Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
Blut
Lindemann
Und spricht die Klinge in der Not.
Wenn das Blut im Leib gerinnt,
Wenn der farbenlose Tod,
Mich in die kalten Arme nimmt.
شب‌ها معمولاً پس از اتمام کار، گزاره‌ای از روزش تهیه کرده و یادداشت‌وار می‌گذارد وسط میز، و مابقی را مرتب می‌کند. امشب اما در جریان آخرین وقفه‌اش به جهت فقط کمی تنوع، با آگاهیتی نسبت به چند درجه پایین‌تر رفتن دمای بدنش، رفت و ضمن ریختن چندمین چای روزانه‌اش، تخته و مهره‌های شطرنج را کشان‌کشان آورد و کناری چید؛ چای را هم به همراه همزاد داستایفسکی گذارد وسطش. صرف نظر از در دست خوانش بودنش، احساس یکسانی را به یک زمان برایش القاگرند. پسربچه از رعب باخت، از حریفش‌شدن سرباز زد و ندانست که امشب خودش، تنها به واسطه‌ی حمله‌کننده نبودنش میدان را از دست داده. حالا این تنوع نیمی از تمام مسائل را یخ‌کرده باقی گذارده و یا بالعکس، سر کشیده؛ چای، میز، و انگشتان.

-نباختن، به معنای نبردن نیست.
و شیرجه‌های نرفته گاهی کوفتگی‌های عجیبی به‌جا می‌گذارد.

سقوط، آلبر کامو، شورانگیز فرخ
با وجود تقابل‌های شدیدی که در برابر فوران قطرات سنگین، لزج و شفاف آتشفشان احساسات به عمل آورده‌ام، عاقبت در آستانگی انفجار خاموش شده و مرا هم در اعماق خود به خفگی رسانده. شاید تنها به دلیل نخستین دیدار از آشناروستایی که اولین قدمم را در آن نهادم و همان دم آه تمام خفتگانش گریبانم گرفت. نه آنکه تمامش همان دم، نه. گرفتنش از لحظه‌ی گشودن چشم‌هایم آغاز شد و بی‌ادامه هم نماند. شاید نباید نه هرچند بی‌جهت، پای روستای او و عدم پیروزی‌ام در مباحثی که حتی تلاشی برای کسب موفقیت درشان را حقیر شمرده‌ام وسط بکشم. امروز می‌گفت، دستت رو جلو نمی‌آوری و اگر آن دست معلق در هوا یک تنه برایت صدا تولید نکند ناراحت می‌شوی. اما نمی‌شوم. نمی‌داند که همه‌چیز چقدر پیچیده‌تر و ناصاف‌تر از آن است که بشود فقط ترکه را بر تک‌دست افتاده‌ی من نشاند.
زخم ناشی از سطحیت در ارتباطات انسانی را بستم.
مهم‌اند طُرُق؟ البته که. چرا که هیچ‌گاه در مقابل او فاصله‌ای قابل‌توجه از چهارچوب‌هایم ایجاد نمی‌شود. -هرچند که برایش هرج‌ومرجی حقیقی‌ام.- اضافه بر آن، نه من پیغمبر زرتشتم که بخواهم محیط را برای نستاندن چیزی از کسی ترک کنم و نه او قلندری که در انتهای حماقت بی‌روزنه‌اش نغمه‌سرایی کند. بنابراین با هدف بستن زخم خود و به بهای گرفتن چیزی از او کنارش ماندم. با آگاهیِ به مقصد، نه اجازه‌ی رخصت خواستم و نه بلند شدم تا بروم. اما سر بزنگاه سررسیدنِ زندان‌بان، اجازه نداد در نهایتِ شرارت بتوانم آن چیز را، تنها چیزی که برایش مانده را، از دستش بگیرم. نه سیخ سوخته و نه کباب؟ به قصد ادامه دادن با این مثل پس، شاید یک کباب سوخته‌ام که به زور تکیه بر جای پیغمبر زده.
اگر نوشته‌ها را می‌خوانید، و در دل‌تان ردی از دریافت یا واکنش نشست، مایلم آن را بشنوم؛ شاید از خلال نگاه شما، تصویر تازه‌ای از خود یا واژه‌هایم نمایان شود.
در صورت نیاز:
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1076591237
Something to Remind You
Staind
So this is it, I say goodbye
To this chapter of my ever-changing life
And there's mistakes, the path is long
And I'm sure I'll answer for them when I'm gone
So when the day comes and the sun won't touch my face
Tell the ones who cared enough that I finally left this place.
That's been so cold, look at my face
All the stories it will tell I can't erase
The road is long, just one more song
A little something to remind you when I'm gone;
When I'm gone.
The road to hell, along the way
Is paved with good intentions so they say
And some believe, that no good deed
Goes unpunished in the end or so it seems.

@DevilishOut
Lorn
نام مرا که بر زبان می‌رانند از پی آن اشک در کاسه‌ی چشمانشان می‌جوشد و جریانی از معده تا سینه‌ی منتهی به حلقشان را می‌سوزاند
سکوت؛ علی‌رغم سکوت محض، صدای آشنایی مدام اکووار در سرم می‌پیچد که نامم را با فتحه‌ای برا حرف نخست و ضمیمه‌ی «جان» صدا می‌زند؛ او مرده است. و آنچه با شفافیت برایم به جا گذاشته، تصویر شفافی از جنس صدا و انگشتان کشیده‌ی پاهایش است. دیگر نه کسی اشک می‌ریزد و نه دری باز می‌شود؛ نه پرده‌ای بلند و نه کفشی جفت. چرا که او مدت‌هاست مرده. دیر رسیده‌ام و دیگر کسی سراغش را با گشودن درِ هیچ خانه‌ای نمی‌گیرد. نشانی جدیدش را می‌گیرم؛ قبرستانی‌ست دور و دراز.
Weak Hero Class2 (2025)
If survival mode is turned off, there will be no survival.
دیگر مسئله، نوشتن و پنهان کردن نوشته‌ها نیست؛ ریشه در ورودی‌هایی دارد که هر روز از میانشان عبور می‌کنم؛ بی‌آنکه رنگی از حیات داشته باشند. نه شرح حالند و نه پرت‌وپلا. اکثر اوقات هم هیچ نیستند؛ جایشان با سکوت انباشته شده. کلمات و جملات کوتاه، واضح، و البته جان‌فرسا، تمام چیزی‌اند که در طول روز می‌بینم. حذف ورودی‌ها، خروجی را محو نمی‌کند؛ من خودم را از به خاطر سپردن نجات داده‌ام؛ نخواسته‌ام چیزی از دیروز در من زنده بماند.
گاهی تشنگی‌ای ظاهرشده در خود می‌یابم بی‌آنکه از تأیید یک حقیقت پوشالی بودنش امتناع ورزم؛ کاش ارتباطاتی دوسویه که امکان وجودیت در اینجا را ندارند، از همان‌ها که تاکنون مگر ضعف ندیده‌امشان وجود داشتند برای تبدیل شدن به سنگ سنگین تردیدی بر سر راه رفتن. آن‌ها که گاه‌وبیگاه بی‌آنکه الزامی از انرژی و دخالت خودت را بطلبند، یادآور زنده بودنت باشند. آنان که تک‌آوایی درشان، می‌خزد به عمیق‌ترین لایه‌های شناختی….
آوای وال قطع می‌شود. کلید را سه بارِ پیاپی در قفل می‌چرخانم و دیگر ادامه‌ای نمی‌یابم؛ چقدر تشنه‌ام.
اینطور به نظر می‌رسد که مایل‌ها از قالب‌های انسانی به دورم؛ اما در این دوره‌های معین زمانیِ غرق در سکوت و عدم تقلایی پرسروصدا، بیش از همیشه آنچه‌ام که هستم؛ هیچ.
به اتاق انتظاری که برای احراز هویت نگه‌ام داشته‌اند، اندکی بعد لیوان بزرگ و بدترکیبی از چای می‌فرستند. اما من آن‌ را شربت شهادت می‌بینم. شکنجه نشده‌ام تابه‌حال اما، از منظرم یک قاتل فراری بیش از من مستحق بودن در چنین وضعی‌ست. می‌خندم و با خود فکر می‌کنم، کاش لااقل به جای سایپا وارد تأسیسات لامبورگینی اونتادوری چیزی شده بودم.
پس از چند روز -که قادر به شمارششان نبوده‌ام- شکنجه پشت درهای بسته، در سمت چپ را باز کرده و حکمم را جار می‌زنند: خروج اضطراری! از پله‌های یدک استفاده شود!
در آن بین آنچه بیش از هرچیز برایم ارزش بررسی و تحلیل دارد، واکنش خودم است. و چقدر شیفته‌ی این نوع از آنم. کاملاً فرو رفته‌ام در همان نقش؛ کرکتری که هیچ ندارد برای از دست دادن. معدود‌جل‌وپلاسش را جمع می‌کند و زیر ثانیه از هر دری که باز باشد عبور می‌کند و اگر بسته باشد هم، راهی برای شکستنش می‌یابد.
به کوه‌های خاموش در مسیر بازگشت از طردی دیگر چشم دوخته‌ام؛ اما تماشایم کور است. نه می‌بینم و نه می‌شنوم. از این رو هراز گاهی لمس ریزی حواله‌ی بازویم می‌کند تا از غرق‌نشدنم در آب‌های ممنوعه اطمینان یابد. اما حتی آن هم عبث است؛ زیرا بی‌آنکه دارای عکس‌العملی باشم به غرق شدن در خشکی‌ای بی‌انتها ادامه می‌دهم. دیری‌ست که چشمه‌ی اشکم خشکیده‌ و به‌علاوه، چه مفهوم مضحکی خواهد داشت، اگر آنکه که از میان این کاروان ازخودرانده‌ی خسته می‌گرید من باشم؟
مشکل «دیدن» همین است: دیگر اجازه‌ی گریستن نداری. چراکه با وجود این‌همه انسان با چاله‌هایی مشابه، می‌شوی یک حفره‌ی مشترک؛ یک چاله‌دار اشتراکی صبور، نه یک انسان نگون‌بخت منفرد.