Lorn – Telegram
194 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
Humans have a wide range of emotions and act based on them, and the thing that more than anything else drives the human mind to action is death….

Moriarty The Patriot
Open your eyes. The moment you lose your life, you'll be born again. We are the true lords. We are the victims of ideals. Freedom remains alive, even as we face death.

Moriarty The Patriot
سر انگشتانم را به کف برزنتی کیسه‌ی بوکسی که به تقریب در اثنای چهار دیواری تعبیه شده، تکیه می‌دهم، بندهای نهایی را می‌شکنم، و فشار می‌آورم. کیسه‌ی استوانه‌ای‌هیبت، در مسیر دایره‌واری بی‌انتها، حال آن‌که انعکاسی از مهتاب بر تنش ریخته، آرام آرام می‌دود و تلاش می‌کند پلک‌هایم را بخواباند. همچون نوزادی پیچیده در لحافی سفیدرو، سرفه می‌کنم؛ نگاه از کیسه‌ی خسته و ایستاده‌ای که درست در بالای سرم معلق مانده می‌گیرم و همچون کودکی چهار و یا شاید هم پنچ ساله، پر و لبریز، چشم می‌دوزم به دیواری که کنارم لمیده. و فکر می‌کنم که باید در برنامه‌ای که از شب گذشته تا به حال چرخیده، در خوش‌بینانه‌ترین حالت، تمام پول آخر ماه را به حساب دکترم انتقال دهم. طبق عرف نانگاشته‌ای هم، تنها آن برنامه را از دست نداده‌ام. عصر امروز که به اصطلاح خوشی بر دلم سنگینی می‌کرد، به یکی از معدود دوستانم پس از یک ماه پیام داده و اذعان داشته‌ام که این تنها فرصت دیدار است. در پایان هم اضافه کرد که می‌ترسد همین یک‌دانه هم ویران شود. شد. اکنون دیگر تنها سنگینی وزن آن خوشی بی‌وزن را احساس می‌کنم. تنها کاری که نباید انجام دهم و یا لااقل دیگر نیازی به انجام دادن هرچند محدودش ندارم: احساس کردن. که اگر از خیر این هم بگذرم، دیگر چیزی برای انگاشتنِ نگاشتن باقی نمی‌ماند. پارتنر کاری بیچاره‌ای هم دارم که باید برای دک نشدنش سریعاً خالق سیاه شدنِ یک صفحه درباره‌ی موضوع قراردادی باشم. که به احتمالی بالا هم نتواند خود را در این متن تشخیص دهد، در کنار دیگر چیزهایی که تشخیص نمی‌دهد. حتی این نگاشتن انگاشتن‌ها هم سیرتی از لیست خط‌خوردگی‌ها و اولویت‌ها را به خود گرفته‌اند. شاید شروعش از بابت حضور احساس باشد، اما قطعاً نمی‌تواند علت تمامش باشد. اما شروع؛ در تئوری‌ای که در این باره دارم، شروع همواره از مهم‌ترینِ بخش‌هاست، حتی اگر در پایان به یادش نیاوری. در عین حال، گاهی نیاز است تا مهم‌ترین‌ها را به یاد نیاوری؛ احساس را، شروع را، و تنها در شنا در منجلاب ادامه‌یابی‌ات، غرق شوی‌.
تکیه‌ی نیمی از جذابیت بر این است که، به جای، هر، مورد، دیگری، آویزان خودت باشی.
Proceed without certainty. Let go of the need to know everything.
Temple of Thought (Unplugged Studio Live)
Poets of the Fall
Chills;
Chills come racing down my spine,
Like a storm on my skin, with shaking hands,
I'll guide your sweet soul into mine,
Until I feel you within.
The threads holding me to this world have become so thin.
“Here is a rule to remember in the future, when anything tempts you to feel bitter: not ‘This is misfortune,’ but ‘To bear this worthily is good fortune.’”

Marcus Aurelius
We can determine our emotions by steering our thoughts. We can shape those thoughts by being conscious of and diligent about our words and the kind of language we engage in. A lot of this will come down to your basic tolerance of your current mindset and your willingness to change it.
شخصی که در خردسالی‌ام می‌گفت برو تا آن‌سوی شهر و بازگرد، اکنون می‌گوید برو تا اواسط لانه‌ی زنبوری به مسافت هزاران کیلومتر خارج از مرز، نیمی از برگه‌ی آزادی‌ات را بستان، و بازگرد. می‌خواهم بخندم، اما حریر به پوست آزرده‌ی تب‌دار تنم چسبیده و تبم را بالاتر می‌برد و این تب در مقابل هر گونه حرکت اضافه و در نتیجه اتلاف انرژی‌ای، می‌ایستد. از اینکه جانم را بر کف دست حمل کنم ابایی ندارم، هیچ‌گاه نداشته‌ام. اما بی‌هیچ داستان و هیجانی آن را از کف دادن، در میان مشتی کثافت، مضحک است. حتی به زبان آوردن مراحل انجام کار هم، مضحک است. اگر طبق برنامه پیش برود می‌شود چنین حکایت مضحکی: هزینه بدهم، نامه بگیرم. نامه را ثبت کنم، ایمیل بگیرم. هزینه بدهم، سند بگیرم. هزینه بدهم، جان برکف بروم و تا مدت نامشخصی گم‌گور شوم. هزینه بدهم، یکی‌دو تکه کاغذ هویتی بستانم. هزینه بدهم، و بازگردم. می‌گوید اگر از این سفر زنده بازگردم، دیگر هیچ‌چیز نمی‌تواند جانم را بگیرد. درست هم می‌گوید. تنها کاری که نکرده‌ام، چپاندن چند نارنجک در جیب و کلاشینکف در دست، پشت جبهه‌ها سنگر گرفتن، است. با این اوصاف هم تنها یک پنجم آن‌چه را باید، کرده‌ام. چرا تنها از کف نمی‌دهم، نمی‌دانم. همچون سالیان درازی که طی شد. هزاران هزار نفر، شده‌ایم مضحکِ دستِ انسان‌نماهای نادانی، که با حجم نادانی و چسبندگی بیشتری نسبت به آنان، تنها از این خفت دست نمی‌کشیم.
در اثنای بازارچه‌ای ایستاده‌ام و از زیر سایه‌ی لبه‌ی آفتاب‌گیر کلاه، مرد بساط‌کننده‌ای را که به دنبال مقصر گرسنگی‌اش می‌گردد، زیر نظر گرفته‌ام. نایستاده‌ام تا میانجی‌گر نزاعی احتمالی باشم، و یا تمایلی به حضور در یک سر آن را داشته باشم؛ بل جهت عدم وقوع قتل ایستاده‌ام. صدایش را بالاتر می‌برد و هم‌زمان با خروج کلماتِ با لهجه و لزج بی ساختار از ته گلویش، ناخودآگاه نیشخند می‌زنم. نه این‌که نتوانم حداکثر زیر سه جمله‌ی شالوده و آلوده به نقاط کورش خُردش کنم و مقصر اصلی گرسنگی‌اش را در مقابل چشمانش به رقص درآورم، و یا تبی که بیش از پیش در تنم ریشه دوانده بخواهد سدی شود، نه؛ تنها از شدت رایحه‌ی حقارتی که به مشامم رسیده، حس دلسوزی‌ای تا دم حلقم بالا آمده که موجب می‌شود در سکوت و سرگیجه، تنها تماشاگر بمانم. از شانه‌اش گرفته و به جلو و در مسیر می‌رانمش و از مرد کاسب فاصله می‌گیریم. هنوز لبخند زنان و دست در جیب قدم بر می‌دارم و گاه‌گاهی به دیگر موجودات حاضرِ در آن صحنه می‌نگرم و تنها به چند کلمه‌ی رژه‌رونده‌ی مختصر در ذهن بر می‌خورم: آن‌ قربانیان، دیر یا زود، تمامشان زبح خواهند شد؛ درست به مثابه‌ی احتمالِ بسیارِ ما.
Forwarded from Recherché
✍🏻 📖
واحد ارزش تکامل، نه گرسنگی و رنج بلکه میزان تکثیر مارپیچ‌های دی‌ان‌ای بود. همان‌طور که موفقیت اقتصادی یک شرکت تنها از طریق تعداد دلارهای انباشته‌شده در حساب بانکی‌اش محاسبه می‌شود، نه از روی خشنودی کارکنانش، پیشرفت تکاملیِ یک گونه هم بر اساس میزان تکثیرِ دی‌ان‌ایِ آن برآورد می‌شود. اگر تکثیر دی‌ان‌ای متوقف شود، گونه‌ی آن موجود زنده منقرض خواهد شد، درست مثل شرکتی که بدون پول ورشکست می‌شود. اگر یک گونه دی‌ان‌ای‌های زیادی از خودش را تکثیر کند، به موفقیت دست یافته است و آن گونه‌ی زیستیِ خاص نشو و نما می‌کند. از این منظر، هزار نمونهٔ تکثیرشده بهتر از صد نمونه است. جوهر انقلاب کشاورزی همین است: توانایی زنده نگه داشتنِ بیشترین انسان‌ها تحت نامساعدترین شرایط.
اما چرا افراد باید به این محاسبهٔ تکاملی اهمیت بدهند؟ چرا یک فرد عاقل استاندارد زندگی خود را تنزل دهد، فقط برای این‌که تعداد نمونه‌های تکثیرشده از ژنوم انسان خردمند را چند برابر کند؟ هیچ‌کس با این معامله موافق نبود: انقلاب کشاورزی دام بود.

Sapiens: A Brief History of Humankind
Yuval Noah Harari
متأسفانه نگرش تکاملی، معیار ناقصی برای موفقیت به دست می‌دهد. این دیدگاه همه‌چیز را با معیار بقا و تکثیر یک گونه می‌سنجد و هیچ توجهی به رنج و شادی آحاد یک گونه ندارد. مرغ و گاو اهلی‌شده شاید نمونه‌های موفقیت داستان تکامل به حساب آیند، اما در شمار بدبخت‌ترین موجوداتی هستند که تا کنون زیسته‌اند. اهلی کردن حیوانات مبتنی بر مجموعه‌ای از اعمال بی‌رحمانه بود که با گذشت قرن‌ها، خشن‌تر و ظالمانه‌تر هم شد.
برای تبدیل گاو نر و اسب و الاغ و شتر به حیواناتی مطیع و بارکش، باید غرایز طبیعی‌شان را از بین برد و پیوندهای اجتماعی‌شان را گسست و غرایز تهاجمی و جنسی‌شان را تحت کنترل قرار داد و آزادی تحرک را از آن‌ها گرفت. کشاورزان شگردهایی مثل محصور کردن حیوانات در آغل و قفس، افسار زدن و چشم‌بند زدن به آن‌ها، شلاق زدن و سیخونک زدن و قطع اعضای بدنشان را ابداع کردند. فرایند رام کردن تقریباً همیشه با اخته کردن نرها همراه است. این کار تمایلات جنس نر را محدود می‌کند و تولیدمثل گله را تحت کنترل انسان قرار می‌دهد.

Sapiens
Yuval Noah Harari
Der Unterschied zwischen Vergangenheit, Gegenwart und Zukunft ist nur eine Illusion, wenn auch eine hartnäckige….

Albert Einstein
New questions against the discussion towards some guy's conviction:

• Will that guy be your employer who will deliver you from this cage?
• Will that guy be your visa interviewer?
• Is that guy thoroughly acceptable to you?

If the answers are negative, you can simply say, "Off you go with your good self." And that's all.
می‌خواهم خلق کنم؛ طولانی و عمیق، تا سپس، همان‌ها در زمان بازگشت به سویشان -که اغلب در شکافی از بامدادند- نجاتم دهند. همچون بارهایی که انجامش داده‌اند.
اگر بخواهم صادق باشم، باید بگویم همواره به خود آمده و متوجه گرد فراموشی‌ای می‌شوم که حول فضای نه چندان محدود ندویدن، معلق است. دیگر نمی‌خواهم بدوم و نرسم، و یا حتی برسم. نمی‌گویم بایستم؛ اما ندوم هم؛ که این به قطع درباره‌ی دویدن‌های فیزیکی صبحگاهی‌ای که همواره شبانگاهی‌اش را ترجیح می‌دهم نیست. فراموش می‌کنم که می‌ترسم برسم و تا به ابد در حوزه‌ی توقف ماندگار شوم. ترس هم از نداشتن تعریف‌های شخصی‌سازی‌شده می‌آید؛ که نه برای رسیدن موجود است، و نه برای توقف. باید با سری رو به قطب‌ها ندوم و بیشتر خود را مجاب کنم تا جزئیات ریزودرشت قرارگرفته در افق را از نظر بگذراند. می‌تواند حتی زیادی و بی‌سلیقگی در چیدمان گیاهانی متنوع درون گلدان‌هایی مجزا درون مطب استاد دانشگاه و متخصص کلیوی‌ای که مارک شلوار جینش متفرقه و دارای دانشی کاملاً تئوری‌ست باشد. باید بیشتر، سعی کنم زندگی را همان طور که مضحک است، زندگی کنم و کمتر امیدی به تغییر داشته باشم، اگر دارم. چه در درونم در گردش است و حاوی چیستم، نه تنها فیزیکی که بلکه ذاتی؛ گر من ندانم، کیست که بداند تا حکمی مبنی بر توقیف و یا اجرایش صادر کند؟ درست است، هیچ‌کس. هیچ‌کس.
من جهان را خلق نکردم، لو، ای کاش من آن را ساخته بودم، در آن‌صورت می‌توانستم همه‌ی بار گناه آنچه بین ما پیش آمد را به دوش بگیرم.

نامه به لوسالومه از فردریش نیچه، دسامبر۱۸۸۲