Lorn
همزمان تمامشان هستم
+میدانستی؟
-چه را؟
+اینکه در حقیقت حق با تو بود. اینکه هیچ Cognitive style خاصی، برای شخص خاصی وجود ندارد. اینکه سبکهای یادگیری افراد، کاملاً متنوع و سیالند.
-باید بگویم در آن زمان، پاسخم کاملاً شخصیسازیشده بود. و گویا در مطالعات جدیدت با آن مواجه شدهای. پس میشود بیشتر به این اصل که انسانها با وجود پیچیدگیهای بسیارشان، در عین حال بسیار مشابهِ هم سیمکشی شدهاند، نزدیک شد.
+همینطور هم هست. با بیشتر نزدیک شدن به این موضوع و بنابراین فاصله گرفتنت از ذاتگرایی، میتوانم متوجه شوم که با نیاز کمتری نسبت به حفاظت، از قلعههای امنیتیات در زمین استفاده میکنی.
-میدانی که هیچ ارتباطی نداشتند و تنها از استعارهاش بهره بردی.
+حتم دارم کوچکترین حدسی نداری که از این سوی زمین، چشمانداز فضای شجاعت تازه، پرغلطت و سیالِ در اثر رشدت چگونه است.
*در حالیکه با ملکه، رخِ هدفگرفتهشده به خارج از صفحه رانده میشد، زمزمه شد:
-You made a mistake in one spot. The rocks' reason wasn't primarily protection, on the contrary, it was SAPERE AUDE.
-چه را؟
+اینکه در حقیقت حق با تو بود. اینکه هیچ Cognitive style خاصی، برای شخص خاصی وجود ندارد. اینکه سبکهای یادگیری افراد، کاملاً متنوع و سیالند.
-باید بگویم در آن زمان، پاسخم کاملاً شخصیسازیشده بود. و گویا در مطالعات جدیدت با آن مواجه شدهای. پس میشود بیشتر به این اصل که انسانها با وجود پیچیدگیهای بسیارشان، در عین حال بسیار مشابهِ هم سیمکشی شدهاند، نزدیک شد.
+همینطور هم هست. با بیشتر نزدیک شدن به این موضوع و بنابراین فاصله گرفتنت از ذاتگرایی، میتوانم متوجه شوم که با نیاز کمتری نسبت به حفاظت، از قلعههای امنیتیات در زمین استفاده میکنی.
-میدانی که هیچ ارتباطی نداشتند و تنها از استعارهاش بهره بردی.
+حتم دارم کوچکترین حدسی نداری که از این سوی زمین، چشمانداز فضای شجاعت تازه، پرغلطت و سیالِ در اثر رشدت چگونه است.
*در حالیکه با ملکه، رخِ هدفگرفتهشده به خارج از صفحه رانده میشد، زمزمه شد:
-You made a mistake in one spot. The rocks' reason wasn't primarily protection, on the contrary, it was SAPERE AUDE.
او نمیتوانست این مطلب را درک کند که کلید حل همهی مشکلات او در پذیرفتن این حقیقت نهفته است که اصلاً راهحلی وجود ندارد؛ یعنی ایمان و بیایمانی، آنگاه که کسی کار مفید و قابلقبولی انجام میدهد یکسان است. او هنوز نمیتوانست به افکار متناقضش نظم و ترتیب بدهد، بلکه فقط میتوانست با آنها زندگی کند.
دختر کشیش، ج. اورول
دختر کشیش، ج. اورول
Lorn
دختر کشیش
در پاسخ به این نظر، نظری کاملاً طلبکارانه نوشته: منسوخ؟
که باعث میشود به این فکر کنم که چنین فردی، چطور چنین کتابی را به گونهای تا انتها خوانده که بیاید در میان نظرات، آنها را هم تا انتها بخواند و حتی پاسخ هم بدهد، اما در پایان تمام اینها، نه حتی ذرهای از یک کلمهی به ظاهر اهانتآمیز، قدم آنسوتر نگذارد.
که باعث میشود به این فکر کنم که چنین فردی، چطور چنین کتابی را به گونهای تا انتها خوانده که بیاید در میان نظرات، آنها را هم تا انتها بخواند و حتی پاسخ هم بدهد، اما در پایان تمام اینها، نه حتی ذرهای از یک کلمهی به ظاهر اهانتآمیز، قدم آنسوتر نگذارد.
Lorn
هر چقدر آگاهی بیشتر باشد، توهم بیشتر میشود و هر چه هوش بیشتر میشود، عقل کمتر میشود.
نتیجهی مطالعهی بررسیهایی که از مقالهی ذیل انجام دادهام، نشانگر این است که در پای استدلال ایدئولوژیک، فرد هرچه هوشمندتر و دارای تحصیلات عالی بیشتری باشد، از آنی که فاقد سواد پایه است، بدتر عمل میکند. و بالتبع نشاندهندهی این است که مقصر موارد خاصی که در جامعه وجود دارند، سواد ایدئولوژیک یا نداشتن توانایی استدلال نقادانه نیست، بل سوگیری ایدئولوژیک هیجانیست.
پ.ن: مغز برای یافتن حقیقت تکامل پیدا نکرده، بلکه برای حفظ اندیشههایش تکامل یافته، بنابراین هرچه ذهن قویتر باشد، با قدرت استدلالی بالاتری در راستای حفظ آن اندیشهها میکوشد.
پ.ن: مغز برای یافتن حقیقت تکامل پیدا نکرده، بلکه برای حفظ اندیشههایش تکامل یافته، بنابراین هرچه ذهن قویتر باشد، با قدرت استدلالی بالاتری در راستای حفظ آن اندیشهها میکوشد.
Motivated numeracy and enlightened self-goverment
by DAN M. KAHAN
در بسیاری موارد، فروپاشی یک امپراتوری به معنای استقلال اتباعش نبود بلکه یک امپراتوری جدید جای خالی امپراتوری سرنگونشده یا عقبنشینیکرده را پر میکرد.
چنین چیزی در هیچ جای دیگری به اندازهی خاورمیانه به وضوح دیده نمیشود. ساختار سیاسی کنونی این منطقه -که در آن موازنهی قدرت بین واحدهای سیاسی مستقل با مرزهای کمابیش پایدار برقرار است- تقریباً در چند هزارهی اخیر بیهمتا بوده است.
آخرین بار که خاورمیانه چنین وضعی را تجربه کرد قرن هشتم قبل از میلاد یعنی در حدود ۳۰۰۰ سال پیش بود! خاورمیانه، از زمان ظهور امپراتوری نو -آشوری، در قرن هشتم قبل از میلاد، تا فروپاشی امپراتوریهای بریتانیا و فرانسه در میانهی قرن بیستم، بین امپراتوریها دست به دست میشد- مثل چوبی که در مسابقهی دو امدادی از دست دوندهای به دوندهی دیگر داده میشود. و مدتها قبل از آن که بالاخره انگلیسیها و فرانسویها بهمرور زمان چوب را به زمین اندازند آرامیها، عمونیها، فينيقیها، فلسطيان، موآبیان، ادومیان و دیگر گروههای تحت انقیادِ آشوریها از بین رفته بودند.
Sapiens
Yuval Noah Harari
چنین چیزی در هیچ جای دیگری به اندازهی خاورمیانه به وضوح دیده نمیشود. ساختار سیاسی کنونی این منطقه -که در آن موازنهی قدرت بین واحدهای سیاسی مستقل با مرزهای کمابیش پایدار برقرار است- تقریباً در چند هزارهی اخیر بیهمتا بوده است.
آخرین بار که خاورمیانه چنین وضعی را تجربه کرد قرن هشتم قبل از میلاد یعنی در حدود ۳۰۰۰ سال پیش بود! خاورمیانه، از زمان ظهور امپراتوری نو -آشوری، در قرن هشتم قبل از میلاد، تا فروپاشی امپراتوریهای بریتانیا و فرانسه در میانهی قرن بیستم، بین امپراتوریها دست به دست میشد- مثل چوبی که در مسابقهی دو امدادی از دست دوندهای به دوندهی دیگر داده میشود. و مدتها قبل از آن که بالاخره انگلیسیها و فرانسویها بهمرور زمان چوب را به زمین اندازند آرامیها، عمونیها، فينيقیها، فلسطيان، موآبیان، ادومیان و دیگر گروههای تحت انقیادِ آشوریها از بین رفته بودند.
Sapiens
Yuval Noah Harari
دیوانگی، ناتوانی در برقرار کردن ارتباط با عقاید است. درست مثل این است که در کشور بیگانهای باشی، میتوانی همهچیز را ببینی و تمام حوادث اطرافت را بفهمی، اما نمیتوانی توضیح بدهی که میخواهی چه بدانی و نمیتوان به تو کمک کرد، چون زبان آنجا را نمیدانی.
ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد، پائولو کوئیلو
ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد، پائولو کوئیلو
بر اثر نم دغدغههایی که هیچگاه متعلق به شخص شخیص جسمم نبودهاند، همچون شاخهای نحیف و یخزده، خم شدهام. فراری از زندگیای هستم که گمان میکنم نسبیتی با من ندارد و با اینحال، به موازات عمری، به پای همان ایستادهام؛ تنها هنوز ننشستهام، نشکستهام، و باور نکردهام. حال اما میدانم که به محض دستکشیدن از فریفتن خویش، به واسطهی حقیقتی که حیوحاضر است، به سرعت طوفان سوزندهای، گونهام سرخ خواهد شد: تمامش را زندگی کردهای، تمام آنچه را که تماممدت در خیال خود پس زدهای. جنسش را به خوبی میشناسی، و تنها گمان میکنی که تا به حال از آن مصون ماندهای.
Sehnsucht
pronunciation: [ˈzeːnˌzʊxt]
The inconsolable longing in the human heart for we know not what; a yearning for a far, familiar, non-earthly land one can identify as one's home.
pronunciation: [ˈzeːnˌzʊxt]
The inconsolable longing in the human heart for we know not what; a yearning for a far, familiar, non-earthly land one can identify as one's home.
Forwarded from Anarchonomy
آمریکا نیرو و تجهیزاتی در افغانستان ریخته بود که مجموعش از کل داراییهای ارتش بعضی کشورها بیشتر بود. اما یه صبح تا ظهر براش کافی بود تا همه رو جمع کنه و ببره (اینکه چیزهایی رو باقی گذاشت به خاطر محاسبهگری کاپیتالیستی این ارتشه. چون دائم در حال چرتکه انداختن بین سود و هزینه و صرفهست. اون اقلام باقیمانده، به توصیه حسابدارهای ارتش رها شدند، نه به توصیه درجهدارها. در سیستم غربی، حسابدار آدم قدرتمندیه).
این رو میتونید مقایسه کنید با وضعیت تخلیه نیروها و تجهیزات روسیه از سوریه، که نه تنها یک وضعیت آشوب بود، بلکه چند روز طول کشید. یه عده از سربازها داشتند در میرفتند، و یه عده دیگه داشتند خودشون رو ازون سر مملکت میرسوندند به بندر تا جا نمونند. هواپیمای ترابری به اندازه کافی نیست، یا ظرفیت ندارند، یا جایی برای فرود ندارند. کشتیها به اندازه کافی نیست، یا آماده نیستند، یا باید طیالارض کنند تا به بندر امن برسند. بستن چمدانها، و پک کردن پدافندها انقدر طول میکشه که تحریرالشام از آسمان ازشون فیلم میگیره. و خیلی چیزها، از جمله مهمات رو هم نمیتونند جمع کنند، و به اسراییل میسپارند که منهدمشون کنه! و این وضع «همچنان دومین ارتش بزرگ دنیا»ست. این فاصله دومین ارتش بزرگ دنیا، با آمریکاست. بقیه، که با دومین ارتش بزرگ دنیا هم فاصله زیاد دارند، باید چه تخمینی از فاصله کشورشون با آمریکا داشته باشند؟ آیا این تخمین رو همیشه در ذهن دارند؟
فایده این تخمین فاصله، بتسازی از آمریکا نیست. فایدهش برداشت دقیقتر از فیزیک دنیاست: «اگر آمریکا که در لجستیک، فاصله حیرتانگیز از همه دیگران دارد، در برابر بسیاری از مسائل به مشکل میخورد، تکلیف ما در برابر همان مسائل چیست؟».
این سوال وقتی مهمتر میشه که بضاعت اجتماعی هم داخلش قرار بگیره. فرض کنید در یک ایالت آمریکا سیل شدیدی اومده، شبیه همونی که والنسیا رو در اسپانیا فلج کرد. ارتش آمریکا میتونه در یک صبح تا ظهر محمولهای از کالاهای ضروری رو به اون منطقه ارسال کنه که معادل مصرف یک سال یک کشوره. اما چیزی که به همین ارتش کمک میکنه، اینه که همه وانت دو دیفرانسیل دارند! و خیلیهاشون قایق بادی دارند! و این یعنی لازم نیست بخشی از کار رو ارتش انجام بده، مردم انجام میدن. در جایی مثل ایران نه تنها دولت به شدت ضعیفه، بلکه مردم هم هیچ بضاعتی ندارند (در غزه به دلیل در هم فرو رفتگی کشاورزی و شهرنشینی، الاغ زیاد هست برای جابجایی. طوری که خلبان اسراییلی مهارت الاغزنی رو هم به لیست مهارتهاش اضافه کرده. اما در شهرهای ایران حتی گاری و الاغ هم در دسترس نیست). بنابراین نسخه صحیحتر اون سوال اینه که «تکلیف ما در برابر همان مسائل، که برای ما درد بیشتری دارد، چیست؟».
اما مردم رو در حال پاسخ به این سوال میبینید؟ نه. چون مردم دوست دارند با قصهها زندگی کنند. اونها حس میکنند واقعیت زود پیرشون میکنه و دوست ندارند زود پیر بشن. قصه آدم رو جوان نگه میداره. قصهی «خدا صبرش زیاده، جواب اینارو هم میده یه روز» آدم رو جوان نگه میداره. قصه «ما همه با هم هستیم» آدم رو جوان نگه میداره. قصه «مردم در اوج سختیها هم شب یلدا رو کنار هم خوش میگذرونند» آدم رو جوان نگه میداره. قصهها برای اینه که بگن فیزیک دنیا حرومزادهست، ولی یه چیزهای دیگهای هم هست که گوش فیزیک رو میپیچونه!
دنیای واقعی حامل همه اینهاست. هم حامل شهروند والنسیاست که ناگهان میفهمه نه دولتش بضاعتی که فکر میکرد رو داره و نه خودش بضاعتی که لازم بود داشته باشه رو داره، و عصبانی شده و به پادشاه هیچکاره فحش میده، و هم حامل شهروند بنگلادشی که همون شکل از سیل روستاش رو میبلعه، ولی با تکیه بر قصههای حاکم بر همون روستا تحملش میکنه، کمی گریه میکنه، کمی بعد میخنده، به کسی اعتراضی نداره، و کمی بعدتر به زندگی ادامه میده، و هیچ کاری برای اینکه چنین اتفاقی دیگه رخ نده انجام نمیده، چه فردی و چه جمعی. هر دو داخل همین دنیای فیزیکی زندگی میکنند، و شاید هر دو به یک اندازه عمر کنند.
ابر بارانزا به اینکه درک قورباغهها از بارونی که قراره بریزه روی سرشون با درک میمونهای بالای درخت از همون بارون کاملا متفاوته، اهمیت نمیده. طبیعت اجازه میده کور در کنار بینا زندگی کنه. فیزیک دنیا، معتادان قصهها رو میبلعه. اما اجازه میده زندگی کنند و بعد میبلعه.
پس وقتی برق و گاز قطعه، و همهچیز برای همهکس کم اومده، جوری که به سازمانهای حکومتی هم نمیرسه، نباید سریع بگی «در حال تجربه یک فروپاشی کامل هستیم». چون دنیای فیزیکی قراره اجازه بده مردمت که غرق قصهها هستند، از سیل هم بگذرند، و زنده بمونند، و گریه کنند، و دوباره بخندند، و بعد بلعیده بشن. دنیای فیزیکی قراره بشون رحم نکنه، ولی اینجوری نیست که بتونی بگی همین الان پرده بیرحمی بالا رفت و نمایش شروع شد! قراره کند، بیصدا، و باحوصله باشه.
این رو میتونید مقایسه کنید با وضعیت تخلیه نیروها و تجهیزات روسیه از سوریه، که نه تنها یک وضعیت آشوب بود، بلکه چند روز طول کشید. یه عده از سربازها داشتند در میرفتند، و یه عده دیگه داشتند خودشون رو ازون سر مملکت میرسوندند به بندر تا جا نمونند. هواپیمای ترابری به اندازه کافی نیست، یا ظرفیت ندارند، یا جایی برای فرود ندارند. کشتیها به اندازه کافی نیست، یا آماده نیستند، یا باید طیالارض کنند تا به بندر امن برسند. بستن چمدانها، و پک کردن پدافندها انقدر طول میکشه که تحریرالشام از آسمان ازشون فیلم میگیره. و خیلی چیزها، از جمله مهمات رو هم نمیتونند جمع کنند، و به اسراییل میسپارند که منهدمشون کنه! و این وضع «همچنان دومین ارتش بزرگ دنیا»ست. این فاصله دومین ارتش بزرگ دنیا، با آمریکاست. بقیه، که با دومین ارتش بزرگ دنیا هم فاصله زیاد دارند، باید چه تخمینی از فاصله کشورشون با آمریکا داشته باشند؟ آیا این تخمین رو همیشه در ذهن دارند؟
فایده این تخمین فاصله، بتسازی از آمریکا نیست. فایدهش برداشت دقیقتر از فیزیک دنیاست: «اگر آمریکا که در لجستیک، فاصله حیرتانگیز از همه دیگران دارد، در برابر بسیاری از مسائل به مشکل میخورد، تکلیف ما در برابر همان مسائل چیست؟».
این سوال وقتی مهمتر میشه که بضاعت اجتماعی هم داخلش قرار بگیره. فرض کنید در یک ایالت آمریکا سیل شدیدی اومده، شبیه همونی که والنسیا رو در اسپانیا فلج کرد. ارتش آمریکا میتونه در یک صبح تا ظهر محمولهای از کالاهای ضروری رو به اون منطقه ارسال کنه که معادل مصرف یک سال یک کشوره. اما چیزی که به همین ارتش کمک میکنه، اینه که همه وانت دو دیفرانسیل دارند! و خیلیهاشون قایق بادی دارند! و این یعنی لازم نیست بخشی از کار رو ارتش انجام بده، مردم انجام میدن. در جایی مثل ایران نه تنها دولت به شدت ضعیفه، بلکه مردم هم هیچ بضاعتی ندارند (در غزه به دلیل در هم فرو رفتگی کشاورزی و شهرنشینی، الاغ زیاد هست برای جابجایی. طوری که خلبان اسراییلی مهارت الاغزنی رو هم به لیست مهارتهاش اضافه کرده. اما در شهرهای ایران حتی گاری و الاغ هم در دسترس نیست). بنابراین نسخه صحیحتر اون سوال اینه که «تکلیف ما در برابر همان مسائل، که برای ما درد بیشتری دارد، چیست؟».
اما مردم رو در حال پاسخ به این سوال میبینید؟ نه. چون مردم دوست دارند با قصهها زندگی کنند. اونها حس میکنند واقعیت زود پیرشون میکنه و دوست ندارند زود پیر بشن. قصه آدم رو جوان نگه میداره. قصهی «خدا صبرش زیاده، جواب اینارو هم میده یه روز» آدم رو جوان نگه میداره. قصه «ما همه با هم هستیم» آدم رو جوان نگه میداره. قصه «مردم در اوج سختیها هم شب یلدا رو کنار هم خوش میگذرونند» آدم رو جوان نگه میداره. قصهها برای اینه که بگن فیزیک دنیا حرومزادهست، ولی یه چیزهای دیگهای هم هست که گوش فیزیک رو میپیچونه!
دنیای واقعی حامل همه اینهاست. هم حامل شهروند والنسیاست که ناگهان میفهمه نه دولتش بضاعتی که فکر میکرد رو داره و نه خودش بضاعتی که لازم بود داشته باشه رو داره، و عصبانی شده و به پادشاه هیچکاره فحش میده، و هم حامل شهروند بنگلادشی که همون شکل از سیل روستاش رو میبلعه، ولی با تکیه بر قصههای حاکم بر همون روستا تحملش میکنه، کمی گریه میکنه، کمی بعد میخنده، به کسی اعتراضی نداره، و کمی بعدتر به زندگی ادامه میده، و هیچ کاری برای اینکه چنین اتفاقی دیگه رخ نده انجام نمیده، چه فردی و چه جمعی. هر دو داخل همین دنیای فیزیکی زندگی میکنند، و شاید هر دو به یک اندازه عمر کنند.
ابر بارانزا به اینکه درک قورباغهها از بارونی که قراره بریزه روی سرشون با درک میمونهای بالای درخت از همون بارون کاملا متفاوته، اهمیت نمیده. طبیعت اجازه میده کور در کنار بینا زندگی کنه. فیزیک دنیا، معتادان قصهها رو میبلعه. اما اجازه میده زندگی کنند و بعد میبلعه.
پس وقتی برق و گاز قطعه، و همهچیز برای همهکس کم اومده، جوری که به سازمانهای حکومتی هم نمیرسه، نباید سریع بگی «در حال تجربه یک فروپاشی کامل هستیم». چون دنیای فیزیکی قراره اجازه بده مردمت که غرق قصهها هستند، از سیل هم بگذرند، و زنده بمونند، و گریه کنند، و دوباره بخندند، و بعد بلعیده بشن. دنیای فیزیکی قراره بشون رحم نکنه، ولی اینجوری نیست که بتونی بگی همین الان پرده بیرحمی بالا رفت و نمایش شروع شد! قراره کند، بیصدا، و باحوصله باشه.
ساختار سیاسی کشورهای حاشیهی خلیجفارس رو به قدری بههم ریختیم، که رهبرانی که خودمون به قدرتشون رسوندیم، باید ما رو دشمن مردمشون معرفی کنند. و اگرنه مردمشون سوال میکنند، که چرا ششدهم درصد از جمعیت، درآمدی بالای یک میلیون دلار دارند، و چهلویک درصد کمتر از دههزار دلار.
ناآرامی توی منطقه، از صاحبان قدرت محافظت میکنه، و ما هم باید اونها رو قدرتمند نگه داریم. اما بعضیاوقات اینطوری نمیشه، مثل ایران. برای همین هم بهمون انتقاد میشه. اما وقتی دیگه زیادهروی میکنند، مثلاً با هواپیماهاشون میکوبونند به ساختمونها، حالشون رو جا میآریم. تو داری مرکز مالی این ناآرامی رو از بین میبری، و به همون اندازه که حملاتشون میتونه غمانگیز و وحشتناک باشه، میترسند ناشناختهبودن بدتر باشه. این نادونها نگرانیشون گرمایش زمینه. هر روز که میگذره، فاصلهمون با شروع جنگجهانیسوم بیشتر میشه، و هیچکدوم از قدرتهای جهانی، از جمله خودمون، قدرت این رو نداره که بدون جنگ هستهای، ما رو توی این مسیر رهبری کنه. هرچه سریعتر انرژی موردنیازمون رو از چیزی جز نفت تأمین کنیم، شانس بیشتری برای بقا داریم. شک دارم این آدمها اونقدری زنده بمونند، که دلیل مرگشون گرمایشجهانی باشه.
ممنون که کاری کردی که نگران رعایتکردن اخلاق سیاسی نباشم.
Special ops, Lioness
وقت کمی دارم. کمتر از همیشه. باید هزار برابر بیشتر بدوم. بیشتر از همیشه. و اینبار به طرزی حقیقی، چراکه حرارت آتشی را که در پی گرفتن دامنم از پیام میدود به خوبی احساس میکنم. تنها چیزی که میدانم همین است، اما نمیدانم چرا دندانههای چرخدندههایم، درون هرچیزی فرو رفتهاند، مگر درون آنچه که باید. در حالات موجود هم گزینههای محدودی پیشروست برای برداشتن و دریافتن: هنوز از عمق وخامت آگاه نیستم، چراکه با دوباره نو شدن ماه، به یاد آوردهام پیشرفتی در اتمام سطح گذشته، نداشتهام؛ یا اینکه میدانم علت کندی و در هم پیچیدن چرخدندهها را و سعی در بیارزش نشاندادنشان دارم در صورتیکه از نزدیک، نیستند. نمیتوانم هم به قطع دربارهی چگونه از دور بهنظر رسیدنشان چیزی به ثبت برسانم و در عینحال، میدانم که از هر سو هیچکدامشان اجازهی اهمیتداشتن ندارند. اگر بنابر اهمیتدادن به چنین چیزهایی بود، باید بسیار پیشتر از اینها تمامش میکردم. از جایی به بعد، همین تمامنکردنها میشوند دلیل از دست ندادن تشنگیات برای بقا.
چندی پیش، ماری در پاسخ به «تنها چیزی که دارم اکنون است، و همین اکنون هم بسیار کوتاه به نظر میرسد.» میگفت: «این تنها چیزیست که هرکسی دارد، و همیشه هم بسیار کوتاه است. هرچند، بعضی مردم معتقدند که گذشتهای دارند و میتوانند از آن چیزهایی را جمع کنند، و آیندهای دارند که از آن بیشتر جمع میکنند.»
شاید هم هنوز کارم به جایی نرسیده باشد که عمیقاً به فهم این جملات نزدیک شده باشم. معتقدم شرایطم بسیار دورتر از آن است که بتوانم آگاهانه به جنون و رهایی رو آورم؛ نه حداقل نامحدود. چراکه در حال حاضر نمیتوانم نگاه و حواسم را از روی چرخدندهها و حرارتی که حتی تمام سه لایه از پوست کابوسهایم در رویا را میسوزاند، بر چیز دیگری همچون لذت و کنونیت، معطوف کنم. احتمالِ آوردن بهانههای هوشمندانه هم بالاست، به مثابهی لحظاتی که تمام تختهی دو در سه متر را از استدلال و ضوابط لبریز میکنم و در انتها میبینم به همانی میرسم که میتوانستم در چندین جمله کمتر برسم. اما بریدگی فریب را در آن اثنا نمیبینم، فریبی که میخواهم به راستی مرا به سوی همان رهایی مقصود ببرد و میبرد، اما کار نمیکند. مشکل همان تقاطع غیرقابل دید است: «نمیتوانم اکنون را هم داشته باشم، ماری. مگر آنکه خودش گاهگداری مرا درحین دویدن بیابد و چراغ احساسات را در همان حین، در من روشن سازد و بگذارد حضورش را حس کنم. میدانم هم فاصلهی آنچه که در حقیقت در چنته دارم، با آنچه که انتظار میرود بر اساس آن عمل کنم، عقلانی بهنظر نمیرسد و باید بسیار برای همخوانیشان، رهاتر و مجنونتر از اینها باشم، اما به طرز دردآوری، در داشتن چیزی در چنته، در به دستآوردنِ تنهاْ اکنون، امید دارم.»
چندی پیش، ماری در پاسخ به «تنها چیزی که دارم اکنون است، و همین اکنون هم بسیار کوتاه به نظر میرسد.» میگفت: «این تنها چیزیست که هرکسی دارد، و همیشه هم بسیار کوتاه است. هرچند، بعضی مردم معتقدند که گذشتهای دارند و میتوانند از آن چیزهایی را جمع کنند، و آیندهای دارند که از آن بیشتر جمع میکنند.»
شاید هم هنوز کارم به جایی نرسیده باشد که عمیقاً به فهم این جملات نزدیک شده باشم. معتقدم شرایطم بسیار دورتر از آن است که بتوانم آگاهانه به جنون و رهایی رو آورم؛ نه حداقل نامحدود. چراکه در حال حاضر نمیتوانم نگاه و حواسم را از روی چرخدندهها و حرارتی که حتی تمام سه لایه از پوست کابوسهایم در رویا را میسوزاند، بر چیز دیگری همچون لذت و کنونیت، معطوف کنم. احتمالِ آوردن بهانههای هوشمندانه هم بالاست، به مثابهی لحظاتی که تمام تختهی دو در سه متر را از استدلال و ضوابط لبریز میکنم و در انتها میبینم به همانی میرسم که میتوانستم در چندین جمله کمتر برسم. اما بریدگی فریب را در آن اثنا نمیبینم، فریبی که میخواهم به راستی مرا به سوی همان رهایی مقصود ببرد و میبرد، اما کار نمیکند. مشکل همان تقاطع غیرقابل دید است: «نمیتوانم اکنون را هم داشته باشم، ماری. مگر آنکه خودش گاهگداری مرا درحین دویدن بیابد و چراغ احساسات را در همان حین، در من روشن سازد و بگذارد حضورش را حس کنم. میدانم هم فاصلهی آنچه که در حقیقت در چنته دارم، با آنچه که انتظار میرود بر اساس آن عمل کنم، عقلانی بهنظر نمیرسد و باید بسیار برای همخوانیشان، رهاتر و مجنونتر از اینها باشم، اما به طرز دردآوری، در داشتن چیزی در چنته، در به دستآوردنِ تنهاْ اکنون، امید دارم.»
Lorn
ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد، پائولو کوئیلو
هر کسی فرضیهی خودش را دربارهی هر چیزی داشت، و اعتقاد داشتند که حقیقت آنها تنها چیزی است که اهمیت دارد. روزها، شبها، هفتهها و سالها را به حرف زدن میگذراندند، و هرگز این حقیقت را نمیپذیرفتند که خوب یا بد، یک فرضیه تنها وقتی وجود دارد که کسی به آن جامهی عمل بپوشاند.
در میان تمرکز و سرعت بالایی که منجر به تحرک بیشترِ نهچندان بیخطرِ دستهای یخزدهام میشدند و باید با دقت تمام، تمام تکانههای ساطعشده از جسمم را تحت سلطه میداشتم تا زحمات چندین ساعته در کمتر از ثانیهای خاکستر نشوند، مدام به این فکر میکردم که این کار به چه اندازه میتواند دقت و توان آدم را در پینگ-پونگ بالا ببرد؛ هرچند تأثیری در آشنایی اولیه با دامنهی تکانهها ندارد، اما لااقل میتواند نتایج یک میل تفاوت را در قالب خنجری آماده، فرو کند درون بافتهای بافاصلهتر چربی، یا چفت و سختتر کلاژن رشتهای.
Lorn
Marlene Dietrich – Lili Marleen
"Lili Marleen" originated as a poem written in 1915 by German soldier Hans Leip, combining the names of two women he knew: Lili and Marlene.
The song gained immense popularity during World War II on both sides of the conflict. It was so popular with Axis troops that the Nazis, after initially banning it, eventually embraced the song.
Marlene Dietrich, a German-born actress, singer, and prominent anti-Nazi, recorded famous versions of the song in both German and English, further solidifying its iconic status.
The lyrics express a poignant longing and melancholy, capturing the universal experience of separation and uncertainty during wartime.
The song gained immense popularity during World War II on both sides of the conflict. It was so popular with Axis troops that the Nazis, after initially banning it, eventually embraced the song.
Marlene Dietrich, a German-born actress, singer, and prominent anti-Nazi, recorded famous versions of the song in both German and English, further solidifying its iconic status.
The lyrics express a poignant longing and melancholy, capturing the universal experience of separation and uncertainty during wartime.