Forwarded from دیدمَه
اینجا افغانستان کوچک است و این آدمها از آنجا مینویسند: از هرات و بلخ و کابل، تا غور و دایکندی و بامیان. با کمک ضیا این فهرست آماده شده و البته که تعداد کانالها بیشتر است. اگر کسی مایل بود که کانالی را معرفی و به این جمع اضافه کند، به ناشناس من پیام بدهد.
پیوند اضافه شدن به پوشه:
https://news.1rj.ru/str/addlist/1VP6amAB8uwzYWI1
پیوند اضافه شدن به پوشه:
https://news.1rj.ru/str/addlist/1VP6amAB8uwzYWI1
ده خرداد، ۱۱:۰۰، بامیان.
به غارهای اطراف بتها که حضورم به دستور حاکمیت وقت در آنها منع میشود چشم میدوزم و لیلاها و خاطرهها و صادیناهای داستانهای خالد و سرنوشت را میبینم که درونشان با شگفتی پرسه میزنند و از پلههای درونی کوه برای رسیدن به سر بت، با ملغمهای از وزش احساسات پیچیده بالا میروند. به خود که میآیم، به شال سبزی که در هوا معلق است و ریشههایش با موج حرکت میکنند، همچون آشنای غریبی خیرهام. همان است که در سال آخر مدرسه دربارهی حیات نادوامش در ذهن، اولین انشای رسمی سال را نگاشتم. اینبار اما دخترک یازدهساله شال را در آسمان مهار میکند و میاندازد بر شانهی نحیف راستش؛ احتمالا چپدست است. بر میگردد و با چشمهای روشنش زیرچشمی نگاهم میکند که بر ضلعی از دیوارهی کاهگل زمین جوی روبهروی کوه بت سلسال، که در آن مشغول به کار است نشستهام. دوبار آرام کاهگل را زیر دستم لمس میکنم. به سرعت از این دعوت لبخند میزند و قدم برمیدارد. دست تیره و پینهبستهاش را در دست میفشارم و میخواهم بکشمش بالا که میگوید: باید بروم. و به گونی دوبرابر بزرگتر از خودش در اواسط زمین چشم میدوزد. نامش را میپرسم و میخواهم هجیاش را برایم بگوید. خم میشود و شاخهای برمیدارد و با دست چپ بر گِل پایین دیواره مینویسد: صـادینا. میگوید که باید برود مکتب و دوست دارد درس بخواند؛ سپس میدود به سوی گونی جویی که غذای دامهایشان است تا به زحمت بلندش کند، به خانه برساند، و بعد راهی مکتب مقطعی زمانهاش شود.
به غارهای اطراف بتها که حضورم به دستور حاکمیت وقت در آنها منع میشود چشم میدوزم و لیلاها و خاطرهها و صادیناهای داستانهای خالد و سرنوشت را میبینم که درونشان با شگفتی پرسه میزنند و از پلههای درونی کوه برای رسیدن به سر بت، با ملغمهای از وزش احساسات پیچیده بالا میروند. به خود که میآیم، به شال سبزی که در هوا معلق است و ریشههایش با موج حرکت میکنند، همچون آشنای غریبی خیرهام. همان است که در سال آخر مدرسه دربارهی حیات نادوامش در ذهن، اولین انشای رسمی سال را نگاشتم. اینبار اما دخترک یازدهساله شال را در آسمان مهار میکند و میاندازد بر شانهی نحیف راستش؛ احتمالا چپدست است. بر میگردد و با چشمهای روشنش زیرچشمی نگاهم میکند که بر ضلعی از دیوارهی کاهگل زمین جوی روبهروی کوه بت سلسال، که در آن مشغول به کار است نشستهام. دوبار آرام کاهگل را زیر دستم لمس میکنم. به سرعت از این دعوت لبخند میزند و قدم برمیدارد. دست تیره و پینهبستهاش را در دست میفشارم و میخواهم بکشمش بالا که میگوید: باید بروم. و به گونی دوبرابر بزرگتر از خودش در اواسط زمین چشم میدوزد. نامش را میپرسم و میخواهم هجیاش را برایم بگوید. خم میشود و شاخهای برمیدارد و با دست چپ بر گِل پایین دیواره مینویسد: صـادینا. میگوید که باید برود مکتب و دوست دارد درس بخواند؛ سپس میدود به سوی گونی جویی که غذای دامهایشان است تا به زحمت بلندش کند، به خانه برساند، و بعد راهی مکتب مقطعی زمانهاش شود.
یازده خرداد، ۲۰:۳۰، کابل.
تلاشش را کرد. مردم اینجا به جریان برق سیمکشیشده میگویند برق زنده؛ و به برقهای ذخیرهشده در باتری به واسطهی سولارـانرژی، برق مرده. حالا هم من خبر مرده را از دهان خود فرد شنیدهام. چهارتخته قرص را بلعیده؛ دوتخته را پس از یکساعت تحمل، بالاجبار بالا آورده و با درد ناشی از دوتختهی دیگر دستوپنجه نرم میکند. به سقف نگاه میکردم. جملاتش که تمام شد، نشستم. یک جرعه از لیوان چای نوشیدم. افاقه نکرد. باز هم دراز کشیدم تا به سقف نگاه کنم. باز هم فایدهای نداشت؛ دیگر چیزی نمیدیدم. در را باز کردم و خود را از طبقهی چهارم به سوم رساندم. هیچ فشاری از روی سینهام برداشته نشد. تصمیم گرفتم بارم را زمین بگذارم. پس نشستم همانجا، رو به روی پنجرهی راهرو و اجازه دادم چشمانم دیگر چیزی را نبینند.
تلاشش را کرد. مردم اینجا به جریان برق سیمکشیشده میگویند برق زنده؛ و به برقهای ذخیرهشده در باتری به واسطهی سولارـانرژی، برق مرده. حالا هم من خبر مرده را از دهان خود فرد شنیدهام. چهارتخته قرص را بلعیده؛ دوتخته را پس از یکساعت تحمل، بالاجبار بالا آورده و با درد ناشی از دوتختهی دیگر دستوپنجه نرم میکند. به سقف نگاه میکردم. جملاتش که تمام شد، نشستم. یک جرعه از لیوان چای نوشیدم. افاقه نکرد. باز هم دراز کشیدم تا به سقف نگاه کنم. باز هم فایدهای نداشت؛ دیگر چیزی نمیدیدم. در را باز کردم و خود را از طبقهی چهارم به سوم رساندم. هیچ فشاری از روی سینهام برداشته نشد. تصمیم گرفتم بارم را زمین بگذارم. پس نشستم همانجا، رو به روی پنجرهی راهرو و اجازه دادم چشمانم دیگر چیزی را نبینند.
زمانی سر رسیدم که مشغول سُراندن گاجی به روی موهای به تازگی کوتاهشدهاش بود. به گمانم در همان لحظه هم از همان زیباترین لبخندهایش زد؛ بیآنکه حتی تا پایان روز فردا، جزئی از آن نقشهی عظیم کشتار جمعی، کسالتآور شود. بعدها هر حرکتش موجب به حرکت درآمدن موجی منسجم از درد در امواج از همگسیختهی تنم میشد. میترسید و در انتظار به پایان رسیدن روزهای آخر انتظار برای به دنیا آوردن فرزندی بود که هیچ ایدهای مگر امر واجب خود را در آن عملکرد نمیدید. تاریخ خوانده بود. با تعویض حکومت به مثابهی دستمالی، از پشت میزهای پنتون، زیر تور رنگیای که عبوردهندهی پودر قند از سابیدن کلهقندها بر آن بود نشانده شده بود؛ به خانهی بخت. کاش میتوانستم پلک بزنم تا بر خطوط تیز و ماهرانهی آن نقشه که ویران شدنش را شاهد بودم، چشم ببندم. کاش میتوانستم باور کنم شعلهی سرد و خاموش ناشی از عدم آگاهی و توجهاش را؛ اگر و فقط اگر آن لبخند شیرین، در هر پایان خود به تلخی بیانتهایی از شب نمیریخت.
پسربچه با دریافتی که از درد در تنم پیدا میکند، درخواست دمر خوابیدنم را دارد. کاری که میخواهد را انجام میدهم و با دریافت حرکات دایرهوار انگشتهای کوچکش بر عضلهام میپرسم: «یادته؟» بلافاصله پاسخ میدهد: «آره. همونیه که وقتی از درد قفسهی سینه توی عراق درحال جوندادن بودم روم انجامش دادی. همون موقع هم یادش گرفتم.» لبخندم را در تاریکی نمیبیند. بخاطر حساسیت شدید حسهای دریافتیام مچ دستش را میگیرم و نگه میدارم. برخلاف دستی که بیتقلا آرام میگیرد، قلبی مشوش دارد. متوجه میشوم که حال مأموریتی دارم و آن فرود آوردن ذهن گیرافتاده در مه غلیظی از ابهام فقدان و غم سنگین اوست. میگوید:«چطور میتونی انقدر خوب همهچیز رو شفاف و واقعی توضیح بدی؟ در حالی که من حتی نمیتونم یک داستان از پیش نوشتهشده رو درست تعریف کنم….» لرزش گنگ پوستهی زمین و صدایی که تاریکی را میشکافد، بیواسطه به حسگرهایم میرسند و واکنش تنم، میشود انگشتانی که دست پسربچه را بیش از پیش میفشارند. آنچه آن اطلاعات وحوش قدرت شکافتنش را نداشتند، رشتهی سخن و ذهن پسرک بوده است؛ او نفهمید. ادامه میدهد: «اما خیلی چیزها رو هم نمیشه توضیح داد، مگه نه؟»
«مثل ترسهای عمیق؟»
«مثل خیارخوردن.»
لبخندم را نمیبیند. موج جدیدی از درد، میکوبد بر صخرهی محوِ در تاریکی عجیبی که چشمانم یارای تشخیصش ندارد.
«من اما میتونم به خوبی وصفش کنم، پس گوش کن: دندونهاتو میذاری روش. با کمی فشار، میشکنه. بوی خیار پخش میشه. اما هیچ طعم خاصی رو حس نمیکنی. میجویی و میجویی و میجویی؛ اما باز هم خبری از طعم نیست. چون بادوم که نیست، خیاره. و بعدش هم قورتش میدی، چون نمیتونی بندازیش بیرون.»
زمانی خندهاش را متوقف میکند که همهچیز به پایان رسیده.
«مثل ترسهای عمیق؟»
«مثل خیارخوردن.»
لبخندم را نمیبیند. موج جدیدی از درد، میکوبد بر صخرهی محوِ در تاریکی عجیبی که چشمانم یارای تشخیصش ندارد.
«من اما میتونم به خوبی وصفش کنم، پس گوش کن: دندونهاتو میذاری روش. با کمی فشار، میشکنه. بوی خیار پخش میشه. اما هیچ طعم خاصی رو حس نمیکنی. میجویی و میجویی و میجویی؛ اما باز هم خبری از طعم نیست. چون بادوم که نیست، خیاره. و بعدش هم قورتش میدی، چون نمیتونی بندازیش بیرون.»
زمانی خندهاش را متوقف میکند که همهچیز به پایان رسیده.
غمِ سردشده؛ علیت ابتدا تا انتهای جریانات خواندنیشدهی ذهنیام، رنجیست که زمانی تولدی داشته و حالا به علت کهنگی به واسطهی زمان و دیگرجریانات، به زمین سرد خورده و لگد منعکسشدهاش ثبت شده. غم داغ را یارای گرفتن نیست و هرآنچه از این ماهیت به دور است، به ندرت و نهایتاً در قالب گزارش بایر و خالی از هرگونه دمایی، وظیفهی سبکِ هراز گاهی یادآوربودن را به دوش میکشد.
در زندگی ممکن است بسیاری از عناصر تعبیهشده در ریشهی وجودت به علت نداشتن فضای رشد و تکامل، تا به هنگام نابودیات عبث و بلااستفاده باقی بمانند؛ چندی را میشناسی و صرفا از وجودشان آگاهی و دربارهی چندی دیگر هم، حتی به آن بستر محرک مورد نیاز چشمت نیفتاده تا بعدها دلایل بیشتری برای فکر کردن داشته باشی. از ابتدا با فقدان جایگاهها کنار آمدهای. برخلاف طبیعت به سراغ استدلال و منطق میروی و تا توان و ظرفیت داری به چنگ میکشی. اما میدانی که طبیعت برخلاف انسانها به دنبال استدلال نیست. هوسباز است و هراسانگیز. تظاهر به دور بودن از آن میکنی و حتی بر طبق آن عمل نمیکنی و خوب میدانی که اساس علت زندگیات پاسخگو بودن به احساسات پنجگانهات است. همانها که پیوسته با برخورد به خلأهای بیپایان و سردرگم، تغییر جهت میدهند در مسیر یحتمل ارضایی دیر و دور. در انتها نمیدانم کوهن برایم باورپذیرتر است یا موات. نمیدانم حتی این متن پر از این دو شخص، دقیقاً چه ارتباط قابل برقراری بینشان میتواند داشته باشد. اما طبیعیست؛ هر اثری از هسه تا مدتها قابلیت ریشهدواندن در تمام موضوعات فکریام را دارد.
نمیخواهد به قطعیت برسد. هدفش از نوشتن، کشف پاسخ نیست؛ بلکه ساختن یک فضای زیستی برای پرسشهاست. یک جهان خاکستری که در آن هیچچیز قاطع نیست؛ نه طبیعت، نه منطق، نه جایگاه، نه معنا، نه حتی "خودِ راوی".
Lorn
با چشم غیر مسلح هم میتوان اذعان داشت که به پهنا و ارتفاع فواصل، اضافه شده. تفاوتها از هر برههی دیگری در تاریخِ زیسته، نمود بیشتری یافته و مرزهایی که به واسطهی گچ بر زمینهای اطراف به مقیاس میرسند، پررنگتر از همیشهشان هستند. اینکه من درکی ندارم هم چندان…
به واسطهی نوشتن و دیگرمسائل حافظهی خوبی برای خود ساختهام؛ هرچند که نمیشود وخامتی را که از روز گذشتهاش بسی عینیتر است نادیده گرفت. در دنیایی که بوی مرگ، مدام با بوی ماژیک و کاغذ قاطی میشود، زندهماندن گاهی فقط به این برمیگردد که «حافظهات را نگه داری»، نه حتی جسمت را.
با گذر زمان، کسی را خال سرخ هدف، محض مورد مواخذهقراردادن نمییابم. کیست که بتواند به طور حقیقی کسی را هرچند زیر خاک، سرزنش کند و بار زندگیاش را روی تپهی همان خاک خالی کند تا با خیال راحت از پوستهی تنش خارج شود؟ هیچچیز، هیچوقت به همان سادگیای که به نظر میرسد نیست. به همان سادگی نیست بابت نداشتن امنیت تحصیلی کودکی، لبخندزنان گوشهایش را با کف دست بپوشانی. به همان سادگی نیست هربار محل سکونتت را به چشم آخرین نگاه از نظر بگذرانی و علاوه بر مدارک دال بر انسانبودنت، آمادهی انداختن مشت باشی محض حفظ پوستهی فیزیکی باقیماندهات. به همان سادگی نیست که با وجود ثبتنکردنها، علاوه بر کلمات، که با مفاهیم برخاسته از نگاههای گاه پرسشگر و گاه خصمانه در ذهن به مبارزهای منعکسانه در سکوت ننشینی. با هربار پرانسجام اندیشیدن به تمامی اینها، از بابت چیزی اطمینان مییابم: من با چیزی بزرگتر از ناامنی زندگی کردهام؛ با یقین به «ناپایداری». و هیچ آموزشی هم برای این نبود.
اما به ظاهر همهچیز بسیار سادهتر است. آن بیرون پر از نخواستنهای شنیدنی در میان دالانهای تنگ مغزهای کور است؛ نگاه آخر و شام آخر و عزیمتکردن؛ و قصهای کلیشهای و کسلکننده که در پایان هیچ شبی به فراموشی سپرده نخواهد شد.
با گذر زمان، کسی را خال سرخ هدف، محض مورد مواخذهقراردادن نمییابم. کیست که بتواند به طور حقیقی کسی را هرچند زیر خاک، سرزنش کند و بار زندگیاش را روی تپهی همان خاک خالی کند تا با خیال راحت از پوستهی تنش خارج شود؟ هیچچیز، هیچوقت به همان سادگیای که به نظر میرسد نیست. به همان سادگی نیست بابت نداشتن امنیت تحصیلی کودکی، لبخندزنان گوشهایش را با کف دست بپوشانی. به همان سادگی نیست هربار محل سکونتت را به چشم آخرین نگاه از نظر بگذرانی و علاوه بر مدارک دال بر انسانبودنت، آمادهی انداختن مشت باشی محض حفظ پوستهی فیزیکی باقیماندهات. به همان سادگی نیست که با وجود ثبتنکردنها، علاوه بر کلمات، که با مفاهیم برخاسته از نگاههای گاه پرسشگر و گاه خصمانه در ذهن به مبارزهای منعکسانه در سکوت ننشینی. با هربار پرانسجام اندیشیدن به تمامی اینها، از بابت چیزی اطمینان مییابم: من با چیزی بزرگتر از ناامنی زندگی کردهام؛ با یقین به «ناپایداری». و هیچ آموزشی هم برای این نبود.
اما به ظاهر همهچیز بسیار سادهتر است. آن بیرون پر از نخواستنهای شنیدنی در میان دالانهای تنگ مغزهای کور است؛ نگاه آخر و شام آخر و عزیمتکردن؛ و قصهای کلیشهای و کسلکننده که در پایان هیچ شبی به فراموشی سپرده نخواهد شد.
هنگام بررسی تاریخ هر شبکهی انسانی بهتر است گاهی درنگ کنیم و از منظر چیزی واقعی به امور بنگریم. از کجا بدانیم چیزی واقعی است یا نه؟ ساده است- کافی است دربارهاش از خود بپرسیم: «آیا متحمل رنج و عذاب می شود؟» وقتی که آدمها معبد زئوس را به کلی ویران میکنند، زئوس عذاب نمیکشد. زمانی که ارزش یورو از بین میرود، یورو رنج نمیبرد. بانکی که ورشکست میشود متحمل رنج و عذاب نمیشود. وقتی کشوری در جنگ شکست میخورد، بهواقع دچار رنج و حرمان نمیشود. اینها فقط استعارهاند. برعکس، سربازی که در جنگ مجروح میشود واقعاً رنج می کشد. روستایی گرسنهای که چیزی برای خوردن ندارد متحمل درد و ناراحتی میشود. وقتی گاوی را از نوزادش جدا میکنند عذاب میکشد. اینها واقعیت است.
البته چه بسا علت رنج و عذاب، باور به داستانها و خیالات باشد. مثلاً ممکن است باور به خرافههای ملی و دینی آتش جنگی را شعلهور کند که طی آن میلیونها نفر خانه و کاشانه یا اعضای بدن یا حتی جانشان را از دست بدهند. علت جنگ خیالی است، ولی درد و رنج آن صد درصد واقعی است. دقیقاً از همین رو باید بکوشیم خیالات را از واقعیت جدا کنیم.
افسانه و خیال بد نیست. ضروری است. بدون داستانهایی مقبول عموم درباره چیزهایی مانند پول و کشور و شرکت، چرخ هیچ جامعهی انسانی پیچیدهای نمیچرخد. نمیشود فوتبال بازی کرد مگر آنکه همه به قواعد ساختگیِ مشابهی باور داشته باشند، و نمیتوان از منافع بازار و دادگاه بهرهمند شد مگر با داستانهای خیالی مشابه. اما این داستانها صرفاً ابزارند و نباید به اهداف یا ملاک و معیار ما بدل شوند. هر گاه فراموش کنیم که خیال محضاند، ارتباطمان با واقعیت قطع میشود. سپس، جنگهایی تمامعیار راه میاندازیم تا «پول زیادی نصیب شرکت کنیم» یا «به حمایت از منافع ملی برخیزیم». پول و شرکت و ملت فقط در خیال ما وجود دارند. ابداعشان کردهایم تا در خدمتمان باشند؛ چه طور شده است که خود را فدای خدمت به آنها میکنیم؟
Homo Deus, Harari
البته چه بسا علت رنج و عذاب، باور به داستانها و خیالات باشد. مثلاً ممکن است باور به خرافههای ملی و دینی آتش جنگی را شعلهور کند که طی آن میلیونها نفر خانه و کاشانه یا اعضای بدن یا حتی جانشان را از دست بدهند. علت جنگ خیالی است، ولی درد و رنج آن صد درصد واقعی است. دقیقاً از همین رو باید بکوشیم خیالات را از واقعیت جدا کنیم.
افسانه و خیال بد نیست. ضروری است. بدون داستانهایی مقبول عموم درباره چیزهایی مانند پول و کشور و شرکت، چرخ هیچ جامعهی انسانی پیچیدهای نمیچرخد. نمیشود فوتبال بازی کرد مگر آنکه همه به قواعد ساختگیِ مشابهی باور داشته باشند، و نمیتوان از منافع بازار و دادگاه بهرهمند شد مگر با داستانهای خیالی مشابه. اما این داستانها صرفاً ابزارند و نباید به اهداف یا ملاک و معیار ما بدل شوند. هر گاه فراموش کنیم که خیال محضاند، ارتباطمان با واقعیت قطع میشود. سپس، جنگهایی تمامعیار راه میاندازیم تا «پول زیادی نصیب شرکت کنیم» یا «به حمایت از منافع ملی برخیزیم». پول و شرکت و ملت فقط در خیال ما وجود دارند. ابداعشان کردهایم تا در خدمتمان باشند؛ چه طور شده است که خود را فدای خدمت به آنها میکنیم؟
Homo Deus, Harari
Leg größer Wert auf eine gute Planung! Aber sei nicht überrascht, wenn es anders kommt.
پس از آن که کابوسهای مانع و خلاقانهام با آفتاب تیزی که بر پلکهایم کشیده میشد به پردهی آخر اجبارگونهی خود رسیدند و لباسهای از شب گذشته آمادهشدهی دویدنم بلااستفاده ماندند، قدری با همراهی پادکست جرمن و موسیقیهای روس و فرانسه کار کردهام. با وجود قطعی برق باز هم با همان همراهان قبلی، نهار بار گذاشته و قدری گوجه و خیار و ریحان شستهام. اپیزود تازهی سریالی که با آن خود را به جلو میرانم دانلود کردهام و هراری به دست، نشستهام یادداشت برمیدارم و برای بار نخست به لیریک تکراریای که در فضا طنینانداز است میاندیشم:
So I'm taking my time over it, right.
So I'm taking my time over it, right.