Lorn – Telegram
192 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
می‌گویند جسمم را در حال عمل می‌بینند اما، منی در آن پوسته، نه. من، شاید همان پوسته‌ام که نمی‌دانم من، به راستی باز هم کجا رفته و این پوسته‌ی ماشین‌خو را به کاری دیگر گماشته. در حال گرفتن تاکسی‌ست و یا وسایل کوله‌پشتی‌اش را در اتوبوس سه صبح به سوی مقصدی دیگر بررسی می‌کند. حصارهای زمینی را از نو تعبیه و یا تیشه بر ریشه و بنیان سازه‌ای می‌نهد. سقفی را مرمت و یا دری را می‌شکند بر پاشنه. پوتین‌های آهنینی را به پا و یا میخ‌های سابق را می‌کند. به من صرفاً کارهایی را می‌سپارد که باید پیوسته به انجام رسند، چراکه نیاز است به هر رو انجام شوند و در نتیجه کمتر زمانی باقی می‌ماند برای نشخوارکردن افکار و احساسات و نوشتن آن‌چه ملموس نیست، اما به بیشترین میزان ممکن در هوا معلق است. تنها هنگام تناول و یا خواب جای حجمه‌ی خالی چیزی را حس می‌کنم و با جزء به جزء به سویی کشانده می‌شوم و قابل‌پیش‌بینانه مقاومت می‌کنم در برابر آن‌چه که می‌دانم چیست. در این زمان‌ها، ترس‌هایم را به تنهایی قورت می‌دهم و منتظر می‌مانم تا من بازگردد. تنها رویکردش هم سفت و سخت کردنِ حصارها، مشت‌ها و کفش‌هاست؛ که به سختی درصدد مبارزه‌اند، و ترمیم. ترمیم ضربت آن شب‌ها که گمان نمی‌کنی طلوعی انتظارشان را کشدُ درعین‌حال، با تصور وقوعش می‌غلتیدی درون چرخه‌ٔ بلعنده‌ای رعشه‌زا.
Dead Man
David Kushner
The last song of the last running road:
Healing won't come as long as you linger where the pain resides.
پس از دوهزار قدم تا نخستین قله، این‌طور نبود که بدانم دقیقاً در حال ثبت چگونه منظره‌ای‌ام، اما چندباری تلاش کردم و ثابت ماندم. ثابت ماندن دشوار است زمانی که قصد رفتن داری و ایمان بصری، نه. بنابراین گمان کردم فقط با چشم سر و حافظه قادر به تماشا کردن خواهم بود.
جالب این‌جاست که تصاویر از مناظر قابل‌دیدِ یک قله ثبت شده. جنوبیْ گرم و خورشیدی، و شمالیْ ابری و یخ‌زده.
انسان، انسان است و مقدار کمی منطق که یک نفر ممکن است داشته باشد در هنگامی که اشتیاق به انسان هجوم می‌آورد و حدود ذاتی نوع بشر او را تحت فشار قرار می‌دهند به ندرت می‌تواند به حساب بیاید و یا اصلا بی‌تاثیر خواهد بود….

رنج‌های ورتر جوان، گوته
Bloodhounds S01 E07
Your brain is wired to win, find your winning edge.
Frustrated
Shining Light Music
در مسیر بازگشت از عاقلانه‌ترین قماری که در این محدوده از اتمسفر زمین می‌شناسم.
Lorn
رنج‌های ورتر جوان، گوته
باید بروم، باید بیرون بروم! و تا فواصل دور در مزارع پرسه بزنم. بالا رفتن از یک کوه با شیب تند برای من لذت‌بخش است، باز کردن راه خودم با شمشیر از میان جنگل پرپشت، از میان گیاهانی که پوستم را می‌خراشند، از میان تیغ‌هایی که پوستم را پاره می‌کنند! در آن زمان حس می‌کنم تا حدودی بهتر شده‌ام! تا حدودی! و گاهی از فرط خستگی و تشنگی روی زمین دراز می‌کشم، گاهی در نیمه‌های شب که ماه کامل و بلند در بالای سرم می‌ایستد؛ در تنهایی جنگل‌ها بر روی تنه‌ی به خود پیچیده‌ی یک درخت می‌نشینم تا حداقل کف پاهای زخمی‌ام کمی استراحت کنند و بعد در تاریک و روشن هوا استراحت می‌کنم و کمی به خواب می‌روم! آه، ویلهلـم! یک حجره‌ی منزوی برای زندگی، یک پیراهن پشمینه و کمربندی از خارهای گزنده همگی برای روح من همان آسایشی هستند که آرزویش را دارد. وداع! من هیچ پایانی به‌جز گورستان برای این فلاکت نمی‌بینم.
Sail On
Bellhound Choir
Don't look beyond for an easy way out of here;
Oh, slave, be free.
And take your time to cope with immortality;
Slave, now see.
اینجا، خالقی ایستاده که هر اثرش مثل یه تکه از خودش جدا شده—با هزینه‌هایی که نه پس گرفته می‌شن، نه جبران. و بعدش، یه سؤال سخت‌تر میاد: وقتی چیزی رو با درد می‌سازی، باید ازش لذت ببری؟ بهش افتخار کنی؟ یا فقط نگاهش کنی، با یه حس خالی و نامعلوم؟
شاید مسئله اینه که این آثار، نه صرفاً یه «چیز ساخته‌شده»، بلکه تبلور یه مسیرن. مثل رد زخم‌هایی که به یاد میارن چی از دست رفته، ولی هم‌زمان نشون می‌دن که «اینجا بوده‌ای، این راه رو رفته‌ای».
بعضی چیزا فقط هستن، مثل پس‌زمینه‌ای که هیچ‌وقت محو نمی‌شه. ولی ممکنه بتونی شکل حضورش رو تغییر بدی—نه به‌عنوان یه بار، بلکه به‌عنوان یه حقیقتی که بخشی از توئه، اما تو رو محدود نمی‌کنه.
قدرت حرکت رو نداشته باش، ولی حرکت کن.
Lorn
The 23rd of January.
The 27th of February.
Lorn
اتوبوس سه
اتوبوس هشت. با فاصله‌ی کمتر از چهار روز، این دومین حرکتم به سوی تهران است. سیستم واسطه‌ی سفارت هم با دوبرابر زودتر نوبت دادن در پایان وقت اداری‌اش توانست برای دومین بار غافلگیرم کند. حالا که دیگر همه‌چیز بر غلتک تکرر افتاده‌، بیشتر هوشیاریِ خالی از اضطراب توان حاکمیت دارد. تنها جزء استعاری روزمره‌ام نمایشنامه‌ی خواب‌هایی است که دیری نمی‌گذرد از تغییر رویه‌ام درون‌شان. باقی تماماً حقیقی‌، قابل اندازه‌گیری، و ثبت‌شدنی‌ست. انتزاعات سقوط کرده‌اند و در چنگال زمخت، صریح، و البته قابل حلِ واقعیتی محتمل چرخ می‌خورم. انتزاع و استعاره؛ تنها جایی از ذهنم هنوز زنده‌اند و شاید با دوباره باز شدن فضا برای‌شان، بازگردند.
Ich habe kein Problem mehr mit meinen Schmerzen. Ich versuche einfach nicht, ihren Sinn zu finden. Nur bin ich todmüde vom Leben, vom Streiten, vom bloßen Atmen.
دیکته‌وار می‌خوانم؛ عصر جدید، انقلاب علمی، انقلاب دائمی. پیش‌رونده می‌رسم به انتهای صفحه و می‌توانم شرط ببندم به محض آنکه چشمم را بردارم، کلمه‌ای به یاد نخواهم آورد. صداهایی سرتیتروار در گوش‌هایم می‌پیچند؛ امریکا، جوانان، نامه…. کتاب را به همراه چشم‌هایم می‌بندم. متوجه می‌شوم ورودی‌هایم تماماً مختل شده‌اند و دیگر نمی‌توانم جز با داستایفسکی بهشان استراحت دهم. مغزم متشکل از گره‌های مین‌گذاری‌شده‌ای‌ست که بی‌مهابا و حتی تلنگری، روزانه به میزانی دررفته از تعداد انگشتانم می‌تِرْکد. حتی باران امروز هم نتوانسته مرا از شر یکی‌شان خلاصی دهد. به گمانم در محضر اعتراف ناچارم بگویم، این‌بار درد برایم سوخت نشد. بل رقت‌انگیز و قیروار، چسبانده شد به کف پاهایم.