Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
مرد ها اغلب مایلند عاشق شوند، بی آن‌که قادر به انجام آن باشند: در جستجوی نابودی خویشند بی آن‌که موفق شوند، و اگر بتوانم درست بیان کنم، برخلاف میل‌شان مجبور می‌شوند که آزاد بمانند.

مارسل پروست
خواندنِ پروست صدای ویرجینیا‌‌ وولف را بريد. وولف عاشق رمان پروست بود، ولی بیش از حد عاشق آن بود. معتقد بود به حد کافی اِشکال ندارد، نقیض فرضیهٔ والتر بنیامین در تشریح این نکته که چرا افراد نویسنده می‌شوند: زیرا قادر نیستند کتابی بیابند که کاملاً ارضای‌شان کند. و اِشکال ویرجینیا این بود، که حداقل برای مدتی، تصور کرد آن کتاب را یافته.

پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند
بخش چگونه کتاب ها را زمین بگذاریم
آلن دو باتن

P.S: it doesn't matter if it looks very teenagery idea, but I like when realize my favorite writers been also favorite to each other.
وولف در پایان یادداشت‌های روزانه‌اش از خود می‌پرسد:
«نمی‌دانم آیا بالاخره این‌بار موفق شدم به جایی برسم؟»
البته وولف، بدون کمک گرفتن از پروست هم می‌دانست چگونه از جمله‌های خودش متنفر باشد. در سال ۱۹۲۸ اندکی پس از پایان بردن اورلاندو، در یادداشت‌های روزانه‌اش نوشت، «حالم از اورلاندو به‌هم می‌خورد، هیچ چیز نمی‌توانم بنویسم. ظرف یک هفته نمونه‌های چاپی آن را تصحیح کردم، و دیگر نمی‌توانم یک جمله‌ی دیگر بپردازم. از پرگویی خودم منزجرم. چرا باید مدام وعظ و خطابه نوشت؟»
با وجود این، هرقدر حال روحی‌اش بد بود، کمترین تماس با نویسندهٔ فرانسوی آن را بدتر هم می‌کرد. یادداشت‌های روزانه‌اش چنین ادامه می یابد: «بعد از شام پروست را به دست می‌گیرم و بعد زمین‌اش می‌گذارم. این بدترین زمان است. مرا به خودکشی سوق می‌دهد. دیگر چیزی برای نوشتن باقی نمانده. همه چیز بی‌معنی و بی‌ارزش است.»
در ۱۹۳۴، زمانی که مشغول نوشتن سالها بود، نشانه‌ای پیدا شد حاکی از این‌که سرانجام موفق شده خود را از زیر سایهٔ پروست بیرون بکشد. به اتل اسمیت گفت که بار دیگر در جستجوی زمان از دست رفته را می‌خواند، «که البته به قدری عالی‌ست که قادر نیستم در ساحت آن خود را نویسنده بخوانم. سالها بود به پایان رساندن آن را عقب انداخته بودم؛ ولیکن حالا، با این فکر که ممکن است یکی از همین سالها بمیرم به کتابم بازگشته‌ام، و گذاشته‌ام سیاه‌مشق‌هایم هر‌ کاری دل‌شان می‌خواهد بکنند. خداوندا، کتاب من چه کتاب ناموفق و بدی خواهد شد.»
از هر نقطه ای که سقوط می‌کنم، بلند می شوم، خود را می‌تکانم، و می بینم ماهیت آن نقطه، عدم تعادل بوده؛
|03.03.03|
دیدگاه زیبایی شناختی پروست:
زیبایی یک نقاشی، بستگی به موضوعاتی که در آن تصویر شده، ندارد.
ارزش یک محل به کیفیت نگاه فرد بستگی دارد و نه شیئی که دیده می‌شود.

پ.ن: زمانی که توانستم این دیدگاه را ارج نهم، متعلق است به هفتم مارس.-دو ماه پیش- تاریخی که قرار بود شهر را با یک کوله پشتی و یک کیف سامسونت خاکستری رنگ و ذهنی پر درد و در عین حال توخالی، در حالی که آخرین نگاه‌هایم را با نفرت کمتری، همراه با بارقه های کم‌رنگ خورشید بر سطحِ آن از پشت شیشه های بلند اتوبوس، می پاشیدم، برای همیشه ترک کنم. شب گذشته‌اش، ساعت سه‌ی نیمه شبِ شهر را حتی، با دلتنگی مضحک و زجرآوری نظاره‌گر بوده‌ام. ذره ای نخوابیده و تنها، از درد به خود پیچیده‌ام. از آن پس، کمی عشق شخصی که پس از گذشتِ هفت سال به این شهر بازگشته بود را درک کردم. نمی‌خواستم بازگردم، حتی نمی‌خواستم به یادآورم، تنها نفرت کمتری حس کردم؛ حتی شاید هم نسبت به آن، دیگر نفرتی نبود.
به نظرم رسید که هر زنی که در قرن شانزده با استعدادی شگفت به دنیا می‌آمد قطعاً دیوانه می‌شد، خود را می‌کشت، یا عمر خود را در کلبه ای بیرون دهکده در انزوا می‌گذراند و مردم او را نیمه ساحر یا نیمه جادوگر می‌پنداشتند و از او می‌ترسیدند و مسخره‌اش می‌کردند. زیرا با اندکی مهارت در روان‌شناسی می‌توان دریافت که دختر بسیار با استعدادی که تلاش می‌کرد تا استعدادش را در عرصه شعر به کار گیرد، آن‌قدر با مانع روبه رو می‌شد و آن‌قدر غرایز متضاد خودش او را عذاب می‌داد و از درون می‌خورد که سلامتی و عقلش حتماً زایل می‌شد. هیچ دختری نمی‌توانست بدون خودآزاری و تحمل رنج و عذابی غیر منطقی، هر چند اجتناب ناپذیر، به لندن برود و جلو در تماشاخانه بایستد و خود را به مدیر تحمیل کند- زیرا پاکدامنی احتمالاً وسواسی است زاده‌ی بعضی جوامع به دلایلی نامعلوم. پاکدامنی در آن زمان، و حتی اکنون، در زندگی زنان اهمیت فوق العاده ای دارد و آنچنان با اعصاب و غرایز آنها عجین شده که آزاد کردن آن و نشان دادنش در نور روز مستلزم شهامت بی نظیری است. زندگی آزاد در لندن قرن شانزدهم برای زنی شاعر و نمایشنامه نویس به معنای چنان فشار عصبی و معضلی بود که احتمال داشت او را از پا در بیاورد. اگر زنده می‌ماند همه‌ی آنچه می‌نوشت تحریف شده و معیوب و زاییده‌ی تخیلات آشفته و بیمارگونه‌ی او بود. و همان‌طور که به قفسه.ای که نمایشنامه‌های زنان در آن وجود نداشت نگاه می‌کردم، با خود گفتم بدون شک آثار او بدون امضا می‌ماند. این گوشه‌ی امنی بود که قطعاً به آن پناه می‌برد. آنچه گمنامی را حتی تا قرن نوزدهم به زنان تحمیل می‌کرد، ته مانده‌ی همان حس پاکدامنی بود. کورر بل ، جورج الیوت، ژرژ ساند، که همه آنها به گواهی نوشته‌هایشان قربانی کشمکش درونی بودند، بیهوده کوشیدند با استفاده از نام مردان پشت نقابی پنهان شوند. آن‌ها به این ترتیب به این سنت که شهرت برای زنان زشت و زننده است احترام می گذاشتند، سنتی که مردان از آن به شدت حمایت می‌کردند... . پس آن زنی که در قرن شانزدهم با استعداد شعر متولد شده بود زن غمگینی بوده، زنی در جدال با خود. تمام شرایط زندگی او، تمام غرایزش، با ذهنیت او در تضاد و جدال بود، ذهنیتی که لازمه‌ی آزاد کردن همه‌ی آن چیزهایی بود که در ذهنش می‌گذشت.

اتاقی از آن خود، و.وولف
پرتره‌ای کشیده شده توسط برانول برونته- ۱۸۳۳
(منابع بر سر این‌که این تصویر امیلی برونته باشد، اختلاف نظر دارند.)
اکنون که بلندی‌های بادگیرِ برونته را باز می کنم، چشمم به تکه مقوای سفیدی در پایان فصل هفتم می خورد. نیمه تکه ای از آن مقوا های عطر و ادکلن است که در خیابان‌ها پخش می کنند. روی نصفه اش نوشته، «عطر بــه‍ار، خیابان رجایی... .» باقی‌اش نیست. کتاب را هم از کتاب‌فروشی نزدیکیِ همان‌جا خریده بودیم. بوی کم و مرده‌ای دارد. اما هنوز هم عطر ناچیزی را در میان بافت فرسوده‌اش نگه داشته، برخلاف ارتباط من و تویی که نمی‌دانم چرا و چطور خود را این‌گونه احمقانه از خواندن ادامه‌ی فصل هشتم، محروم کرده‌ای.
اگر می شد به جای با استیصال دویدن به سوی بیابانی تاریک و پر هیاهو در موقعیتی که عینکت مدام در حال سقوط کردن است و بند هایش به جای غیر قابل تشخیصی گیر کرده‌اند و فرصت آزاد کردنشان را نداری، تنها ما بین اتمسفر آرام و بی هیاهوی کتاب‌ها و فیلم‌هایت غرق شوی، که دیگر اکنون اینجا نبودم، نمی‌دانستم بیابان چیست، هیاهو چیست، نفهمیدنِ چگونه طی کردن مسیر با آشفتگی چیست، درماندگی چیست، تحمل چیست، تحمل چیست؛ تحمل، چیست.
خیلی دلم می خواهد بروم دو تقه به در بزنم، و بعد کاملا بالغانه و صریحانه سر صحبت را باز کنم تا یک روز کاری تأثیرگذار را به اتمام برسانم. اما آنقدر سست، کشیده، له شده، و خسته ام، که حتی صدایم هم در نمی‌آید. گویا تار های صوتی‌ام کش آمده‌اند و بعد از سی ثانیه، تنها کلمه‌ی اول آن توماری را که مغزم دستور داده، تولید می‌کنند. همچون ماده‌ی مذاب شمشیری شده‌ام که بدون قالب‌گیری، گوشه‌ای رها شده. همچون بچه‌ی خواب‌آلودی که گوشه‌ی طلا فروشی از خواب می‌پرد و مادرش را نمی‌بیند. همچون بیماری که با تکیه به دیوار راهروی متروک رو به حیاط، از شدت ضعف سُر خورده و همراه خود تمام گلدان‌ها را شکسته. همچون صبح اول روز کودکی که می فهمد همه‌ی دوستانش برای نابودی‌ش نقشه کشیده‌اند، و کاری نمی‌تواند انجام دهد.
مطمئن باشید اظهارنظر‌هایی که اکنون می‌توان در کتابچه‌ای چسباند و نام مسخره‌ای بر آنها گذاشت و برای خواندن برای مخاطبان خاص در شب‌های تابستان نگاه داشت، روزی اشک مردم را در می‌آورده. در میان مادربزرگ‌ها و جدّه‌های شما بسیارند زنانی که با شنیدن آنها زار زار گریسته‌اند.

اتاقی از آن خود، و.وولف
Usmanifications I dwell in possibility
A fairer house than prose
More numerous of windows
Superior for doors

Of chambers as the cedars
Impregnable of eye
And for an everlasting roof
The gambrels of the sky

Of visitors the fairest
For occupation- This
The spreading wide my narrow hand
To gather paradise.
چتمارس.
من مغولی درد می‌کشم و یارو نروژی جواب می‌ده.
عمق تفاوت مغولی و نروژی را زمانی متوجه می شوی که سرهنگی پنج ستاره زل بزند در چشم‌های عزیزت و عدم صلاحیتش برای ماندن در مملکتی اسلامی را جار بزند، چند روز بعدش سرگردی انسان‌تر جایش بنشیند و در صفی کیلومتری بفرستدت و تو در برابر تمام اینها، تنها توانایی سکوت داشته باشی؛ در نهایت هم حدس بزن چه؟ همه‌ی دویدن هایت بیهوده.
دلم نمی آید بدون دوربینی در راست کار خودم روانه ی سفر دور بی مقصدی شوم که به احتمالی بالا هیجان انگیز خواهد بود. کمی هم مصیبت زا و مرگ آور. سفری به *ف، زودتر از موعد متصورم. (شاید هم بدون هیچ تصوری، احتمالی.) بابت همین نبود آمادگی هم، اصراری برای وقوعش ندارم، این فقدان آمادگی‌، تنها به دروبین ختم نمی‌شود، بسیاری مسائل غیر مادی و درگیری‌ها و پیچیدگی‌های روانی در پس آن نهفته. سفری که احتمال می دهم هیچ انسانی در مقصدش انتظارم را نکشد، مگر خاک، آسمان و درخت هایش. مگر جان هایی که یکی پس از دیگری هم نه، همگی با هم، به یک‌باره ستانده شده‌اند، مگر نفرت، مگر ویرانی. ثانیه ای گرمی و روز هایی یخ زده. مگر این‌ها. مگر این وصله ها در آن خطه به جانم بچسبند.
اگر ویرجینیا می توانست خط خطی‌های سیاه مشق من را هم بخواند، به احتمالی بالا می‌شد دومین شخصی که مرا خطاب می‌کرد و می‌گفت: از وجودت گدازه‌های زوزه‌‌ی خشم پرتاب می‌شوند. غیرقابل کنترل و باور، بی‌انتها و ویران‌گر، آرام و هدفمند. جمله‌های تیز زاویه‌دارت ذهن را که هیچ، چشم‌ها را هم می‌خراشند. چنان عمیق و بی‌احتیاط، که در ورطه‌ی خونی که مشتاقش بودی بغلتی و گور شده در چاله‌ی خشمت، بیش از پیش قلم را بفشاری ما بین انگشت‌هایت و خلأ صفحه، تا این‌بار چاهی بی روزنه حفر کنی و مطابق میل نهانت، خود و متعلقاتت را به گوری ابدی ببری. نمی‌توانی، چگونه آخر! چطور می‌گذاری حیف‌شده و میل‌نشده مدفون شوند؟ تمام موانع در پس ذهنت، تبدیل به سد‌‌ هایی شده‌اند در پیش‌روی کلماتت، غیرقابل نفوذ... ذهنت را ورز بده، باید راهی باشد.