Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
۱- هرگاه در معرض این هوای بی‌اکسیژن قرار می‌گیرم، هر آن به مرگ رو می‌آورم و جوابی نمی‌شنوم، اما به خوبی حضور سنگینش را احساس می‌کنم، در لابه‌لای هر یک‌دانه ریزگرد، و هر یک نیم‌نفس غبارآلود. و همچنان می‌دانم که اکنون در وضعیت معتدل نسبی‌ای قرار دارم.
متوجه توجه دختربچه‌ای می‌شوم با چهره‌ای گرم و در عین حال محتاط که موهایش را یک دست بافته و پشت سر رها کرده. انحنای چشم‌های خندان و فشرده‌اش، عمیق است و تیره. می‌پرسد، حالت خوب است؟ لبخند زده و آرام پلک می‌زنم. بار دیگر می‌پرسد، به آب نیاز داری؟ سری تکان داده و می‌گویم، فایده‌ی چندانی ندارد؛ عادت کرده‌ای به این وضع دما و رطوبت، مگر نه؟ لبخند شیرینش عمق می‌یابد و تأیید می‌کند. ثانیه‌ای بعد، نگاهم رفتنش را دنبال می‌کند. نمی‌دود، و حتی با وقار دور می‌شود. نگاهم پایین و پایین‌تر می‌رود و به زمین گل‌آلود می‌رسد، پس از آن هم به آسمان غرق در غبار پیوند می‌خورَد؛ جایی که احتمال می‌دهم دخترک در آن نقطه محو شده باشد.
۲- نگاهی پایانی به طناب‌های گره خورده و منافذ پوشانیده شده، می‌اندازم. گوشه‌ی پارچه‌ی خاکی‌رنگ را در دست‌ تا مچ بانداژ شده گرفته و با دومین پیچ، بیش از نیمی از صورت را پنهان می‌کنم و پشت سر جهت‌یاب زنده‌ام حرکت می‌کنم. در این سرزمین، مفهوم زمان در میان شن و ماسه‌ی سوزان می‌ماسد و به تدریج دفن می‌شود. صدای خرد شدن قطعات اجساد زمان مرده، با هر قدمی که بر زمین گذاشته می‌شود، پیش از به آسمان بلند شدن، توسط سکوت سنگین کویر بلعیده می‌شود. با وجود باتری‌های ترکانده شده، یگانه طریق دسترسی و اتصال به مفهوم زمان، خورشیدی‌ست که تاکنون به کندی یک زاچه، یک چهارم زمین را پیموده. به تپه‌ای نسبتاً کوتاه اما کفایت کننده می‌رسیم و گویی با قدم نهادن بر قله‌اش، خورشید نالان، یک چهارم باقی‌مانده را سقوط می‌کند. سایه‌های‌مان بلند شده و گویی خود را بر زمین دشت پایین تپه می‌کشند. تازه متوجه سوزش نواحی پشتی و کناری جمجمه می‌شوم. با اشاره توسط مخزن کوچک و سبک آبی که در دست دارد، می‌گوید به آرامی و بی‌ایجاد هیچ‌گونه ریزلرزه‌ای، بر تل ماسه‌ای به زانو درآیم. در حالی‌که مردمک چشم‌هایش از بین پارچه‌‌ی خاکستری‌رنگ، روی خط کم‌رنگ، اما پیوسته‌ی افق ثابت مانده، به پایین تپه اشاره می‌زند:
+ آنها، حتماً می‌دانی دارند چه می‌کنند.
- مناسک سالیانه‌شان به مناسبت از دست دادن منجی گذشته‌شان را به جا می‌آورند.
+ اشتباه می‌کنی. آنها در حال ایفای نقش‌شان هستند. آنها قربانی‌اند.
- قربانی تصمیمات خودشان؟
+ دقیقاً به همین دلیل قربانی‌اند. آنها هیچ‌گونه فرصتی برای انتخاب ندارند. با اذهانی متوهم و اسطوره‌‌گرا متولد و پرورده می‌شوند و در جهت حفظ تمامیت قدرت اقلیتی کنترل‌گر، در دسته‌های از پیش تعیین شده‌ای قرار می‌گیرند… . تو، اینجا چه می‌کنی؟
- خودت از پیش می‌دانی.
+ پس تأییدم کن.
- می‌خواستم به چشم ببینم، اسپایس نامرئی‌ای را که در هوای این سیاره پراکنده است، و همان‌طور که می‌دانی، این از قدرتمندترین نواحی نافعشان است.
+ و اکنون قدرت دید داری؟
- احساسش می‌کنم. به مرور زمان، می‌توانم تشخیصش دهم.
+ می‌دانم که دلیل سفر و قدم نهادن در لانه‌ی تمام اِلمان‌های ضدشرایطت، تنها نیازت به موش‌های آزمایشگاهی نبوده‌.
- درست است. به آزمایشگاهی شدن خودم هم نیاز داشتم. اگر نمی‌توانم آتش را کنترل کنم، بهتر است از صحنه خارج شوم.
+ پس به نظرت آمد، اگر در این خاک زنده بمانی، دیگر چیزی وجود نخواهد نداشت که بتواند از پا درت آورد.
- به بازمانده‌عفریته‌‌گان بنه‌جزریت و ره‌سپارانشان ننگر. من فاقد اساسی‌ترین لازمه‌ی بقا در این خاکم.
+ و آن چیست؟
- باور.
۳- فرود، و یا حتی سقوط؛ بر هر آنچه گیر آید. کوله‌پشتی را می‌اندازم و جمجمه‌ی آتش گرفته را هم رویش. آن‌چه پس از چهار ساعت عامل گشایش دیده بر جهان است، آتش، شلوغی و کلماتی‌ست درهم، که حدود یک‌سال است تقریباً ذره‌ای از زبانش را نمی‌فهمم. کلمات. با بی‌هوشی تمام، تمام نوشته‌هایم را از دست می‌دهم. از روی رود داغی عبور می‌کنم و سعی می‌کنم به خاطر آورم، محتوای‌شان را. داغ. کوره. کوره‌های انسان‌سوزی و زباله‌سوزی. آتش شعله‌ور شده و بازتاب موج‌هایی سهمگین از شوربختی و جهالت، بر اثر های دهان انسان‌ها در هر نفس، یگانه موجودات مقاوم در برابر مرگ در این خاک. یک پرنده، به شکل جسدی سوخته و فرش شده، زیر پای آدمیان. درختانی با شاخه‌های دود زده و بقایای ریشه‌‌هایی نیم‌سوخته بر سطوح خاک. تظاهر جنس بشر به علاقه‌مندی به تنها گونه‌ی بازمانده‌ی انسانی با ترکیب قابل‌ملاحظه‌ای از کمبود هوش و بلافاصله پس از آن، اوج خروش عظیم کوشش و ابغاء در جهت تضمین خیالی بقای خویش که در گرو کشتار تهدیدکنندگان منابع زنده‌مانی‌شان است… .
۴- آدمی‌زاد، به هر چیزی، عادت می‌کند. به یاد داشته باش دائماً از خود بپرسی، داری در کدام لجن و به چه علت دست‌وپا می‌زنی.
۵- انسانی آشنا، در اثنای آن بحبوحه، با چشم‌هایی لبریز و پر به سویم می‌آید. ظاهراً همچنان به خوبی می‌خورد، می‌خوابد، و اشک می‌ریزد. زندگی‌اش را هدر می‌دهد و می‌خواهد من هم به همان شدت به اتلاف رو آورم، از آب حیات توهم‌زای در کوزه‌اش بنوشم، و نهال خشکیده‌ی حماقت را در خود بپرورانم. صادق نخواهم بود اگر اذعان بدارم، انتخابم نیست؛ در مرحله‌ای پست‌تر قرار دارم، در توانم نیست. نه توان تقویت توهم را دارم و نه انرژی نگاه داشتن نقاب را. پیراهنم را می‌کشد و درخواست می‌کند برای فراهم آوردن راه دوباره‌ی فرارش از حقیقت، در نمایشی صوری، تقبل نقش کنم. او نمی‌داند که چرا آنقدر به دروغی بافته شده در خیال و رویا اعتیاد یافته، اما من رگه‌های طلایی‌رنگ ترس را در تیله‌های لرزان براق از اشکش می‌بینم. ترس همیشگی از دست دادن یگانه سکوی لنگرگاهش، و حال، ترس از تماشاگر ماندنش در برابر غرق‌شدگی من.
Humans have a wide range of emotions and act based on them, and the thing that more than anything else drives the human mind to action is death….

Moriarty The Patriot
Open your eyes. The moment you lose your life, you'll be born again. We are the true lords. We are the victims of ideals. Freedom remains alive, even as we face death.

Moriarty The Patriot
سر انگشتانم را به کف برزنتی کیسه‌ی بوکسی که به تقریب در اثنای چهار دیواری تعبیه شده، تکیه می‌دهم، بندهای نهایی را می‌شکنم، و فشار می‌آورم. کیسه‌ی استوانه‌ای‌هیبت، در مسیر دایره‌واری بی‌انتها، حال آن‌که انعکاسی از مهتاب بر تنش ریخته، آرام آرام می‌دود و تلاش می‌کند پلک‌هایم را بخواباند. همچون نوزادی پیچیده در لحافی سفیدرو، سرفه می‌کنم؛ نگاه از کیسه‌ی خسته و ایستاده‌ای که درست در بالای سرم معلق مانده می‌گیرم و همچون کودکی چهار و یا شاید هم پنچ ساله، پر و لبریز، چشم می‌دوزم به دیواری که کنارم لمیده. و فکر می‌کنم که باید در برنامه‌ای که از شب گذشته تا به حال چرخیده، در خوش‌بینانه‌ترین حالت، تمام پول آخر ماه را به حساب دکترم انتقال دهم. طبق عرف نانگاشته‌ای هم، تنها آن برنامه را از دست نداده‌ام. عصر امروز که به اصطلاح خوشی بر دلم سنگینی می‌کرد، به یکی از معدود دوستانم پس از یک ماه پیام داده و اذعان داشته‌ام که این تنها فرصت دیدار است. در پایان هم اضافه کرد که می‌ترسد همین یک‌دانه هم ویران شود. شد. اکنون دیگر تنها سنگینی وزن آن خوشی بی‌وزن را احساس می‌کنم. تنها کاری که نباید انجام دهم و یا لااقل دیگر نیازی به انجام دادن هرچند محدودش ندارم: احساس کردن. که اگر از خیر این هم بگذرم، دیگر چیزی برای انگاشتنِ نگاشتن باقی نمی‌ماند. پارتنر کاری بیچاره‌ای هم دارم که باید برای دک نشدنش سریعاً خالق سیاه شدنِ یک صفحه درباره‌ی موضوع قراردادی باشم. که به احتمالی بالا هم نتواند خود را در این متن تشخیص دهد، در کنار دیگر چیزهایی که تشخیص نمی‌دهد. حتی این نگاشتن انگاشتن‌ها هم سیرتی از لیست خط‌خوردگی‌ها و اولویت‌ها را به خود گرفته‌اند. شاید شروعش از بابت حضور احساس باشد، اما قطعاً نمی‌تواند علت تمامش باشد. اما شروع؛ در تئوری‌ای که در این باره دارم، شروع همواره از مهم‌ترینِ بخش‌هاست، حتی اگر در پایان به یادش نیاوری. در عین حال، گاهی نیاز است تا مهم‌ترین‌ها را به یاد نیاوری؛ احساس را، شروع را، و تنها در شنا در منجلاب ادامه‌یابی‌ات، غرق شوی‌.
تکیه‌ی نیمی از جذابیت بر این است که، به جای، هر، مورد، دیگری، آویزان خودت باشی.
Proceed without certainty. Let go of the need to know everything.
Temple of Thought (Unplugged Studio Live)
Poets of the Fall
Chills;
Chills come racing down my spine,
Like a storm on my skin, with shaking hands,
I'll guide your sweet soul into mine,
Until I feel you within.
The threads holding me to this world have become so thin.
“Here is a rule to remember in the future, when anything tempts you to feel bitter: not ‘This is misfortune,’ but ‘To bear this worthily is good fortune.’”

Marcus Aurelius
We can determine our emotions by steering our thoughts. We can shape those thoughts by being conscious of and diligent about our words and the kind of language we engage in. A lot of this will come down to your basic tolerance of your current mindset and your willingness to change it.
شخصی که در خردسالی‌ام می‌گفت برو تا آن‌سوی شهر و بازگرد، اکنون می‌گوید برو تا اواسط لانه‌ی زنبوری به مسافت هزاران کیلومتر خارج از مرز، نیمی از برگه‌ی آزادی‌ات را بستان، و بازگرد. می‌خواهم بخندم، اما حریر به پوست آزرده‌ی تب‌دار تنم چسبیده و تبم را بالاتر می‌برد و این تب در مقابل هر گونه حرکت اضافه و در نتیجه اتلاف انرژی‌ای، می‌ایستد. از اینکه جانم را بر کف دست حمل کنم ابایی ندارم، هیچ‌گاه نداشته‌ام. اما بی‌هیچ داستان و هیجانی آن را از کف دادن، در میان مشتی کثافت، مضحک است. حتی به زبان آوردن مراحل انجام کار هم، مضحک است. اگر طبق برنامه پیش برود می‌شود چنین حکایت مضحکی: هزینه بدهم، نامه بگیرم. نامه را ثبت کنم، ایمیل بگیرم. هزینه بدهم، سند بگیرم. هزینه بدهم، جان برکف بروم و تا مدت نامشخصی گم‌گور شوم. هزینه بدهم، یکی‌دو تکه کاغذ هویتی بستانم. هزینه بدهم، و بازگردم. می‌گوید اگر از این سفر زنده بازگردم، دیگر هیچ‌چیز نمی‌تواند جانم را بگیرد. درست هم می‌گوید. تنها کاری که نکرده‌ام، چپاندن چند نارنجک در جیب و کلاشینکف در دست، پشت جبهه‌ها سنگر گرفتن، است. با این اوصاف هم تنها یک پنجم آن‌چه را باید، کرده‌ام. چرا تنها از کف نمی‌دهم، نمی‌دانم. همچون سالیان درازی که طی شد. هزاران هزار نفر، شده‌ایم مضحکِ دستِ انسان‌نماهای نادانی، که با حجم نادانی و چسبندگی بیشتری نسبت به آنان، تنها از این خفت دست نمی‌کشیم.
در اثنای بازارچه‌ای ایستاده‌ام و از زیر سایه‌ی لبه‌ی آفتاب‌گیر کلاه، مرد بساط‌کننده‌ای را که به دنبال مقصر گرسنگی‌اش می‌گردد، زیر نظر گرفته‌ام. نایستاده‌ام تا میانجی‌گر نزاعی احتمالی باشم، و یا تمایلی به حضور در یک سر آن را داشته باشم؛ بل جهت عدم وقوع قتل ایستاده‌ام. صدایش را بالاتر می‌برد و هم‌زمان با خروج کلماتِ با لهجه و لزج بی ساختار از ته گلویش، ناخودآگاه نیشخند می‌زنم. نه این‌که نتوانم حداکثر زیر سه جمله‌ی شالوده و آلوده به نقاط کورش خُردش کنم و مقصر اصلی گرسنگی‌اش را در مقابل چشمانش به رقص درآورم، و یا تبی که بیش از پیش در تنم ریشه دوانده بخواهد سدی شود، نه؛ تنها از شدت رایحه‌ی حقارتی که به مشامم رسیده، حس دلسوزی‌ای تا دم حلقم بالا آمده که موجب می‌شود در سکوت و سرگیجه، تنها تماشاگر بمانم. از شانه‌اش گرفته و به جلو و در مسیر می‌رانمش و از مرد کاسب فاصله می‌گیریم. هنوز لبخند زنان و دست در جیب قدم بر می‌دارم و گاه‌گاهی به دیگر موجودات حاضرِ در آن صحنه می‌نگرم و تنها به چند کلمه‌ی رژه‌رونده‌ی مختصر در ذهن بر می‌خورم: آن‌ قربانیان، دیر یا زود، تمامشان زبح خواهند شد؛ درست به مثابه‌ی احتمالِ بسیارِ ما.
Forwarded from Recherché
✍🏻 📖