Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
«باید بگذارم باقی عمرش را زندگی کند. باید برای یک‌بار هم که شده این چیزی که مطمئن نیستم خودخواهی بناممش یا چه را کنار بگذارم و اجازه ندهم به زیر آب بازگردد؛ حتی به بهای سکوی شناور شدن تنم برای زنده ماندنش. خطوط ارتباطی‌مان از هم گسیخته می‌شوند و صفیر لرزان نهایی‌اش، جایی در حد فاصل میان گوش‌ها و اطراف مغزم ته‌نشین می‌شود و می‌پیچد. موج‌ها سهمناک‌تر از پیش بر سطح آب فرود می‌آیند و بی‌ذره‌ای تقلا، بیش از پیش فرو می‌روم. با شدت یافتن مرگ نور، آن‌چه برایم حتمی‌ست، سنگینی و فشار درهم شکننده‌ی عمق است. آب جریان می‌یابد در زیرین‌ترین لایه‌های پوست رنگ پریده و بی‌مقاومتم. آن را از استخوان جدا می‌کند. تحیر، خون را درون ریه‌ها پمپاژ می‌کند. موجی با توهمِ حرکات مژک‌ها بالا می‌آید و یک سرفه؛ موج‌های کوچک تیره‌ی آهن آلود. زندگی‌های کوچکِ رها شده‌ی تن در اعماق جاذبه. وهمِ فروپاشی. سبکیِ پس از چشیدن خون خود. عدم قطعیت وجودیت.»

این چیزی‌ست که سوم اوت نوشته‌ام و حالا، در بیست‌وهشتم نوامبر، برای همیشه فراری‌اش دادم. می‌خواست که همراهش بروم و پاسخ دادم، زمانش نرسیده. زمان. در آخرین نگاه عمیقی که در خلال آتش بر پوست صورتش می‌خزاندم، زمان بیش از هر زمان دیگری بر خطوط چهره‌اش سنگینی می‌کرد. حال که با دست شکسته، شرایط پریدنش را محیا کرده و پر داده‌ام‌اش، برای همیشه از دستش دادم؛ و یا بالعکس. شاید او را نه، که خود را. و با این نیمه‌وجودی که بر جای مانده، می‌نشینم در انتظار طوفان حاکم. این‌بار، به جای او. با تیغه‌ای آشنا، که مکرراً در رؤیا بر شریان‌های اصلیِ نمودی از طوفان کشیده‌ام.
در این روزها، مانند مردی نابینا سرگردان بودم. طوفانی در من در طغیان بود. در هر قدمی که برمی‌داشتم خطری بود. در برابرم جز سیاهی پرتگاه چیزی نمی‌دیدم، پرتگاهی که همه راه‌ها در آن گم می‌شد. در خودم چهره‌ی راهنمایی را ترسیم می‌کردم که شبیه دمیان بود، در چشمان او سرنوشت من نقش بسته بود.
روی برگ کاغذی نوشتم: «راهنمایم مرا ترک کرده است، در ظلمات محض هستم. به تنهایی یک قدم هم نمی‌توانم بردارم، به دادم برس!»
در نظر داشتم که این سطور را برای دمیان بفرستم، اما از آن چشم پوشیدم. هر بار که می‌خواستم بفرستم، به نظرم بچگانه و بی‌معنی می‌آمد!

دمیان، هرمان هسه
مثل درختی بودم که ریزش برگ‌هایش را در پاییز احساس نمی‌کند، یا باران ساقه و شاخه‌هایش را می‌شوید؛ نه آفتاب را احساس می‌کند و نه یخبندان را. زندگی به آرامی در او می‌خزد و در درونش جمع و منقبض می‌شود. او نمرده است بلکه انتظار می‌کشد.

دمیان، هرمان هسه
این تصور بسیار ساده‌انگارانه‌ست که همه‌چیز را به ذات اخلاقی افراد تقلیل دهی. و مسئله این است اگر بخواهی فقط از راه اخلاق‌گرایی فردی پیش‌روی کنی به بن‌بست می‌خوری و از بی‌نتیجگی‌های پی‌درپی خشمگین می‌مانی.
The whole characteristic is a moral fiction and one is so much more than expected under the influence of dynamics.
Lorn
هم‌زمان تمام‌شان هستم
+می‌دانستی؟
-چه را؟
+این‌که در حقیقت حق با تو بود. این‌که هیچ Cognitive style خاصی، برای شخص خاصی وجود ندارد. این‌که سبک‌های یادگیری افراد، کاملاً متنوع و سیالند.
-باید بگویم در آن زمان، پاسخم کاملاً شخصی‌سازی‌شده بود. و گویا در مطالعات جدیدت با آن مواجه شده‌ای. پس می‌شود بیشتر به این اصل که انسان‌ها با وجود پیچیدگی‌های بسیارشان، در عین حال بسیار مشابهِ هم سیم‌کشی شده‌اند، نزدیک شد.
+همینطور هم هست. با بیشتر نزدیک شدن به این موضوع و بنابراین فاصله گرفتنت از ذات‌گرایی، می‌توانم متوجه شوم که با نیاز کمتری نسبت به حفاظت، از قلعه‌های امنیتی‌ات در زمین استفاده می‌کنی.
-می‌دانی که هیچ ارتباطی نداشتند و تنها از استعاره‌اش بهره بردی.
+حتم دارم کوچک‌ترین حدسی نداری که از این سوی زمین، چشم‌انداز فضای شجاعت تازه‌، پرغلطت و سیالِ در اثر رشدت چگونه است.
*در حالی‌که با ملکه، رخِ هدف‌گرفته‌شده به خارج از صفحه رانده می‌شد، زمزمه شد:
-You made a mistake in one spot. The rocks' reason wasn't primarily protection, on the contrary, it was SAPERE AUDE.
او نمی‌توانست این مطلب را درک کند که کلید حل همه‌ی مشکلات او در پذیرفتن این حقیقت نهفته است که اصلاً راه‌حلی وجود ندارد؛ یعنی ایمان و بی‌ایمانی، آن‌گاه که کسی کار مفید و قابل‌قبولی انجام می‌دهد یکسان است. او هنوز نمی‌توانست به افکار متناقضش نظم و ترتیب بدهد، بلکه فقط می‌توانست با آن‌ها زندگی کند.

دختر کشیش، ج. اورول
Lorn
دختر کشیش
در پاسخ به این نظر، نظری کاملاً طلب‌کارانه نوشته: منسوخ؟
که باعث می‌شود به این فکر کنم که چنین فردی، چطور چنین کتابی را به گونه‌ای تا انتها خوانده که بیاید در میان نظرات، آن‌ها را هم تا انتها بخواند و حتی پاسخ هم بدهد، اما در پایان تمام این‌ها، نه حتی ذره‌ای از یک کلمه‌ی به ظاهر اهانت‌آمیز، قدم آن‌سو‌تر نگذارد.
Lorn
هر چقدر آگاهی بیشتر باشد، توهم بیشتر می‌شود و هر چه هوش بیشتر می‌شود، عقل کمتر می‌شود.
نتیجه‌ی مطالعه‌ی بررسی‌هایی که از مقاله‌ی ذیل انجام داده‌ام، نشان‌گر این است که در پای استدلال ایدئولوژیک، فرد هرچه هوشمندتر و دارای تحصیلات عالی بیشتری‌ باشد، از آنی که فاقد سواد پایه است، بدتر عمل می‌کند. و بالتبع نشان‌دهنده‌ی این است که مقصر موارد خاصی که در جامعه وجود دارند، سواد ایدئولوژیک یا نداشتن توانایی استدلال نقادانه نیست، بل سوگیری ایدئولوژیک هیجانی‌ست.

پ.ن: مغز برای یافتن حقیقت تکامل پیدا نکرده، بلکه برای حفظ اندیشه‌هایش تکامل یافته، بنابراین هرچه ذهن قوی‌تر باشد، با قدرت استدلالی بالاتری در راستای حفظ آن اندیشه‌ها می‌کوشد.

Motivated numeracy and enlightened self-goverment
by DAN M. KAHAN
در بسیاری موارد، فروپاشی یک امپراتوری به معنای استقلال اتباعش نبود بلکه یک امپراتوری جدید جای خالی امپراتوری سرنگون‌شده یا عقب‌نشینی‌کرده را پر می‌کرد.
چنین چیزی در هیچ جای دیگری به اندازه‌ی خاورمیانه به وضوح دیده نمی‌شود. ساختار سیاسی کنونی این منطقه -که در آن موازنه‌ی قدرت بین واحدهای سیاسی مستقل با مرزهای کمابیش پایدار برقرار است- تقریباً در چند هزاره‌ی اخیر بی‌همتا بوده است.
آخرین بار که خاورمیانه چنین وضعی را تجربه کرد قرن هشتم قبل از میلاد یعنی در حدود ۳۰۰۰ سال پیش بود! خاورمیانه، از زمان ظهور امپراتوری نو -آشوری، در قرن هشتم قبل از میلاد، تا فروپاشی امپراتوری‌های بریتانیا و فرانسه در میانه‌ی قرن بیستم، بین امپراتوری‌ها دست به دست می‌شد- مثل چوبی که در مسابقه‌ی دو امدادی از دست دونده‌ای به دونده‌ی دیگر داده می‌شود. و مدت‌ها قبل از آن که بالاخره انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها به‌مرور زمان چوب را به زمین اندازند آرامی‌ها، عمونی‌ها، فينيقی‌ها، فلسطيان، موآبیان، ادومیان و دیگر گروه‌های تحت انقیادِ آشوری‌ها از بین رفته بودند.

Sapiens
Yuval Noah Harari
دیوانگی، ناتوانی در برقرار کردن ارتباط با عقاید است. درست مثل این است که در کشور بیگانه‌ای باشی، می‌توانی همه‌چیز را ببینی و تمام حوادث اطرافت را بفهمی، اما نمی‌توانی توضیح بدهی که می‌خواهی چه بدانی و نمی‌توان به تو کمک کرد، چون زبان آن‌جا را نمی‌دانی.

ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد، پائولو کوئیلو
بر اثر نم دغدغه‌هایی که هیچ‌گاه متعلق به شخص شخیص جسمم نبوده‌اند، همچون شاخه‌‌ای نحیف و یخ‌زده، خم شده‌ام. فراری از زندگی‌ای هستم که گمان می‌کنم نسبیتی با من ندارد و با این‌حال، به موازات عمری، به پای همان ایستاده‌ام؛ تنها هنوز ننشسته‌ام، نشکسته‌ام، و باور نکرده‌ام. حال اما می‌دانم که به محض دست‌کشیدن از فریفتن خویش، به واسطه‌ی حقیقتی که حی‌وحاضر است، به سرعت طوفان سوزنده‌ای، گونه‌ام سرخ خواهد شد: تمامش را زندگی کرده‌ای، تمام آن‌چه را که تمام‌مدت در خیال خود پس زده‌ای. جنسش را به خوبی می‌شناسی، و تنها گمان می‌کنی که تا به حال از آن مصون مانده‌ای.
Where I am and although I am not.
Special ops: lioness S02 E06
If you're not strong enough, then get stronger.
Sehnsucht
pronunciation: [ˈzeːnˌzʊxt]

The inconsolable longing in the human heart for we know not what; a yearning for a far, familiar, non-earthly land one can identify as one's home.