Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
Temple of Thought (Unplugged Studio Live)
Poets of the Fall
Chills;
Chills come racing down my spine,
Like a storm on my skin, with shaking hands,
I'll guide your sweet soul into mine,
Until I feel you within.
The threads holding me to this world have become so thin.
“Here is a rule to remember in the future, when anything tempts you to feel bitter: not ‘This is misfortune,’ but ‘To bear this worthily is good fortune.’”

Marcus Aurelius
We can determine our emotions by steering our thoughts. We can shape those thoughts by being conscious of and diligent about our words and the kind of language we engage in. A lot of this will come down to your basic tolerance of your current mindset and your willingness to change it.
شخصی که در خردسالی‌ام می‌گفت برو تا آن‌سوی شهر و بازگرد، اکنون می‌گوید برو تا اواسط لانه‌ی زنبوری به مسافت هزاران کیلومتر خارج از مرز، نیمی از برگه‌ی آزادی‌ات را بستان، و بازگرد. می‌خواهم بخندم، اما حریر به پوست آزرده‌ی تب‌دار تنم چسبیده و تبم را بالاتر می‌برد و این تب در مقابل هر گونه حرکت اضافه و در نتیجه اتلاف انرژی‌ای، می‌ایستد. از اینکه جانم را بر کف دست حمل کنم ابایی ندارم، هیچ‌گاه نداشته‌ام. اما بی‌هیچ داستان و هیجانی آن را از کف دادن، در میان مشتی کثافت، مضحک است. حتی به زبان آوردن مراحل انجام کار هم، مضحک است. اگر طبق برنامه پیش برود می‌شود چنین حکایت مضحکی: هزینه بدهم، نامه بگیرم. نامه را ثبت کنم، ایمیل بگیرم. هزینه بدهم، سند بگیرم. هزینه بدهم، جان برکف بروم و تا مدت نامشخصی گم‌گور شوم. هزینه بدهم، یکی‌دو تکه کاغذ هویتی بستانم. هزینه بدهم، و بازگردم. می‌گوید اگر از این سفر زنده بازگردم، دیگر هیچ‌چیز نمی‌تواند جانم را بگیرد. درست هم می‌گوید. تنها کاری که نکرده‌ام، چپاندن چند نارنجک در جیب و کلاشینکف در دست، پشت جبهه‌ها سنگر گرفتن، است. با این اوصاف هم تنها یک پنجم آن‌چه را باید، کرده‌ام. چرا تنها از کف نمی‌دهم، نمی‌دانم. همچون سالیان درازی که طی شد. هزاران هزار نفر، شده‌ایم مضحکِ دستِ انسان‌نماهای نادانی، که با حجم نادانی و چسبندگی بیشتری نسبت به آنان، تنها از این خفت دست نمی‌کشیم.
در اثنای بازارچه‌ای ایستاده‌ام و از زیر سایه‌ی لبه‌ی آفتاب‌گیر کلاه، مرد بساط‌کننده‌ای را که به دنبال مقصر گرسنگی‌اش می‌گردد، زیر نظر گرفته‌ام. نایستاده‌ام تا میانجی‌گر نزاعی احتمالی باشم، و یا تمایلی به حضور در یک سر آن را داشته باشم؛ بل جهت عدم وقوع قتل ایستاده‌ام. صدایش را بالاتر می‌برد و هم‌زمان با خروج کلماتِ با لهجه و لزج بی ساختار از ته گلویش، ناخودآگاه نیشخند می‌زنم. نه این‌که نتوانم حداکثر زیر سه جمله‌ی شالوده و آلوده به نقاط کورش خُردش کنم و مقصر اصلی گرسنگی‌اش را در مقابل چشمانش به رقص درآورم، و یا تبی که بیش از پیش در تنم ریشه دوانده بخواهد سدی شود، نه؛ تنها از شدت رایحه‌ی حقارتی که به مشامم رسیده، حس دلسوزی‌ای تا دم حلقم بالا آمده که موجب می‌شود در سکوت و سرگیجه، تنها تماشاگر بمانم. از شانه‌اش گرفته و به جلو و در مسیر می‌رانمش و از مرد کاسب فاصله می‌گیریم. هنوز لبخند زنان و دست در جیب قدم بر می‌دارم و گاه‌گاهی به دیگر موجودات حاضرِ در آن صحنه می‌نگرم و تنها به چند کلمه‌ی رژه‌رونده‌ی مختصر در ذهن بر می‌خورم: آن‌ قربانیان، دیر یا زود، تمامشان زبح خواهند شد؛ درست به مثابه‌ی احتمالِ بسیارِ ما.
Forwarded from Recherché
✍🏻 📖
واحد ارزش تکامل، نه گرسنگی و رنج بلکه میزان تکثیر مارپیچ‌های دی‌ان‌ای بود. همان‌طور که موفقیت اقتصادی یک شرکت تنها از طریق تعداد دلارهای انباشته‌شده در حساب بانکی‌اش محاسبه می‌شود، نه از روی خشنودی کارکنانش، پیشرفت تکاملیِ یک گونه هم بر اساس میزان تکثیرِ دی‌ان‌ایِ آن برآورد می‌شود. اگر تکثیر دی‌ان‌ای متوقف شود، گونه‌ی آن موجود زنده منقرض خواهد شد، درست مثل شرکتی که بدون پول ورشکست می‌شود. اگر یک گونه دی‌ان‌ای‌های زیادی از خودش را تکثیر کند، به موفقیت دست یافته است و آن گونه‌ی زیستیِ خاص نشو و نما می‌کند. از این منظر، هزار نمونهٔ تکثیرشده بهتر از صد نمونه است. جوهر انقلاب کشاورزی همین است: توانایی زنده نگه داشتنِ بیشترین انسان‌ها تحت نامساعدترین شرایط.
اما چرا افراد باید به این محاسبهٔ تکاملی اهمیت بدهند؟ چرا یک فرد عاقل استاندارد زندگی خود را تنزل دهد، فقط برای این‌که تعداد نمونه‌های تکثیرشده از ژنوم انسان خردمند را چند برابر کند؟ هیچ‌کس با این معامله موافق نبود: انقلاب کشاورزی دام بود.

Sapiens: A Brief History of Humankind
Yuval Noah Harari
متأسفانه نگرش تکاملی، معیار ناقصی برای موفقیت به دست می‌دهد. این دیدگاه همه‌چیز را با معیار بقا و تکثیر یک گونه می‌سنجد و هیچ توجهی به رنج و شادی آحاد یک گونه ندارد. مرغ و گاو اهلی‌شده شاید نمونه‌های موفقیت داستان تکامل به حساب آیند، اما در شمار بدبخت‌ترین موجوداتی هستند که تا کنون زیسته‌اند. اهلی کردن حیوانات مبتنی بر مجموعه‌ای از اعمال بی‌رحمانه بود که با گذشت قرن‌ها، خشن‌تر و ظالمانه‌تر هم شد.
برای تبدیل گاو نر و اسب و الاغ و شتر به حیواناتی مطیع و بارکش، باید غرایز طبیعی‌شان را از بین برد و پیوندهای اجتماعی‌شان را گسست و غرایز تهاجمی و جنسی‌شان را تحت کنترل قرار داد و آزادی تحرک را از آن‌ها گرفت. کشاورزان شگردهایی مثل محصور کردن حیوانات در آغل و قفس، افسار زدن و چشم‌بند زدن به آن‌ها، شلاق زدن و سیخونک زدن و قطع اعضای بدنشان را ابداع کردند. فرایند رام کردن تقریباً همیشه با اخته کردن نرها همراه است. این کار تمایلات جنس نر را محدود می‌کند و تولیدمثل گله را تحت کنترل انسان قرار می‌دهد.

Sapiens
Yuval Noah Harari
Der Unterschied zwischen Vergangenheit, Gegenwart und Zukunft ist nur eine Illusion, wenn auch eine hartnäckige….

Albert Einstein
New questions against the discussion towards some guy's conviction:

• Will that guy be your employer who will deliver you from this cage?
• Will that guy be your visa interviewer?
• Is that guy thoroughly acceptable to you?

If the answers are negative, you can simply say, "Off you go with your good self." And that's all.
می‌خواهم خلق کنم؛ طولانی و عمیق، تا سپس، همان‌ها در زمان بازگشت به سویشان -که اغلب در شکافی از بامدادند- نجاتم دهند. همچون بارهایی که انجامش داده‌اند.
اگر بخواهم صادق باشم، باید بگویم همواره به خود آمده و متوجه گرد فراموشی‌ای می‌شوم که حول فضای نه چندان محدود ندویدن، معلق است. دیگر نمی‌خواهم بدوم و نرسم، و یا حتی برسم. نمی‌گویم بایستم؛ اما ندوم هم؛ که این به قطع درباره‌ی دویدن‌های فیزیکی صبحگاهی‌ای که همواره شبانگاهی‌اش را ترجیح می‌دهم نیست. فراموش می‌کنم که می‌ترسم برسم و تا به ابد در حوزه‌ی توقف ماندگار شوم. ترس هم از نداشتن تعریف‌های شخصی‌سازی‌شده می‌آید؛ که نه برای رسیدن موجود است، و نه برای توقف. باید با سری رو به قطب‌ها ندوم و بیشتر خود را مجاب کنم تا جزئیات ریزودرشت قرارگرفته در افق را از نظر بگذراند. می‌تواند حتی زیادی و بی‌سلیقگی در چیدمان گیاهانی متنوع درون گلدان‌هایی مجزا درون مطب استاد دانشگاه و متخصص کلیوی‌ای که مارک شلوار جینش متفرقه و دارای دانشی کاملاً تئوری‌ست باشد. باید بیشتر، سعی کنم زندگی را همان طور که مضحک است، زندگی کنم و کمتر امیدی به تغییر داشته باشم، اگر دارم. چه در درونم در گردش است و حاوی چیستم، نه تنها فیزیکی که بلکه ذاتی؛ گر من ندانم، کیست که بداند تا حکمی مبنی بر توقیف و یا اجرایش صادر کند؟ درست است، هیچ‌کس. هیچ‌کس.
من جهان را خلق نکردم، لو، ای کاش من آن را ساخته بودم، در آن‌صورت می‌توانستم همه‌ی بار گناه آنچه بین ما پیش آمد را به دوش بگیرم.

نامه به لوسالومه از فردریش نیچه، دسامبر۱۸۸۲
اشباعیت، شده جزئی جدایی‌ناپذیر از ذهنم. هیچ‌جور اشتراکی نداریم. او مخلوطی‌ست از آبیِ آفتابیِ آسمانِ پس از باران و طلاییِ طلوع پاکِ صبح، من تیرگی و خاکستری اطراف آذرخش شکافنده‌ی دل‌گیر و مصیبت‌بار غم‌. او مدادهایم را پهن می‌کند مقابلش، برگه‌ای را از شاخه جدا نموده، و شروع می‌کند به رنگ‌آمیزی، من اما به تمرکزش خیره می‌مانم و پرده را بر نوری که شاید الهام‌بخش او، و آزاردهنده‌ی من باشد، می‌کشم. البته که او هنر لنگ نماندن را هم در رگ‌هایش دارد، چراکه همه‌چیز، مطلقاً همه‌چیز، در خدمت لذت‌رسانیِ اویند و هیچ‌چیز ،طولانی‌مدت، قدرت آزارش را ندارد. در مقابل کوتاه‌مدت‌ها هم به سرعت اشک می‌ریزد و به سادگی دفعشان می‌سازد. کمی که توجه‌ام را از دست می‌دهم، با ذرات ریز آرد معلق در فضا، به دستش می‌آورم. شاید هم بیش از پیش از دستش می‌دهم. دست‌های غرق در آرد و خمیرش در فضا حرکت می‌کنند و موهایش، سنگین و به رنگ شب، با حمل رگه‌هایی طلایی‌رنگ، به سادگی سقوط قطرات اشک از چشمانش، پرواز می‌کنند. موسیقی دلخواهش درون گوش‌هایش نواخته می‌شود. نمی‌توانیم با یکدیگر به موسیقی‌ای واحد گوش دهیم. نمی‌توانیم هم به تماشای فیلمی واحد بنشینیم. به خود که می‌آیم کتابِ در دست خوانش را بسته‌ام و به چشم‌های رهای در اثنای رقص پرخنده‌اش، چشم دوخته‌ام. آوای رقصیدنش برای من، می‌شود آوای نفس‌نفس‌زدن‌ها و خنده‌هایش. به ناگاه، دست‌های آردی‌اش از حرکت می‌ایستند، لنگه‌ی ایرپادم را از گوش سمت راستش خارج می‌کند، لبخند می‌زند و می‌گوید، بدونِ شنیدنِ آهنگ، جلوه‌ی احمقانه‌ای برایت دارم. نمی‌داند اما که می‌توانم تنها خود او را بنگرم، فارغ از هرگونه خصلت دیگری که می‌تواند برایشان نسبیت مختص خود را تعریف کند، من تنها قطعیت آنچه را که هست، می‌بینم؛ سر انگشتانش که در اواسط پیمودن مسیر طولانی ابرویم به نفس‌هایی منظم تبدیل می‌شوند را، می‌بینم. دست سبک و داغی را که به تدریج بر نیمی از صورتم سنگین می‌شود، و در ادامه‌ی آن، پلک‌هایی که تا ساعت‌ها باز می‌مانند را، می‌بینم. پس از مدت کوتاهی، همراهیِ او در میان ذرات آردِ پراکنده در محیط و ریتم دلخواه او، توسط خود را، می‌بینم.
با چشم غیر مسلح هم می‌توان اذعان داشت که به پهنا و ارتفاع فواصل، اضافه شده. تفاوت‌ها از هر برهه‌ی دیگری در تاریخِ زیسته، نمود بیشتری یافته و مرزهایی که به واسطه‌ی گچ بر زمین‌های اطراف به مقیاس می‌رسند، پررنگ‌تر از همیشه‌شان هستند. این‌که من درکی ندارم هم چندان تغییری را موجب نمی‌شود. در نهایت باید به ناچار اسلحه‌ام را بر خاک‌کشیده و یا بر دوش‌گرفته، جایی را محضِ سکنی برگزینم. من آنی نیستم که خونی اضافه بر مقدار بخواهد. اما چه کسی مرا تعریف کرده که حال بخواهم چیزی نباشم؟ درست است که از پررنگی مرزها و فواصل درکی ندارم اما، طیف خون آغشته به نفرتی که اندر درون چشم‌ها می‌جوشد را با دقتِ شیمی‌دان چشنده‌ای می‌شناسم. من آن‌ها را چشیده و به خوبی به خاطر دارم. با آنان سالیانی متمادی را گذرانده‌ام؛ سالیانی را که قصد اتمام ندارند. با این اوصاف، من کیستم که بخواهم چیزی اضافه بر مقدار را نپذیرم؟
دما پایین‌تر از روز گذشته است و ساعتی تا آسمان بنا را بر باریدن بگذارد نمانده. باز شدن در اتاق به واسطه‌ی انگشتان یخ‌زده‌ام پس از نیم‌روز سنگینی مصادف می‌شود با بالاتر رفتن شدت صوت صفیر بادی که خشمگینانه از لابه‌لای پرده‌ها می‌رقصد و به تندی، جریان سرد خود را به اشیاء و جسم غرق در خوابی در آن اثنا، می‌کوباند. موهای شانه کرده‌اش از میان تشک تخت و پتویی که بینشان پناه گرفته، بیرون ریخته و زانوانش به سمت شکمش خم شده‌اند. سطح سرامیک‌‌های کف، پوشیده از لایه‌ای غبار و خاک، بیش از پیش مجرای تنفسی‌ام را تحریک می‌کنند. پنجره را می‌بندم. کیف و کت را آویزان می‌کنم. و پس از خاک‌روبی کف، خود را می‌کشانم زیر نیمی از پتویی که برایم آزاد مانده. کمتر از نیم‌ساعت نمی‌گذرد که زنگ گوشی‌اش بیدارم می‌کند. صدایش از زیر پتو می‌آید. صدایش را می‌بُرم. پس از گذر پنجاه ثانیه، باز هم زنگ می‌خورد. این‌بار می‌بَرمش بر حالت پرواز و می‌گذارمش روی میز. هم‌زمان با از دسترس خارج کردن راه‌های ارتباطی‌اش، خواب هم از تن چشمان من می‌گریزد. از جمله تأثیراتش، بی‌توجهی بیشترم نسبت به گذر زمان است. در واقع، از جمله تأثیرات لازمه بهر اثبات درستی و سازگاری، یادآوری و یا القای چهاردست‌وپایی نچسبیدن به زمان است. پس در همان حال می‌مانم، تا آنجا که از عالم آسودگی و بی‌خبری‌اش پرتاب می‌شود و گذار پرسرعتی را به جهان نه چندان منصفانه‌ی موجود، تجربه می‌کند و غرغرکنان پنجره را باز می‌کند و همچون گربه‌ی همیشه خسته‌ای، نفسی از سر آسودگی کشیده و دوباره زیرش پهن می‌شود. رخوت خواب را به تن خسته‌ام باز می‌گرداند اما، برمی‌خیزم. پتو را رویش می‌کشم، کت را برمی‌دارم، و می‌روم برای دم کردن چای عصرانه و آماده ساختن بساط شام آخری که از پیش قولش را داده بودم.
با کمی این‌طرف و آن‌طرف‌تر درنهایت، آن‌چه هستی که در محدوده‌ی اشتیاق و درکت است؛ و برای هرشخصی، بلاعوض.