وقت کمی دارم. کمتر از همیشه. باید هزار برابر بیشتر بدوم. بیشتر از همیشه. و اینبار به طرزی حقیقی، چراکه حرارت آتشی را که در پی گرفتن دامنم از پیام میدود به خوبی احساس میکنم. تنها چیزی که میدانم همین است، اما نمیدانم چرا دندانههای چرخدندههایم، درون هرچیزی فرو رفتهاند، مگر درون آنچه که باید. در حالات موجود هم گزینههای محدودی پیشروست برای برداشتن و دریافتن: هنوز از عمق وخامت آگاه نیستم، چراکه با دوباره نو شدن ماه، به یاد آوردهام پیشرفتی در اتمام سطح گذشته، نداشتهام؛ یا اینکه میدانم علت کندی و در هم پیچیدن چرخدندهها را و سعی در بیارزش نشاندادنشان دارم در صورتیکه از نزدیک، نیستند. نمیتوانم هم به قطع دربارهی چگونه از دور بهنظر رسیدنشان چیزی به ثبت برسانم و در عینحال، میدانم که از هر سو هیچکدامشان اجازهی اهمیتداشتن ندارند. اگر بنابر اهمیتدادن به چنین چیزهایی بود، باید بسیار پیشتر از اینها تمامش میکردم. از جایی به بعد، همین تمامنکردنها میشوند دلیل از دست ندادن تشنگیات برای بقا.
چندی پیش، ماری در پاسخ به «تنها چیزی که دارم اکنون است، و همین اکنون هم بسیار کوتاه به نظر میرسد.» میگفت: «این تنها چیزیست که هرکسی دارد، و همیشه هم بسیار کوتاه است. هرچند، بعضی مردم معتقدند که گذشتهای دارند و میتوانند از آن چیزهایی را جمع کنند، و آیندهای دارند که از آن بیشتر جمع میکنند.»
شاید هم هنوز کارم به جایی نرسیده باشد که عمیقاً به فهم این جملات نزدیک شده باشم. معتقدم شرایطم بسیار دورتر از آن است که بتوانم آگاهانه به جنون و رهایی رو آورم؛ نه حداقل نامحدود. چراکه در حال حاضر نمیتوانم نگاه و حواسم را از روی چرخدندهها و حرارتی که حتی تمام سه لایه از پوست کابوسهایم در رویا را میسوزاند، بر چیز دیگری همچون لذت و کنونیت، معطوف کنم. احتمالِ آوردن بهانههای هوشمندانه هم بالاست، به مثابهی لحظاتی که تمام تختهی دو در سه متر را از استدلال و ضوابط لبریز میکنم و در انتها میبینم به همانی میرسم که میتوانستم در چندین جمله کمتر برسم. اما بریدگی فریب را در آن اثنا نمیبینم، فریبی که میخواهم به راستی مرا به سوی همان رهایی مقصود ببرد و میبرد، اما کار نمیکند. مشکل همان تقاطع غیرقابل دید است: «نمیتوانم اکنون را هم داشته باشم، ماری. مگر آنکه خودش گاهگداری مرا درحین دویدن بیابد و چراغ احساسات را در همان حین، در من روشن سازد و بگذارد حضورش را حس کنم. میدانم هم فاصلهی آنچه که در حقیقت در چنته دارم، با آنچه که انتظار میرود بر اساس آن عمل کنم، عقلانی بهنظر نمیرسد و باید بسیار برای همخوانیشان، رهاتر و مجنونتر از اینها باشم، اما به طرز دردآوری، در داشتن چیزی در چنته، در به دستآوردنِ تنهاْ اکنون، امید دارم.»
چندی پیش، ماری در پاسخ به «تنها چیزی که دارم اکنون است، و همین اکنون هم بسیار کوتاه به نظر میرسد.» میگفت: «این تنها چیزیست که هرکسی دارد، و همیشه هم بسیار کوتاه است. هرچند، بعضی مردم معتقدند که گذشتهای دارند و میتوانند از آن چیزهایی را جمع کنند، و آیندهای دارند که از آن بیشتر جمع میکنند.»
شاید هم هنوز کارم به جایی نرسیده باشد که عمیقاً به فهم این جملات نزدیک شده باشم. معتقدم شرایطم بسیار دورتر از آن است که بتوانم آگاهانه به جنون و رهایی رو آورم؛ نه حداقل نامحدود. چراکه در حال حاضر نمیتوانم نگاه و حواسم را از روی چرخدندهها و حرارتی که حتی تمام سه لایه از پوست کابوسهایم در رویا را میسوزاند، بر چیز دیگری همچون لذت و کنونیت، معطوف کنم. احتمالِ آوردن بهانههای هوشمندانه هم بالاست، به مثابهی لحظاتی که تمام تختهی دو در سه متر را از استدلال و ضوابط لبریز میکنم و در انتها میبینم به همانی میرسم که میتوانستم در چندین جمله کمتر برسم. اما بریدگی فریب را در آن اثنا نمیبینم، فریبی که میخواهم به راستی مرا به سوی همان رهایی مقصود ببرد و میبرد، اما کار نمیکند. مشکل همان تقاطع غیرقابل دید است: «نمیتوانم اکنون را هم داشته باشم، ماری. مگر آنکه خودش گاهگداری مرا درحین دویدن بیابد و چراغ احساسات را در همان حین، در من روشن سازد و بگذارد حضورش را حس کنم. میدانم هم فاصلهی آنچه که در حقیقت در چنته دارم، با آنچه که انتظار میرود بر اساس آن عمل کنم، عقلانی بهنظر نمیرسد و باید بسیار برای همخوانیشان، رهاتر و مجنونتر از اینها باشم، اما به طرز دردآوری، در داشتن چیزی در چنته، در به دستآوردنِ تنهاْ اکنون، امید دارم.»
Lorn
ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد، پائولو کوئیلو
هر کسی فرضیهی خودش را دربارهی هر چیزی داشت، و اعتقاد داشتند که حقیقت آنها تنها چیزی است که اهمیت دارد. روزها، شبها، هفتهها و سالها را به حرف زدن میگذراندند، و هرگز این حقیقت را نمیپذیرفتند که خوب یا بد، یک فرضیه تنها وقتی وجود دارد که کسی به آن جامهی عمل بپوشاند.
در میان تمرکز و سرعت بالایی که منجر به تحرک بیشترِ نهچندان بیخطرِ دستهای یخزدهام میشدند و باید با دقت تمام، تمام تکانههای ساطعشده از جسمم را تحت سلطه میداشتم تا زحمات چندین ساعته در کمتر از ثانیهای خاکستر نشوند، مدام به این فکر میکردم که این کار به چه اندازه میتواند دقت و توان آدم را در پینگ-پونگ بالا ببرد؛ هرچند تأثیری در آشنایی اولیه با دامنهی تکانهها ندارد، اما لااقل میتواند نتایج یک میل تفاوت را در قالب خنجری آماده، فرو کند درون بافتهای بافاصلهتر چربی، یا چفت و سختتر کلاژن رشتهای.
Lorn
Marlene Dietrich – Lili Marleen
"Lili Marleen" originated as a poem written in 1915 by German soldier Hans Leip, combining the names of two women he knew: Lili and Marlene.
The song gained immense popularity during World War II on both sides of the conflict. It was so popular with Axis troops that the Nazis, after initially banning it, eventually embraced the song.
Marlene Dietrich, a German-born actress, singer, and prominent anti-Nazi, recorded famous versions of the song in both German and English, further solidifying its iconic status.
The lyrics express a poignant longing and melancholy, capturing the universal experience of separation and uncertainty during wartime.
The song gained immense popularity during World War II on both sides of the conflict. It was so popular with Axis troops that the Nazis, after initially banning it, eventually embraced the song.
Marlene Dietrich, a German-born actress, singer, and prominent anti-Nazi, recorded famous versions of the song in both German and English, further solidifying its iconic status.
The lyrics express a poignant longing and melancholy, capturing the universal experience of separation and uncertainty during wartime.
Famous Blue Raincoat
Leonard Cohen
Ah, the last time we saw you you looked so much older
Your famous blue raincoat was torn at the shoulder
You'd been to the station to meet every train, and
You came home without Lili Marlene.
Your famous blue raincoat was torn at the shoulder
You'd been to the station to meet every train, and
You came home without Lili Marlene.
‘‘Vergiss all die Jobs, die du machen könntest und liebe die Arbeit, die du machst.‚‚
میدانم که میتوانم تا به ابد قاضی خونخواهی باشم در قبال آدمهایی که ناله میکنند و درس نمیخوانند، و یا حتی میخوانند؛ موجودات نادان و ناسپاسی که گمان میکنند در حال شکافتن اتماند، درحالیکه اشخاص دیگری در دنیا وجود دارند که برای به دستآوردن هر جایگاه حتی نزدیکی به یادگیری، برای نگاهداشتن قلم مابین انگشتان و داشتن دهانی برای هجی مفاهیم، میگریند، میجنگند و جان میدهند؛ و در نقطهی مقابل، تنپرورانِ لبپر نشدهای که باید برایشان تکهپنیر چاقوچلهتری در تلهی توفیق اجباریشان نهاد، بلکه گاز بگیرند.
‘‘anyone who lives within their means, suffers from a lack of imagination.‚‚
Oscar Wild
Oscar Wild
از جایی به بعد، بلوغ میشود تحتسلطه نگهداشتن احساسات؛ اما نه به منزلهی نادیدهگرفتنشان. میشود دویدن، راهرفتن، دورزدن، و در عین حال حجمهای تنفسی عمیقتری را به درونکشیدن و حسکردنِ قطرات ریز باران بر پوست و خنکشدنِ لایههای چهبسا زیرینتر. میشود نقشه را چککردن و همچنان زندهبودن، زندگیکردن. میشود تلاش برای کمک به رهایی و نه عذابوجدان بابت سوگوارنبودن. میشود پیداکردن محور تعادل بدبینی و به کفرساندن انتظارات. میشود متحملنشدن و موردتحمیل واقعنکردن. چیزیست که ممکن است اگر خوششانس باشی بیاید سراغت و به غلظت تلخیزهری که تماممدت حملکردهای بیافزاید، تا هوش را برای رسیدن به حقیقتی محض بازگرداند. حقیقتی که یافتهامش، اما نمیدانم چطور به واسطهی کلمات و بدون یاریگیری از روزمرهام، قالبگیریاش کنم؛ همچنان که ندیدهام کسی توانسته باشد.
نتوانستم پس از بر روزنگار کاغذیام، دیگر چیزی ننویسم.
نتوانستم پس از بر روزنگار کاغذیام، دیگر چیزی ننویسم.
پشت پنجره میایستم و اولین کتاب گوتهی بیستپنجساله در میان انگشتانم ورق میخورَد. دانههای برف، با عرضی حداقل پنجسانتیمتری، در زوایای ناموزون و مختلف همچون پر قو، میچرخند و خرامانخرمان بر زمین و بامها مینشینند. نفس بر شیشه میپاشد و شیشه بخار میکند. خانه در سکوت تاریکی غرقه است و تنها صدای شعلهای که میسوزد، تصنیف ملایم درخورِ تصاویر بخارگرفته را مینوازد.
پزشک را میبینم که با همان پالتوی بلند سبزرنگی که وارد شده بود، از خانه خارج میشود و احتمالاً دم غروب، درحالیکه پشت میز کارش نشسته و چایی نپتونش را هورت میکشد و نسخههایش را وارد میکند، منتظرم خواهد بود. جوانکی با پارچهی نان بزرگی که سعی در جمع کردن گوشههای آویزانش دارد، میرود به سویی و شخص دیگری که در جهتی مخالف ایستاده، عجولانه در زیر شنل سیاهرنگش به دنبال چیزی میگردد.
پنجره را باز میکنم و صدای برف، شعله را میبلعد و گوشهایم را از خود لبریز میکند. شفافیت و وضوح رنگ خاصش، لایههایی از بینش را میخراشد و بر رنگ تیره و سوختهی اتاق، خط میاندازد. برف، گویی عصارهی رقیق آرامبخشی رخوتانگیز را در رگوپیام تهنشین میکند و سرم را گیج. مایع ژلاتینی در کاسهی چشمها، در تماس همزمان با شعله و برف ترَک میخورد و رگهای منتهیالیهاش به پیشانی را میچلانَد. میخواهم از پنجره آویزان شوم، و درحالیکه از فرط شادیای سست و کشآمده، فریاد خفهای سردادهام، لغزیده و به فرود یکپارچهی دیگرْ پرهای قو بپیوندم اما، صدایی که مرا میخواند، به پشت شیشه باز میگردانَدم؛ ندایی زمینی و از جنس وظیفه است، اما من آن را هم چیزی نمیبینم، مگر ظرافت غریزی عشقی دورافتاده، مستسقیِ رنج.
پزشک را میبینم که با همان پالتوی بلند سبزرنگی که وارد شده بود، از خانه خارج میشود و احتمالاً دم غروب، درحالیکه پشت میز کارش نشسته و چایی نپتونش را هورت میکشد و نسخههایش را وارد میکند، منتظرم خواهد بود. جوانکی با پارچهی نان بزرگی که سعی در جمع کردن گوشههای آویزانش دارد، میرود به سویی و شخص دیگری که در جهتی مخالف ایستاده، عجولانه در زیر شنل سیاهرنگش به دنبال چیزی میگردد.
پنجره را باز میکنم و صدای برف، شعله را میبلعد و گوشهایم را از خود لبریز میکند. شفافیت و وضوح رنگ خاصش، لایههایی از بینش را میخراشد و بر رنگ تیره و سوختهی اتاق، خط میاندازد. برف، گویی عصارهی رقیق آرامبخشی رخوتانگیز را در رگوپیام تهنشین میکند و سرم را گیج. مایع ژلاتینی در کاسهی چشمها، در تماس همزمان با شعله و برف ترَک میخورد و رگهای منتهیالیهاش به پیشانی را میچلانَد. میخواهم از پنجره آویزان شوم، و درحالیکه از فرط شادیای سست و کشآمده، فریاد خفهای سردادهام، لغزیده و به فرود یکپارچهی دیگرْ پرهای قو بپیوندم اما، صدایی که مرا میخواند، به پشت شیشه باز میگردانَدم؛ ندایی زمینی و از جنس وظیفه است، اما من آن را هم چیزی نمیبینم، مگر ظرافت غریزی عشقی دورافتاده، مستسقیِ رنج.