Forwarded from Dialogues teach the greatest lessons
+ فردا دم آفتاب اعداممون می کنن.
- کاش فردا هوا ابری باشه.
- کاش فردا هوا ابری باشه.
گلوله نمیدانست، شکارچی نمیدانست، پرنده برای آزادیاش بال بال میزد؛ خدا که میدانست.. نمیدانست؟
خدا به دادشان نرسید پس آنها تصمیم
گرفتند خودشان را به خدا برسانند.
گرفتند خودشان را به خدا برسانند.
نمیدانم چه خواهد شد و راستش را بخواهی دیگر برایم اهمیتی ندارد؛ من برای تمام احتمالات زندگی خستهام.
در اين مدت، زندگی به گونهای سپری شده است كه مىتوانم سالها بیآنكه حادثهاى غمانگیز رخ دهد، غمگین بمانم.
ما آدم های معمولی بودیم، از فوتبال خوشمان میآمد، از درخت های پاییز و دست های در هم گره خورده و چیزهای دیگر عکس میگرفتیم و مینوشتیم
شما ما را سیاسی کردید!
شما ما را سیاسی کردید!
ما گفتیم دخل و خرجمون با هم نمیخونه سفرهمون کوچیک شده، اومدن آدمای سر سفره رو کم کردن