به موازات عمری، نه باختر بودهام، نه خاور. گویا همهجا بودهام و در اصل هیچجا نبودهام؛ شاید هم بالعکس.
دوازده ساعت بعد از حرکت، بیستونهم اردیبهشت ۱۴۰۴، ۱۷:۳۰، هرات.
مگر حسکردن شدت خستگی، گرما و درد ناشی از هشیارماندن، چیز دیگری از فضای غبارآلود و نزولیافتهی ذهنم گذر نمیکند. همهچیز تبدیل به تبری شده که بر تنهی تکدرختی فرود میآیند.
مگر حسکردن شدت خستگی، گرما و درد ناشی از هشیارماندن، چیز دیگری از فضای غبارآلود و نزولیافتهی ذهنم گذر نمیکند. همهچیز تبدیل به تبری شده که بر تنهی تکدرختی فرود میآیند.
سوم خرداد، ۲۳:۳۴، مزار شریف.
پس از دریافت ژرفترین ضربهای که به واسطهی جبر جغرافیا بر استخوانم نشسته، آنچه بیش از هرچیز برایم ناشناخته و غیرقابل ثبات مینماید، هویت خویش است. آنچه هستم. با خیرهشدن به زنان در این سرزمین، فکری شرطی مرا بیوقفه میجود: چه میشد اگر جبر، فشار بیشتری تا وقوع گسل بر استخوانم میآورد؟ استخوانهایی نحیف جان سالم به در بردند و حتی برایم قابلتصور نیست، در آن صورت، نشکستنم. نمیشکستم. منعطفانه زنده میماندم. حالا اما از همین نقطه، خواستار وجود آن انعطاف و از پیاش بقای به هر نحو نیستم. خواستار آن زندهمانی نیستم. درست همانطور که بسیاری از زنان جان خود را در پایتخت آزاد سابق گرفتند. همانطور که شاید از نقطهی دید دیگری، صلاحیت زندهماندن را برای خود در همین مختصات از جغرافیا و تاریخ صادر نکنم.
پس از دریافت ژرفترین ضربهای که به واسطهی جبر جغرافیا بر استخوانم نشسته، آنچه بیش از هرچیز برایم ناشناخته و غیرقابل ثبات مینماید، هویت خویش است. آنچه هستم. با خیرهشدن به زنان در این سرزمین، فکری شرطی مرا بیوقفه میجود: چه میشد اگر جبر، فشار بیشتری تا وقوع گسل بر استخوانم میآورد؟ استخوانهایی نحیف جان سالم به در بردند و حتی برایم قابلتصور نیست، در آن صورت، نشکستنم. نمیشکستم. منعطفانه زنده میماندم. حالا اما از همین نقطه، خواستار وجود آن انعطاف و از پیاش بقای به هر نحو نیستم. خواستار آن زندهمانی نیستم. درست همانطور که بسیاری از زنان جان خود را در پایتخت آزاد سابق گرفتند. همانطور که شاید از نقطهی دید دیگری، صلاحیت زندهماندن را برای خود در همین مختصات از جغرافیا و تاریخ صادر نکنم.
ششم خرداد، ۱۷:۱۸، مزار شریف.
لبهای خشکیدهام به وضوح جریان باد را به حسگرهای لامسهام منتقل میکنند. برای بار نخست همچون غریبهای وارد شده و برای همیشه، همچون عزیز گمگشتهای کارتهی شیخ اسماعیل را ترک میکنم. گویی هیچچیز را حس و درک نکرده و تنها بیحرکت و با دستهایی افتاده، حتی حرکت چشمهایم هم نوازشگر نیستند. تنها یک مفهوم غیرقابل بیان به دیوارههای حلق برخورد میکند که آن هم خالی از هرگونه حسی اعم از خشم، غم یا نفرت است. بلکه یک حقیقت است. آنقدر گویا که قالبگیریاش در قالب کلمات بیارزش، احمقانه مینمایاند. اما اگر هنوز هم خود را به راستی یک غریبه میدانم، چرا بر این شهر فسرده پلکهای آخر را نمیبندم؟ چرا تشنه مینگرم و حسهایم مرا میجویند؟ چرا در قالب شخصی که هیچگاه یک ناسیونالیست نبوده، از اینکه مرا بیگانهای از فضاآمده نمیدانند لذت میبرم؟ از این شخصیت تازه برآمدهی ناشناخته که متعلق به خودم است و نمیشناسمش؟ چرا آنقدر رنج برده و میسوزم، اما داغ نیستم و نمیسوزانم؟ پس این است، هیزم آتشخویی که پیش از زبانهکشی زیر خرواری خاکستر خفه میشود.
+موری؟
-موروم.
+وقتترآ میتنستوم شعر بگوم.
-انالی هم به بارش آسمان و مه نگاه کن و بگو.
+انالی؟ دوسه سالی مشه که هیچچیز د مغزم نمرسه، مگر مردن. انالی نهایتاً بتنوم چیستان بگوم. بگوم؟
-چیستان بگو.
+چه قبریست که چند مرده داره؟
-قبر دیگه.
+آخر کدام قبر چند آدم داخلش است؟
-قبرهای همی کشور؟
+نه. ایره د داغکدن تندور استفاده میکنم.
-کبریت.
+ولی آخرش هچچیز و هچکس برای آدم نمیمانه. مثل تو که نمیمانی.
-ایی الان شعرت بود؟ شاعر خوبی نستی.
+شعر نبود. شعر دیگه گفته نمیتانم…. واقعاً موری؟ اگه بموروم چی؟
-مه موروم. تو هم نموموری. انالی اشکایته پاک کن.
لبهای خشکیدهام به وضوح جریان باد را به حسگرهای لامسهام منتقل میکنند. برای بار نخست همچون غریبهای وارد شده و برای همیشه، همچون عزیز گمگشتهای کارتهی شیخ اسماعیل را ترک میکنم. گویی هیچچیز را حس و درک نکرده و تنها بیحرکت و با دستهایی افتاده، حتی حرکت چشمهایم هم نوازشگر نیستند. تنها یک مفهوم غیرقابل بیان به دیوارههای حلق برخورد میکند که آن هم خالی از هرگونه حسی اعم از خشم، غم یا نفرت است. بلکه یک حقیقت است. آنقدر گویا که قالبگیریاش در قالب کلمات بیارزش، احمقانه مینمایاند. اما اگر هنوز هم خود را به راستی یک غریبه میدانم، چرا بر این شهر فسرده پلکهای آخر را نمیبندم؟ چرا تشنه مینگرم و حسهایم مرا میجویند؟ چرا در قالب شخصی که هیچگاه یک ناسیونالیست نبوده، از اینکه مرا بیگانهای از فضاآمده نمیدانند لذت میبرم؟ از این شخصیت تازه برآمدهی ناشناخته که متعلق به خودم است و نمیشناسمش؟ چرا آنقدر رنج برده و میسوزم، اما داغ نیستم و نمیسوزانم؟ پس این است، هیزم آتشخویی که پیش از زبانهکشی زیر خرواری خاکستر خفه میشود.
+موری؟
-موروم.
+وقتترآ میتنستوم شعر بگوم.
-انالی هم به بارش آسمان و مه نگاه کن و بگو.
+انالی؟ دوسه سالی مشه که هیچچیز د مغزم نمرسه، مگر مردن. انالی نهایتاً بتنوم چیستان بگوم. بگوم؟
-چیستان بگو.
+چه قبریست که چند مرده داره؟
-قبر دیگه.
+آخر کدام قبر چند آدم داخلش است؟
-قبرهای همی کشور؟
+نه. ایره د داغکدن تندور استفاده میکنم.
-کبریت.
+ولی آخرش هچچیز و هچکس برای آدم نمیمانه. مثل تو که نمیمانی.
-ایی الان شعرت بود؟ شاعر خوبی نستی.
+شعر نبود. شعر دیگه گفته نمیتانم…. واقعاً موری؟ اگه بموروم چی؟
-مه موروم. تو هم نموموری. انالی اشکایته پاک کن.
Forwarded from دیدمَه
اینجا افغانستان کوچک است و این آدمها از آنجا مینویسند: از هرات و بلخ و کابل، تا غور و دایکندی و بامیان. با کمک ضیا این فهرست آماده شده و البته که تعداد کانالها بیشتر است. اگر کسی مایل بود که کانالی را معرفی و به این جمع اضافه کند، به ناشناس من پیام بدهد.
پیوند اضافه شدن به پوشه:
https://news.1rj.ru/str/addlist/1VP6amAB8uwzYWI1
پیوند اضافه شدن به پوشه:
https://news.1rj.ru/str/addlist/1VP6amAB8uwzYWI1
ده خرداد، ۱۱:۰۰، بامیان.
به غارهای اطراف بتها که حضورم به دستور حاکمیت وقت در آنها منع میشود چشم میدوزم و لیلاها و خاطرهها و صادیناهای داستانهای خالد و سرنوشت را میبینم که درونشان با شگفتی پرسه میزنند و از پلههای درونی کوه برای رسیدن به سر بت، با ملغمهای از وزش احساسات پیچیده بالا میروند. به خود که میآیم، به شال سبزی که در هوا معلق است و ریشههایش با موج حرکت میکنند، همچون آشنای غریبی خیرهام. همان است که در سال آخر مدرسه دربارهی حیات نادوامش در ذهن، اولین انشای رسمی سال را نگاشتم. اینبار اما دخترک یازدهساله شال را در آسمان مهار میکند و میاندازد بر شانهی نحیف راستش؛ احتمالا چپدست است. بر میگردد و با چشمهای روشنش زیرچشمی نگاهم میکند که بر ضلعی از دیوارهی کاهگل زمین جوی روبهروی کوه بت سلسال، که در آن مشغول به کار است نشستهام. دوبار آرام کاهگل را زیر دستم لمس میکنم. به سرعت از این دعوت لبخند میزند و قدم برمیدارد. دست تیره و پینهبستهاش را در دست میفشارم و میخواهم بکشمش بالا که میگوید: باید بروم. و به گونی دوبرابر بزرگتر از خودش در اواسط زمین چشم میدوزد. نامش را میپرسم و میخواهم هجیاش را برایم بگوید. خم میشود و شاخهای برمیدارد و با دست چپ بر گِل پایین دیواره مینویسد: صـادینا. میگوید که باید برود مکتب و دوست دارد درس بخواند؛ سپس میدود به سوی گونی جویی که غذای دامهایشان است تا به زحمت بلندش کند، به خانه برساند، و بعد راهی مکتب مقطعی زمانهاش شود.
به غارهای اطراف بتها که حضورم به دستور حاکمیت وقت در آنها منع میشود چشم میدوزم و لیلاها و خاطرهها و صادیناهای داستانهای خالد و سرنوشت را میبینم که درونشان با شگفتی پرسه میزنند و از پلههای درونی کوه برای رسیدن به سر بت، با ملغمهای از وزش احساسات پیچیده بالا میروند. به خود که میآیم، به شال سبزی که در هوا معلق است و ریشههایش با موج حرکت میکنند، همچون آشنای غریبی خیرهام. همان است که در سال آخر مدرسه دربارهی حیات نادوامش در ذهن، اولین انشای رسمی سال را نگاشتم. اینبار اما دخترک یازدهساله شال را در آسمان مهار میکند و میاندازد بر شانهی نحیف راستش؛ احتمالا چپدست است. بر میگردد و با چشمهای روشنش زیرچشمی نگاهم میکند که بر ضلعی از دیوارهی کاهگل زمین جوی روبهروی کوه بت سلسال، که در آن مشغول به کار است نشستهام. دوبار آرام کاهگل را زیر دستم لمس میکنم. به سرعت از این دعوت لبخند میزند و قدم برمیدارد. دست تیره و پینهبستهاش را در دست میفشارم و میخواهم بکشمش بالا که میگوید: باید بروم. و به گونی دوبرابر بزرگتر از خودش در اواسط زمین چشم میدوزد. نامش را میپرسم و میخواهم هجیاش را برایم بگوید. خم میشود و شاخهای برمیدارد و با دست چپ بر گِل پایین دیواره مینویسد: صـادینا. میگوید که باید برود مکتب و دوست دارد درس بخواند؛ سپس میدود به سوی گونی جویی که غذای دامهایشان است تا به زحمت بلندش کند، به خانه برساند، و بعد راهی مکتب مقطعی زمانهاش شود.
یازده خرداد، ۲۰:۳۰، کابل.
تلاشش را کرد. مردم اینجا به جریان برق سیمکشیشده میگویند برق زنده؛ و به برقهای ذخیرهشده در باتری به واسطهی سولارـانرژی، برق مرده. حالا هم من خبر مرده را از دهان خود فرد شنیدهام. چهارتخته قرص را بلعیده؛ دوتخته را پس از یکساعت تحمل، بالاجبار بالا آورده و با درد ناشی از دوتختهی دیگر دستوپنجه نرم میکند. به سقف نگاه میکردم. جملاتش که تمام شد، نشستم. یک جرعه از لیوان چای نوشیدم. افاقه نکرد. باز هم دراز کشیدم تا به سقف نگاه کنم. باز هم فایدهای نداشت؛ دیگر چیزی نمیدیدم. در را باز کردم و خود را از طبقهی چهارم به سوم رساندم. هیچ فشاری از روی سینهام برداشته نشد. تصمیم گرفتم بارم را زمین بگذارم. پس نشستم همانجا، رو به روی پنجرهی راهرو و اجازه دادم چشمانم دیگر چیزی را نبینند.
تلاشش را کرد. مردم اینجا به جریان برق سیمکشیشده میگویند برق زنده؛ و به برقهای ذخیرهشده در باتری به واسطهی سولارـانرژی، برق مرده. حالا هم من خبر مرده را از دهان خود فرد شنیدهام. چهارتخته قرص را بلعیده؛ دوتخته را پس از یکساعت تحمل، بالاجبار بالا آورده و با درد ناشی از دوتختهی دیگر دستوپنجه نرم میکند. به سقف نگاه میکردم. جملاتش که تمام شد، نشستم. یک جرعه از لیوان چای نوشیدم. افاقه نکرد. باز هم دراز کشیدم تا به سقف نگاه کنم. باز هم فایدهای نداشت؛ دیگر چیزی نمیدیدم. در را باز کردم و خود را از طبقهی چهارم به سوم رساندم. هیچ فشاری از روی سینهام برداشته نشد. تصمیم گرفتم بارم را زمین بگذارم. پس نشستم همانجا، رو به روی پنجرهی راهرو و اجازه دادم چشمانم دیگر چیزی را نبینند.
زمانی سر رسیدم که مشغول سُراندن گاجی به روی موهای به تازگی کوتاهشدهاش بود. به گمانم در همان لحظه هم از همان زیباترین لبخندهایش زد؛ بیآنکه حتی تا پایان روز فردا، جزئی از آن نقشهی عظیم کشتار جمعی، کسالتآور شود. بعدها هر حرکتش موجب به حرکت درآمدن موجی منسجم از درد در امواج از همگسیختهی تنم میشد. میترسید و در انتظار به پایان رسیدن روزهای آخر انتظار برای به دنیا آوردن فرزندی بود که هیچ ایدهای مگر امر واجب خود را در آن عملکرد نمیدید. تاریخ خوانده بود. با تعویض حکومت به مثابهی دستمالی، از پشت میزهای پنتون، زیر تور رنگیای که عبوردهندهی پودر قند از سابیدن کلهقندها بر آن بود نشانده شده بود؛ به خانهی بخت. کاش میتوانستم پلک بزنم تا بر خطوط تیز و ماهرانهی آن نقشه که ویران شدنش را شاهد بودم، چشم ببندم. کاش میتوانستم باور کنم شعلهی سرد و خاموش ناشی از عدم آگاهی و توجهاش را؛ اگر و فقط اگر آن لبخند شیرین، در هر پایان خود به تلخی بیانتهایی از شب نمیریخت.
پسربچه با دریافتی که از درد در تنم پیدا میکند، درخواست دمر خوابیدنم را دارد. کاری که میخواهد را انجام میدهم و با دریافت حرکات دایرهوار انگشتهای کوچکش بر عضلهام میپرسم: «یادته؟» بلافاصله پاسخ میدهد: «آره. همونیه که وقتی از درد قفسهی سینه توی عراق درحال جوندادن بودم روم انجامش دادی. همون موقع هم یادش گرفتم.» لبخندم را در تاریکی نمیبیند. بخاطر حساسیت شدید حسهای دریافتیام مچ دستش را میگیرم و نگه میدارم. برخلاف دستی که بیتقلا آرام میگیرد، قلبی مشوش دارد. متوجه میشوم که حال مأموریتی دارم و آن فرود آوردن ذهن گیرافتاده در مه غلیظی از ابهام فقدان و غم سنگین اوست. میگوید:«چطور میتونی انقدر خوب همهچیز رو شفاف و واقعی توضیح بدی؟ در حالی که من حتی نمیتونم یک داستان از پیش نوشتهشده رو درست تعریف کنم….» لرزش گنگ پوستهی زمین و صدایی که تاریکی را میشکافد، بیواسطه به حسگرهایم میرسند و واکنش تنم، میشود انگشتانی که دست پسربچه را بیش از پیش میفشارند. آنچه آن اطلاعات وحوش قدرت شکافتنش را نداشتند، رشتهی سخن و ذهن پسرک بوده است؛ او نفهمید. ادامه میدهد: «اما خیلی چیزها رو هم نمیشه توضیح داد، مگه نه؟»
«مثل ترسهای عمیق؟»
«مثل خیارخوردن.»
لبخندم را نمیبیند. موج جدیدی از درد، میکوبد بر صخرهی محوِ در تاریکی عجیبی که چشمانم یارای تشخیصش ندارد.
«من اما میتونم به خوبی وصفش کنم، پس گوش کن: دندونهاتو میذاری روش. با کمی فشار، میشکنه. بوی خیار پخش میشه. اما هیچ طعم خاصی رو حس نمیکنی. میجویی و میجویی و میجویی؛ اما باز هم خبری از طعم نیست. چون بادوم که نیست، خیاره. و بعدش هم قورتش میدی، چون نمیتونی بندازیش بیرون.»
زمانی خندهاش را متوقف میکند که همهچیز به پایان رسیده.
«مثل ترسهای عمیق؟»
«مثل خیارخوردن.»
لبخندم را نمیبیند. موج جدیدی از درد، میکوبد بر صخرهی محوِ در تاریکی عجیبی که چشمانم یارای تشخیصش ندارد.
«من اما میتونم به خوبی وصفش کنم، پس گوش کن: دندونهاتو میذاری روش. با کمی فشار، میشکنه. بوی خیار پخش میشه. اما هیچ طعم خاصی رو حس نمیکنی. میجویی و میجویی و میجویی؛ اما باز هم خبری از طعم نیست. چون بادوم که نیست، خیاره. و بعدش هم قورتش میدی، چون نمیتونی بندازیش بیرون.»
زمانی خندهاش را متوقف میکند که همهچیز به پایان رسیده.
غمِ سردشده؛ علیت ابتدا تا انتهای جریانات خواندنیشدهی ذهنیام، رنجیست که زمانی تولدی داشته و حالا به علت کهنگی به واسطهی زمان و دیگرجریانات، به زمین سرد خورده و لگد منعکسشدهاش ثبت شده. غم داغ را یارای گرفتن نیست و هرآنچه از این ماهیت به دور است، به ندرت و نهایتاً در قالب گزارش بایر و خالی از هرگونه دمایی، وظیفهی سبکِ هراز گاهی یادآوربودن را به دوش میکشد.
در زندگی ممکن است بسیاری از عناصر تعبیهشده در ریشهی وجودت به علت نداشتن فضای رشد و تکامل، تا به هنگام نابودیات عبث و بلااستفاده باقی بمانند؛ چندی را میشناسی و صرفا از وجودشان آگاهی و دربارهی چندی دیگر هم، حتی به آن بستر محرک مورد نیاز چشمت نیفتاده تا بعدها دلایل بیشتری برای فکر کردن داشته باشی. از ابتدا با فقدان جایگاهها کنار آمدهای. برخلاف طبیعت به سراغ استدلال و منطق میروی و تا توان و ظرفیت داری به چنگ میکشی. اما میدانی که طبیعت برخلاف انسانها به دنبال استدلال نیست. هوسباز است و هراسانگیز. تظاهر به دور بودن از آن میکنی و حتی بر طبق آن عمل نمیکنی و خوب میدانی که اساس علت زندگیات پاسخگو بودن به احساسات پنجگانهات است. همانها که پیوسته با برخورد به خلأهای بیپایان و سردرگم، تغییر جهت میدهند در مسیر یحتمل ارضایی دیر و دور. در انتها نمیدانم کوهن برایم باورپذیرتر است یا موات. نمیدانم حتی این متن پر از این دو شخص، دقیقاً چه ارتباط قابل برقراری بینشان میتواند داشته باشد. اما طبیعیست؛ هر اثری از هسه تا مدتها قابلیت ریشهدواندن در تمام موضوعات فکریام را دارد.
نمیخواهد به قطعیت برسد. هدفش از نوشتن، کشف پاسخ نیست؛ بلکه ساختن یک فضای زیستی برای پرسشهاست. یک جهان خاکستری که در آن هیچچیز قاطع نیست؛ نه طبیعت، نه منطق، نه جایگاه، نه معنا، نه حتی "خودِ راوی".