در پایان روز، در حالی که از سقوط پلکهایم رضایت کافی را تنها مربوط به زمانبندیشان دارم، هیچ چیزی را نمیتوانم از انبوه آنچه میل دارم بیان کنم. شاید علت آنکه همیشه در پایان، سراغ کلمات را میگیرم همین باشد؛ همراهیشان با سقوطی خالص و صادق، و البته بیجان در بیان.
„Von einem gewissen Punkt gibt es keine Rückkehr mehr. Dieser Punkt ist zu erreichen.“
Nachgelassene Aphorismen, F. Kafka
(From a certain point onward there is no longer any turning back. That is the point that must be reached.)
Nachgelassene Aphorismen, F. Kafka
(From a certain point onward there is no longer any turning back. That is the point that must be reached.)
به تازگی قفل هرچیزی را به سادگی باز میکنم، الا زبانم. زندگیام در فصلی میگذرد از ژانر سکوت. در برابر هر چیز نگاهم؛ مگر، سوالاتی ضروری که من تنها منبع موجود اطلاعات آنم، و اعتراضات ناوارد بیگانگانی که سد راهماند. که آنان هم در واقع زبان بدنند. راندمان قابل قبولی بر تاتامی، لیست روزمره، و کتابها دارم. بنابراین میشود گفت به خوبی تبدیل شدهام.
به یک high functional sociopath.
به یک high functional sociopath.
او فراسوی بیشوری و بی اعتنایی رفته و پی برده است که "شادکامی و پوچی دو فرزند یک زمیناند. آنها جداییناپذیرند."
پس از نمیدانم چه مدت، از میان آخرین درختها میگذرم و خود را به قلهرسیده مییابم. خالصترین هوایی را که به مدت دو سال انتظار تنفسش را کشیدهام، آرام فرو میدهم و بیعجله نگه میدارم. البته که سه ماه پیش، در اوج خستگی و البته اوج بامیان هم به آن دست یافته بودم. شالگردن دستباف آبیای را که خانم هفتادسالهی صاحبخانه به علت شباهتم به نوهاش کادو داده را یک دور دیگر میپیچم دور گردن و به دودی که از دودکش بخاری هیزمی از خانهای در اواسط روستا برمیخیزد و با وجود مه غلیظ به سختی قابل تشخیص است چشم میدوزم. با خروجم از میان انبوه درختان، اندوه بیشتری را حس میکنم؛ شاید چون سرعت قطرات سبک و ریز باران شدت گرفته و این روز آخریست که این بالا، در دمایی ده درجه و هزاران متر بالاتر از سطح آبم و خبری از رطوبت و خورشید نیست. البته اشرفخانم، صاحبخانه، میگوید که به محض آمدنِ من باران و سرما شروع شد و تا حداقل سه روز آتی، برنامه همین است. علت! کمی پیش سعی کرده بودم همزمان با غرقشدن در مه زیر پایم علت اندوه را کشف کنم، به گمانم هنوز به سرشت اندوهبار ایمان نیاوردهام. به اسنادی میاندیشم که با گذر دو هفته هنوز هیچ اقدامی برای تهیهشان نکردهام، با اینکه حال رابطهایی یافته، و در موازات آن بیزارم از بروکراسی. شاید چون حالا، همهچیز دورتر، پرهزینهتر و پرمخاطرهتر به نظر میرسد؛ هست.
Human emotions are a gift from our animal ancestors. Cruelty is a gift humanity has given itself. The gift that keeps on giving.
Dr. Hannibal
Dr. Hannibal
There is no one and only spiritual centre of the brain. Any idea of God comes from many different areas of the mind. Working together in unison.
Dr. Hannibal
Dr. Hannibal
صرف روایتگربودن را فراموش کردهام. چند پله پایینتر آمده و تنها، از زاویهی چشم اول شخص مفرد در جریانات غوطه میخورم. در میان واقعیت و موجودیت، ارتباطی نزدیکتر و نه الزاما به دلایلی سالم برقرار میکنم و در لحظه به دوشگرفتن و زیر بار رفتن را تمرین میکنم. سالهاست که تمرین میکنم. -حالا نتایجی را که در چشم خودم محوند نظارهگرم. شاید بابت قید صرفشده سوالی پیش بیاید و شاید هم جلب توجه نکند. اما میگویم خودم، چون برای دیگر آدمهایم محو نیستند؛ انحلالیافتهاند در گوشت، پوست، خون، و ژنهایماند. و انکار نمیکنم که سعی در شفافکردن آن محتویات محو و پیشرس ندارم. اما چیزی که باثباتتر میبینم، تصویر ثبتشده توسط این آدمهای نزدیکتر است تا آنهایی که تصور فقدانشان هیچ وقفهای را در حرکات منظم ارگانهای حیاتی موجب نمیشود. پس، آگاهانه انتخابشدن تصویر انعکاسیافته از درون چشمها؟ البته!- مسئولیت هرآنچه رخ خواهد داد را. مرگ را، زندگی را، پرستیدن را، پرستیدهشدن را؛ نگاههایی به پشت سر انداختن را و از پی آن دویدن و در آن میان تغییردادن سطحیترین لایهی پوشش را؛
درد در امتداد استخوانها و به همراه جریان خونِ در اطرافشان میدود و بالا میآید تا اعلام حضور کند؛ من اما چایی دیگری میریزم و با فکر به اینکه باید تابآوری سیستمعامل در آیندهای نهچندان دور، بیش از اینها تقویت شود کتابی را دست میگیرم که در طول روز به طور مورچهای به محتوایش رسیدهام؛ همچون قدومی که یک بزرگسالِ در حال نبرد با وسواس کمالگرایی متحمل برداشتن آنهاست.
It's difficult to get a man to understand something, when his salary depends on not understanding it.
زمانی که با ذهنی درگیر تضادهای فرهنگی و نحوهی کنارآمدن بالاجبار با آنان، با سوالی مواجه میشوی که صرفاً خواستار توصیفکردنِ مُد در محل سکونتت و به زبانِ توست:
Mein Heimatland gehört zur sogenannten „Dritten Welt“. Deshalb hat es mit Mode nicht viel zu tun. Die meisten jungen Leute wirken leider wie die dümmsten Versionen von Menschen. Hier gilt Absurdität fast als Integrität. Außerdem habe ich festgestellt, dass besonders junge Männer dümmer, aber leider selbstbewusster sind als ihre früheren Generationen. Diese Dinge, mit denen ich in meiner Gegend zu tun habe, folgen blind Dingen, die nicht einmal vernünftig sind….
Mein Heimatland gehört zur sogenannten „Dritten Welt“. Deshalb hat es mit Mode nicht viel zu tun. Die meisten jungen Leute wirken leider wie die dümmsten Versionen von Menschen. Hier gilt Absurdität fast als Integrität. Außerdem habe ich festgestellt, dass besonders junge Männer dümmer, aber leider selbstbewusster sind als ihre früheren Generationen. Diese Dinge, mit denen ich in meiner Gegend zu tun habe, folgen blind Dingen, die nicht einmal vernünftig sind….
چیزی که میتونم همیشه بعد از اینکه حتی با تخت پشت اومدم پایین رو به یاد بیارم، یه جملهایه که میگه:
و دروغ چرا؟ از تماشای خودترمیمیِ پس از آسیبهای درجهی یک و دو لذت میبرم.
Ever tried. Ever failed. No matter. Try again. Fail again. Fail better.
و دروغ چرا؟ از تماشای خودترمیمیِ پس از آسیبهای درجهی یک و دو لذت میبرم.
Mauern aus Granit
NESS
Ich will, dass mich keiner sieht, bau' mir Mauern aus Granit
Sind zu hoch und viel zu tief und keiner kommt rein
Wie kann es sein, dass du mich siehst durch die Mauern aus Granit?
Sind zu hoch und viel zu tief und keiner kommt rein
Wie kann es sein, dass du mich siehst durch die Mauern aus Granit?
Time will move for you through your experiences and the knowledge that, with enough caution, you'll earn it.
بیجهت نیست که پس از گذر دو ساعت و پدیدار شدن ناهمواریهایی در ستون مهرهها، اما در انتها به علت به پایان رساندن صفحه، برای استراحت روی زمین نشستهام و نمیروم تا در این زمان فراغت، به کارهای کمتر-ذهنیام برسم. صدایت را در گوشهایم پژواککننده میشنوم؛ لرزان و زنده. در سوگ فقدان میدانِ ستاندن حقی که هیچگاه نداشتی، در آرزوی ستانیدهشدن آن به واسطهی دیگرانی؛ زمانی که دیگر جسمی برای زندگی نداری. لبخند کوتاهی میزنم اما نه برای زدن مهر تأییدی بر آنچه در سر داری، برای آنکه بگذاری چیزی اضافه کنم تا مسیر فعلیات را تغییر دهد. اما پس از آن تنها سکوت میکنم و به زمین خیره میمانم. چون نه حق با توست و نه من. هیچگاه چنین میدانی وجود نخواهد داشت. هیچگاه دیگرانی وجود نخواهند داشت. ما یا هدررفته تمام میشویم، و یا پیش از آن آغاز.