Lorn – Telegram
192 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
Sehnsucht

n. A longing so deep it leaves a print on your soul.
It’s not desire. It’s more elusive—a hunger for something lost, or never found. A lighthouse calling out from a fog you’ve never quite left.
Kopfkino

n. A movie that plays only in your head.
One word, one glance, and your brain hits “play”—a romantic fantasy, a panic scene, a memory loop. Unasked for, but vivid as film.
Zweisamkeit

n. The comfort of being alone together.
You don’t have to talk. You just are—two hearts in quiet orbit, bound by warmth and breathing the same night air.
Fremdschämen

n. The cringe you feel for someone who doesn’t know they should be cringing.
Their flop becomes your flush. You look away, not out of judgment—but because your empathy is on fire.
Fernweh

n. A homesickness for a place you’ve never been.
It strikes in quiet moments—staring out a window, hearing a foreign language—and fills your lungs with a longing too big to explain.
Weltschmerz

n. The aching gap between the world as it is and the world as you wish it to be.
The helpless sorrow you feel when news headlines crack your sense of hope. You want to fix it all—but you’re just one heartbeat in the storm.
در نهایت هرکس به روند رویارویی محتوم و مختص خویش با حقیقت، در اتمسفر این ناحیه دست می‌یابد؛ تماماً با آگاهی از عدم سلامت در تمامی انواع‌شان و البته جوانه‌ی پیشرفته‌تر و غیرقابل‌بقا‌تر دیگری ریشه‌یافته از کنده‌ی کهنه‌ویروس؛ یعنی خویشتن خویش.
اما حقیقت این است که این انواع رویارویی‌ها، به هیچ وجه متنوع نیستند. بلعکس، کاملا تکراری‌اند و آشنا: یا گناه جسمت را تا پاسی از مرگ می‌سوزاند و منصب مقصر کل را دور گردن داری، یا سعی در فرارکردن، اهمیت‌ندادن و در نتیجه بی‌توجهی به ریز و درشتی که مجموعه‌ی عمر آدمی را می‌سازد. پیشرفته‌ترها می‌توانند با بی‌صلاحیتی پیچیده‌تری، ملغمه‌ای از هردو باشند و نقاب ترک‌خورده‌شان از دومین نوع؛ یعنی انکار و بی‌اعتنایی.
رویارویی او هم ظاهری متفاوت دارد و باطنی خورده‌شده و رنجور. نسبت به بقای خود نامشتاق و نسبت به موفق‌بودن گونه‌اش پاک ناامید است. خود را قابل جفت‌شدن نمی‌بیند. ناقص می‌بیند و نادم. نادم از انتخاب بقا، و اصلاً شروع کتاب. به ورژن پیشرفته‌تری از خود که من باشم پناه می‌آورد. اما ظاهراً چیزی را نمی‌داند و یا فراموش می‌کند؛ هرچه هم تعدد روزهای عمر، قابل مشاهده باشد، این یک گونه‌ی بی‌ادامه باقی خواهد ماند.
Small Mountain
Midlake
Upon that road I had struggled to find
A way of life that was common for all
And all that runs on the mountain was mine
A way of life that will surely be gone.
جای تعجب نیست که ذهن مردم چنین آشفته باشد. یکی از دوستان من، که وقتی شوهری خوب و وفادار بود ایمان نداشت، همین که زناکار شد ایمانش به مسیح گل کرد!

سقوط، آلبر کامو، ترجمه‌ی شورانگیز فرخ، ص۱۵۵

این مثالیه از مکانیسم روانیِ «جبران» یا Rebound toward morality:
آدم وقتی کار تاریک یا گناه‌آلودی می‌کنه، ممکنه ناخودآگاه برای حفظ تصویر خودش از «آدم خوب بودن» به سمت اخلاق یا دین کشیده بشه.
این رو در روان‌شناسی گاهی به عنوان compensatory behavior می‌شناسن: تعادل روانی رو با یک حرکت افراطی در جهت مخالف بازسازی می‌کنه.

در نتیجه از این نقطه‌ی دید، آدم‌هایی که درونشون تیره‌تره یا با گناه و ضعف انسانی‌شون آشناترند، اغلب بیشتر دنبال یک دست‌آویز یا نقطه‌ی نجات می‌گردند. چه در دین، چه در عشق، چه در آرمان.
نه به خاطر ایمان واقعی، بلکه چون اون دست‌آویز نقش «پاک‌کن روانی» براشون رو بازی می‌کنه.

در «سقوط»، کامو با صدای ژان‌باتیست داره این ایده رو می‌سازه که آزادی واقعی، وحشتناک سنگینه. وقتی آزادی داری، یعنی مسئول هر انتخاب و پیامدش هم هستی، و این بار برای خیلی‌ها طاقت‌فرساست.
اینجاست که «دست‌آویز» پیدا می‌کنیم:
یک فلسفه،
یک دین،
یک ایدئولوژی سیاسی،
حتی یک نظام اخلاقی سخت‌گیرانه.

این‌ها به نوعی «فرارگاه» هستن؛ چون می‌تونن بار قضاوت و تصمیم‌گیری شخصی رو از دوش ما بردارن و بندازن گردن یک مرجع بالاتر.
به قول مثال ژان‌باتیست: وقتی دوستش گناه می‌کنه و احساس عذاب وجدان پیدا می‌کنه، ایمان به مسیح بهش یک مسیر آماده برای توبه و آرامش می‌ده و در نتیجه، لازم نیست با پوچی یا پیامد کامل انتخابش روبه‌رو بشه.
این نگاه، از زاویه‌ی اگزیستانسیالیسم کامو، نوعی فرار از مسئولیتِ آزادیه.
چون به جای اینکه با تمام پیامدها و تنهایی آزادی کنار بیای، به یک «ساختار آماده» پناه می‌بری.
La Vie En Rose
Edith Piaf
در صفحات ۱۲۳ و ۴ به این تصنیف معروف ارجاع داده می‌شوم و با شنیدنش به جای دندان بر هم ساییدن، لب‌هایم را بر هم می‌سایم تا نخندم.
Viele wege führen nach Rom.
Lorn
فقط گاه‌گاه در لحظات استثنایی از سرنوشت خود فرار می‌کردند
گاه‌گاه، پیش از فرارسیدن طاعون در صبح روز فردا. بسیار به ندرت. بسیار فراموش‌شدنی؛ اما قابل فهم. اما پرستیدنی.
دیری‌ست که در پی التیام ندویده‌ام. التیام که می‌گویم، ورای از چه نوع‌بودنش، غرق‌شدگی را مدنظر دارم؛ در میان انبوه موزون کلمات نیمه‌هشیار. به جایش هم چیزی وجود ندارد که توانِ انجام‌شدن داشته باشد. چه تحرکات بیشتر فیزیک باشد، چه خیره‌شدن‌هایی برهنه‌گر و موجب استیصال. شاید موجودیت تمامش بیهوده باشد. اما مگر می‌شود نابیهودگی‌ای را هم به اثبات رسانید؟ به عنوان موجودی که در سیاه‌چالی فانی معلقی، زیاده از حد بر تمایلاتت فضل منطق می‌پاشی.
یادم هست که می‌گفت، «می‌نویسی که اثبات کنی نمی‌نویسی.»
در پایان روز، در حالی که از سقوط پلک‌هایم رضایت کافی را تنها مربوط به زمان‌بندی‌شان دارم، هیچ چیزی را نمی‌توانم از انبوه آنچه میل دارم بیان کنم. شاید علت آنکه همیشه در پایان، سراغ کلمات را می‌گیرم همین باشد؛ همراهی‌شان با سقوطی خالص و صادق، و البته بی‌جان در بیان.
بازگوییِ تجربه‌ی شاون نلسون، سرباز آمریکایی، از نبردِ سال ۱۹۹۳ در موگادیشو:
Better Days (2019)
„Von einem gewissen Punkt gibt es keine Rückkehr mehr. Dieser Punkt ist zu erreichen.“

Nachgelassene Aphorismen, F. Kafka

(From a certain point onward there is no longer any turning back. That is the point that must be reached.)
به تازگی قفل هرچیزی را به سادگی باز می‌کنم، الا زبانم. زندگی‌ام در فصلی می‌گذرد از ژانر سکوت. در برابر هر چیز نگاهم؛ مگر، سوالاتی ضروری که من تنها منبع موجود اطلاعات آنم، و اعتراضات ناوارد بیگانگانی که سد راهم‌اند. که آنان هم در واقع زبان بدنند. راندمان قابل قبولی بر تاتامی، لیست روزمره، و کتاب‌ها دارم. بنابراین می‌شود گفت به خوبی تبدیل شده‌ام.
به یک high functional sociopath.
او فراسوی بی‌شوری و بی اعتنایی رفته و پی برده است که "شادکامی و پوچی دو فرزند یک زمین‌اند. آنها جدایی‌ناپذیرند."
پس از نمی‌دانم چه مدت، از میان آخرین درخت‌ها می‌گذرم و خود را به قله‌رسیده می‌یابم. خالص‌ترین هوایی را که به مدت دو سال انتظار تنفسش را کشیده‌ام، آرام فرو می‌دهم و بی‌عجله نگه می‌دارم. البته که سه ماه پیش، در اوج خستگی و البته اوج بامیان هم به آن دست یافته بودم. شال‌گردن دست‌باف آبی‌ای را که خانم هفتادساله‌ی صاحبخانه به علت شباهتم به نوه‌اش کادو داده‌ را یک دور دیگر می‌پیچم دور گردن و به دودی که از دودکش بخاری هیزمی از خانه‌ای در اواسط روستا برمی‌خیزد و با وجود مه غلیظ به سختی قابل تشخیص است چشم می‌دوزم. با خروجم از میان انبوه درختان، اندوه بیشتری را حس می‌کنم؛ شاید چون سرعت قطرات سبک و ریز باران شدت گرفته و این روز آخری‌ست که این بالا، در دمایی ده درجه و هزاران متر بالاتر از سطح آبم و خبری از رطوبت و خورشید نیست. البته اشرف‌خانم، صاحبخانه، می‌گوید که به محض آمدنِ من باران و سرما شروع شد و تا حداقل سه روز آتی، برنامه همین است. علت! کمی پیش سعی کرده بودم هم‌زمان با غرق‌شدن در مه زیر پایم علت اندوه را کشف کنم، به گمانم هنوز به سرشت اندوه‌بار ایمان نیاورده‌ام. به اسنادی می‌اندیشم که با گذر دو هفته هنوز هیچ اقدامی برای تهیه‌‌شان نکرده‌ام، با اینکه حال رابط‌هایی یافته‌، و در موازات آن بی‌زارم از بروکراسی. شاید چون حالا، همه‌چیز دورتر، پرهزینه‌‌تر و پرمخاطره‌تر به نظر می‌رسد؛ هست.
Human emotions are a gift from our animal ancestors. Cruelty is a gift humanity has given itself. The gift that keeps on giving.

Dr. Hannibal