Human emotions are a gift from our animal ancestors. Cruelty is a gift humanity has given itself. The gift that keeps on giving.
Dr. Hannibal
Dr. Hannibal
There is no one and only spiritual centre of the brain. Any idea of God comes from many different areas of the mind. Working together in unison.
Dr. Hannibal
Dr. Hannibal
صرف روایتگربودن را فراموش کردهام. چند پله پایینتر آمده و تنها، از زاویهی چشم اول شخص مفرد در جریانات غوطه میخورم. در میان واقعیت و موجودیت، ارتباطی نزدیکتر و نه الزاما به دلایلی سالم برقرار میکنم و در لحظه به دوشگرفتن و زیر بار رفتن را تمرین میکنم. سالهاست که تمرین میکنم. -حالا نتایجی را که در چشم خودم محوند نظارهگرم. شاید بابت قید صرفشده سوالی پیش بیاید و شاید هم جلب توجه نکند. اما میگویم خودم، چون برای دیگر آدمهایم محو نیستند؛ انحلالیافتهاند در گوشت، پوست، خون، و ژنهایماند. و انکار نمیکنم که سعی در شفافکردن آن محتویات محو و پیشرس ندارم. اما چیزی که باثباتتر میبینم، تصویر ثبتشده توسط این آدمهای نزدیکتر است تا آنهایی که تصور فقدانشان هیچ وقفهای را در حرکات منظم ارگانهای حیاتی موجب نمیشود. پس، آگاهانه انتخابشدن تصویر انعکاسیافته از درون چشمها؟ البته!- مسئولیت هرآنچه رخ خواهد داد را. مرگ را، زندگی را، پرستیدن را، پرستیدهشدن را؛ نگاههایی به پشت سر انداختن را و از پی آن دویدن و در آن میان تغییردادن سطحیترین لایهی پوشش را؛
درد در امتداد استخوانها و به همراه جریان خونِ در اطرافشان میدود و بالا میآید تا اعلام حضور کند؛ من اما چایی دیگری میریزم و با فکر به اینکه باید تابآوری سیستمعامل در آیندهای نهچندان دور، بیش از اینها تقویت شود کتابی را دست میگیرم که در طول روز به طور مورچهای به محتوایش رسیدهام؛ همچون قدومی که یک بزرگسالِ در حال نبرد با وسواس کمالگرایی متحمل برداشتن آنهاست.
It's difficult to get a man to understand something, when his salary depends on not understanding it.
زمانی که با ذهنی درگیر تضادهای فرهنگی و نحوهی کنارآمدن بالاجبار با آنان، با سوالی مواجه میشوی که صرفاً خواستار توصیفکردنِ مُد در محل سکونتت و به زبانِ توست:
Mein Heimatland gehört zur sogenannten „Dritten Welt“. Deshalb hat es mit Mode nicht viel zu tun. Die meisten jungen Leute wirken leider wie die dümmsten Versionen von Menschen. Hier gilt Absurdität fast als Integrität. Außerdem habe ich festgestellt, dass besonders junge Männer dümmer, aber leider selbstbewusster sind als ihre früheren Generationen. Diese Dinge, mit denen ich in meiner Gegend zu tun habe, folgen blind Dingen, die nicht einmal vernünftig sind….
Mein Heimatland gehört zur sogenannten „Dritten Welt“. Deshalb hat es mit Mode nicht viel zu tun. Die meisten jungen Leute wirken leider wie die dümmsten Versionen von Menschen. Hier gilt Absurdität fast als Integrität. Außerdem habe ich festgestellt, dass besonders junge Männer dümmer, aber leider selbstbewusster sind als ihre früheren Generationen. Diese Dinge, mit denen ich in meiner Gegend zu tun habe, folgen blind Dingen, die nicht einmal vernünftig sind….
چیزی که میتونم همیشه بعد از اینکه حتی با تخت پشت اومدم پایین رو به یاد بیارم، یه جملهایه که میگه:
و دروغ چرا؟ از تماشای خودترمیمیِ پس از آسیبهای درجهی یک و دو لذت میبرم.
Ever tried. Ever failed. No matter. Try again. Fail again. Fail better.
و دروغ چرا؟ از تماشای خودترمیمیِ پس از آسیبهای درجهی یک و دو لذت میبرم.
Mauern aus Granit
NESS
Ich will, dass mich keiner sieht, bau' mir Mauern aus Granit
Sind zu hoch und viel zu tief und keiner kommt rein
Wie kann es sein, dass du mich siehst durch die Mauern aus Granit?
Sind zu hoch und viel zu tief und keiner kommt rein
Wie kann es sein, dass du mich siehst durch die Mauern aus Granit?
Time will move for you through your experiences and the knowledge that, with enough caution, you'll earn it.
بیجهت نیست که پس از گذر دو ساعت و پدیدار شدن ناهمواریهایی در ستون مهرهها، اما در انتها به علت به پایان رساندن صفحه، برای استراحت روی زمین نشستهام و نمیروم تا در این زمان فراغت، به کارهای کمتر-ذهنیام برسم. صدایت را در گوشهایم پژواککننده میشنوم؛ لرزان و زنده. در سوگ فقدان میدانِ ستاندن حقی که هیچگاه نداشتی، در آرزوی ستانیدهشدن آن به واسطهی دیگرانی؛ زمانی که دیگر جسمی برای زندگی نداری. لبخند کوتاهی میزنم اما نه برای زدن مهر تأییدی بر آنچه در سر داری، برای آنکه بگذاری چیزی اضافه کنم تا مسیر فعلیات را تغییر دهد. اما پس از آن تنها سکوت میکنم و به زمین خیره میمانم. چون نه حق با توست و نه من. هیچگاه چنین میدانی وجود نخواهد داشت. هیچگاه دیگرانی وجود نخواهند داشت. ما یا هدررفته تمام میشویم، و یا پیش از آن آغاز.
تدریس زبان آلمانی برای سطح مبتدی (A1–A2)
مطابق کتاب Menschen و با تمرکز روی:
– مکالمهی ساده
– گرامر پایه
– مهارت خواندن و جملات روزمره
– تمرینهای امتحانی
جهت هماهنگی میتونید توی ربات پیام بدید دوستان:
@hediyehbot
مطابق کتاب Menschen و با تمرکز روی:
– مکالمهی ساده
– گرامر پایه
– مهارت خواندن و جملات روزمره
– تمرینهای امتحانی
جهت هماهنگی میتونید توی ربات پیام بدید دوستان:
@hediyehbot
آنچه در حیطهی ناخودآگاه تا به امشب طبق قراردادی نانوشته اجرا کردهام، مجاز شمردنِ یک اشتباه چه بسا مستحب در مواقع جبرانپذیر است. متوجه شدهام بهای یک تجربهی مفیدتر و نتیجهای کارآمدتر، روا داشتن یک کوپن نادانیست؛ آنجا که راهی جز تجربه برای فهمیدن یک قطعیت نداری. آنجا که روانی داری، تشنهی اشتباهاتی، یا بهتر بگویم، مادهی خام معنایی که رنگِ روی بوم سیاهت است.
تا جایی که به یاد دارم هر ساله با شروع این ماه، بار دو زندگیِ روی دوشم در حال شکستنم بوده.
Lorn
Diese Dinge
My new favorite entertainment in writing:
„Laut einer kürzlich durchgeführten Studie haben Männer halb so viel Gehirnleistung wie Frauen.“
Meanwhile, I also need to get ready and commit something useful to memory for D-Day….
„Laut einer kürzlich durchgeführten Studie haben Männer halb so viel Gehirnleistung wie Frauen.“
Meanwhile, I also need to get ready and commit something useful to memory for D-Day….
Lorn
نه توان اینکه بگذارم به تنهایی پس بیفتی
زمانی که صدای فریاد خفه و ناهشیارت را میشنوم، چشمهایم گرم میشوند و فکم قفل. سینهام مسطح میشود و جریانات همه از دم یخ میزنند و بیصدا میشکنند. و منی که به درازای عمری، ناتوان و یخزده نشستهام، گویا در سطوح ناخودآگاه جز پیوستن به فریاد خفهات راهی پیش رو نداشتهام عزیز من.
Forwarded from Catharsis. (Lucien der Tod)
Tartt's novel is a love letter to ancient Greece, it's also an homage to the Greek tragedies in which the main characters are torn to pieces by a fate engineered by the gods. The beauty in any tragic story is paradoxically found in the terrible destruction of its characters. We voyeuristically absorb a story of a noble character's downfall and degradation and receive a mysterious kind of enjoyment from the experience; which, cannot be reduced to sadism, or to catharsis, or to wallowing in melancholy. There's a strange way in which seeing the inevitable tragedy of life, because all life is tragic in this impermanent and unsatisfying world of ours, in which death awaits all of us at the end; there's a way in which that becomes beautiful, when it is immortalised and celebrated in the dramatic form. Nietzsche calls it a kind of transcendent superordinate joy that accompanies even the most horrific tragedy.
Don't let your internal condition weigh heavily on what you do. the truly great performers are great precisely because they've learned to experience those feelings while side stepping the inclination to act upon them.