«زمانهایی پیش میآید عزیزدلم که متقاعد میشوم برای هیچگونه ارتباط انسانی، مناسب نیستم.»
نامهبهفلیسه|فرانتسکافکا
نامهبهفلیسه|فرانتسکافکا
این دو شبِ آخر، ماه مثل پروژکتور از لبه ی دیوار بهم نگاه می کنه و هم زمان با انرژیش جزر و مد هوایی به وجود میاره.
میرسند، زمانهایی که گمان میکردی فرسنگها دور از تو اند و دستشان از تو کوتاه، زمانهایی که بخاطرشان بر تنِ هر نفست بارِ دوری و دیریِ رویا گونهای را احساس میکردی. اما به گوشهی چشمی خاراندن، به خود که آیی، آرام از زیر نظر داشتنت دست میکشند و با قدمهایی ناخوانا مقابلت قرار میگیرند و تو مبهوت از قربت، هاج و واج سر میگردانی ما بین مسیر پیموده شده و آن زمانِ از خود راضیِ مقابلت.