می خوام با تمام توانم بدوم و بعد از چند ساعت - نمی دونم کجا - ته نشین شم.
خودم را در آغوش گرفتهام! نه چندان با لطافت، نه چندان با محبت، اما وفادار... وفادار!
- ساموئل بکت
@DevilishOut
- ساموئل بکت
@DevilishOut
آنچه در درون آدم میماند، بی نهایت بیشتر از آن چیزیست که به صورت کلمات بیرون می آید.
-داستایفسکی
-داستایفسکی
خاطرات رفته را چون خواب می بینم ولی
کاش در جایی به جز کابوس خود می زیستم
کاش در جایی به جز کابوس خود می زیستم
فاضل نظریاینان [خوارکنندگان زندگی] بر سر سفره مینشینند و چيزی با خود نمیآورند. حتا اشتهایی خوب! و حال ناسزا میگویند که «همه چیز باطل است!» اما، برادران، خوب خوردن و نوشیدن، به راستی، هنری باطل نیست! بشکنید، بشکنید، لوح های همیشه ناشادان را!
(چنین گفت زرتشت، نیچه، آشوری)
@DevilishOut
(چنین گفت زرتشت، نیچه، آشوری)
@DevilishOut
من همانم که روزی با خود گفت: "همان شو که هستی!" و بیراه نگفت.
(چنین گفت زرتشت، نیچه، آشوری)
(چنین گفت زرتشت، نیچه، آشوری)
معقول باش ای درد من، و اندکی آرامتر گیر.
تو شب را میطلبیدی و او هم اکنون فرا میرسد. جوّی تیره، شهر را در برمیگیرد. کسانی را آسایش میآورد و کسانی را تشویش.
بدان هنگام که فوج رجالههای پست در زیر تازیانهی لذت که دژخیمی غدّار است، میروند تا در جشنِ بنده پرور، ميوههای ندامت بچینند؛ ای درد من، دستت را به من بده و دور از آنان، از اینسو بیا. بنگر سالهای مرده را که در جامههای قدیمی از ایوانهای آسمان خم شدهاند. بنگر تأسف را که لبخندزنان از قعر آبها سر برمیکشد. خورشید محتضر را ببین که زیر طاقی میخسبد و چون کفن درازی بر شرق کشیده شود. بشنو، عزیز من، بشنو شب دلاویز را که گام بر میدارد.
شارل بودلر
تو شب را میطلبیدی و او هم اکنون فرا میرسد. جوّی تیره، شهر را در برمیگیرد. کسانی را آسایش میآورد و کسانی را تشویش.
بدان هنگام که فوج رجالههای پست در زیر تازیانهی لذت که دژخیمی غدّار است، میروند تا در جشنِ بنده پرور، ميوههای ندامت بچینند؛ ای درد من، دستت را به من بده و دور از آنان، از اینسو بیا. بنگر سالهای مرده را که در جامههای قدیمی از ایوانهای آسمان خم شدهاند. بنگر تأسف را که لبخندزنان از قعر آبها سر برمیکشد. خورشید محتضر را ببین که زیر طاقی میخسبد و چون کفن درازی بر شرق کشیده شود. بشنو، عزیز من، بشنو شب دلاویز را که گام بر میدارد.
شارل بودلر
از دانشمندان نیز بپرهیزید! آنان از شما بیزارند، زیرا ستروناند. آنان چشمانی سرد و خشک دارند که در برابر آن هر پرندهای بال و پرکنده قرار میگیرد. به خود میبالند که دروغ نمیگویند. اما ناتوانی در دروغ گفتن کجا و عشق به حقیقت کجا! هشیار باشید!
از تب رهیدن کجا و به دانایی رسیدن کجا! من به جانهای افسرده ایمان ندارم. آن که دروغ نمیتواند گفت از حقیقت بی خبر است.
(چنین گفت زرتشت، نیچه، آشوری)
از تب رهیدن کجا و به دانایی رسیدن کجا! من به جانهای افسرده ایمان ندارم. آن که دروغ نمیتواند گفت از حقیقت بی خبر است.
(چنین گفت زرتشت، نیچه، آشوری)
Forwarded from Hediyeh
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Merry snowest day
Swim
Chase Atlantic
You picked a dance with the devil and you lucked out.
اگر بخت یارت بوده باشد تا در جوانی در پاریس زندگی کنی، باقی عمرت را، هرجا که بگذرانی، با تو خواهد بود؛ چون پاریس، جشنی است بیکران.
-همینگوی به یکی از دوستان خود، 1950
-همینگوی به یکی از دوستان خود، 1950
ما هیچگاه از رنج واقعی خلاص نخواهیم شد. "زیرا آگاهی" خواستگاه رنج است.
فئودور داستایوفسکی
فئودور داستایوفسکی
میروم بخوابم، خرد و خستهام؛ تمام بعدازظهر بیمهابا گریستم. تو را بیشتر در آغوش میگیرم. تو هم بیش از پیش دوستم بدار، چون غمگینام.
- از میان نامهی ژرژ ساند به گوستاو فلوبر.
(پاریس، ۱۰ نوامبر ۱۸۸۶)
- از میان نامهی ژرژ ساند به گوستاو فلوبر.
(پاریس، ۱۰ نوامبر ۱۸۸۶)