Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
Where Love Is
Kurt Elling
2:02
but u need luv!
@DevilishOut
من همانم که روزی با خود گفت: "همان شو که هستی!" و بیراه نگفت.

(چنین گفت زرتشت، نیچه، آشوری)
معقول باش ای درد من، و اندکی آرام‌تر گیر.
تو شب را می‌طلبیدی و او هم اکنون فرا می‌رسد. جوّی تیره، شهر را در برمی‌گیرد. کسانی را آسایش می‌آورد و کسانی را تشویش.
بدان هنگام که فوج رجاله‌های پست در زیر تازیانه‌ی لذت که دژخیمی غدّار است، می‌روند تا در جشنِ بنده پرور، ميوه‌های ندامت بچینند؛ ای درد من، دستت را به من بده و دور از آنان، از این‌سو بیا. بنگر سال‌های مرده را که در جامه‌های قدیمی از ایوان‌های آسمان خم شده‌اند. بنگر تأسف را که لبخندزنان از قعر آب‌ها سر برمی‌کشد. خورشید محتضر را ببین که زیر طاقی می‌خسبد و چون کفن درازی بر شرق کشیده شود. بشنو، عزیز من، بشنو شب دلاویز را که گام بر می‌دارد.

شارل بودلر
از دانشمندان نیز بپرهیزید! آنان از شما بیزارند، زیرا سترون‌اند. آنان چشمانی سرد و خشک دارند که در برابر آن هر پرنده‌ای بال و پرکنده قرار می‌گیرد. به خود می‌بالند که دروغ نمی‌گویند. اما ناتوانی در دروغ گفتن کجا و عشق به حقیقت کجا! هشیار باشید!
از تب رهیدن کجا و به دانایی رسیدن کجا! من به جان‌های افسرده ایمان ندارم. آن که دروغ نمی‌تواند گفت از حقیقت بی خبر است.
(چنین گفت زرتشت، نیچه، آشوری)
Forwarded from Hediyeh
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Merry snowest day
Swim
Chase Atlantic
You picked a dance with the devil and you lucked out.
Take Me to Church
Hozier
اگر بخت یارت بوده باشد تا در جوانی در پاریس زندگی کنی، باقی عمرت را، هرجا که بگذرانی، با تو خواهد بود؛ چون پاریس، جشنی است بیکران.

-همینگوی به یکی از دوستان خود، 1950
ما هیچگاه از رنج واقعی خلاص نخواهیم شد. "زیرا آگاهی" خواستگاه رنج است.

فئودور داستایوفسکی
می‌روم بخوابم، خرد و خسته‌ام؛ تمام بعدازظهر بی‌مهابا گریستم. تو را بیش‌تر در آغوش می‌گیرم. تو هم بیش از پیش دوستم بدار، چون غمگین‌ام.

- از میان نامه‌ی ژرژ ساند به گوستاو فلوبر.
‏(پاریس، ۱۰ نوامبر ۱۸۸۶)
Unholy (Ft. Kim Petras)
Sam Smith
u don't know how to keep your business clean!
@DevilishOut
مرگ مثل گربه‌ای هر لحظه ممکن است روی تختم بپرد و من واقعا برای همسرم متاسفم، این بدن خشک و رنگ پریده را خواهد دید، تکانش خواهد داد و بعد احتمالا خواهد گفت: هنک! هنک پاسخی نخواهد داد. مرگ نگرانم نمی‌کند. نگرانی‌ام همسرم است که بعد از من با تلنبار هیچ تنها می‌ماند. می‌خواهم به او بفهانم که تمام شب هایی که کنارش خوابیدم، حتی آن جروبحث های بی‌سروته، همه برایم باشکوه بودند. و آن دو کلمه‌ی دشواری که هیچوقت جرئت گفتن‌شان را نداشتم؛ دوستت دارم.

-چارلز بوکفسکی
زندگی من مثل شمع خرده‌خرده آب میشود، نه، اشتباه می‌کنم. مثل یک کنده هیزمِ تر است که گوشه دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و ذغال گشته ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده فقط از دود و دم دیگران خفه شده.

-صادق هدایت
Forwarded from Recherché
به مشاورم گفتم دوتا مشکل بزرگ دارم.
۱- از هر ده تا آدمی که باهاشون حرف می‌زنم به جرئت می‌تونم بگم ۹ تاشون موجودات احمقی‌اند.
۲- آدم‌هارو درک نمی‌کنم. هرچقدر کتابهای روانشناسی بخونم. هرچقدر تلاش بکنم رفتارهاشون رو حلاجی کنم. هرچقدر تلاش کنم خودم رو داخل جمعشون بگذارم که به‌ قول خودت ایزوله نکنم خودم رو
باز حالم رو بهم می‌زنند. بعد از یک‌ساعت ارتباط داشتن باهاشون کاملاً انرژیم تخلیه می‌شه.

گفت چون از sub-shadowهات به عنوان ماسک برای ارتباط با آدمها استفاده می‌کنی. برای تمام موقعیت‌‌های انسانی ماسک داری. در واقع تو احساس نمی‌کنی، بلکه احساسات دیگران رو کپی می‌کنی.
حالا بهم بگو که تو کی هستی؟
زن ایرانی خشمگین؟
انتلکچوالِ مستقل؟
زنی که فرمان‌پذیر نیست (non-agreeable)؟
موجودی که خودش رو از انسانهای اطرافش بالاتر می‌بینه؟
این تویی که الان جلوم نشسته کیه؟

گفتم این خیلی نرماله که ما سایه‌های مختلف داشته باشیم و تمام اون سایه‌ها (در واقع منظور ماسک‌های شخصیتیه) یک شخصیت کامل رو بسازند. آدمها اون سایه‌هارو در تمام زندگیشون با خودشون حمل می‌کنند و در مواقع ضروری از اونی که باید استفاده می‌کنند.

گفت این جواب سوال من نبود. این یه جواب پر از استعاره‌ی انتلکچوالیته بود.
سوال من خیلی ساده است.
تو کی هستی؟
زمانی که در خودت هارمونی وجود نداشته باشه با دنیای اطرافت هم ارتباط برقرار نمیکنی.
گفتم من با خودم در صلحم. از دنیا و آدمهاش خوشم نمیاد.
گفت پس به این نتیجه می‌رسیم که صلحی وجود نداره.
باز هم داری با جملات بازی می‌کنی.
خندیدم: بهت که گفتم آدم دراماتیکی‌ام:)
گفت بهم بگو چرا فکر میکنی آدمها احمقند؟
گفتم خیلی دلایل هست.
گفت مثلاً؟
گفتم اصلی‌ترینش اینه که دست چپ و راستشون رو از هم تشخیص نمیدند.
دنبال «نجات‌دهنده» هستند و برای همین چندین هزارتا خدا تولید کردند.
حتی اگر بدونند عقیده‌ای که دارند اشتباهه چون اقرار به اون اشتباه رو کسر‌ شان خودشون می‌دونند به حماقتشون اصرار دارند.
در اکثر مواقع با احساساتشون تصمیم می‌گیرند نه با عقلشون.
خیلی‌هاشون توی زندگیشون فرصت‌هایی رو دارند که من آرزوم بود داشته باشم و نداشتم اما از اون فرصت‌ها استفاده نمی‌کنند.
منابعی که دارند رو حروم می‌کنند.
انگل‌وار زندگی می‌کنند.
مدام دنبال شخصی هستند که ازش تقلید کنند.
کسی که براشون idol باشه.
کسی که بی‌چون و چرا دنبالش کنند.
اگر کسی نباشه پس جریان جامعه رو دنبال می‌کنند. هرجا جمعیتی جمع بشند اینها هم می‌رند همونجا.
اعتقادی رو برای خودشون شکل می‌دند که هیچ پایه و اساسی نداره و زیر دو دقیقه می‌شه با استفاده از منطق کاملاً اعتقادشون رو متلاشی کرد و دید که چطور عصبانی می‌شند و شروع به فحاشی و به‌کار بردن خشونت می‌کنند.
اگر حتی بدونند قانونی هست که به ضرر آدم‌های دیگه هست تا زمانی که این قانون زندگی خودشون رو تحت‌الشعاع قرار نده براشون هیچ اهمیتی نداره که زندگی چند میلیون نفر رو نابود می‌کنه.
اینا تازه چندتایی بود که به ذهنم رسید.
گفت چقدر باید زندگی کردن برات سخت باشه.
گفتم بیشتر از اون‌چیزی که فکرش رو بکنی.

#بخشی_از_مکالمات_من_و_مشاورم
Forwarded from Hediyeh
من آدمی نیستم که دوست داشته شدنش توسط ادم ها به شعور قلبشون توهین نکنه.
Allen Ginsberg: Some things, once you've loved them, become yours forever./And if you try to let them go... /They only circle back and return to you./They become part of who you are...
Lucien Carr: ...or they destroy you.

__ Kill your darlings, 2013
11
Arianfar . Sol
«من از دست‌های خودم و گریه‌های دخترم می‌ترسم.»