Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
A 2004 interview which Haruki Murakami did:

When I’m in writing mode for a novel, I get up at 4 a.m. and work for five to six hours. In the afternoon, I run for ten kilometers or swim for fifteen hundred meters (or do both), then I read a bit and listen to some music. I go to bed at 9 p.m.
I keep to this routine every day without variation. The repetition itself becomes the important thing; it’s a form of mesmerism. I mesmerize myself to reach a deeper state of mind.
But to hold to such repetition for so long —six months to a year— requires a good amount of mental and physical strength. In that sense, writing a long novel is like survival training. Physical strength is as necessary as artistic sensitivity.
کوله‌‌ای خالی‌ که با کتاب پر خواهد شد و پایی برای دویدن. این‌ها می‌شوند پیش‌نیازهای رسیدگی به روز بعد؛ که دومی‌اش را چندان ندارم. عضلات دوسر و رکتوس‌فموریس به شدت گرفته‌اند و با این‌حال، باید حداقل چند ساعتی را به موزه‌ی هنرهای معاصر، کتاب‌فروشی دی و راسته‌ی انقلاب اختصاص دهم و بعد، لاجرم به سوی شوش و تجریش کشانده شوم: و هم‌اینک، شخصی که هفته‌ی کتابش را به بهینه‌ترین نحو، آغاز می‌کند.
Mozart: Requiem in D Minor, K. 626: V. Rex tremendae
John Alldis Choir
I can even Read it totally sotto voce under the lips!
@DevilishOut
Auf wen freust du dich?

Auf dich.

Über wen ärgerst du dich?

Über dich.
باران به آهستگی می‌بارد. می‌روم به سوی ایستگاه اتوبوس و زیر باران منتظر می‌مانم. در ترافیک به ادامه‌ی بخش دیگری از رفتارشناسی گوش می‌سپارم و مقابل بیمارستان پیاده می‌شوم. نامه‌ی رادیولوژی گرفته و پس از انجام مراحل می‌روم به سوی اتاق پزشک عمومی. می‌خواهم وارد شوم که مردی می‌گوید: عقب بایست، تا به حال چندین عکسی رفته‌اند داخل. باشه‌ای می‌گویم، می‌روم داخل و نتیجه را می‌خواهم. پشت سرم وارد می‌شود و جمله‌ای را که به کرات شنیده‌ام به واسطه‌ی دندان‌ها و زبانش ادا می‌کند: کار به جایی رسیده که دیگر زورمان هم به (امثال)شماها نمی‌رسد! منطق همیشه فعالم حکم می‌کند که سکوت کنم و تنها نتیجه‌ای را که خواسته بودم، بشنوم: شکسته است. نامه‌ی ارتوپدی را می‌گیرم و در سالن‌های خاموش می‌دوم و در نهایت می‌فهمم که بخش مربوطه تعطیل شده. می‌روم بخش اطلاعات تا بدانم چه باید کنم و می‌گوید: برو و صبح بیا. می‌گویم: شکسته و می‌پرسد: پس چرا کیفت را نگه داشته‌ای؟ برای سومین‌بار در روز، خنده‌ی هیستریکم را فرو می‌دهم. دیگری می‌گوید: اگر بیمه نداری، برو بیرون از اورژانس و گچ بگیر. کاش می‌توانستم مغزم را هم گچ بگیرم، چون مدام به این فکر می‌کند که چرا هنوز زنده‌ام و باعث می‌شود تا بروم و صبح هم بازنگردم. منشی مطب پس از تأیید پزشک خصوصی، می‌آید تا دستم را گچ بگیرد و در آن اثنا سوالات بسیاری دارد: چرا نمی‌روی تا بانی‌اش را طوری بخوابانی که تا سه ماه به هوش نیاید؟ چرا ایران مانده‌ای و نمی‌روی؟ چرا اینجایی؟ چرا چنین کارهای خطرناک و زمختی می‌کنی؟ چرا این گونه‌ای؟ و این هم می‌شود چندمین مرتبه‌ی مانده به پایانه‌ی کنترل قهقهه‌ام.
انسان‌ها علاقه دارند خودشان را از یک هنجار آویزان کنند و در این راستا، خودنمایی اخلاقی و تحمیل آن هنجار به دیگران را برای طرد نشدن و جزئی از آن هنجار به حساب آمدن، انجام دهند.
Why does everything that is bad, happen to him who is already miserable?

Mr. Plankton E01
این روزها تنها تعداد کمی از مردم درکی از حقیقت انسان دارند، ولی بسیاری از آنان که چنین حسی را پیدا کرده‌اند، راحت‌تر خواهند مرد. همان‌طور که من بعد از اتمام این داستانم، با خیال راحت‌تری چشم از دنیا فرو خواهم بست! من خردمند و حکیم نیستم. همیشه فقط یک جست‌جوگر بوده و هستم، اما نه جست‌جوگری که میان کتاب‌ها و ستارگان کاوش می‌کند، بلکه من به صدایی که در درونم می‌خروشد گوش می‌کنم، داستان من مانند افسانه‌های اساطیری شیرین و گیرا نیست. داستان من مانند زندگی کسانی‌ست که قصد ندارند خودشان را گول بزنند، لذا رنگ و بوی بی‌معنایی، پریشانی، جنون و رؤیا دارد.

دمیان، هرمان هسه
ما همگی از یک ریشه و اصل هستیم و از آن لذّت می‌بریم، ما می‌توانیم یکدیگر را درک کنیم و بفهمیم، اما هیچ‌کس بهتر از خودش، نمی‌تواند وجودش را برای خودش توجیه کند.

دمیان، هرمان هسه
قریب به یک سالی می‌گذرد از آخرین‌باری که خود را در هچل یافتن بهانه برای پاسخ‌گو نبودنم به سوالاتی مضحک و سطحی انداخته بودم و اکنون باز هم در ابتدای آن چرخه‌ی معیوب ایستاده‌ام؛ شاید در انتظار مشت‌هایی که با عجز و گلایه از نبودن عضوی به نام قلب درون سینه‌ام، بر آن فرود آیند و با ثانیه‌های متوالی استقرارشان بر آن، کوششی برای توقف لرزششان به عمل آورند. با همان تخته‌ از قرص‌های ویتامینی که تحویل گرفته‌ام و میلی که برای پیش‌روی ندارم. تنها با تفاوت نوع ویتامین دریافتی و جنسیت آنی که محض سرگرمی تهیه‌‌شان نموده؛ همه‌چیز در حال تکرار است. می‌گوید حتی اگر نمی‌توانی چیزی را احساس کنی هم کمی پیش برو و امتحانش کن، اما من چه چیز را می‌توانم به دست آورم از این تجربه، مگر تهوع؟ تهوع از دانستن غایت‌القصوای هرآنچه که هرکس می‌خواهد و من جز فقدان آن، چیزی ندارم تا محض‌ رضای رجیم تقدیمش کنم. و اگر بخواهم صادق بمانم، این میزان از قابل‌پیش‌بینی‌بودنِ احساسات و آمال انسانی، رخصت حس‌ کردن چیزی جز تهوع را نمی‌دهد. برای بودن در این دست از قالب‌های از پیش‌تعیین‌شده‌ی ناقص‌الخلقه طراحی نشده‌ام. و شاید هم برای بودن در هیچ‌گونه حزبی پایه‌ریزی نشده باشم. غرق در لجن بی‌ثباتی و یکه در اغما. آنی که نیاز ندارد آنچه می‌تواند انجام دهد برایش انجام دهند و با این‌حال سپاس‌گزار است اما، تنها با نگاهی گذرا به انتظارات مابعدشان در قراردادهایی نامکتوب، توان دیدن چیزی مگر پوچی را در ورای آن ندارد. دستی که می‌آید تا بدهد و بلافاصله پس از آن، دست دیگری که می‌آید تا پس بگیرد و معادله‌ی بقای کاملاً طبیعی‌اش را حفظ کند و در آن هیچ‌گونه میل حقیقی‌ دنده‌خلاصی درون سراشیبی رو به تلاشی و افول یافت نمی‌شود؟ چه بسیار کسل‌کننده و ناخالص. همچون ذات بنیادی‌اش.
My affections have gracefully shifted from Oshima to Demian, captivating me with their twilight duality of intelligence and delicate transcendence. Both embody a fluid elegance and a transcendent intelligence that enchant and intrigue, weaving a spell that blends the ethereal with the cerebral; as well their transgender nature adding an extra layer of captivating complexity.
«دمیان» با قدرتی هرچه تمام‌تر، حالات مالیخولیایی را در من تشدید می‌کند. می‌خواهم کتاب را بجوم و نگذارم حتی از یک کلمه‌اش هم فروگذاری‌ای رخ بدهد. اما چشم‌ها می‌خوانند و مغز نه. مدام چیزی را از دست می‌دهم که در اکثر مواقع مکتوب نیست و یک‌بار و به یک‌روش، ابداً کافی نیست. لابه‌لای ترجمه‌های مختلف می‌گردم و به Henry Mann می‌رسم. اما کافی نیست. می‌فهمم که مشکل از ادبیات نیست. نیاز دارم به زبان سینکلر بخوانم و آن، آلمانی نیست. بلکه زبان متشکل او، دمیان است. می‌بایست او را بخوانم و از او بدانم. بی‌هیچ اثری و با آن فراست، او برای همیشه کجا مانده؟ سینکلر کاش زودتر زبانی از او باز کنی و کمتر مرا نسبت به فقدان عناصری من‌جمله کنجکاوی‌ات متحیر سازی.
«اگر طبیعت خواسته است که از تو خفّاشی بسازد، تو نباید امید شترمرغ‌شدن داشته باشی.»
من آزمایش طبیعت بودم، یک آزمایش نامعلوم، آزمایشی که شاید به چیز تازه‌یی ختم می‌شد، شاید هم به هیچ چیز! در واقع، به تحقق درآمدن این آزمایش و تحمل این اراده‌ی کور و از آن خود گردانیدن و تمام آن را خواستن… این بود نقش یگانه‌ی من.

دمیان، هرمان هسه
Lorn
«دمیان»
For what seemed an immeasurably long time he gazed unwaveringly into my eyes. Slowly he inclined his face towards me, until we almost touched.
“Sinclair!” he said in a whisper.
I signaled to him with my eyes that I understood him.
He smiled again, almost as if in compassion.
“Little one!” he said, smiling.
His mouth lay now quite close to mine. Softly he continued to speak.
“Can you still remember Frank Kromer?” he asked.
I winked at him, and could even manage to smile.
“Sinclair, old man, listen: I shall have to go away. Perhaps you will need me once again, on account of Kromer, or something. When you call me, I shall not come riding on a horse, or in a train. You must hearken to the voice inside you, then you will notice it is I, that I am in you. Do you understand? And one other thing: Mother Eve said that if ever you were ill I was to give you a kiss from her, which she gave me.… Close your eyes, Sinclair!”
I obediently closed my eyes. I felt a light kiss on my lips, on which there was a trace of blood, which never seemed to stop flowing. And then I fell asleep.
In the morning I was awakened to have my wounds dressed. When at last I was properly awake, I turned quickly to the mattress by my side. A stranger lay upon it, a man on whom I had never before set eyes.
The bandaging hurt me. All that has happened to me since hurt me. But my soul is like a mysterious, locked house. And when I find the key and step right down into myself, to where the pictures painted by my destiny seem reflected on the dark mirror of my soul, then I need only stoop towards the black mirror and see my own picture, which now completely resembles Him, my guide and friend.
“Is the way so hard for everyone?”
“It is always hard, to be born. You know, it is not without effort that the bird comes out of the egg. Look back and ask yourself: Was the way then so hard?—only hard? Was it not beautiful as well? Could you have had one more beautiful, more easy?”
I shook my head.
“It was hard,” I said, as if in sleep, “it was hard, until the dream came.”
She nodded and looked at me penetratingly.
“Yes, one must find one’s dream, then the way is easy. But there is no dream which endures for always. Each sets a new one free, to none should one wish to cleave.”
Déjà Vu | دژاوو
انقدر به زبان آلمانی عشق می‌ورزم که دلم می‌خواد خودم رو خفه کنم باهاش. کاش می‌شد یه سه-چهار ماه از زندگیم رو جدا کنم و کاملاً وقف‌‌اش کنم به آلمانی. با این موسیقی دوست داشتم به مسخرگی کلیشه‌هایی که می‌گن آلمانی زبان خشنیه هم واقف بشید.
جذابیت زبان آلمانی به شاهکارهای فلسفی-ادبی‌ای هست که به این زبان نوشته شدن. خیلی هیجان‌انگیزه که آدم با یاد گرفتن یه زبان، بتونه آثار زبان اصلی این همه اندیشمند و نویسنده‌ی بی‌نظیر رو بخونه: ویتگنشتاین، نیچه، فروید، گوته، هگل، کانت، شوپنهاور، هوسرل، آدلر، هایدگر، لایب‌نیتس و غیره!
علاوه بر ادبیات، زبان آلمانی از جهت دیگه‌ای هم جذابه، اون هم اینه که ویژگی‌های زیادی رو از زبان نیاژرمنی حفظ کرده و یکی از سره‌ترین زبان‌های ژرمنیک هست. با یادگیری آلمانی می‌تونیم خیلی از واژگان و ساختارهای زبان‌های ژرمنیِ نو رو ریشه‌یابی کنیم. برای خودم به شخصه خیلی هیجان‌انگیزه.