Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
ما همگی از یک ریشه و اصل هستیم و از آن لذّت می‌بریم، ما می‌توانیم یکدیگر را درک کنیم و بفهمیم، اما هیچ‌کس بهتر از خودش، نمی‌تواند وجودش را برای خودش توجیه کند.

دمیان، هرمان هسه
قریب به یک سالی می‌گذرد از آخرین‌باری که خود را در هچل یافتن بهانه برای پاسخ‌گو نبودنم به سوالاتی مضحک و سطحی انداخته بودم و اکنون باز هم در ابتدای آن چرخه‌ی معیوب ایستاده‌ام؛ شاید در انتظار مشت‌هایی که با عجز و گلایه از نبودن عضوی به نام قلب درون سینه‌ام، بر آن فرود آیند و با ثانیه‌های متوالی استقرارشان بر آن، کوششی برای توقف لرزششان به عمل آورند. با همان تخته‌ از قرص‌های ویتامینی که تحویل گرفته‌ام و میلی که برای پیش‌روی ندارم. تنها با تفاوت نوع ویتامین دریافتی و جنسیت آنی که محض سرگرمی تهیه‌‌شان نموده؛ همه‌چیز در حال تکرار است. می‌گوید حتی اگر نمی‌توانی چیزی را احساس کنی هم کمی پیش برو و امتحانش کن، اما من چه چیز را می‌توانم به دست آورم از این تجربه، مگر تهوع؟ تهوع از دانستن غایت‌القصوای هرآنچه که هرکس می‌خواهد و من جز فقدان آن، چیزی ندارم تا محض‌ رضای رجیم تقدیمش کنم. و اگر بخواهم صادق بمانم، این میزان از قابل‌پیش‌بینی‌بودنِ احساسات و آمال انسانی، رخصت حس‌ کردن چیزی جز تهوع را نمی‌دهد. برای بودن در این دست از قالب‌های از پیش‌تعیین‌شده‌ی ناقص‌الخلقه طراحی نشده‌ام. و شاید هم برای بودن در هیچ‌گونه حزبی پایه‌ریزی نشده باشم. غرق در لجن بی‌ثباتی و یکه در اغما. آنی که نیاز ندارد آنچه می‌تواند انجام دهد برایش انجام دهند و با این‌حال سپاس‌گزار است اما، تنها با نگاهی گذرا به انتظارات مابعدشان در قراردادهایی نامکتوب، توان دیدن چیزی مگر پوچی را در ورای آن ندارد. دستی که می‌آید تا بدهد و بلافاصله پس از آن، دست دیگری که می‌آید تا پس بگیرد و معادله‌ی بقای کاملاً طبیعی‌اش را حفظ کند و در آن هیچ‌گونه میل حقیقی‌ دنده‌خلاصی درون سراشیبی رو به تلاشی و افول یافت نمی‌شود؟ چه بسیار کسل‌کننده و ناخالص. همچون ذات بنیادی‌اش.
My affections have gracefully shifted from Oshima to Demian, captivating me with their twilight duality of intelligence and delicate transcendence. Both embody a fluid elegance and a transcendent intelligence that enchant and intrigue, weaving a spell that blends the ethereal with the cerebral; as well their transgender nature adding an extra layer of captivating complexity.
«دمیان» با قدرتی هرچه تمام‌تر، حالات مالیخولیایی را در من تشدید می‌کند. می‌خواهم کتاب را بجوم و نگذارم حتی از یک کلمه‌اش هم فروگذاری‌ای رخ بدهد. اما چشم‌ها می‌خوانند و مغز نه. مدام چیزی را از دست می‌دهم که در اکثر مواقع مکتوب نیست و یک‌بار و به یک‌روش، ابداً کافی نیست. لابه‌لای ترجمه‌های مختلف می‌گردم و به Henry Mann می‌رسم. اما کافی نیست. می‌فهمم که مشکل از ادبیات نیست. نیاز دارم به زبان سینکلر بخوانم و آن، آلمانی نیست. بلکه زبان متشکل او، دمیان است. می‌بایست او را بخوانم و از او بدانم. بی‌هیچ اثری و با آن فراست، او برای همیشه کجا مانده؟ سینکلر کاش زودتر زبانی از او باز کنی و کمتر مرا نسبت به فقدان عناصری من‌جمله کنجکاوی‌ات متحیر سازی.
«اگر طبیعت خواسته است که از تو خفّاشی بسازد، تو نباید امید شترمرغ‌شدن داشته باشی.»
من آزمایش طبیعت بودم، یک آزمایش نامعلوم، آزمایشی که شاید به چیز تازه‌یی ختم می‌شد، شاید هم به هیچ چیز! در واقع، به تحقق درآمدن این آزمایش و تحمل این اراده‌ی کور و از آن خود گردانیدن و تمام آن را خواستن… این بود نقش یگانه‌ی من.

دمیان، هرمان هسه
Lorn
«دمیان»
For what seemed an immeasurably long time he gazed unwaveringly into my eyes. Slowly he inclined his face towards me, until we almost touched.
“Sinclair!” he said in a whisper.
I signaled to him with my eyes that I understood him.
He smiled again, almost as if in compassion.
“Little one!” he said, smiling.
His mouth lay now quite close to mine. Softly he continued to speak.
“Can you still remember Frank Kromer?” he asked.
I winked at him, and could even manage to smile.
“Sinclair, old man, listen: I shall have to go away. Perhaps you will need me once again, on account of Kromer, or something. When you call me, I shall not come riding on a horse, or in a train. You must hearken to the voice inside you, then you will notice it is I, that I am in you. Do you understand? And one other thing: Mother Eve said that if ever you were ill I was to give you a kiss from her, which she gave me.… Close your eyes, Sinclair!”
I obediently closed my eyes. I felt a light kiss on my lips, on which there was a trace of blood, which never seemed to stop flowing. And then I fell asleep.
In the morning I was awakened to have my wounds dressed. When at last I was properly awake, I turned quickly to the mattress by my side. A stranger lay upon it, a man on whom I had never before set eyes.
The bandaging hurt me. All that has happened to me since hurt me. But my soul is like a mysterious, locked house. And when I find the key and step right down into myself, to where the pictures painted by my destiny seem reflected on the dark mirror of my soul, then I need only stoop towards the black mirror and see my own picture, which now completely resembles Him, my guide and friend.
“Is the way so hard for everyone?”
“It is always hard, to be born. You know, it is not without effort that the bird comes out of the egg. Look back and ask yourself: Was the way then so hard?—only hard? Was it not beautiful as well? Could you have had one more beautiful, more easy?”
I shook my head.
“It was hard,” I said, as if in sleep, “it was hard, until the dream came.”
She nodded and looked at me penetratingly.
“Yes, one must find one’s dream, then the way is easy. But there is no dream which endures for always. Each sets a new one free, to none should one wish to cleave.”
Déjà Vu | دژاوو
انقدر به زبان آلمانی عشق می‌ورزم که دلم می‌خواد خودم رو خفه کنم باهاش. کاش می‌شد یه سه-چهار ماه از زندگیم رو جدا کنم و کاملاً وقف‌‌اش کنم به آلمانی. با این موسیقی دوست داشتم به مسخرگی کلیشه‌هایی که می‌گن آلمانی زبان خشنیه هم واقف بشید.
جذابیت زبان آلمانی به شاهکارهای فلسفی-ادبی‌ای هست که به این زبان نوشته شدن. خیلی هیجان‌انگیزه که آدم با یاد گرفتن یه زبان، بتونه آثار زبان اصلی این همه اندیشمند و نویسنده‌ی بی‌نظیر رو بخونه: ویتگنشتاین، نیچه، فروید، گوته، هگل، کانت، شوپنهاور، هوسرل، آدلر، هایدگر، لایب‌نیتس و غیره!
علاوه بر ادبیات، زبان آلمانی از جهت دیگه‌ای هم جذابه، اون هم اینه که ویژگی‌های زیادی رو از زبان نیاژرمنی حفظ کرده و یکی از سره‌ترین زبان‌های ژرمنیک هست. با یادگیری آلمانی می‌تونیم خیلی از واژگان و ساختارهای زبان‌های ژرمنیِ نو رو ریشه‌یابی کنیم. برای خودم به شخصه خیلی هیجان‌انگیزه.
Adieu
Rammstein
Adieu, goodbye, auf Wiederseh'n
Den letzten Weg musst du alleine geh'n
Ein letztes Lied, ein letzter Kuss
Kein Wunder wird gescheh'n
Adieu, goodbye, auf Wiederseh'n
Die Zeit mit dir war schön.
«باید بگذارم باقی عمرش را زندگی کند. باید برای یک‌بار هم که شده این چیزی که مطمئن نیستم خودخواهی بناممش یا چه را کنار بگذارم و اجازه ندهم به زیر آب بازگردد؛ حتی به بهای سکوی شناور شدن تنم برای زنده ماندنش. خطوط ارتباطی‌مان از هم گسیخته می‌شوند و صفیر لرزان نهایی‌اش، جایی در حد فاصل میان گوش‌ها و اطراف مغزم ته‌نشین می‌شود و می‌پیچد. موج‌ها سهمناک‌تر از پیش بر سطح آب فرود می‌آیند و بی‌ذره‌ای تقلا، بیش از پیش فرو می‌روم. با شدت یافتن مرگ نور، آن‌چه برایم حتمی‌ست، سنگینی و فشار درهم شکننده‌ی عمق است. آب جریان می‌یابد در زیرین‌ترین لایه‌های پوست رنگ پریده و بی‌مقاومتم. آن را از استخوان جدا می‌کند. تحیر، خون را درون ریه‌ها پمپاژ می‌کند. موجی با توهمِ حرکات مژک‌ها بالا می‌آید و یک سرفه؛ موج‌های کوچک تیره‌ی آهن آلود. زندگی‌های کوچکِ رها شده‌ی تن در اعماق جاذبه. وهمِ فروپاشی. سبکیِ پس از چشیدن خون خود. عدم قطعیت وجودیت.»

این چیزی‌ست که سوم اوت نوشته‌ام و حالا، در بیست‌وهشتم نوامبر، برای همیشه فراری‌اش دادم. می‌خواست که همراهش بروم و پاسخ دادم، زمانش نرسیده. زمان. در آخرین نگاه عمیقی که در خلال آتش بر پوست صورتش می‌خزاندم، زمان بیش از هر زمان دیگری بر خطوط چهره‌اش سنگینی می‌کرد. حال که با دست شکسته، شرایط پریدنش را محیا کرده و پر داده‌ام‌اش، برای همیشه از دستش دادم؛ و یا بالعکس. شاید او را نه، که خود را. و با این نیمه‌وجودی که بر جای مانده، می‌نشینم در انتظار طوفان حاکم. این‌بار، به جای او. با تیغه‌ای آشنا، که مکرراً در رؤیا بر شریان‌های اصلیِ نمودی از طوفان کشیده‌ام.
در این روزها، مانند مردی نابینا سرگردان بودم. طوفانی در من در طغیان بود. در هر قدمی که برمی‌داشتم خطری بود. در برابرم جز سیاهی پرتگاه چیزی نمی‌دیدم، پرتگاهی که همه راه‌ها در آن گم می‌شد. در خودم چهره‌ی راهنمایی را ترسیم می‌کردم که شبیه دمیان بود، در چشمان او سرنوشت من نقش بسته بود.
روی برگ کاغذی نوشتم: «راهنمایم مرا ترک کرده است، در ظلمات محض هستم. به تنهایی یک قدم هم نمی‌توانم بردارم، به دادم برس!»
در نظر داشتم که این سطور را برای دمیان بفرستم، اما از آن چشم پوشیدم. هر بار که می‌خواستم بفرستم، به نظرم بچگانه و بی‌معنی می‌آمد!

دمیان، هرمان هسه
مثل درختی بودم که ریزش برگ‌هایش را در پاییز احساس نمی‌کند، یا باران ساقه و شاخه‌هایش را می‌شوید؛ نه آفتاب را احساس می‌کند و نه یخبندان را. زندگی به آرامی در او می‌خزد و در درونش جمع و منقبض می‌شود. او نمرده است بلکه انتظار می‌کشد.

دمیان، هرمان هسه
این تصور بسیار ساده‌انگارانه‌ست که همه‌چیز را به ذات اخلاقی افراد تقلیل دهی. و مسئله این است اگر بخواهی فقط از راه اخلاق‌گرایی فردی پیش‌روی کنی به بن‌بست می‌خوری و از بی‌نتیجگی‌های پی‌درپی خشمگین می‌مانی.
The whole characteristic is a moral fiction and one is so much more than expected under the influence of dynamics.