هیچ چیز مثل حس سرکش گرسنگی مرا از زندگی منع نمی کرد، حتی بهترین افکارم با فکر سوپ گندم سیاه، کیک گوشت و ماهی سرخ شده در کمال ناباوری از هم می پاشیدند.
|آنتون چخوف-زندگی من
|آنتون چخوف-زندگی من
میسِیل:" اگر مرز های پیشرفت، همان طور که شما ادعا می کنید نامحدودند پس اهداف آن باید نامشخص باشند. مثل این است که زندگی کنی ولی دقیقا ندانی برای چه زندگی میکنی!"
دکتر بلاگف:"بگذار اینطور باشد، اما این ندانستن به اندازه ی دانستنِ تو کسالت آور نیست. من از نردبان پیشرفت، تمدن و فرهنگ بالا می روم، می روم و می روم بدون اینکه بدانم دقیقا به کجا می روم، اما زندگی دقیقا به همین دلیل زیباست، وقتی که می دانی برای چه زندگی می کنی ممکن است مردم یکدیگر را به بردگی نگیرند، ممکن است یک نقاش و کسی که رنگ برایش درست می کند شام یکسانی بخورند اما زندگی کردن فقط به این منظور، روی زشت و سیاه زندگی را نشان می دهد، به نظرت این منزجر کننده نیست؟ اگر یک دسته خوک بقیه را به بردگی می گیرند، لعنت خدا بر آنها، بگذار یکدیگر را تکه تکه کنند! ما نبایست درباره آنها فکر کنیم. آنها در هر صورت می میرند و می پوسند، هر چقدر هم تو تلاش کنی که آنها را از بردگی نجات دهی. ما باید به آن هدف مجهول اما بزرگی که در آینده ی دور، انتظار بشریت را می کشد، فکر کنیم."
میسیل:" هر کدام از ما بالاخره پاسخ این سوال را خودش پیدا می کند که کار خوب را انجام دهد یا کار بد را، بدون اینکه منتظر این بماند که بشریت پاسخ آن را به صورت تدریجی برایش پیدا کند. به علاوه ایده ی حل تدریجی مسائل مثل سکه ای است که دو رو دارد، در کنار فرایند رشد تدریجی ایده های بشر، می توان پیشرفت تدریجی ایده های متضاد را هم دید. البته هنر برده گرفتن هم به تدریج تغییر می کند. ما دیگر نوکر هایمان را شلاق نمی زنیم بلکه اشکال جدیدی از برده داری را ابداع می کنیم و یا حداقل یاد می گیریم که در هر موردی برای آن یک توجیه پیدا کنیم، ایده های ما هرگز به واقعیت نزدیک نمی شوند، مگر اینکه هم اکنون در پایان قرن نوزده، هرکار ناخوشایند فیزیکی را که خواستیم بر کارگرانمان تحمیل کنیم، ابتدا خود آن را انجام دهیم و اگر پس از آن باز هم گفتیم که انجام این کار ها توسط متفکران و فیلسوفان و دانشمندان اتلاف وقت گرانبهای آنها است، آن وقت می شود بگوییم که این کار ها مانع پیشرفت است."
|آنتون چخوف-زندگی من
دکتر بلاگف:"بگذار اینطور باشد، اما این ندانستن به اندازه ی دانستنِ تو کسالت آور نیست. من از نردبان پیشرفت، تمدن و فرهنگ بالا می روم، می روم و می روم بدون اینکه بدانم دقیقا به کجا می روم، اما زندگی دقیقا به همین دلیل زیباست، وقتی که می دانی برای چه زندگی می کنی ممکن است مردم یکدیگر را به بردگی نگیرند، ممکن است یک نقاش و کسی که رنگ برایش درست می کند شام یکسانی بخورند اما زندگی کردن فقط به این منظور، روی زشت و سیاه زندگی را نشان می دهد، به نظرت این منزجر کننده نیست؟ اگر یک دسته خوک بقیه را به بردگی می گیرند، لعنت خدا بر آنها، بگذار یکدیگر را تکه تکه کنند! ما نبایست درباره آنها فکر کنیم. آنها در هر صورت می میرند و می پوسند، هر چقدر هم تو تلاش کنی که آنها را از بردگی نجات دهی. ما باید به آن هدف مجهول اما بزرگی که در آینده ی دور، انتظار بشریت را می کشد، فکر کنیم."
میسیل:" هر کدام از ما بالاخره پاسخ این سوال را خودش پیدا می کند که کار خوب را انجام دهد یا کار بد را، بدون اینکه منتظر این بماند که بشریت پاسخ آن را به صورت تدریجی برایش پیدا کند. به علاوه ایده ی حل تدریجی مسائل مثل سکه ای است که دو رو دارد، در کنار فرایند رشد تدریجی ایده های بشر، می توان پیشرفت تدریجی ایده های متضاد را هم دید. البته هنر برده گرفتن هم به تدریج تغییر می کند. ما دیگر نوکر هایمان را شلاق نمی زنیم بلکه اشکال جدیدی از برده داری را ابداع می کنیم و یا حداقل یاد می گیریم که در هر موردی برای آن یک توجیه پیدا کنیم، ایده های ما هرگز به واقعیت نزدیک نمی شوند، مگر اینکه هم اکنون در پایان قرن نوزده، هرکار ناخوشایند فیزیکی را که خواستیم بر کارگرانمان تحمیل کنیم، ابتدا خود آن را انجام دهیم و اگر پس از آن باز هم گفتیم که انجام این کار ها توسط متفکران و فیلسوفان و دانشمندان اتلاف وقت گرانبهای آنها است، آن وقت می شود بگوییم که این کار ها مانع پیشرفت است."
|آنتون چخوف-زندگی من
میسِیل: آنچه که در موقعیت جدیدم، بیش از همه چیز برایم دشوار بود، این بود که کوچک ترین اثری از عدالت در این شهر به چشم نمی خورد. آنچه به زبان عامه می توان برای توصیف این وضعیت یافت، به طور دقیق در این کلمات خلاصه می شود:"آنها خدا را از یاد برده بودند."
|آنتون چخوف-زندگی من
|آنتون چخوف-زندگی من
ولی اگر رو راست باشیم، مثل آن امضای تاییدی که پای عدم حس شادی در تمام زندگی ات روی تکه کاغذی بر دیوار زده ای، ما نهایتا در عمده ای از حالات ادای آدم بودن را در آوردیم. ادای خوش گذشتن، خرید کردن، قربانی بودن، اخبار دیدن، خندیدن، راه رفتن و... ما تنها برای مومیایی نشدن، مثل حرکت پهلو به پهلو شدن خرس های قطبی در خواب زمستانی شان، صرفا حرکاتی نه کاملا ارادی، کردیم تا از سکون منجر به فساد جلوگیری کنیم.
هر ابلهی ممکن است از پس یک بحران برآید، این زندگی روزمرهست که انسانها را از پا خواهد انداخت!
-آنتوان چخوف
-آنتوان چخوف
از اون شب هایی که بار روی دوشم چند تن شده، رگ های متصل به حدقه ی چشم هام پیامی مبنی بر خواب دریافت نمی کنه و هر ثانیه ترسناک تر و دردناک تر منتظره فردا رو ببینه، شاید هم ناچارتر.
لحظاتی عجیب و اسفبار بود، موزیک پخش می شد و جای گرفتگی مغز و پریدن عضله ی ابروی راستش، هنوز پررنگ بود. دَوَران خورده، به دیوار مقابل پنجره اش تکیه داده و همراه قطراتِ مذاب آتشفشانِ بدنش که روی پوست شکم و شقیقه و گردنش سر میخورد، فرود آمد. حتی از آرنجش عرقی داغ می چکید و نفس های سردش خبر از جنگی خاموش شده در پس سرش می داد. موزیک های بعدی پخش می شد و هنگامی که پنجره به تیرگی پیوست، پرده را کشید، به اطراف نا آشنا نگاهی انداخت و خوابید.
از قصه ای در ایستگاهِ چشم انتظار واحد های شهرداری بعد از ششمین آزمون سال آخر دبیرستان باید گفت، در کنار پیر مردی شسته رفته که مودبانه جایی برایم آزاد کرد نشستم، با دوست سالخورده اش آزادانه و مهربانانه گپ می زد، و میانش از من پرسید: "آزمون را به خوبی دادی دختر خانم؟" کمی متعجب از اطلاعاتش سری تکان دادم و لبخندی از سر احترام زدم: "بله خوب بود." گفت: "حالا باید بری خونه و تا شب تخت بخوابی، تا پنج روز دیگه موعد آزمون زیست شناسی!" این بار هم تلاش کردم این اطلاعات دقیق را نادیده بگیرم اما گفتم: "چه قدر دقیق می دونید!" رسا و واضح صحبت می کرد:" من تمام عمرم تدریس کردم دختر خانم. دخترم، دیانا هم توی همین حوزه-سمپاد- درس می خونه." در حالی که متعجب بودم راجب مدارسی که تدریس کرده بود پرسیدم، خودش را شفیعیان خطاب می کرد و دبیر تاریخ-ادبیات با رشته ی علوم تجربی بود، و از هنر خارق العاده ی طراحی دیانا که با درس خواندن به هوا رفته نزد دوستش نالان بود، از استعداد هایی که در این نظام به فنا می رفت و نابغه هایی که در مسیر حقیقی شان گام نمی گذاشتند.
Forwarded from بـازمــانده (رَهـا)
«اغلب به نیستی میافتم، باید یواشکی پایم را فشار دهم تا مبادا از لبهی دنیا به پوچی نیافتم، باید سرم را به دری محکم بکوبم تا خودم را به بدنم برگردانم.»
و من بی هیچ یار و یاوری در میان تختخواب و پنجره، سرگردان و حیران بالا و پایین میکنم و به هیچکس نیز اعتمادی ندارم. نه به پزشک و نه به درمان و هیچ نمیدانم چه کنم و به آسمان تیره و غمآلود خیره میشوم.
نامه به میلنا؛فرانتس کافکا
نامه به میلنا؛فرانتس کافکا