دیگر مسئله، نوشتن و پنهان کردن نوشتهها نیست؛ ریشه در ورودیهایی دارد که هر روز از میانشان عبور میکنم؛ بیآنکه رنگی از حیات داشته باشند. نه شرح حالند و نه پرتوپلا. اکثر اوقات هم هیچ نیستند؛ جایشان با سکوت انباشته شده. کلمات و جملات کوتاه، واضح، و البته جانفرسا، تمام چیزیاند که در طول روز میبینم. حذف ورودیها، خروجی را محو نمیکند؛ من خودم را از به خاطر سپردن نجات دادهام؛ نخواستهام چیزی از دیروز در من زنده بماند.
گاهی تشنگیای ظاهرشده در خود مییابم بیآنکه از تأیید یک حقیقت پوشالی بودنش امتناع ورزم؛ کاش ارتباطاتی دوسویه که امکان وجودیت در اینجا را ندارند، از همانها که تاکنون مگر ضعف ندیدهامشان وجود داشتند برای تبدیل شدن به سنگ سنگین تردیدی بر سر راه رفتن. آنها که گاهوبیگاه بیآنکه الزامی از انرژی و دخالت خودت را بطلبند، یادآور زنده بودنت باشند. آنان که تکآوایی درشان، میخزد به عمیقترین لایههای شناختی….
آوای وال قطع میشود. کلید را سه بارِ پیاپی در قفل میچرخانم و دیگر ادامهای نمییابم؛ چقدر تشنهام.
آوای وال قطع میشود. کلید را سه بارِ پیاپی در قفل میچرخانم و دیگر ادامهای نمییابم؛ چقدر تشنهام.
اینطور به نظر میرسد که مایلها از قالبهای انسانی به دورم؛ اما در این دورههای معین زمانیِ غرق در سکوت و عدم تقلایی پرسروصدا، بیش از همیشه آنچهام که هستم؛ هیچ.
به اتاق انتظاری که برای احراز هویت نگهام داشتهاند، اندکی بعد لیوان بزرگ و بدترکیبی از چای میفرستند. اما من آن را شربت شهادت میبینم. شکنجه نشدهام تابهحال اما، از منظرم یک قاتل فراری بیش از من مستحق بودن در چنین وضعیست. میخندم و با خود فکر میکنم، کاش لااقل به جای سایپا وارد تأسیسات لامبورگینی اونتادوری چیزی شده بودم.
پس از چند روز -که قادر به شمارششان نبودهام- شکنجه پشت درهای بسته، در سمت چپ را باز کرده و حکمم را جار میزنند: خروج اضطراری! از پلههای یدک استفاده شود!
در آن بین آنچه بیش از هرچیز برایم ارزش بررسی و تحلیل دارد، واکنش خودم است. و چقدر شیفتهی این نوع از آنم. کاملاً فرو رفتهام در همان نقش؛ کرکتری که هیچ ندارد برای از دست دادن. معدودجلوپلاسش را جمع میکند و زیر ثانیه از هر دری که باز باشد عبور میکند و اگر بسته باشد هم، راهی برای شکستنش مییابد.
در آن بین آنچه بیش از هرچیز برایم ارزش بررسی و تحلیل دارد، واکنش خودم است. و چقدر شیفتهی این نوع از آنم. کاملاً فرو رفتهام در همان نقش؛ کرکتری که هیچ ندارد برای از دست دادن. معدودجلوپلاسش را جمع میکند و زیر ثانیه از هر دری که باز باشد عبور میکند و اگر بسته باشد هم، راهی برای شکستنش مییابد.
به کوههای خاموش در مسیر بازگشت از طردی دیگر چشم دوختهام؛ اما تماشایم کور است. نه میبینم و نه میشنوم. از این رو هراز گاهی لمس ریزی حوالهی بازویم میکند تا از غرقنشدنم در آبهای ممنوعه اطمینان یابد. اما حتی آن هم عبث است؛ زیرا بیآنکه دارای عکسالعملی باشم به غرق شدن در خشکیای بیانتها ادامه میدهم. دیریست که چشمهی اشکم خشکیده و بهعلاوه، چه مفهوم مضحکی خواهد داشت، اگر آنکه که از میان این کاروان ازخودراندهی خسته میگرید من باشم؟
مشکل «دیدن» همین است: دیگر اجازهی گریستن نداری. چراکه با وجود اینهمه انسان با چالههایی مشابه، میشوی یک حفرهی مشترک؛ یک چالهدار اشتراکی صبور، نه یک انسان نگونبخت منفرد.
مشکل «دیدن» همین است: دیگر اجازهی گریستن نداری. چراکه با وجود اینهمه انسان با چالههایی مشابه، میشوی یک حفرهی مشترک؛ یک چالهدار اشتراکی صبور، نه یک انسان نگونبخت منفرد.
Forwarded from Lorn
“Is the way so hard for everyone?”
“It is always hard, to be born. You know, it is not without effort that the bird comes out of the egg. Look back and ask yourself: Was the way then so hard?—only hard? Was it not beautiful as well? Could you have had one more beautiful, more easy?”
I shook my head.
“It was hard,” I said, as if in sleep, “it was hard, until the dream came.”
She nodded and looked at me penetratingly.
“Yes, one must find one’s dream, then the way is easy. But there is no dream which endures for always. Each sets a new one free, to none should one wish to cleave.”
“It is always hard, to be born. You know, it is not without effort that the bird comes out of the egg. Look back and ask yourself: Was the way then so hard?—only hard? Was it not beautiful as well? Could you have had one more beautiful, more easy?”
I shook my head.
“It was hard,” I said, as if in sleep, “it was hard, until the dream came.”
She nodded and looked at me penetratingly.
“Yes, one must find one’s dream, then the way is easy. But there is no dream which endures for always. Each sets a new one free, to none should one wish to cleave.”
Lorn
Sehnsucht pronunciation: [ˈzeːnˌzʊxt] The inconsolable longing in the human heart for we know not what; a yearning for a far, familiar, non-earthly land one can identify as one's home.
Sehnsucht
Rammstein
Lass mich deine Träne, reiten übers Kinn nach Afrika;
Wieder in den Schoß der Löwin, wo ich einst zuhause war…
@DevilishOut
Wieder in den Schoß der Löwin, wo ich einst zuhause war…
@DevilishOut
The Cheek of Night
Abel Korzeniowski
As I'm leaving Tehran and simultaneously gazing at the windows of homes, Abel Korzeniowski's music is the only thing that truly resonates and makes sense.
@DevilishOut
@DevilishOut
معمای «مونتی هال» در اصل یک مسئلهی آماریـاحتمالیه که با شهود انسانی در تضاده؛ اما وقتی کامل تحلیلش کنی، بهت یاد میده چطور ذهن انسان گاهی درک دقیقی از احتمال، ریسک و تصمیمگیری نداره. که این موضوع میتونه توی زندگی واقعی کاربردهای جالبی داشته باشه:
۱. عدم قطعیت در زندگی
مثل مسئلهی مونتی هال، خیلی وقتها شرایط تغییر میکنند بعد از تصمیم اول. مثل وقتی که یکی از درها باز میشه و اطلاعات جدیدی میگیری. اما باز هم آدمها به انتخاب اولشون میچسبند، چون حس میکنند عوضکردن تصمیم نشونهی تردید یا اشتباه قبلی بوده. درحالیکه در واقع عوض کردن تصمیم گاهی منطقیتره.
۲. ذهن و احساسات ≠ احتمال خشک
درسته، ذهن و احساسات انسان با عدد و احتمال خشک کار نمیکنند، ولی تصمیمگیری روزمره همیشه در تعامل بین احساس، شهود و منطق احتمالاتی هست.
مثال: فرض کن کسی توی رابطهایه که دو بار خیانت دیده، ولی هنوز مونده چون فکر میکنه “شاید این بار فرق داره.”
از نظر منطقی، «سوابق گذشته» شبیه دادههای آماریه. ولی احساس، تصمیم رو منحرف میکنه.
مسئلهی مونتی هال میگه: اطلاعات جدید مهمه. حتی اگه با حس درونیت نخونه، گاهی لازمه به تحلیل اعتماد کنی.
۳. سوگیری شناختی
این مسئله نشون میده که چطور بهخاطر سوگیری تأیید یا حس مالکیت نسبت به تصمیم اولیه، تصمیم اشتباه ادامهدار میشه.
نتیجه کلی:
مسئله مونتی هال یه تمرین ذهنیه برای:
تحمل ابهام؛ اعتماد به تحلیل منطقی حتی در برابر حس شهودی؛ پذیرش اینکه اطلاعات جدید میتونند حقایق رو تغییر بدند، و تصمیمات از پیشگرفته شده، همیشه قابلیت منعطفانه بازبینیشدن دارند.
۱. عدم قطعیت در زندگی
مثل مسئلهی مونتی هال، خیلی وقتها شرایط تغییر میکنند بعد از تصمیم اول. مثل وقتی که یکی از درها باز میشه و اطلاعات جدیدی میگیری. اما باز هم آدمها به انتخاب اولشون میچسبند، چون حس میکنند عوضکردن تصمیم نشونهی تردید یا اشتباه قبلی بوده. درحالیکه در واقع عوض کردن تصمیم گاهی منطقیتره.
۲. ذهن و احساسات ≠ احتمال خشک
درسته، ذهن و احساسات انسان با عدد و احتمال خشک کار نمیکنند، ولی تصمیمگیری روزمره همیشه در تعامل بین احساس، شهود و منطق احتمالاتی هست.
مثال: فرض کن کسی توی رابطهایه که دو بار خیانت دیده، ولی هنوز مونده چون فکر میکنه “شاید این بار فرق داره.”
از نظر منطقی، «سوابق گذشته» شبیه دادههای آماریه. ولی احساس، تصمیم رو منحرف میکنه.
مسئلهی مونتی هال میگه: اطلاعات جدید مهمه. حتی اگه با حس درونیت نخونه، گاهی لازمه به تحلیل اعتماد کنی.
۳. سوگیری شناختی
این مسئله نشون میده که چطور بهخاطر سوگیری تأیید یا حس مالکیت نسبت به تصمیم اولیه، تصمیم اشتباه ادامهدار میشه.
نتیجه کلی:
مسئله مونتی هال یه تمرین ذهنیه برای:
تحمل ابهام؛ اعتماد به تحلیل منطقی حتی در برابر حس شهودی؛ پذیرش اینکه اطلاعات جدید میتونند حقایق رو تغییر بدند، و تصمیمات از پیشگرفته شده، همیشه قابلیت منعطفانه بازبینیشدن دارند.
به فاصلهی کمتر از یکماه، دومین مرتبهایست که در شاهرودی که امشب بادخیز است سرپری زدهام. با این تفاوت که مقاصد دیگر مشترک نیستند؛ اینبار باخترتر؛ هشیارتر؛ و تنهایی رهاشده در پشت سر.
به موازات عمری، نه باختر بودهام، نه خاور. گویا همهجا بودهام و در اصل هیچجا نبودهام؛ شاید هم بالعکس.
دوازده ساعت بعد از حرکت، بیستونهم اردیبهشت ۱۴۰۴، ۱۷:۳۰، هرات.
مگر حسکردن شدت خستگی، گرما و درد ناشی از هشیارماندن، چیز دیگری از فضای غبارآلود و نزولیافتهی ذهنم گذر نمیکند. همهچیز تبدیل به تبری شده که بر تنهی تکدرختی فرود میآیند.
مگر حسکردن شدت خستگی، گرما و درد ناشی از هشیارماندن، چیز دیگری از فضای غبارآلود و نزولیافتهی ذهنم گذر نمیکند. همهچیز تبدیل به تبری شده که بر تنهی تکدرختی فرود میآیند.
سوم خرداد، ۲۳:۳۴، مزار شریف.
پس از دریافت ژرفترین ضربهای که به واسطهی جبر جغرافیا بر استخوانم نشسته، آنچه بیش از هرچیز برایم ناشناخته و غیرقابل ثبات مینماید، هویت خویش است. آنچه هستم. با خیرهشدن به زنان در این سرزمین، فکری شرطی مرا بیوقفه میجود: چه میشد اگر جبر، فشار بیشتری تا وقوع گسل بر استخوانم میآورد؟ استخوانهایی نحیف جان سالم به در بردند و حتی برایم قابلتصور نیست، در آن صورت، نشکستنم. نمیشکستم. منعطفانه زنده میماندم. حالا اما از همین نقطه، خواستار وجود آن انعطاف و از پیاش بقای به هر نحو نیستم. خواستار آن زندهمانی نیستم. درست همانطور که بسیاری از زنان جان خود را در پایتخت آزاد سابق گرفتند. همانطور که شاید از نقطهی دید دیگری، صلاحیت زندهماندن را برای خود در همین مختصات از جغرافیا و تاریخ صادر نکنم.
پس از دریافت ژرفترین ضربهای که به واسطهی جبر جغرافیا بر استخوانم نشسته، آنچه بیش از هرچیز برایم ناشناخته و غیرقابل ثبات مینماید، هویت خویش است. آنچه هستم. با خیرهشدن به زنان در این سرزمین، فکری شرطی مرا بیوقفه میجود: چه میشد اگر جبر، فشار بیشتری تا وقوع گسل بر استخوانم میآورد؟ استخوانهایی نحیف جان سالم به در بردند و حتی برایم قابلتصور نیست، در آن صورت، نشکستنم. نمیشکستم. منعطفانه زنده میماندم. حالا اما از همین نقطه، خواستار وجود آن انعطاف و از پیاش بقای به هر نحو نیستم. خواستار آن زندهمانی نیستم. درست همانطور که بسیاری از زنان جان خود را در پایتخت آزاد سابق گرفتند. همانطور که شاید از نقطهی دید دیگری، صلاحیت زندهماندن را برای خود در همین مختصات از جغرافیا و تاریخ صادر نکنم.
ششم خرداد، ۱۷:۱۸، مزار شریف.
لبهای خشکیدهام به وضوح جریان باد را به حسگرهای لامسهام منتقل میکنند. برای بار نخست همچون غریبهای وارد شده و برای همیشه، همچون عزیز گمگشتهای کارتهی شیخ اسماعیل را ترک میکنم. گویی هیچچیز را حس و درک نکرده و تنها بیحرکت و با دستهایی افتاده، حتی حرکت چشمهایم هم نوازشگر نیستند. تنها یک مفهوم غیرقابل بیان به دیوارههای حلق برخورد میکند که آن هم خالی از هرگونه حسی اعم از خشم، غم یا نفرت است. بلکه یک حقیقت است. آنقدر گویا که قالبگیریاش در قالب کلمات بیارزش، احمقانه مینمایاند. اما اگر هنوز هم خود را به راستی یک غریبه میدانم، چرا بر این شهر فسرده پلکهای آخر را نمیبندم؟ چرا تشنه مینگرم و حسهایم مرا میجویند؟ چرا در قالب شخصی که هیچگاه یک ناسیونالیست نبوده، از اینکه مرا بیگانهای از فضاآمده نمیدانند لذت میبرم؟ از این شخصیت تازه برآمدهی ناشناخته که متعلق به خودم است و نمیشناسمش؟ چرا آنقدر رنج برده و میسوزم، اما داغ نیستم و نمیسوزانم؟ پس این است، هیزم آتشخویی که پیش از زبانهکشی زیر خرواری خاکستر خفه میشود.
+موری؟
-موروم.
+وقتترآ میتنستوم شعر بگوم.
-انالی هم به بارش آسمان و مه نگاه کن و بگو.
+انالی؟ دوسه سالی مشه که هیچچیز د مغزم نمرسه، مگر مردن. انالی نهایتاً بتنوم چیستان بگوم. بگوم؟
-چیستان بگو.
+چه قبریست که چند مرده داره؟
-قبر دیگه.
+آخر کدام قبر چند آدم داخلش است؟
-قبرهای همی کشور؟
+نه. ایره د داغکدن تندور استفاده میکنم.
-کبریت.
+ولی آخرش هچچیز و هچکس برای آدم نمیمانه. مثل تو که نمیمانی.
-ایی الان شعرت بود؟ شاعر خوبی نستی.
+شعر نبود. شعر دیگه گفته نمیتانم…. واقعاً موری؟ اگه بموروم چی؟
-مه موروم. تو هم نموموری. انالی اشکایته پاک کن.
لبهای خشکیدهام به وضوح جریان باد را به حسگرهای لامسهام منتقل میکنند. برای بار نخست همچون غریبهای وارد شده و برای همیشه، همچون عزیز گمگشتهای کارتهی شیخ اسماعیل را ترک میکنم. گویی هیچچیز را حس و درک نکرده و تنها بیحرکت و با دستهایی افتاده، حتی حرکت چشمهایم هم نوازشگر نیستند. تنها یک مفهوم غیرقابل بیان به دیوارههای حلق برخورد میکند که آن هم خالی از هرگونه حسی اعم از خشم، غم یا نفرت است. بلکه یک حقیقت است. آنقدر گویا که قالبگیریاش در قالب کلمات بیارزش، احمقانه مینمایاند. اما اگر هنوز هم خود را به راستی یک غریبه میدانم، چرا بر این شهر فسرده پلکهای آخر را نمیبندم؟ چرا تشنه مینگرم و حسهایم مرا میجویند؟ چرا در قالب شخصی که هیچگاه یک ناسیونالیست نبوده، از اینکه مرا بیگانهای از فضاآمده نمیدانند لذت میبرم؟ از این شخصیت تازه برآمدهی ناشناخته که متعلق به خودم است و نمیشناسمش؟ چرا آنقدر رنج برده و میسوزم، اما داغ نیستم و نمیسوزانم؟ پس این است، هیزم آتشخویی که پیش از زبانهکشی زیر خرواری خاکستر خفه میشود.
+موری؟
-موروم.
+وقتترآ میتنستوم شعر بگوم.
-انالی هم به بارش آسمان و مه نگاه کن و بگو.
+انالی؟ دوسه سالی مشه که هیچچیز د مغزم نمرسه، مگر مردن. انالی نهایتاً بتنوم چیستان بگوم. بگوم؟
-چیستان بگو.
+چه قبریست که چند مرده داره؟
-قبر دیگه.
+آخر کدام قبر چند آدم داخلش است؟
-قبرهای همی کشور؟
+نه. ایره د داغکدن تندور استفاده میکنم.
-کبریت.
+ولی آخرش هچچیز و هچکس برای آدم نمیمانه. مثل تو که نمیمانی.
-ایی الان شعرت بود؟ شاعر خوبی نستی.
+شعر نبود. شعر دیگه گفته نمیتانم…. واقعاً موری؟ اگه بموروم چی؟
-مه موروم. تو هم نموموری. انالی اشکایته پاک کن.
Forwarded from دیدمَه
اینجا افغانستان کوچک است و این آدمها از آنجا مینویسند: از هرات و بلخ و کابل، تا غور و دایکندی و بامیان. با کمک ضیا این فهرست آماده شده و البته که تعداد کانالها بیشتر است. اگر کسی مایل بود که کانالی را معرفی و به این جمع اضافه کند، به ناشناس من پیام بدهد.
پیوند اضافه شدن به پوشه:
https://news.1rj.ru/str/addlist/1VP6amAB8uwzYWI1
پیوند اضافه شدن به پوشه:
https://news.1rj.ru/str/addlist/1VP6amAB8uwzYWI1