هر ابلهی ممکن است از پس یک بحران برآید، این زندگی روزمرهست که انسانها را از پا خواهد انداخت!
-آنتوان چخوف
-آنتوان چخوف
از اون شب هایی که بار روی دوشم چند تن شده، رگ های متصل به حدقه ی چشم هام پیامی مبنی بر خواب دریافت نمی کنه و هر ثانیه ترسناک تر و دردناک تر منتظره فردا رو ببینه، شاید هم ناچارتر.
لحظاتی عجیب و اسفبار بود، موزیک پخش می شد و جای گرفتگی مغز و پریدن عضله ی ابروی راستش، هنوز پررنگ بود. دَوَران خورده، به دیوار مقابل پنجره اش تکیه داده و همراه قطراتِ مذاب آتشفشانِ بدنش که روی پوست شکم و شقیقه و گردنش سر میخورد، فرود آمد. حتی از آرنجش عرقی داغ می چکید و نفس های سردش خبر از جنگی خاموش شده در پس سرش می داد. موزیک های بعدی پخش می شد و هنگامی که پنجره به تیرگی پیوست، پرده را کشید، به اطراف نا آشنا نگاهی انداخت و خوابید.
از قصه ای در ایستگاهِ چشم انتظار واحد های شهرداری بعد از ششمین آزمون سال آخر دبیرستان باید گفت، در کنار پیر مردی شسته رفته که مودبانه جایی برایم آزاد کرد نشستم، با دوست سالخورده اش آزادانه و مهربانانه گپ می زد، و میانش از من پرسید: "آزمون را به خوبی دادی دختر خانم؟" کمی متعجب از اطلاعاتش سری تکان دادم و لبخندی از سر احترام زدم: "بله خوب بود." گفت: "حالا باید بری خونه و تا شب تخت بخوابی، تا پنج روز دیگه موعد آزمون زیست شناسی!" این بار هم تلاش کردم این اطلاعات دقیق را نادیده بگیرم اما گفتم: "چه قدر دقیق می دونید!" رسا و واضح صحبت می کرد:" من تمام عمرم تدریس کردم دختر خانم. دخترم، دیانا هم توی همین حوزه-سمپاد- درس می خونه." در حالی که متعجب بودم راجب مدارسی که تدریس کرده بود پرسیدم، خودش را شفیعیان خطاب می کرد و دبیر تاریخ-ادبیات با رشته ی علوم تجربی بود، و از هنر خارق العاده ی طراحی دیانا که با درس خواندن به هوا رفته نزد دوستش نالان بود، از استعداد هایی که در این نظام به فنا می رفت و نابغه هایی که در مسیر حقیقی شان گام نمی گذاشتند.
Forwarded from بـازمــانده (رَهـا)
«اغلب به نیستی میافتم، باید یواشکی پایم را فشار دهم تا مبادا از لبهی دنیا به پوچی نیافتم، باید سرم را به دری محکم بکوبم تا خودم را به بدنم برگردانم.»
و من بی هیچ یار و یاوری در میان تختخواب و پنجره، سرگردان و حیران بالا و پایین میکنم و به هیچکس نیز اعتمادی ندارم. نه به پزشک و نه به درمان و هیچ نمیدانم چه کنم و به آسمان تیره و غمآلود خیره میشوم.
نامه به میلنا؛فرانتس کافکا
نامه به میلنا؛فرانتس کافکا