان بالای آگاهی از دنیای بیرون به هنگام کابوس دیدن است. حال آن که در دنیای بیرون ممکن است اندک آگاهی ای از معنای کابوست در چنته نداشته باشی؛ اما آن توو که باشی، گویی همه چیز را می دانی.
مع هذا چیزی که به آن پی برده ام میزان بالای آگاهی از دنیای بیرون به هنگام کابوس دیدن است. حال آن که در دنیای بیرون ممکن است اندک آگاهی ای از معنای کابوست در چنته نداشته باشی؛ اما آن توو که باشی، گویی همه چیز را می دانی.
I found this film out about deep fanaticism's roots Which roots are very tough in depth of one's mind specially amongst one clan. These strong roots are effectors in the children's mindset or even those members who think superficially about the spots of wrongs without any tough reasons at least with themselves and just deceive themselves to they're not believer in but, maybe they're just gonna be the only real victims. The victims of their hidden believes in their essence's depth.
Ready or not (2019)
I'm almost never serious, and I'm always too serious. too deep, too shallow. too sensitive, too cold hearted. I'm like collocation of piratexes.
Ferdinand De Saussure
Ferdinand De Saussure