Forwarded from Anarchonomy
اگه در وضعیتی اورژانسی پزشک بیاد بالا سرت و بگه نترس، و بگی دست خودم نیست نمیتونم، درستش اینه که بت بگه اگه نتونی میمیری.
تو پروتکل این نیست که به کسی بگن داری میمیری، چون این باعث میشه بیشتر بترسن یا همکاری نکنند. اما حقیقت کاری به پروتکلها نداره.
دنیای فیزیکی به درد و دل هیچکس گوش نمیده. فیزیک، به هیچکس نمیگه «میفهمم عزیزم». فیزیک هیچ اهمیتی نمیده که دست خودت نیست! پس جایی که برای بقا لازمه نترسی، با فیزیک طرفی، نه آدمها. پس نباید دنبال کسی باشی که درک کنه دست خودت نیست، تا به شکل عاطفی همراهیت کنه. اونجا، همراه بودن با آدمها مهم نیست. باید با فیزیک همراه شد. و همراه شدن با فیزیک یعنی به ترس غلبه کردن.
دنیای فیزیکی با جامعه انسانی هم همینطور تا میکنه. به اون چیزی که بش میگن «نالههای یتیمان» گوش نمیده. داغ دل مادران هیچ اهمیتی براش نداره. حجم خون، براش هیچ مسئلهای نیست. بنابراین هیچ فرقی نداره این جامعه چقدر میگه دست خودم نیست. دست خودمون نیست که به فرمان گروگانگیرها عمل میکنیم، دست خودمون نیست که نسبت به سقوط بیتفاوتیم، دست خودمون نیست که فرو رفتیم در روزمرگی، دست خودمون نیست که هرروز اشرار جلوتر میان و ما عقبتر میریم، دست خودمون نیست که دستمون به جایی بند نیست. دنیای فیزیکی هیچ کدوم اینها رو نمیشنوه. ضجه براش مثل توجیهه، و توجیه براش مثل ضجهست، چون هر دو رو نمیشنوه.
فکر میکنی اینو میدونی، چون بدیهیه. ولی هنوز نمیدونی. خودت هم میدونی که نمیدونی.
تو پروتکل این نیست که به کسی بگن داری میمیری، چون این باعث میشه بیشتر بترسن یا همکاری نکنند. اما حقیقت کاری به پروتکلها نداره.
دنیای فیزیکی به درد و دل هیچکس گوش نمیده. فیزیک، به هیچکس نمیگه «میفهمم عزیزم». فیزیک هیچ اهمیتی نمیده که دست خودت نیست! پس جایی که برای بقا لازمه نترسی، با فیزیک طرفی، نه آدمها. پس نباید دنبال کسی باشی که درک کنه دست خودت نیست، تا به شکل عاطفی همراهیت کنه. اونجا، همراه بودن با آدمها مهم نیست. باید با فیزیک همراه شد. و همراه شدن با فیزیک یعنی به ترس غلبه کردن.
دنیای فیزیکی با جامعه انسانی هم همینطور تا میکنه. به اون چیزی که بش میگن «نالههای یتیمان» گوش نمیده. داغ دل مادران هیچ اهمیتی براش نداره. حجم خون، براش هیچ مسئلهای نیست. بنابراین هیچ فرقی نداره این جامعه چقدر میگه دست خودم نیست. دست خودمون نیست که به فرمان گروگانگیرها عمل میکنیم، دست خودمون نیست که نسبت به سقوط بیتفاوتیم، دست خودمون نیست که فرو رفتیم در روزمرگی، دست خودمون نیست که هرروز اشرار جلوتر میان و ما عقبتر میریم، دست خودمون نیست که دستمون به جایی بند نیست. دنیای فیزیکی هیچ کدوم اینها رو نمیشنوه. ضجه براش مثل توجیهه، و توجیه براش مثل ضجهست، چون هر دو رو نمیشنوه.
فکر میکنی اینو میدونی، چون بدیهیه. ولی هنوز نمیدونی. خودت هم میدونی که نمیدونی.
در زندگی ام بی وقفه دویده ام، می دوم، و خواهم دوید هم. سکون و آرامش، خواسته ی ناممکن و دوری ست در زندگی من. همواره از ترس تمام شدن زمانِ ماندنم در یک جا، بیشتر و بیشتر دویده ام. همیشه در انتظار دینگِ عقربه ی ساعتِ دوازده نیمه شب، و بودن در جایی وحشتناک تر و بی رحمانه تر، دویده ام تا در زمان موعود، تا جای ممکن آذوقه هایم را در میان پوست و استخوانم ذخیره کرده باشم. اگر ذره ای جای خالی ای، وقفه ای، استراحتی یا حرکت احمقانه ای در میان دویدن هایم راه می یافت، آن چاه عمیق خلأیی که بین من و دیگر انسان هایی که در اعماق وجود تحسین شان می کردم، به ارتفاع چندین و چند فوت، پایین تر می رفت. هرگز اشتباهات کوچک نداشتم، اشتباهات من تماماً بزرگ و غیر قابل جبران بوده اند؛ اگر بوده اند. دلیل عمده اش هم متولد شدن در غاری جهان سومی و حتی از آن بدتر، مربوط بودن به غار جهان سومی دیگری ست که در واقع به هیچ یک تعلقی نیست. کسی که ذره ای از هویتشان را نگرفته و با این حال، تمام میراث امراض و بغرنج هایشان را متحمل شده و از آن هم بدتر، می خواد از ته این چاه تاریک بر روی زمینی هم عرض با سطح اقیانوس، پا بگذارد. بنابراین در تمام زندگی ام دویده ام، با نگاهی درّنده و نور ندیده، و با خواسته های روشنی که در چارچوب خواسته های بچه خفاشی، نمی گنجد. "بچه خفاش باید شب به شب خونش را بخورد و از تاریکی اش تغذیه کند، سوسوی ضعیف بینایی اش را در میان شنل سیاهش پنهان کند و تظاهر کند که به خوابی عمیق فرو رفته است. بچه خفاش را چه به اقیانوس سیاه، چه به دوام آوردن در گرما و سرمای بی رحمانه ی جنگل! تنها باید بی صدا بخوابد. گویی که هرگز تا به حال وجود نداشته است." این داستان رایجی ست در زندگی من، برای من و بچه خفاش هایی همچو من، رایج است زندگی کردن، به گونه ای که گویی حتی هرگز وجود نداشته ای تا زندگی ای کنی.
میان مایه ها معمولاً بر این تصورند که اگر بگذاریم کتاب هایی که ستایش میکنیم ما را هدایت کنند، شعورمان را از داوری مستقل محروم کردهایم. "برای تو چه اهمیت دارد که راسکین چگونه میاندیشد: خودت بیندیش." چنین دیدگاهی مبتنی بر یک اشتباه روانشناختی است، و اکثر افرادی که به اصلی معنوی ایمان دارند و احساس میکنند که به وسیلهٔ آن قدرت درک و حسشان به طور نامحدود رشد میکند و حس انتقادیشان هرگز از کار نمیافتد، آن را دربست نمیپذیرند... برای آگاهی نسبت به آنچه فرد حس میکند هیچ راهی بهتر از این نیست که آنچه را استادی احساس کرده در خودمان بازآفرینی کنیم. در این تلاش مجدانه، این افکار ماست که همزمان در کنار افکار آن استاد ظاهر میشود.
مارسل پروست
مارسل پروست
یکی از بزرگترین و جذاب ترین خصوصیات کتاب های خوب (که وادارمان میکند نقش بسیار اساسی و در عین حال محدودی که خواندن در زندگی معنوی مان دارد را ببینیم.) این است که ممکن است نویسنده آن را نتیجه گیری بنامد و خواننده انگیزش. ما قویاً احساس میکنیم خردمان از آنجایی آغاز میشود که از آنِ نویسنده قطع می شود، و مایلیم پاسخ هایمان را بدهد حال آنکه تنها کاری که از عهده او بر میآید این است که امیالمان را تشدید کند... این است ارزش خواندن (کتاب)، و نیز ناکارایی آن. هرگاه آن را به اصلی در زندگی تبدیل کنیم به معنی آن است که به چیزی که انگیزه ای بیش نیست نقش مهمتری محول کنیم. خواندن (کتاب) بابِ زندگی معنوی است؛ میتواند ما را به آن وارد کند: ولی آن را برایمان به وجود نمی آورد.
مارسل پروست
پ.ن: باید کتابهای دیگران را بخوانیم تا بفهمیم ما چه حس می کنیم، ما باید افکار خودمان را گسترش دهیم، حتی اگر به کمک افکار فرد دیگری باشد. بنابراین، یک زندگی دانشگاهیِ کامل ایجاب می کند بدانیم نویسندههایی را که مورد مطالعه قرار داده ایم طیف وسیعی از افکار خود ما را بیان کردهاند، و همزمان در روند درک آنها از طریق ترجمه یا تحشیه، اهمیت معنویِ بخشهایی از آنها را در مییابیم. و مشکل پروست از همینجا ناشی می شود، زیرا به اعتقاد او، کتابها نمیتوانند ما را به حد کافی نسبت به احساسهایمان آگاه کنند. ممکن است چشمانمان را باز کنند، ما را حساس کنند، قدرت درک ما را برانگیزند، اما سرانجام این روند در نقطهای متوقف میشود، نه بر حسب تصادف، نه دست بر قضا، نه از بد اقبالی، بلکه به گونهای اجتنابناپذیر با یک تعریف مشخص، و به دلیل روشن و واضحی که ما آن نویسنده نیستیم. در خواندن هر کتاب لحظهای فرا میرسد که احساس میکنیم چیزی متناقض است، درست درک نشده، یا محدودکننده است، و این وظیفهی ماست که راهنمایمان را کنار بگذاریم و افکارمان را شخصاً دنبال کنیم.
مارسل پروست
پ.ن: باید کتابهای دیگران را بخوانیم تا بفهمیم ما چه حس می کنیم، ما باید افکار خودمان را گسترش دهیم، حتی اگر به کمک افکار فرد دیگری باشد. بنابراین، یک زندگی دانشگاهیِ کامل ایجاب می کند بدانیم نویسندههایی را که مورد مطالعه قرار داده ایم طیف وسیعی از افکار خود ما را بیان کردهاند، و همزمان در روند درک آنها از طریق ترجمه یا تحشیه، اهمیت معنویِ بخشهایی از آنها را در مییابیم. و مشکل پروست از همینجا ناشی می شود، زیرا به اعتقاد او، کتابها نمیتوانند ما را به حد کافی نسبت به احساسهایمان آگاه کنند. ممکن است چشمانمان را باز کنند، ما را حساس کنند، قدرت درک ما را برانگیزند، اما سرانجام این روند در نقطهای متوقف میشود، نه بر حسب تصادف، نه دست بر قضا، نه از بد اقبالی، بلکه به گونهای اجتنابناپذیر با یک تعریف مشخص، و به دلیل روشن و واضحی که ما آن نویسنده نیستیم. در خواندن هر کتاب لحظهای فرا میرسد که احساس میکنیم چیزی متناقض است، درست درک نشده، یا محدودکننده است، و این وظیفهی ماست که راهنمایمان را کنار بگذاریم و افکارمان را شخصاً دنبال کنیم.
One of the features of a good work of art is that it can show you when you are not being honest with yourself.
مرد ها اغلب مایلند عاشق شوند، بی آنکه قادر به انجام آن باشند: در جستجوی نابودی خویشند بی آنکه موفق شوند، و اگر بتوانم درست بیان کنم، برخلاف میلشان مجبور میشوند که آزاد بمانند.
مارسل پروست
مارسل پروست
خواندنِ پروست صدای ویرجینیا وولف را بريد. وولف عاشق رمان پروست بود، ولی بیش از حد عاشق آن بود. معتقد بود به حد کافی اِشکال ندارد، نقیض فرضیهٔ والتر بنیامین در تشریح این نکته که چرا افراد نویسنده میشوند: زیرا قادر نیستند کتابی بیابند که کاملاً ارضایشان کند. و اِشکال ویرجینیا این بود، که حداقل برای مدتی، تصور کرد آن کتاب را یافته.
پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند
بخش چگونه کتاب ها را زمین بگذاریم
آلن دو باتن
P.S: it doesn't matter if it looks very teenagery idea, but I like when realize my favorite writers been also favorite to each other.
پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند
بخش چگونه کتاب ها را زمین بگذاریم
آلن دو باتن
P.S: it doesn't matter if it looks very teenagery idea, but I like when realize my favorite writers been also favorite to each other.
وولف در پایان یادداشتهای روزانهاش از خود میپرسد:
«نمیدانم آیا بالاخره اینبار موفق شدم به جایی برسم؟»
«نمیدانم آیا بالاخره اینبار موفق شدم به جایی برسم؟»
البته وولف، بدون کمک گرفتن از پروست هم میدانست چگونه از جملههای خودش متنفر باشد. در سال ۱۹۲۸ اندکی پس از پایان بردن اورلاندو، در یادداشتهای روزانهاش نوشت، «حالم از اورلاندو بههم میخورد، هیچ چیز نمیتوانم بنویسم. ظرف یک هفته نمونههای چاپی آن را تصحیح کردم، و دیگر نمیتوانم یک جملهی دیگر بپردازم. از پرگویی خودم منزجرم. چرا باید مدام وعظ و خطابه نوشت؟»
با وجود این، هرقدر حال روحیاش بد بود، کمترین تماس با نویسندهٔ فرانسوی آن را بدتر هم میکرد. یادداشتهای روزانهاش چنین ادامه می یابد: «بعد از شام پروست را به دست میگیرم و بعد زمیناش میگذارم. این بدترین زمان است. مرا به خودکشی سوق میدهد. دیگر چیزی برای نوشتن باقی نمانده. همه چیز بیمعنی و بیارزش است.»
در ۱۹۳۴، زمانی که مشغول نوشتن سالها بود، نشانهای پیدا شد حاکی از اینکه سرانجام موفق شده خود را از زیر سایهٔ پروست بیرون بکشد. به اتل اسمیت گفت که بار دیگر در جستجوی زمان از دست رفته را میخواند، «که البته به قدری عالیست که قادر نیستم در ساحت آن خود را نویسنده بخوانم. سالها بود به پایان رساندن آن را عقب انداخته بودم؛ ولیکن حالا، با این فکر که ممکن است یکی از همین سالها بمیرم به کتابم بازگشتهام، و گذاشتهام سیاهمشقهایم هر کاری دلشان میخواهد بکنند. خداوندا، کتاب من چه کتاب ناموفق و بدی خواهد شد.»
با وجود این، هرقدر حال روحیاش بد بود، کمترین تماس با نویسندهٔ فرانسوی آن را بدتر هم میکرد. یادداشتهای روزانهاش چنین ادامه می یابد: «بعد از شام پروست را به دست میگیرم و بعد زمیناش میگذارم. این بدترین زمان است. مرا به خودکشی سوق میدهد. دیگر چیزی برای نوشتن باقی نمانده. همه چیز بیمعنی و بیارزش است.»
در ۱۹۳۴، زمانی که مشغول نوشتن سالها بود، نشانهای پیدا شد حاکی از اینکه سرانجام موفق شده خود را از زیر سایهٔ پروست بیرون بکشد. به اتل اسمیت گفت که بار دیگر در جستجوی زمان از دست رفته را میخواند، «که البته به قدری عالیست که قادر نیستم در ساحت آن خود را نویسنده بخوانم. سالها بود به پایان رساندن آن را عقب انداخته بودم؛ ولیکن حالا، با این فکر که ممکن است یکی از همین سالها بمیرم به کتابم بازگشتهام، و گذاشتهام سیاهمشقهایم هر کاری دلشان میخواهد بکنند. خداوندا، کتاب من چه کتاب ناموفق و بدی خواهد شد.»
از هر نقطه ای که سقوط میکنم، بلند می شوم، خود را میتکانم، و می بینم ماهیت آن نقطه، عدم تعادل بوده؛
دیدگاه زیبایی شناختی پروست:
زیبایی یک نقاشی، بستگی به موضوعاتی که در آن تصویر شده، ندارد.
ارزش یک محل به کیفیت نگاه فرد بستگی دارد و نه شیئی که دیده میشود.
پ.ن: زمانی که توانستم این دیدگاه را ارج نهم، متعلق است به هفتم مارس.-دو ماه پیش- تاریخی که قرار بود شهر را با یک کوله پشتی و یک کیف سامسونت خاکستری رنگ و ذهنی پر درد و در عین حال توخالی، در حالی که آخرین نگاههایم را با نفرت کمتری، همراه با بارقه های کمرنگ خورشید بر سطحِ آن از پشت شیشه های بلند اتوبوس، می پاشیدم، برای همیشه ترک کنم. شب گذشتهاش، ساعت سهی نیمه شبِ شهر را حتی، با دلتنگی مضحک و زجرآوری نظارهگر بودهام. ذره ای نخوابیده و تنها، از درد به خود پیچیدهام. از آن پس، کمی عشق شخصی که پس از گذشتِ هفت سال به این شهر بازگشته بود را درک کردم. نمیخواستم بازگردم، حتی نمیخواستم به یادآورم، تنها نفرت کمتری حس کردم؛ حتی شاید هم نسبت به آن، دیگر نفرتی نبود.
زیبایی یک نقاشی، بستگی به موضوعاتی که در آن تصویر شده، ندارد.
ارزش یک محل به کیفیت نگاه فرد بستگی دارد و نه شیئی که دیده میشود.
پ.ن: زمانی که توانستم این دیدگاه را ارج نهم، متعلق است به هفتم مارس.-دو ماه پیش- تاریخی که قرار بود شهر را با یک کوله پشتی و یک کیف سامسونت خاکستری رنگ و ذهنی پر درد و در عین حال توخالی، در حالی که آخرین نگاههایم را با نفرت کمتری، همراه با بارقه های کمرنگ خورشید بر سطحِ آن از پشت شیشه های بلند اتوبوس، می پاشیدم، برای همیشه ترک کنم. شب گذشتهاش، ساعت سهی نیمه شبِ شهر را حتی، با دلتنگی مضحک و زجرآوری نظارهگر بودهام. ذره ای نخوابیده و تنها، از درد به خود پیچیدهام. از آن پس، کمی عشق شخصی که پس از گذشتِ هفت سال به این شهر بازگشته بود را درک کردم. نمیخواستم بازگردم، حتی نمیخواستم به یادآورم، تنها نفرت کمتری حس کردم؛ حتی شاید هم نسبت به آن، دیگر نفرتی نبود.
به نظرم رسید که هر زنی که در قرن شانزده با استعدادی شگفت به دنیا میآمد قطعاً دیوانه میشد، خود را میکشت، یا عمر خود را در کلبه ای بیرون دهکده در انزوا میگذراند و مردم او را نیمه ساحر یا نیمه جادوگر میپنداشتند و از او میترسیدند و مسخرهاش میکردند. زیرا با اندکی مهارت در روانشناسی میتوان دریافت که دختر بسیار با استعدادی که تلاش میکرد تا استعدادش را در عرصه شعر به کار گیرد، آنقدر با مانع روبه رو میشد و آنقدر غرایز متضاد خودش او را عذاب میداد و از درون میخورد که سلامتی و عقلش حتماً زایل میشد. هیچ دختری نمیتوانست بدون خودآزاری و تحمل رنج و عذابی غیر منطقی، هر چند اجتناب ناپذیر، به لندن برود و جلو در تماشاخانه بایستد و خود را به مدیر تحمیل کند- زیرا پاکدامنی احتمالاً وسواسی است زادهی بعضی جوامع به دلایلی نامعلوم. پاکدامنی در آن زمان، و حتی اکنون، در زندگی زنان اهمیت فوق العاده ای دارد و آنچنان با اعصاب و غرایز آنها عجین شده که آزاد کردن آن و نشان دادنش در نور روز مستلزم شهامت بی نظیری است. زندگی آزاد در لندن قرن شانزدهم برای زنی شاعر و نمایشنامه نویس به معنای چنان فشار عصبی و معضلی بود که احتمال داشت او را از پا در بیاورد. اگر زنده میماند همهی آنچه مینوشت تحریف شده و معیوب و زاییدهی تخیلات آشفته و بیمارگونهی او بود. و همانطور که به قفسه.ای که نمایشنامههای زنان در آن وجود نداشت نگاه میکردم، با خود گفتم بدون شک آثار او بدون امضا میماند. این گوشهی امنی بود که قطعاً به آن پناه میبرد. آنچه گمنامی را حتی تا قرن نوزدهم به زنان تحمیل میکرد، ته ماندهی همان حس پاکدامنی بود. کورر بل ، جورج الیوت، ژرژ ساند، که همه آنها به گواهی نوشتههایشان قربانی کشمکش درونی بودند، بیهوده کوشیدند با استفاده از نام مردان پشت نقابی پنهان شوند. آنها به این ترتیب به این سنت که شهرت برای زنان زشت و زننده است احترام می گذاشتند، سنتی که مردان از آن به شدت حمایت میکردند... . پس آن زنی که در قرن شانزدهم با استعداد شعر متولد شده بود زن غمگینی بوده، زنی در جدال با خود. تمام شرایط زندگی او، تمام غرایزش، با ذهنیت او در تضاد و جدال بود، ذهنیتی که لازمهی آزاد کردن همهی آن چیزهایی بود که در ذهنش میگذشت.
اتاقی از آن خود، و.وولف
اتاقی از آن خود، و.وولف
اکنون که بلندیهای بادگیرِ برونته را باز می کنم، چشمم به تکه مقوای سفیدی در پایان فصل هفتم می خورد. نیمه تکه ای از آن مقوا های عطر و ادکلن است که در خیابانها پخش می کنند. روی نصفه اش نوشته، «عطر بــهار، خیابان رجایی... .» باقیاش نیست. کتاب را هم از کتابفروشی نزدیکیِ همانجا خریده بودیم. بوی کم و مردهای دارد. اما هنوز هم عطر ناچیزی را در میان بافت فرسودهاش نگه داشته، برخلاف ارتباط من و تویی که نمیدانم چرا و چطور خود را اینگونه احمقانه از خواندن ادامهی فصل هشتم، محروم کردهای.
اگر می شد به جای با استیصال دویدن به سوی بیابانی تاریک و پر هیاهو در موقعیتی که عینکت مدام در حال سقوط کردن است و بند هایش به جای غیر قابل تشخیصی گیر کردهاند و فرصت آزاد کردنشان را نداری، تنها ما بین اتمسفر آرام و بی هیاهوی کتابها و فیلمهایت غرق شوی، که دیگر اکنون اینجا نبودم، نمیدانستم بیابان چیست، هیاهو چیست، نفهمیدنِ چگونه طی کردن مسیر با آشفتگی چیست، درماندگی چیست، تحمل چیست، تحمل چیست؛ تحمل، چیست.
خیلی دلم می خواهد بروم دو تقه به در بزنم، و بعد کاملا بالغانه و صریحانه سر صحبت را باز کنم تا یک روز کاری تأثیرگذار را به اتمام برسانم. اما آنقدر سست، کشیده، له شده، و خسته ام، که حتی صدایم هم در نمیآید. گویا تار های صوتیام کش آمدهاند و بعد از سی ثانیه، تنها کلمهی اول آن توماری را که مغزم دستور داده، تولید میکنند. همچون مادهی مذاب شمشیری شدهام که بدون قالبگیری، گوشهای رها شده. همچون بچهی خوابآلودی که گوشهی طلا فروشی از خواب میپرد و مادرش را نمیبیند. همچون بیماری که با تکیه به دیوار راهروی متروک رو به حیاط، از شدت ضعف سُر خورده و همراه خود تمام گلدانها را شکسته. همچون صبح اول روز کودکی که می فهمد همهی دوستانش برای نابودیش نقشه کشیدهاند، و کاری نمیتواند انجام دهد.