با وجود تقابلهای شدیدی که در برابر فوران قطرات سنگین، لزج و شفاف آتشفشان احساسات به عمل آوردهام، عاقبت در آستانگی انفجار خاموش شده و مرا هم در اعماق خود به خفگی رسانده. شاید تنها به دلیل نخستین دیدار از آشناروستایی که اولین قدمم را در آن نهادم و همان دم آه تمام خفتگانش گریبانم گرفت. نه آنکه تمامش همان دم، نه. گرفتنش از لحظهی گشودن چشمهایم آغاز شد و بیادامه هم نماند. شاید نباید نه هرچند بیجهت، پای روستای او و عدم پیروزیام در مباحثی که حتی تلاشی برای کسب موفقیت درشان را حقیر شمردهام وسط بکشم. امروز میگفت، دستت رو جلو نمیآوری و اگر آن دست معلق در هوا یک تنه برایت صدا تولید نکند ناراحت میشوی. اما نمیشوم. نمیداند که همهچیز چقدر پیچیدهتر و ناصافتر از آن است که بشود فقط ترکه را بر تکدست افتادهی من نشاند.
زخم ناشی از سطحیت در ارتباطات انسانی را بستم.
مهماند طُرُق؟ البته که. چرا که هیچگاه در مقابل او فاصلهای قابلتوجه از چهارچوبهایم ایجاد نمیشود. -هرچند که برایش هرجومرجی حقیقیام.- اضافه بر آن، نه من پیغمبر زرتشتم که بخواهم محیط را برای نستاندن چیزی از کسی ترک کنم و نه او قلندری که در انتهای حماقت بیروزنهاش نغمهسرایی کند. بنابراین با هدف بستن زخم خود و به بهای گرفتن چیزی از او کنارش ماندم. با آگاهیِ به مقصد، نه اجازهی رخصت خواستم و نه بلند شدم تا بروم. اما سر بزنگاه سررسیدنِ زندانبان، اجازه نداد در نهایتِ شرارت بتوانم آن چیز را، تنها چیزی که برایش مانده را، از دستش بگیرم. نه سیخ سوخته و نه کباب؟ به قصد ادامه دادن با این مثل پس، شاید یک کباب سوختهام که به زور تکیه بر جای پیغمبر زده.
مهماند طُرُق؟ البته که. چرا که هیچگاه در مقابل او فاصلهای قابلتوجه از چهارچوبهایم ایجاد نمیشود. -هرچند که برایش هرجومرجی حقیقیام.- اضافه بر آن، نه من پیغمبر زرتشتم که بخواهم محیط را برای نستاندن چیزی از کسی ترک کنم و نه او قلندری که در انتهای حماقت بیروزنهاش نغمهسرایی کند. بنابراین با هدف بستن زخم خود و به بهای گرفتن چیزی از او کنارش ماندم. با آگاهیِ به مقصد، نه اجازهی رخصت خواستم و نه بلند شدم تا بروم. اما سر بزنگاه سررسیدنِ زندانبان، اجازه نداد در نهایتِ شرارت بتوانم آن چیز را، تنها چیزی که برایش مانده را، از دستش بگیرم. نه سیخ سوخته و نه کباب؟ به قصد ادامه دادن با این مثل پس، شاید یک کباب سوختهام که به زور تکیه بر جای پیغمبر زده.
Lorn
زخم ناشی از سطحیت در ارتباطات انسانی را بستم. مهماند طُرُق؟ البته که. چرا که هیچگاه در مقابل او فاصلهای قابلتوجه از چهارچوبهایم ایجاد نمیشود. -هرچند که برایش هرجومرجی حقیقیام.- اضافه بر آن، نه من پیغمبر زرتشتم که بخواهم محیط را برای نستاندن چیزی از…
میگوید:
میتونه یه چیزی بشه تو مایههای روایتهای روشنفکریِ خاموش/برشهایی از ذهن یک زیستنِ پیچیده—جایی که آدمها همه چیزو میفهمن، ولی باز گیر میافتن.
اگر نوشتهها را میخوانید، و در دلتان ردی از دریافت یا واکنش نشست، مایلم آن را بشنوم؛ شاید از خلال نگاه شما، تصویر تازهای از خود یا واژههایم نمایان شود.
در صورت نیاز:
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1076591237
در صورت نیاز:
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1076591237
Something to Remind You
Staind
So this is it, I say goodbye
To this chapter of my ever-changing life
And there's mistakes, the path is long
And I'm sure I'll answer for them when I'm gone
So when the day comes and the sun won't touch my face
Tell the ones who cared enough that I finally left this place.
That's been so cold, look at my face
All the stories it will tell I can't erase
The road is long, just one more song
A little something to remind you when I'm gone;
When I'm gone.
The road to hell, along the way
Is paved with good intentions so they say
And some believe, that no good deed
Goes unpunished in the end or so it seems.
@DevilishOut
To this chapter of my ever-changing life
And there's mistakes, the path is long
And I'm sure I'll answer for them when I'm gone
So when the day comes and the sun won't touch my face
Tell the ones who cared enough that I finally left this place.
That's been so cold, look at my face
All the stories it will tell I can't erase
The road is long, just one more song
A little something to remind you when I'm gone;
When I'm gone.
The road to hell, along the way
Is paved with good intentions so they say
And some believe, that no good deed
Goes unpunished in the end or so it seems.
@DevilishOut
Lorn
نام مرا که بر زبان میرانند از پی آن اشک در کاسهی چشمانشان میجوشد و جریانی از معده تا سینهی منتهی به حلقشان را میسوزاند
سکوت؛ علیرغم سکوت محض، صدای آشنایی مدام اکووار در سرم میپیچد که نامم را با فتحهای برا حرف نخست و ضمیمهی «جان» صدا میزند؛ او مرده است. و آنچه با شفافیت برایم به جا گذاشته، تصویر شفافی از جنس صدا و انگشتان کشیدهی پاهایش است. دیگر نه کسی اشک میریزد و نه دری باز میشود؛ نه پردهای بلند و نه کفشی جفت. چرا که او مدتهاست مرده. دیر رسیدهام و دیگر کسی سراغش را با گشودن درِ هیچ خانهای نمیگیرد. نشانی جدیدش را میگیرم؛ قبرستانیست دور و دراز.
دیگر مسئله، نوشتن و پنهان کردن نوشتهها نیست؛ ریشه در ورودیهایی دارد که هر روز از میانشان عبور میکنم؛ بیآنکه رنگی از حیات داشته باشند. نه شرح حالند و نه پرتوپلا. اکثر اوقات هم هیچ نیستند؛ جایشان با سکوت انباشته شده. کلمات و جملات کوتاه، واضح، و البته جانفرسا، تمام چیزیاند که در طول روز میبینم. حذف ورودیها، خروجی را محو نمیکند؛ من خودم را از به خاطر سپردن نجات دادهام؛ نخواستهام چیزی از دیروز در من زنده بماند.
گاهی تشنگیای ظاهرشده در خود مییابم بیآنکه از تأیید یک حقیقت پوشالی بودنش امتناع ورزم؛ کاش ارتباطاتی دوسویه که امکان وجودیت در اینجا را ندارند، از همانها که تاکنون مگر ضعف ندیدهامشان وجود داشتند برای تبدیل شدن به سنگ سنگین تردیدی بر سر راه رفتن. آنها که گاهوبیگاه بیآنکه الزامی از انرژی و دخالت خودت را بطلبند، یادآور زنده بودنت باشند. آنان که تکآوایی درشان، میخزد به عمیقترین لایههای شناختی….
آوای وال قطع میشود. کلید را سه بارِ پیاپی در قفل میچرخانم و دیگر ادامهای نمییابم؛ چقدر تشنهام.
آوای وال قطع میشود. کلید را سه بارِ پیاپی در قفل میچرخانم و دیگر ادامهای نمییابم؛ چقدر تشنهام.
اینطور به نظر میرسد که مایلها از قالبهای انسانی به دورم؛ اما در این دورههای معین زمانیِ غرق در سکوت و عدم تقلایی پرسروصدا، بیش از همیشه آنچهام که هستم؛ هیچ.
به اتاق انتظاری که برای احراز هویت نگهام داشتهاند، اندکی بعد لیوان بزرگ و بدترکیبی از چای میفرستند. اما من آن را شربت شهادت میبینم. شکنجه نشدهام تابهحال اما، از منظرم یک قاتل فراری بیش از من مستحق بودن در چنین وضعیست. میخندم و با خود فکر میکنم، کاش لااقل به جای سایپا وارد تأسیسات لامبورگینی اونتادوری چیزی شده بودم.
پس از چند روز -که قادر به شمارششان نبودهام- شکنجه پشت درهای بسته، در سمت چپ را باز کرده و حکمم را جار میزنند: خروج اضطراری! از پلههای یدک استفاده شود!
در آن بین آنچه بیش از هرچیز برایم ارزش بررسی و تحلیل دارد، واکنش خودم است. و چقدر شیفتهی این نوع از آنم. کاملاً فرو رفتهام در همان نقش؛ کرکتری که هیچ ندارد برای از دست دادن. معدودجلوپلاسش را جمع میکند و زیر ثانیه از هر دری که باز باشد عبور میکند و اگر بسته باشد هم، راهی برای شکستنش مییابد.
در آن بین آنچه بیش از هرچیز برایم ارزش بررسی و تحلیل دارد، واکنش خودم است. و چقدر شیفتهی این نوع از آنم. کاملاً فرو رفتهام در همان نقش؛ کرکتری که هیچ ندارد برای از دست دادن. معدودجلوپلاسش را جمع میکند و زیر ثانیه از هر دری که باز باشد عبور میکند و اگر بسته باشد هم، راهی برای شکستنش مییابد.
به کوههای خاموش در مسیر بازگشت از طردی دیگر چشم دوختهام؛ اما تماشایم کور است. نه میبینم و نه میشنوم. از این رو هراز گاهی لمس ریزی حوالهی بازویم میکند تا از غرقنشدنم در آبهای ممنوعه اطمینان یابد. اما حتی آن هم عبث است؛ زیرا بیآنکه دارای عکسالعملی باشم به غرق شدن در خشکیای بیانتها ادامه میدهم. دیریست که چشمهی اشکم خشکیده و بهعلاوه، چه مفهوم مضحکی خواهد داشت، اگر آنکه که از میان این کاروان ازخودراندهی خسته میگرید من باشم؟
مشکل «دیدن» همین است: دیگر اجازهی گریستن نداری. چراکه با وجود اینهمه انسان با چالههایی مشابه، میشوی یک حفرهی مشترک؛ یک چالهدار اشتراکی صبور، نه یک انسان نگونبخت منفرد.
مشکل «دیدن» همین است: دیگر اجازهی گریستن نداری. چراکه با وجود اینهمه انسان با چالههایی مشابه، میشوی یک حفرهی مشترک؛ یک چالهدار اشتراکی صبور، نه یک انسان نگونبخت منفرد.
Forwarded from Lorn
“Is the way so hard for everyone?”
“It is always hard, to be born. You know, it is not without effort that the bird comes out of the egg. Look back and ask yourself: Was the way then so hard?—only hard? Was it not beautiful as well? Could you have had one more beautiful, more easy?”
I shook my head.
“It was hard,” I said, as if in sleep, “it was hard, until the dream came.”
She nodded and looked at me penetratingly.
“Yes, one must find one’s dream, then the way is easy. But there is no dream which endures for always. Each sets a new one free, to none should one wish to cleave.”
“It is always hard, to be born. You know, it is not without effort that the bird comes out of the egg. Look back and ask yourself: Was the way then so hard?—only hard? Was it not beautiful as well? Could you have had one more beautiful, more easy?”
I shook my head.
“It was hard,” I said, as if in sleep, “it was hard, until the dream came.”
She nodded and looked at me penetratingly.
“Yes, one must find one’s dream, then the way is easy. But there is no dream which endures for always. Each sets a new one free, to none should one wish to cleave.”
Lorn
Sehnsucht pronunciation: [ˈzeːnˌzʊxt] The inconsolable longing in the human heart for we know not what; a yearning for a far, familiar, non-earthly land one can identify as one's home.
Sehnsucht
Rammstein
Lass mich deine Träne, reiten übers Kinn nach Afrika;
Wieder in den Schoß der Löwin, wo ich einst zuhause war…
@DevilishOut
Wieder in den Schoß der Löwin, wo ich einst zuhause war…
@DevilishOut
The Cheek of Night
Abel Korzeniowski
As I'm leaving Tehran and simultaneously gazing at the windows of homes, Abel Korzeniowski's music is the only thing that truly resonates and makes sense.
@DevilishOut
@DevilishOut