اکنون بنظر میرسد صبور تر شدهام اما در عوض چراغی در وجودم خاموش شده است که دوست داشتم تا ابد روشن بماند.
پیتر ما گاهی اوقات نمیخوایم که خوب بشیم، چون درد آخرین نقطهی اتصال ما به چیزیه که از دستش دادیم.
- مگه چه اتفاقی افتاده بود برات؟
خب میدونی من کم دوست داشتن رو بلد نبودم، وقتی به گذشته نگاه میکنم تمام زخمهای من از دوست داشتن های زیاده منِ.
درسته ویلیام، اونایی که سخت ترین شب هارو تنها سپری میکنند، دیگه از هیچ تنها بودنی نمیترسند.
منم همینطور ایلهان برک عزیزم، بزرگترین پشیمونیم ساعت ها جمله ساختن بود.
خدای عزیز، لطفا ذهنم را از نشخوار فکری پاک گردان، خستهام.
دیگر چیزی برای صحبت کردن وجود نداشت، تنها چیزی که مانده بود،"رفتن" بود.
مصطفی طلوعی عزیز حق با شماست، زندگی یک جور بلاتکلیفیست که مدام انسان را با ترفندهای مختلف به دلخوشی های موقتی که بویِ نجات میدهند، امیدوار میکند.
منم همینطور ایلهان برک عزیز، منم فقط دلتنگ شب هایی هستم که زود هنگام بیآنکه به چیزی فکر کنم به خواب میرفتم.
داستایوفسکی حتما خیلی غمگین بوده وقتی گفته :
من داشتم میسوختم که تو آمدی و مرا بابت بویِ خاکستر مقصر دانستی.
میدونی جک، شاید این زندگی من رو تندخو یا بدخلق کرد اما هرگز در بد ذات کردن من موفق نشد.
1