Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
‘‘Vergiss all die Jobs, die du machen könntest und liebe die Arbeit, die du machst.‚‚
می‌دانم که می‌توانم تا به ابد قاضی خون‌خواهی باشم در قبال آدم‌هایی که ناله می‌کنند و درس نمی‌خوانند، و یا حتی می‌خوانند؛ موجودات نادان و ناسپاسی که گمان می‌کنند در حال شکافتن اتم‌اند، درحالی‌که اشخاص دیگری در دنیا وجود دارند که برای به دست‌آوردن هر جایگاه حتی نزدیکی به یادگیری، برای نگاه‌داشتن قلم مابین انگشتان و داشتن دهانی برای هجی مفاهیم، می‌گریند، می‌جنگند و جان می‌دهند؛ و در نقطه‌ی مقابل، تن‌پرورانِ لب‌پر نشده‌ای که باید برایشان تکه‌پنیر چاق‌وچله‌تری در تله‌ی توفیق اجباری‌شان نهاد، بلکه گاز بگیرند.
‘‘anyone who lives within their means, suffers from a lack of imagination.‚‚

Oscar Wild
از جایی به بعد، بلوغ می‌شود تحت‌سلطه نگه‌داشتن احساسات؛ اما نه به منزله‌ی نادیده‌گرفتن‌شان. می‌شود دویدن، راه‌رفتن، دورزدن، و در عین حال حجم‌های تنفسی عمیق‌تری را به درون‌کشیدن و حس‌کردنِ قطرات ریز باران بر پوست و خنک‌شدنِ لایه‌های چه‌بسا زیرین‌تر. می‌شود نقشه را چک‌کردن و همچنان زنده‌بودن، زندگی‌کردن. می‌شود تلاش برای کمک به رهایی و نه عذاب‌وجدان بابت سوگوارنبودن. می‌شود پیداکردن محور تعادل بدبینی و به کف‌رساندن انتظارات. می‌شود متحمل‌نشدن و موردتحمیل واقع‌نکردن. چیزی‌ست که ممکن است اگر خوش‌شانس باشی بیاید سراغت و به غلظت تلخی‌زهری که تمام‌مدت حمل‌کرده‌ای بی‌افزاید، تا هوش را برای رسیدن به حقیقتی محض بازگرداند. حقیقتی که یافته‌ام‌ش، اما نمی‌دانم چطور به واسطه‌ی کلمات و بدون یاری‌گیری از روزمره‌ام، قالب‌گیری‌اش کنم؛ همچنان که ندیده‌ام کسی توانسته باشد.

نتوانستم پس از بر روزنگار کاغذی‌ام، دیگر چیزی ننویسم.
پشت پنجره می‌ایستم و اولین کتاب گوته‌ی بیست‌پنج‌ساله در میان انگشتانم ورق می‌خورَد. دانه‌های برف، با عرضی حداقل پنج‌سانتی‌متری، در زوایای ناموزون و مختلف همچون پر قو، می‌چرخند و خرامان‌خرمان بر زمین و بام‌ها می‌نشینند. نفس بر شیشه می‌پاشد و شیشه بخار می‌کند. خانه در سکوت تاریکی غرقه است و تنها صدای شعله‌ای که می‌سوزد، تصنیف ملایم درخورِ تصاویر بخارگرفته را می‌نوازد.
پزشک را می‌بینم که با همان پالتوی بلند سبزرنگی که وارد شده بود، از خانه خارج می‌شود و احتمالاً دم غروب، درحالی‌که پشت میز کارش نشسته و چایی نپتونش را هورت می‌کشد و نسخه‌هایش را وارد می‌کند، منتظرم خواهد بود. جوانکی با پارچه‌ی نان بزرگی که سعی در جمع کردن گوشه‌های آویزانش دارد، می‌رود به سویی و شخص دیگری که در جهتی مخالف ایستاده، عجولانه در زیر شنل سیاه‌رنگش به دنبال چیزی می‌گردد.
پنجره را باز می‌کنم و صدای برف، شعله را می‌بلعد و گوش‌هایم را از خود لبریز می‌کند. شفافیت و وضوح رنگ خاصش، لایه‌هایی از بینش را می‌خراشد و بر رنگ تیره و سوخته‌ی اتاق، خط می‌اندازد. برف، گویی عصاره‌‌ی رقیق آرام‌بخشی رخوت‌انگیز را در رگ‌وپی‌ام ته‌نشین می‌کند و سرم را گیج. مایع ژلاتینی در کاسه‌‌ی چشم‌ها، در تماس هم‌زمان با شعله و برف ترَک می‌خورد و رگ‌های منتهی‌الیه‌اش به پیشانی را می‌چلانَد. می‌خواهم از پنجره آویزان شوم، و درحالی‌که از فرط شادی‌ای سست و کش‌آمده، فریاد خفه‌ای سرداده‌ام، لغزیده و به فرود یک‌پارچه‌ی دیگرْ پرهای قو بپیوندم اما، صدایی که مرا می‌خواند، به پشت شیشه باز می‌گردانَدم؛ ندایی زمینی و از جنس وظیفه است، اما من آن را هم چیزی نمی‌بینم، مگر ظرافت غریزی عشقی دورافتاده، مستسقیِ رنج.
۱۵ خـرداد.
اینک، انسـان.
۱۴ دی.
زندگی آن مرد فقط یک رؤیا است که ممکن است بسیاری از مردم دیگر ببینند و من هم به هر جا که می‌روم این احساس با من همراه است. وقتی محدودیت‌هایی را می‌بینم که قدرت‌های فعال و جستجوگر یک فرد را به زنجیر می‌کشند، وقتی می‌بینم که چطور همه‌ی فعالیت‌های او در جهت رسیدن به مایحتاج زندگی صرف می‌شود و بنابراین هیچ هدفی ندارد غیر از افزایش مدت موجودیت فلاکت بار خودش، و این که همه اطمینان‌های خاطر در مورد برخی موضوعات مشخص فقط نوعی تسلیم به رؤیا است، زیرا انسان نقش‌های رنگارنگ و منظره‌های دل‌باز را بر روی دیوارهایی نقاشی می‌کند که در بین آن‌ها زندانی است… آه ویلهلم، همه‌ی این‌ها موجب می‌شوند که دهانم بسته شود. من به درون خودم پناه می‌برم و جهانی را می‌یابم! باز هم، بیشتر با روشن‌بینی و خواهش‌های مبهم همراه است تا تجسم آینده و قدرت زندگی. همه‌چیز در آنجا در برابر حواس من شناور می‌شود و من که در رؤیا فرو رفته‌ام از این جهان استقبال می‌کنم.
همه‌ی معلم‌های بلندپرواز مدرسه و مربی‌ها توافق دارند که کودکان نمی‌دانند «چرا» چیزی را می‌خواهند؛ اما بزرگ‌سالان هم مانند کودکان فقط بر روی این زمین تلوتلو می‌خورند. نمی‌دانند از کجا آمده‌اند و به کجا می‌روند، به ندرت کاری را از روی مقصود واقعی انجام می‌دهند و به همان اندازه زیر حکومت بیسکویت‌ها و کیک‌ها و ترکه‌های درخت غان هستند؛ هیچ‌کس واقعا نمی‌خواهد این را باور کند، اما برای من مانند چیزی به نظر من می‌رسد که اگر دست دراز کنی به سادگی آن را می‌گیری.
من با خوشحالی اعتراف می‌کنم، چون می‌دانم که در این مورد به من چه خواهی گفت، این‌که خوشحال‌ترین مردم آن‌هایی هستند که مانند کودکان فقط در امروز زندگی می‌کنند، عروسک‌ها را به دنبال خودشان می‌کشند، به آن‌ها لباس می‌پوشانند و لباس آن‌ها را بیرون می‌آورند؛ بااحتیاط در اطراف کمدی که مادرشان کلوچه‌ها را در آن پنهان کرده پرسه می‌زنند و وقتی بالاخره دستشان به چیزی که می‌خواستند می‌رسد، آن را در لپ‌هایشان جا می‌دهند و فریاد می‌زنند "باز هم می خواهم!" -آنها موجودات خوشبختی هستند. آنها که القاب باشکوه برای پوست و استخوان کرم‌خورده‌ی خودشان یا حتی برای هوس‌های خودشان انتخاب می‌کنند و چنان آن‌ها را بر سر نوع بشر فریاد می‌زنند که گویی عملیات شگفت‌انگیزی برای رفاه و رستگاری او انجام داده‌اند هم خوشبخت هستند.- خوشا به حال کسی که بتواند این‌طور باشد! اما هرکس که بافروتنی خودش درک کند همه‌ی این‌ها در کجا تمام می‌شود، هر کس که ببیند هر شهروند مرفهی چقدر خوب می‌تواند باغچه‌ی کوچک خودش را مانند تکه‌ای از بهشت آرایش کند، و باز هم ببیند که انسان‌های بداقبال چطور در مسیر زندگی ناله می‌کنند و از کشیدن بار سختی‌ها نمی‌ترسند و همه‌ی آن‌ها به یک اندازه به دیدن نور این خورشید برای یک دقیقه بیشتر علاقه دارند… بله، او ساکت است و جهانش را از درون خودش می‌سازد و خوشبخت هم هست، چون یکی از افراد نوع بشر است. اما باز هم، آن‌قدر به خود مشغول است که همچنان طعم خوش آزادی را در قلبش نگه می‌دارد و می‌داند که هر زمان بخواهد می‌تواند این شخصیت خودش را ترک کند.

رنج‌های ورتر جوان، یوهان ولفگانگ گوته
ترجمه‌ی آرش هوشنگی‌فر
Lorn
Sapiens
Yuval Noah Harari
همیشه بین نظریه‌های الهیاتی و واقعیات تاریخی فاصله بوده است. برخی ادیان یگانه‌پرست خدایان متعدد را با هیاهوی زیادی از در بیرون می‌اندازند تا از پنجره به داخل آورند. مثلاً مسیحیت منظومه‌ای از قدیسان خود را به وجود آورد که تفاوت چندانی با خدایانِ چندخداپرستان نداشتند؛
Arcane S01

P.S. I just realized the voice actress of Vi is Hailee Steinfeld… and the amalgamation of these women… yeap.
True freedom implies responsibility.
Real power doesn't come to those who were born strongest, or fastest, or smartest. It comes to those who will do anything to achieve it.
زیاد نمی‌توانم انتظار بکشم؛ اللخصوص انتظارِ همراه با حس شگفتی و موردانتظارنداشتن‌های نه‌چندان خوب. ز این رو، در خلال یک ماه اخیر آنقدر در غالب یک پیش‌گوی خبره و مجنون، خط‌هایی متعدد به‌سان انبوه شاخساران را سرخ کرده‌ام تا حالتی را جا نیندازم که از بالای یک مجنون‌درخت دیگری، سقوط کرده و به جنگلی بی‌انتها پیوسته‌ام. در پیامد این واقعه، از صفت نیروانا فرسنگ‌ها فاصله یافته‌ام و ذهنم که تنها برای یافتنِ هرچه سریع‌ترِ راه‌های خروجی و رهایی‌بخش، جاری‌شدن از نقاط پرفشار به سوی کم‌فشار در محیطی دور از چهارچوب قوانین طبیعت و امثالهم، تربیت شده، با دیدن لکه‌ی ضعیف سرخی، به ته انواعی از خطوط از همان سایه‌رنگ می‌رسد؛ آژیر می‌کشد. می‌شکند. یک مشت می‌شود برای حمله‌ای دافعه‌آمیز و دو جفت‌پا برای گریز. گاهی که به آن می‌نگرم، با خود فکر می‌کنم که کاش می‌شد در آغوشش بگیرم و بابت این میزان از سعی‌ای که گاه‌گداری جهت بقا به عمل می‌آورد، تسکینش دهم. اما هرچه بیشتر به کمال این نحوه و سرعت از واکنش نزدیک می‌شود، بالتبع در درک، پردازش، و دریافت خوی انسانی کندتر می‌شود. یک مثال نزدیکی که باعث دریافتم از این موضوع شد، مربوط می‌شود به آغوش خیس از اشکی که امروز به‌ناگاه به سوی‌ام روانه شد، چشم‌هایی که بی‌وقفه میل به بارش داشتند اما جوابم را می‌دانستند و بی‌میل، بی‌ادامه می‌ماندند. و در مقابل بازوان محکمی که پس از ثانیه‌ها، حلقه و زمزمه‌هایی که بلافاصله و بی‌وقفه، به مثابه‌ی توشه‌ی سفری طولانی، دم گوش چپ هجی شدند.
آلاموگوردو، ۱۶ ژوئیه‌ٔ ۱۹۴۵، ساعت ۵ و ۲۹ دقیقه و ۵۳ ثانیه. هشت ثانیه بعد از انفجار اولین بمب اتم. رابرت اوپنهایمر، فیزیک‌دان هسته‌ای، با دیدن این انفجار به نقل از بهاگاوادگیتا [از متون مقدس هندوها] گفت: «اکنون من "مرگ" شده‌ام، نابودگر دنیاها.»
Knowledge is a paradox. The more one understands, the more one realizes his ignorance.