Forwarded from selcouth
𝖨 𝗐𝗂𝗌𝗁 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗎 𝗐𝗈𝗎𝗅𝖽 𝗌𝗍𝖺𝗒 𝗂𝗇 𝗆𝗒 𝗆𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝖾𝗌
گاهی اوقات با خودم میگم کاش چیزی به اسم احساسات نداشتم، حاضر بودم تجربه نکردن شادیو کنار بزارم اما این درد و عذاب هارو متحمل نشم، هیچی نفهمم فقط مثل یه ربات زندگی کنم و در آخر بمیرم، یه روز دیگه میگم کاش خانوادهای نداشتم تا هرروز جنگ اعصاب و روان و هزاران مشکل روانیو بخاطرشون تجربه نکنم، گاهی به این نتیجه میرسم که باید حافظمو از دست بدم و این خاطرات عذاب آور و نفرت انگیز تو ذهنم باقی نمونه، انگار هیچوقت اتفاق نیفتادن بخاطرشون ذره ذره نابود نشدم، یه بار میگم کاش چیزی به اسم وجدان نداشتم و خودخواهانه فقط برای شادی و رفاه خودم زندگی میکردم، بدون در نظر گرفتن اطرافیانم. اما چرا هیچوقت به این نتیجه نرسیدم که مشکل اصلی خودمم؟ من نباید از همون اول به وجود میومدم، احمق.. از چی فرار میکنی؟ سعی میکنی زندگیتو با از دست دادن چی درست کنی؟ کل وجود نحستو بدبختی و کثافت برداشته، تو نباید هیچوقت به وجود میومدی، حقیقت اینه که من نفرتانگیز ترین فرد ممکن برای زندگی خودم و اطرافیانم و کار دیگه ای جز بیشتر گند زدن به زندگیم و آسیب زدن به خودمو و کسایی که دوسشون دارم نمیتونم انجام بدم.
کلمه « mamihlapinatapai » در کتاب گینس به عنوان سخت ترین معنی ثبت شده؛ یعنی نگاهی که دو نفر به یکدیگر میکنند هنگامی که انتظار دارند فرد مقابل حرف دلش را بزند اما هیچکدام حرفی نمیزنند.
Forwarded from Hidden Chat
عزیزترینم. نشد که با شاخههایم تو را بغل کنم. برگهای ظریف و سبز رنگی که پرتوهای خورشید را از خود عبور میدهند، پستی و بلندیهای تنت را طی کنند، دور تا دورت ریشه بتنند و از بین تارهای خرماییرنگ موهایت شکوفههایشان را نمایان کنند.
نشد که از دلم تو را جدا کنم. انگار هرچه زمان بیشتری میگذشت، تو بودی که بیشتر و بیشتر دستان سبز مهرانگیزت را به دور من میپیچیدی.
ریشههایت را در من رها کردی؛ خودت را در من جا گذاشتی و رفتی.
عزیزترینم. همهچیز آنقدر که فکر میکردی نگرانکننده نبود. لازمهاش ماندن بود؛ کاری که تو از یاد بردی. کاری که شاید از ابتدا، تظاهر به انجام دادنش میکردی.
و برای رویاهای تو، این آخرین یادبود است.
– وهمِ سبز / برای آکوما
نشد که از دلم تو را جدا کنم. انگار هرچه زمان بیشتری میگذشت، تو بودی که بیشتر و بیشتر دستان سبز مهرانگیزت را به دور من میپیچیدی.
ریشههایت را در من رها کردی؛ خودت را در من جا گذاشتی و رفتی.
عزیزترینم. همهچیز آنقدر که فکر میکردی نگرانکننده نبود. لازمهاش ماندن بود؛ کاری که تو از یاد بردی. کاری که شاید از ابتدا، تظاهر به انجام دادنش میکردی.
و برای رویاهای تو، این آخرین یادبود است.
– وهمِ سبز / برای آکوما
'میخواهم تو را بکشم اما چاقو را در سینهی خود فرو میکنم، تو کشته خواهی شد یا من؟'
گاهی اوقات تنفری که در من نسبت به آدمها شکل میگیره حتی خودمم میترسونه، تنها دیدن یه سایه از اون فرد کافیه تا رنگ نگاه و حالت چشمام تغییر کنه، درک از محیط اطرافم رو از دست بدم و موجی از افکار تاریک و صداهای مبهم برای کنار زدن منطق، وجدان، احساسات و هرچیزی که انسان بودنمو حفظ میکنه توی ذهنم شکل بگیره و دیگه چیزی جز عذاب دادن اون فرد و یا حتی بدتر از اون رو نخوام، انگار که این من، از بین میره و یه من دیگه که حتی برای خودمم غریبست جاشو میگیره و کنترلم میکنه، گاهی تنفرم طوری شدت میگیره که شروع به اوق زدن هوای درون معدم میکنم. و هزاران احساس و حال و هوایی که قادر به توصیفشون نیستم، تنفر واقعا چیز خطرناکیه؛ منو وارد یه مرداب سیاه میکنه که خارج شدن ازش سختترین چیز ممکنه. پس، هیچوقت خودتون یا دیگرانو برای من به اون مرحله نرسونید
u're in my Dna I can't keep away no matter how hard I try, u're runnin through my veins sth I can't change.
هیچوقت تو برخورد اول، بدون اینکه شناختی از فرد مقابل، اخلاقش، ضمیرش و حساسیتاش داشته باشید از کلماتی مثل بیبی، لیدی، بچم، عسلم و... تو مکالمه استفاده نکنید. خیلی کرینجن و هیچ لزومی نداره که اینارو به کسایی که نمیشناسید نسبت بدید. شاید قصد شما خوب باشه، از روی مهربونی و عادت بگید اما به طرف مقابل حس بدی میده
You break your own heart by telling urself to give it another shot when you already know it's time to let go.