Dunning-Kruger Effect:
آنی که آگاهیاش کمتر است، نسبت به آنی که آگاهیاش بیشتر است، آگاهی کمتری دارد نسبت به کمبود آگاهیاش.
آنی که آگاهیاش کمتر است، نسبت به آنی که آگاهیاش بیشتر است، آگاهی کمتری دارد نسبت به کمبود آگاهیاش.
گاردم را میچسبانم به فکم. از ساقهای دستش که همچون عدد یازده، تشکیلدهندهی ستونهای چهرهاش هستند، عبور میکنم و به چشمهای مصممش میرسم. درون حدقهها انعکاس خود را میبینم. برای لحظهای، ارزش هرآنچه که از پیش میدانستم ناپدید میشود. برای لحظاتی، هیچ بویی از قبیل بوی عرق، خون، شکستگی و یا هر چیز دیگری به مشامم نمیرسد. مثل همیشه از نگاه کردن به چشمها برحذرم بنابراین، همزمان نگاهم را میدهم به تیغهی بلند بینیاش و بازویم را میکشم. هیچچیز، آنطور که انتظار میرفت، ارزش وارده را نداشت. نه آن ارزشی که من انتظارش را داشتم، نه! بلکه آن ارزشی که انتظار میرفت انتظارش را بکشم. بازو را میکشم عقب و درست سرجای اسبقش. ارتباطات، چیزی که بیش از همه خود را در آن شکستخورده دیدهام، با خود هیچگونه ارزشی را حمل نمیکنند. و من در تماممدت، در تلاش برای خوراندن انرژیام بودم درونشان. درون چیزی که از درون تهیست و بلااستفاده. هوک بلندش را با هوکی کوتاه و عقبکشی، پاسخ میدهم؛ او سریع است. دغدغهی محافظت، این چیزیست که از بابتش پذیرش ارتباطی خود را سابیده بودم. چیزی که موجب میشد بخواهم همهچیز را عمیقاً و خالصانه پیش ببرم. چیزی که با فرسایشش در اثر زمان، تبدیل شدهبود به سوهانکی بر نرومم؛ اما تنها تا به اکنون. اینجاییها معتقدند بر اینکه، قدرت از پس سرعت ظاهر میشود و او هرچه نباشد، سنواتش در مبارزه بالاست. چیزی هم که اهمیت دارد، این است که بدانی:
تعاریف متعددی موجودند، از قدرت، ارتباط، و رضایت. و لزوماً اگر شکستخوردهای، معنایش این نیست که نمیتوانی از بابتشان رضایت را احساس کنی. رضایتی که ارمغانآور درک یک ضابطهی نو و کارآمد، و در پی آن سرعت است.
تعاریف متعددی موجودند، از قدرت، ارتباط، و رضایت. و لزوماً اگر شکستخوردهای، معنایش این نیست که نمیتوانی از بابتشان رضایت را احساس کنی. رضایتی که ارمغانآور درک یک ضابطهی نو و کارآمد، و در پی آن سرعت است.
prioritized list of books:
1. How behavior sports(The science of complex contagions) by Dimest Chola
2. Change by Dimest Chola
3. Hekate by Courtney Weber
4.The broken ladder(How inequality effects the way we think, live and die) by Keith Payne
5. The eclipse of the utopia of labor by Anson Rainbach
6. Solitary sex(A cultural history of masturbation) by Thomas W. Laqueur
7. Drunk(How we sipped, danced, and stumbled our way to civilization) by Edward Slingerland
8. Trying not to try(The ancient art of effortlessness and the surprising power of spontaneity) by Edward Slingerland
9. Determined by Robert M. Sapolsky
10. The secret history by Donna Tratt
11. Quiet(The power of introverts in a world that can't stop talking) by Susan Chain
12. Frankenstein by Mary Shelley
13. Upstream(How to solve problems before they happen) by Dan Health
14. Sexing the Body(Gender Politics and the Construction of Sexuality
Front Cover) by Anne Fausto-Sterling
15. The self illusion: how the social brain creats identity: why there is no 'you' inside your head by Bruce Hood
16. Character as Moral Fiction by Mark Alfano
17. Dollars and Sex: How Economics Influences Sex and Love by Marina Adshade
1. How behavior sports(The science of complex contagions) by Dimest Chola
2. Change by Dimest Chola
3. Hekate by Courtney Weber
4.The broken ladder(How inequality effects the way we think, live and die) by Keith Payne
5. The eclipse of the utopia of labor by Anson Rainbach
6. Solitary sex(A cultural history of masturbation) by Thomas W. Laqueur
7. Drunk(How we sipped, danced, and stumbled our way to civilization) by Edward Slingerland
8. Trying not to try(The ancient art of effortlessness and the surprising power of spontaneity) by Edward Slingerland
9. Determined by Robert M. Sapolsky
10. The secret history by Donna Tratt
11. Quiet(The power of introverts in a world that can't stop talking) by Susan Chain
12. Frankenstein by Mary Shelley
13. Upstream(How to solve problems before they happen) by Dan Health
14. Sexing the Body(Gender Politics and the Construction of Sexuality
Front Cover) by Anne Fausto-Sterling
15. The self illusion: how the social brain creats identity: why there is no 'you' inside your head by Bruce Hood
16. Character as Moral Fiction by Mark Alfano
17. Dollars and Sex: How Economics Influences Sex and Love by Marina Adshade
مگر ممکن است خواب را به هر لذت دیگری در آن دسته از لذاتِ با کمترین تنش، ترجیح نداد؟
این چیزیست که توانستم پیش از آنکه بیهوش شوم، بنویسم. گویی حق با اوست. بیتنش، از انبساط و رهایی پس از تجمع فشار نمیتوانی آن لذتی را که باید و شاید ببری.
۵:۲۰
به نظر میرسد هیچ زندهدمی در این شهر باقینمانده. تیرهای چراغبرق، تابلوهای تبلیغاتی، بنرهای دیجیتالی و چراغ راهنماییرانندگی، تنها انواری هستند که بر کف آسفالت مرطوب در اثر مه، میریزند و سپس منعکس میشوند. پشت چراغ راهنمای سرخی که عبور عابر را منع میکند میایستم. پایم را بر سنگفرش خیس میکوبانم و به بازگشتی چند لایه از صدا گوش میسپارم. به ناگاه در استفاده از پاهایم پیشرفت چشمگیری داشتهام. پس از گذر چهل دقیقه و با کمترین تغییر فازی، آسمان به تدریج خاکستری میشود. گویی هیچگونه طلوعی رخ نداده و خورشید تنها پسماندههای انرژی روز پیشینش را حوالهی امروز کرده. به کیلومتر مینگرم که پنج کیلو را نشان میدهد و از کنار انجمن مسابقاتیای که در این ساعت راهی گیلان میشوند، عبور میکنم. به هر نوبه، حس حرکت در این موعد بالاست و البته که غیرفراگیر با چنین مختصاتی.
+بهش بپرداز. استعارههای ریشهایات چه مواردی هستند؟ تغذیهای، محیطی، ارتباطی…. میتونه جزئی از هر یک از اینها باشه.
-فکر نمیکنم داشته باشم، نه حداقل عمیقاً.
+مطمئنی؟ به «استعارهی ترمز» تا حالا برخوردی؟ چون زندگی سختی رو گذروندی پس قابلیت شاد بو…
-متوجه شدم، دارم. چیکار میتونم باهاش بکنم؟
+با سرعت ذوب، و به تدریج سردش کن. اینجا میشه از طرز تفکر متالورژیستها استفاده کرد که صداش میکنند: Simulated Annealing (SA). استعاره رو داغ میکنی و یک استعارهی دیگه رو میگذاری جاش. کاری که تو به وفور با جنبههای مختلفی انجام میدی، بدون اینکه معتقد باشی حرکتیست قابلتوجه.
-فکر نمیکنم داشته باشم، نه حداقل عمیقاً.
+مطمئنی؟ به «استعارهی ترمز» تا حالا برخوردی؟ چون زندگی سختی رو گذروندی پس قابلیت شاد بو…
-متوجه شدم، دارم. چیکار میتونم باهاش بکنم؟
+با سرعت ذوب، و به تدریج سردش کن. اینجا میشه از طرز تفکر متالورژیستها استفاده کرد که صداش میکنند: Simulated Annealing (SA). استعاره رو داغ میکنی و یک استعارهی دیگه رو میگذاری جاش. کاری که تو به وفور با جنبههای مختلفی انجام میدی، بدون اینکه معتقد باشی حرکتیست قابلتوجه.
A 2004 interview which Haruki Murakami did:
When I’m in writing mode for a novel, I get up at 4 a.m. and work for five to six hours. In the afternoon, I run for ten kilometers or swim for fifteen hundred meters (or do both), then I read a bit and listen to some music. I go to bed at 9 p.m.
I keep to this routine every day without variation. The repetition itself becomes the important thing; it’s a form of mesmerism. I mesmerize myself to reach a deeper state of mind.
But to hold to such repetition for so long —six months to a year— requires a good amount of mental and physical strength. In that sense, writing a long novel is like survival training. Physical strength is as necessary as artistic sensitivity.
کولهای خالی که با کتاب پر خواهد شد و پایی برای دویدن. اینها میشوند پیشنیازهای رسیدگی به روز بعد؛ که دومیاش را چندان ندارم. عضلات دوسر و رکتوسفموریس به شدت گرفتهاند و با اینحال، باید حداقل چند ساعتی را به موزهی هنرهای معاصر، کتابفروشی دی و راستهی انقلاب اختصاص دهم و بعد، لاجرم به سوی شوش و تجریش کشانده شوم: و هماینک، شخصی که هفتهی کتابش را به بهینهترین نحو، آغاز میکند.
Mozart: Requiem in D Minor, K. 626: V. Rex tremendae
John Alldis Choir
I can even Read it totally sotto voce under the lips!
@DevilishOut
@DevilishOut
باران به آهستگی میبارد. میروم به سوی ایستگاه اتوبوس و زیر باران منتظر میمانم. در ترافیک به ادامهی بخش دیگری از رفتارشناسی گوش میسپارم و مقابل بیمارستان پیاده میشوم. نامهی رادیولوژی گرفته و پس از انجام مراحل میروم به سوی اتاق پزشک عمومی. میخواهم وارد شوم که مردی میگوید: عقب بایست، تا به حال چندین عکسی رفتهاند داخل. باشهای میگویم، میروم داخل و نتیجه را میخواهم. پشت سرم وارد میشود و جملهای را که به کرات شنیدهام به واسطهی دندانها و زبانش ادا میکند: کار به جایی رسیده که دیگر زورمان هم به (امثال)شماها نمیرسد! منطق همیشه فعالم حکم میکند که سکوت کنم و تنها نتیجهای را که خواسته بودم، بشنوم: شکسته است. نامهی ارتوپدی را میگیرم و در سالنهای خاموش میدوم و در نهایت میفهمم که بخش مربوطه تعطیل شده. میروم بخش اطلاعات تا بدانم چه باید کنم و میگوید: برو و صبح بیا. میگویم: شکسته و میپرسد: پس چرا کیفت را نگه داشتهای؟ برای سومینبار در روز، خندهی هیستریکم را فرو میدهم. دیگری میگوید: اگر بیمه نداری، برو بیرون از اورژانس و گچ بگیر. کاش میتوانستم مغزم را هم گچ بگیرم، چون مدام به این فکر میکند که چرا هنوز زندهام و باعث میشود تا بروم و صبح هم بازنگردم. منشی مطب پس از تأیید پزشک خصوصی، میآید تا دستم را گچ بگیرد و در آن اثنا سوالات بسیاری دارد: چرا نمیروی تا بانیاش را طوری بخوابانی که تا سه ماه به هوش نیاید؟ چرا ایران ماندهای و نمیروی؟ چرا اینجایی؟ چرا چنین کارهای خطرناک و زمختی میکنی؟ چرا این گونهای؟ و این هم میشود چندمین مرتبهی مانده به پایانهی کنترل قهقههام.
انسانها علاقه دارند خودشان را از یک هنجار آویزان کنند و در این راستا، خودنمایی اخلاقی و تحمیل آن هنجار به دیگران را برای طرد نشدن و جزئی از آن هنجار به حساب آمدن، انجام دهند.
این روزها تنها تعداد کمی از مردم درکی از حقیقت انسان دارند، ولی بسیاری از آنان که چنین حسی را پیدا کردهاند، راحتتر خواهند مرد. همانطور که من بعد از اتمام این داستانم، با خیال راحتتری چشم از دنیا فرو خواهم بست! من خردمند و حکیم نیستم. همیشه فقط یک جستجوگر بوده و هستم، اما نه جستجوگری که میان کتابها و ستارگان کاوش میکند، بلکه من به صدایی که در درونم میخروشد گوش میکنم، داستان من مانند افسانههای اساطیری شیرین و گیرا نیست. داستان من مانند زندگی کسانیست که قصد ندارند خودشان را گول بزنند، لذا رنگ و بوی بیمعنایی، پریشانی، جنون و رؤیا دارد.
دمیان، هرمان هسه
دمیان، هرمان هسه
ما همگی از یک ریشه و اصل هستیم و از آن لذّت میبریم، ما میتوانیم یکدیگر را درک کنیم و بفهمیم، اما هیچکس بهتر از خودش، نمیتواند وجودش را برای خودش توجیه کند.
دمیان، هرمان هسه
دمیان، هرمان هسه
قریب به یک سالی میگذرد از آخرینباری که خود را در هچل یافتن بهانه برای پاسخگو نبودنم به سوالاتی مضحک و سطحی انداخته بودم و اکنون باز هم در ابتدای آن چرخهی معیوب ایستادهام؛ شاید در انتظار مشتهایی که با عجز و گلایه از نبودن عضوی به نام قلب درون سینهام، بر آن فرود آیند و با ثانیههای متوالی استقرارشان بر آن، کوششی برای توقف لرزششان به عمل آورند. با همان تخته از قرصهای ویتامینی که تحویل گرفتهام و میلی که برای پیشروی ندارم. تنها با تفاوت نوع ویتامین دریافتی و جنسیت آنی که محض سرگرمی تهیهشان نموده؛ همهچیز در حال تکرار است. میگوید حتی اگر نمیتوانی چیزی را احساس کنی هم کمی پیش برو و امتحانش کن، اما من چه چیز را میتوانم به دست آورم از این تجربه، مگر تهوع؟ تهوع از دانستن غایتالقصوای هرآنچه که هرکس میخواهد و من جز فقدان آن، چیزی ندارم تا محض رضای رجیم تقدیمش کنم. و اگر بخواهم صادق بمانم، این میزان از قابلپیشبینیبودنِ احساسات و آمال انسانی، رخصت حس کردن چیزی جز تهوع را نمیدهد. برای بودن در این دست از قالبهای از پیشتعیینشدهی ناقصالخلقه طراحی نشدهام. و شاید هم برای بودن در هیچگونه حزبی پایهریزی نشده باشم. غرق در لجن بیثباتی و یکه در اغما. آنی که نیاز ندارد آنچه میتواند انجام دهد برایش انجام دهند و با اینحال سپاسگزار است اما، تنها با نگاهی گذرا به انتظارات مابعدشان در قراردادهایی نامکتوب، توان دیدن چیزی مگر پوچی را در ورای آن ندارد. دستی که میآید تا بدهد و بلافاصله پس از آن، دست دیگری که میآید تا پس بگیرد و معادلهی بقای کاملاً طبیعیاش را حفظ کند و در آن هیچگونه میل حقیقی دندهخلاصی درون سراشیبی رو به تلاشی و افول یافت نمیشود؟ چه بسیار کسلکننده و ناخالص. همچون ذات بنیادیاش.
My affections have gracefully shifted from Oshima to Demian, captivating me with their twilight duality of intelligence and delicate transcendence. Both embody a fluid elegance and a transcendent intelligence that enchant and intrigue, weaving a spell that blends the ethereal with the cerebral; as well their transgender nature adding an extra layer of captivating complexity.
«دمیان» با قدرتی هرچه تمامتر، حالات مالیخولیایی را در من تشدید میکند. میخواهم کتاب را بجوم و نگذارم حتی از یک کلمهاش هم فروگذاریای رخ بدهد. اما چشمها میخوانند و مغز نه. مدام چیزی را از دست میدهم که در اکثر مواقع مکتوب نیست و یکبار و به یکروش، ابداً کافی نیست. لابهلای ترجمههای مختلف میگردم و به Henry Mann میرسم. اما کافی نیست. میفهمم که مشکل از ادبیات نیست. نیاز دارم به زبان سینکلر بخوانم و آن، آلمانی نیست. بلکه زبان متشکل او، دمیان است. میبایست او را بخوانم و از او بدانم. بیهیچ اثری و با آن فراست، او برای همیشه کجا مانده؟ سینکلر کاش زودتر زبانی از او باز کنی و کمتر مرا نسبت به فقدان عناصری منجمله کنجکاویات متحیر سازی.