من به علم یقین میدانم که هرکسی طاعون را در درون خود دارد؛ زیرا هیچکس، نه، هیچکس در دنیا در برابر آن مصونیت ندارد. طاعونی بودن بسیار خستهکننده است، اما باز هم خستهکنندهتر است که انسان نخواهد طاعونی باشد. برای همین است که همهی مردم خسته به نظر میرسند، زیرا امروزه همهی مردم تا اندازهای طاعونی هستند. و باز به همین سبب، چند نفری که میخواهند از طاعونی بودن رها شوند، با خستگی بیپایان آشنا هستند که هیچچیزی بهجز مرگ آنها را از آن نجات نخواهد داد.
طاعون، آلبر کامو
طاعون، آلبر کامو
«روی هم رفته آنچه برای من جالب است این است که بدانم انسان چگونه مقدس میشود.»
«ولی شما که به خدا اعتقاد ندارید.»
«درست است. یگانه مسئلهی محققی که امروزه میشناسم این است که میتوان مقدس بیخدا بود.»
«شاید، اما من بیشتر با شکستخوردگان احساس همدردی میکنم تا با مقدسین. گمان میکنم که من قهرمانی و تقدس را زیاد نمیپسندم. آنچه برایم جالب است، انسان بودن است.»
«بلی. ما هر دو در جستوجوی یک چیز هستیم، اما من ادعایم کمتر است.»
طاعون، آلبر کامو
«ولی شما که به خدا اعتقاد ندارید.»
«درست است. یگانه مسئلهی محققی که امروزه میشناسم این است که میتوان مقدس بیخدا بود.»
«شاید، اما من بیشتر با شکستخوردگان احساس همدردی میکنم تا با مقدسین. گمان میکنم که من قهرمانی و تقدس را زیاد نمیپسندم. آنچه برایم جالب است، انسان بودن است.»
«بلی. ما هر دو در جستوجوی یک چیز هستیم، اما من ادعایم کمتر است.»
طاعون، آلبر کامو
در میانمان -نه در میان دو تا چند تن، در میان یگانه تن خویشتن- احساساتی از قبیل جدایی، تعلیق تعلقخاطر، شوریدگی، هوس گریختن و تا به ابد محو شدن، و خستگی مفرط، میجوشد و میخروشد. میپیچد و میپیچاند هر دم، خواهشی سوسوگر پوچ را. میکشد ما را، درست جایی در میانهی خودمان. میتپم. به انسان شایسته میاندیشم. شایسته خردی که عدالت جزئی از باورهایش نیست. یگانه بازماندهی قابل تقدیری، که به رغم دیوارهای آهنین پیش رویش، میداند و یا لااقل میکوشد تا بداند. کابوسزیستهی بالغی که همچون یگانه جنگجوی بازمانده در صبح شکست، تکههای تنش را بر روی دست میگیرد و به سینه میفشارد و میخواهد خاکی مناسب را برای زانو زدن بیابد. خاک. تعفنی که سرتاسر عمرش را احاطه کرده است؛ تا به اکنون. و این تنها چیزیست که دربارهاش به یاد میآورد.
در انتها، گناهم را نوشتم و پاک شد. گناه خیالیام هم، به زبان قلم نمینشیند. اما گناه، همواره گناه است. چه زمانی که در میان جوهر فشرده و چسبندهی وابسته به سطح جان گیرد، و چه در زمانی که جایی در میان خلأ بیانتهای شب و حافظه، برای همیشه جان بازد. و همواره و بیتبخیر، قل میخورد در دیگ محتویات سازندهی نالازم، اما بنیادیِ حیوان؛ یا همان انسان.
When You Are Not Here
No Clear Mind
دلیجان، سلفچگان، مرکزی، آشتیان، ساوه، تفرش، فراهان، اراک، مهاجران، خرمآباد، ملایر، نهاوند، بروجرد، همدان، اهواز… . کویرها را درمینوردم و به نزدیکی مرزها میرسم. احتمالش هست که آنها را هم فتح کنم. و پس از آن، باز خواهم گشت؟ از آبشار عبور کرده و پس از کمی پرسه، به خانه، باز خواهم گشت؟
They'll Only Miss You When You Leave
Carissa's Wierd
Not another sunrise, another dry, stale taste in your mouth.
You walked away from waking up inside of that house;
Depending on the call you've been waiting for.
It felt just like a song you loved so long ago.
You walked away from waking up inside of that house;
Depending on the call you've been waiting for.
It felt just like a song you loved so long ago.
۱- هرگاه در معرض این هوای بیاکسیژن قرار میگیرم، هر آن به مرگ رو میآورم و جوابی نمیشنوم، اما به خوبی حضور سنگینش را احساس میکنم، در لابهلای هر یکدانه ریزگرد، و هر یک نیمنفس غبارآلود. و همچنان میدانم که اکنون در وضعیت معتدل نسبیای قرار دارم.
متوجه توجه دختربچهای میشوم با چهرهای گرم و در عین حال محتاط که موهایش را یک دست بافته و پشت سر رها کرده. انحنای چشمهای خندان و فشردهاش، عمیق است و تیره. میپرسد، حالت خوب است؟ لبخند زده و آرام پلک میزنم. بار دیگر میپرسد، به آب نیاز داری؟ سری تکان داده و میگویم، فایدهی چندانی ندارد؛ عادت کردهای به این وضع دما و رطوبت، مگر نه؟ لبخند شیرینش عمق مییابد و تأیید میکند. ثانیهای بعد، نگاهم رفتنش را دنبال میکند. نمیدود، و حتی با وقار دور میشود. نگاهم پایین و پایینتر میرود و به زمین گلآلود میرسد، پس از آن هم به آسمان غرق در غبار پیوند میخورَد؛ جایی که احتمال میدهم دخترک در آن نقطه محو شده باشد.
متوجه توجه دختربچهای میشوم با چهرهای گرم و در عین حال محتاط که موهایش را یک دست بافته و پشت سر رها کرده. انحنای چشمهای خندان و فشردهاش، عمیق است و تیره. میپرسد، حالت خوب است؟ لبخند زده و آرام پلک میزنم. بار دیگر میپرسد، به آب نیاز داری؟ سری تکان داده و میگویم، فایدهی چندانی ندارد؛ عادت کردهای به این وضع دما و رطوبت، مگر نه؟ لبخند شیرینش عمق مییابد و تأیید میکند. ثانیهای بعد، نگاهم رفتنش را دنبال میکند. نمیدود، و حتی با وقار دور میشود. نگاهم پایین و پایینتر میرود و به زمین گلآلود میرسد، پس از آن هم به آسمان غرق در غبار پیوند میخورَد؛ جایی که احتمال میدهم دخترک در آن نقطه محو شده باشد.
۲- نگاهی پایانی به طنابهای گره خورده و منافذ پوشانیده شده، میاندازم. گوشهی پارچهی خاکیرنگ را در دست تا مچ بانداژ شده گرفته و با دومین پیچ، بیش از نیمی از صورت را پنهان میکنم و پشت سر جهتیاب زندهام حرکت میکنم. در این سرزمین، مفهوم زمان در میان شن و ماسهی سوزان میماسد و به تدریج دفن میشود. صدای خرد شدن قطعات اجساد زمان مرده، با هر قدمی که بر زمین گذاشته میشود، پیش از به آسمان بلند شدن، توسط سکوت سنگین کویر بلعیده میشود. با وجود باتریهای ترکانده شده، یگانه طریق دسترسی و اتصال به مفهوم زمان، خورشیدیست که تاکنون به کندی یک زاچه، یک چهارم زمین را پیموده. به تپهای نسبتاً کوتاه اما کفایت کننده میرسیم و گویی با قدم نهادن بر قلهاش، خورشید نالان، یک چهارم باقیمانده را سقوط میکند. سایههایمان بلند شده و گویی خود را بر زمین دشت پایین تپه میکشند. تازه متوجه سوزش نواحی پشتی و کناری جمجمه میشوم. با اشاره توسط مخزن کوچک و سبک آبی که در دست دارد، میگوید به آرامی و بیایجاد هیچگونه ریزلرزهای، بر تل ماسهای به زانو درآیم. در حالیکه مردمک چشمهایش از بین پارچهی خاکستریرنگ، روی خط کمرنگ، اما پیوستهی افق ثابت مانده، به پایین تپه اشاره میزند:
+ آنها، حتماً میدانی دارند چه میکنند.
- مناسک سالیانهشان به مناسبت از دست دادن منجی گذشتهشان را به جا میآورند.
+ اشتباه میکنی. آنها در حال ایفای نقششان هستند. آنها قربانیاند.
- قربانی تصمیمات خودشان؟
+ دقیقاً به همین دلیل قربانیاند. آنها هیچگونه فرصتی برای انتخاب ندارند. با اذهانی متوهم و اسطورهگرا متولد و پرورده میشوند و در جهت حفظ تمامیت قدرت اقلیتی کنترلگر، در دستههای از پیش تعیین شدهای قرار میگیرند… . تو، اینجا چه میکنی؟
- خودت از پیش میدانی.
+ پس تأییدم کن.
- میخواستم به چشم ببینم، اسپایس نامرئیای را که در هوای این سیاره پراکنده است، و همانطور که میدانی، این از قدرتمندترین نواحی نافعشان است.
+ و اکنون قدرت دید داری؟
- احساسش میکنم. به مرور زمان، میتوانم تشخیصش دهم.
+ میدانم که دلیل سفر و قدم نهادن در لانهی تمام اِلمانهای ضدشرایطت، تنها نیازت به موشهای آزمایشگاهی نبوده.
- درست است. به آزمایشگاهی شدن خودم هم نیاز داشتم. اگر نمیتوانم آتش را کنترل کنم، بهتر است از صحنه خارج شوم.
+ پس به نظرت آمد، اگر در این خاک زنده بمانی، دیگر چیزی وجود نخواهد نداشت که بتواند از پا درت آورد.
- به بازماندهعفریتهگان بنهجزریت و رهسپارانشان ننگر. من فاقد اساسیترین لازمهی بقا در این خاکم.
+ و آن چیست؟
- باور.
+ آنها، حتماً میدانی دارند چه میکنند.
- مناسک سالیانهشان به مناسبت از دست دادن منجی گذشتهشان را به جا میآورند.
+ اشتباه میکنی. آنها در حال ایفای نقششان هستند. آنها قربانیاند.
- قربانی تصمیمات خودشان؟
+ دقیقاً به همین دلیل قربانیاند. آنها هیچگونه فرصتی برای انتخاب ندارند. با اذهانی متوهم و اسطورهگرا متولد و پرورده میشوند و در جهت حفظ تمامیت قدرت اقلیتی کنترلگر، در دستههای از پیش تعیین شدهای قرار میگیرند… . تو، اینجا چه میکنی؟
- خودت از پیش میدانی.
+ پس تأییدم کن.
- میخواستم به چشم ببینم، اسپایس نامرئیای را که در هوای این سیاره پراکنده است، و همانطور که میدانی، این از قدرتمندترین نواحی نافعشان است.
+ و اکنون قدرت دید داری؟
- احساسش میکنم. به مرور زمان، میتوانم تشخیصش دهم.
+ میدانم که دلیل سفر و قدم نهادن در لانهی تمام اِلمانهای ضدشرایطت، تنها نیازت به موشهای آزمایشگاهی نبوده.
- درست است. به آزمایشگاهی شدن خودم هم نیاز داشتم. اگر نمیتوانم آتش را کنترل کنم، بهتر است از صحنه خارج شوم.
+ پس به نظرت آمد، اگر در این خاک زنده بمانی، دیگر چیزی وجود نخواهد نداشت که بتواند از پا درت آورد.
- به بازماندهعفریتهگان بنهجزریت و رهسپارانشان ننگر. من فاقد اساسیترین لازمهی بقا در این خاکم.
+ و آن چیست؟
- باور.
۳- فرود، و یا حتی سقوط؛ بر هر آنچه گیر آید. کولهپشتی را میاندازم و جمجمهی آتش گرفته را هم رویش. آنچه پس از چهار ساعت عامل گشایش دیده بر جهان است، آتش، شلوغی و کلماتیست درهم، که حدود یکسال است تقریباً ذرهای از زبانش را نمیفهمم. کلمات. با بیهوشی تمام، تمام نوشتههایم را از دست میدهم. از روی رود داغی عبور میکنم و سعی میکنم به خاطر آورم، محتوایشان را. داغ. کوره. کورههای انسانسوزی و زبالهسوزی. آتش شعلهور شده و بازتاب موجهایی سهمگین از شوربختی و جهالت، بر اثر های دهان انسانها در هر نفس، یگانه موجودات مقاوم در برابر مرگ در این خاک. یک پرنده، به شکل جسدی سوخته و فرش شده، زیر پای آدمیان. درختانی با شاخههای دود زده و بقایای ریشههایی نیمسوخته بر سطوح خاک. تظاهر جنس بشر به علاقهمندی به تنها گونهی بازماندهی انسانی با ترکیب قابلملاحظهای از کمبود هوش و بلافاصله پس از آن، اوج خروش عظیم کوشش و ابغاء در جهت تضمین خیالی بقای خویش که در گرو کشتار تهدیدکنندگان منابع زندهمانیشان است… .
۴- آدمیزاد، به هر چیزی، عادت میکند. به یاد داشته باش دائماً از خود بپرسی، داری در کدام لجن و به چه علت دستوپا میزنی.
۵- انسانی آشنا، در اثنای آن بحبوحه، با چشمهایی لبریز و پر به سویم میآید. ظاهراً همچنان به خوبی میخورد، میخوابد، و اشک میریزد. زندگیاش را هدر میدهد و میخواهد من هم به همان شدت به اتلاف رو آورم، از آب حیات توهمزای در کوزهاش بنوشم، و نهال خشکیدهی حماقت را در خود بپرورانم. صادق نخواهم بود اگر اذعان بدارم، انتخابم نیست؛ در مرحلهای پستتر قرار دارم، در توانم نیست. نه توان تقویت توهم را دارم و نه انرژی نگاه داشتن نقاب را. پیراهنم را میکشد و درخواست میکند برای فراهم آوردن راه دوبارهی فرارش از حقیقت، در نمایشی صوری، تقبل نقش کنم. او نمیداند که چرا آنقدر به دروغی بافته شده در خیال و رویا اعتیاد یافته، اما من رگههای طلاییرنگ ترس را در تیلههای لرزان براق از اشکش میبینم. ترس همیشگی از دست دادن یگانه سکوی لنگرگاهش، و حال، ترس از تماشاگر ماندنش در برابر غرقشدگی من.
Humans have a wide range of emotions and act based on them, and the thing that more than anything else drives the human mind to action is death….
Moriarty The Patriot
Moriarty The Patriot
Open your eyes. The moment you lose your life, you'll be born again. We are the true lords. We are the victims of ideals. Freedom remains alive, even as we face death.
Moriarty The Patriot
Moriarty The Patriot
سر انگشتانم را به کف برزنتی کیسهی بوکسی که به تقریب در اثنای چهار دیواری تعبیه شده، تکیه میدهم، بندهای نهایی را میشکنم، و فشار میآورم. کیسهی استوانهایهیبت، در مسیر دایرهواری بیانتها، حال آنکه انعکاسی از مهتاب بر تنش ریخته، آرام آرام میدود و تلاش میکند پلکهایم را بخواباند. همچون نوزادی پیچیده در لحافی سفیدرو، سرفه میکنم؛ نگاه از کیسهی خسته و ایستادهای که درست در بالای سرم معلق مانده میگیرم و همچون کودکی چهار و یا شاید هم پنچ ساله، پر و لبریز، چشم میدوزم به دیواری که کنارم لمیده. و فکر میکنم که باید در برنامهای که از شب گذشته تا به حال چرخیده، در خوشبینانهترین حالت، تمام پول آخر ماه را به حساب دکترم انتقال دهم. طبق عرف نانگاشتهای هم، تنها آن برنامه را از دست ندادهام. عصر امروز که به اصطلاح خوشی بر دلم سنگینی میکرد، به یکی از معدود دوستانم پس از یک ماه پیام داده و اذعان داشتهام که این تنها فرصت دیدار است. در پایان هم اضافه کرد که میترسد همین یکدانه هم ویران شود. شد. اکنون دیگر تنها سنگینی وزن آن خوشی بیوزن را احساس میکنم. تنها کاری که نباید انجام دهم و یا لااقل دیگر نیازی به انجام دادن هرچند محدودش ندارم: احساس کردن. که اگر از خیر این هم بگذرم، دیگر چیزی برای انگاشتنِ نگاشتن باقی نمیماند. پارتنر کاری بیچارهای هم دارم که باید برای دک نشدنش سریعاً خالق سیاه شدنِ یک صفحه دربارهی موضوع قراردادی باشم. که به احتمالی بالا هم نتواند خود را در این متن تشخیص دهد، در کنار دیگر چیزهایی که تشخیص نمیدهد. حتی این نگاشتن انگاشتنها هم سیرتی از لیست خطخوردگیها و اولویتها را به خود گرفتهاند. شاید شروعش از بابت حضور احساس باشد، اما قطعاً نمیتواند علت تمامش باشد. اما شروع؛ در تئوریای که در این باره دارم، شروع همواره از مهمترینِ بخشهاست، حتی اگر در پایان به یادش نیاوری. در عین حال، گاهی نیاز است تا مهمترینها را به یاد نیاوری؛ احساس را، شروع را، و تنها در شنا در منجلاب ادامهیابیات، غرق شوی.