🔰 اگه یه وقت احساس بدبختی و داغون بودن داشتید، یادتون بیاد که الروند وقتی بچه بود سلاخی شدن مردمش رو با چشمای خودش دید، از پدر و مادرش جدا شد، ناپدریاش خودکشی کرد، برادرش محکوم به مرگ شد، توی مرگبارترین نبردها جنگید، سائرون دوست صمیمیش رو جلوی چشمش آتش زد.
❤️🔥 هزاران سال صبر کرد تا بالاخره تونست با عشق زندگیش ازدواج کنه، اورک ها همسرش رو گرفتن و شکنجه دادن و همسرش مریضی روحی گرفت و از سرزمین میانه رفت تا در سرزمین نامیرا شفا پیدا کنه، همه فرزندخونده هاش مردن، دخترش تصمیم گرفت که یک فانی بشه.
🔆 وقتی حلقه یگانه از بین رفت حلقه های سه گانه نیز قدرتشان پایان یافت و الروند بلخره از سرزمین میانه خسته شده بود و عزیمت کرد، به دنبال همسرش رفت، و دیگر هرگز بازنگشت!
🧝 | #Elrond
📚 | #Lore
📌 | #Pic
🖼 | #Profile
🗺 | Middle Earth
❤️🔥 هزاران سال صبر کرد تا بالاخره تونست با عشق زندگیش ازدواج کنه، اورک ها همسرش رو گرفتن و شکنجه دادن و همسرش مریضی روحی گرفت و از سرزمین میانه رفت تا در سرزمین نامیرا شفا پیدا کنه، همه فرزندخونده هاش مردن، دخترش تصمیم گرفت که یک فانی بشه.
🔆 وقتی حلقه یگانه از بین رفت حلقه های سه گانه نیز قدرتشان پایان یافت و الروند بلخره از سرزمین میانه خسته شده بود و عزیمت کرد، به دنبال همسرش رفت، و دیگر هرگز بازنگشت!
🧝 | #Elrond
📚 | #Lore
📌 | #Pic
🖼 | #Profile
🗺 | Middle Earth
😢26❤7👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❗️صحنه ای حذف شده از آروون در نبرد هلمز دیپ
پ.ن: در کتاب، آروون در نبرد هلمز دیپ حضور ندارد
🎞️ | #DeletedScenes
🗺 | Middle Earth
پ.ن: در کتاب، آروون در نبرد هلمز دیپ حضور ندارد
🎞️ | #DeletedScenes
🗺 | Middle Earth
👍9❤2👏2😁2
💔 تراژدی آندرث و آیگنور!
آندرت اولین انسانی بود که عاشق یک الف شد. او و آیگنور آیکانار (برادر گالادریل و فینرود) عاشق هم بودند، اما بهخاطر جنگ نتوانستند به هم برسند.
📍 [روح انسانها پس از مرگ به نزد ارو عزیمت میکند، درحالیکه الفها روحشان تا پایان دنیا درون جهان باقی میماند.]
📚 در کتاب حلقه مورگوت، فصلی به نام مباحثهٔ فینرود و آندرت وجود دارد که در آن فینرود با اندرت (که حالا مسن شده بود) در درباره برادرش آیکانار (آیگنور) مباحثه میکند.
🧝🏻♂ فینرود گفت: «من به شما میگویم، شما به نسبت مردمان خود عمر طولانی خواهید داشت و او زودتر از شما خواهد مرد و اشتیاقی برای بازگشت نخواهد داشت.»
👩🏻 سپس آندرت گفت: «پس چرا روی برگرداند؟ چرا مرا ترک کرد زمانی که من هنوز سالیان خوبی را برای سپری کردن داشتم؟»
🧝🏻♂ فینرود گفت: «دریغا! میترسم که حقیقت شما را خشنود نخواهد ساخت. الدار و شما متفاوتید، هر کدام دیگری را با معیارهای خودش قضاوت میکنند، تا اینکه متوجه شوند، همانطور که اندکی میشوند. اکنون زمانهٔ جنگ است آندرت، الفها در این زمان ازدواج نمیکنند و بچهدار نمیشوند؛ بلکه برای مرگ یا فرار آماده میشوند. آیگنور (همچون من) باور ندارد که محاصره آنگباند زیاد دوام آورد؛ و پس از آن چه بر سر این سرزمین میآید؟
اگر تسلیم قلبش میشد، همراه با شما به دور دستها فرار میکرد، شرق یا جنوب، و خویشان خود یا شما را فراموش میکرد. عشق و وفاداری او را نزد خویشانش نگه داشت. شما چهطور؟ خود شما گفتید که هیچ گریزی برای شما در این دنیا وجود ندارد.»
👩🏻 آندرت گفت: «برای داشتن یک سال، یک روز، از آن شعله من همه چیزم را میدادم: خویشان، جوانی و حتی امید: من آدانت هستم.»
🧝🏻♂ فینرود گفت: «او این را میدانست. او کناره گرفت و به چیزی که در دسترسش بود چنگ نزد: او الدا است. و در این معامله غم و اندوهی غیر قابل تصور وجود دارد، تا هنگامی که زمانش فرا برسد. نه آندرت، اگر قرار باشد ازدواجی بین دو نژاد ما رخ دهد، با تقدیر و هدفی والاتر خواهد بود. کوتاه و سخت در انتها. بله، کمترین تقدیرِ بیرحمانه ای که انتظار آنها را میکشد مرگ زود هنگام در انتهاست.»
👩🏻 آندرت گفت: «اما انتها همیشه برای انسانها بیرحمانه است. وقتی جوانی کوتاه من سپری شد من دیگر او را به زحمت نمیانداختم. همچون عجوزهای لنگلنگان به دنبال قدمهای چابک او راه نمیافتادم، نه زمانی که دیگر نتوانم در کنار او بدوم!»
🧝🏻♂ فینرود گفت: «شاید نه، تو اینگونه فکر میکنی. اما آیا به او فکر کردهای؟ او از شما فرار نمیکرد. او در کنار شما میماند تا به شما کمک کند. و در هر ساعت از عمرت دلسوزی او را میدیدی، دلسوزی غیر قابل اجتناب. او نمیخواست شما اینگونه شرمنده شوی.
آندرت آدانت، زندگی و عشق الدار بیشتر در خاطره است؛ و ما (و شاید شما) ترجیح میدهیم خاطرهای ناتمام از چیزی زیبا داشته باشیم تا چیزی که به پایانی اندوهبار ختم میشود. اکنون او همواره شما را در زیر خورشید صبح به یاد خواهد داشت، و آن غروب آخر در کنار آب های آئلوین که در آن چهره تو را با ستارهای که در موهایت انعکاس یافته شده بود دید. برای همیشه. تا زمانی که بادِ شمالی شب را به شعله او بیاورد. بله و پس از آن، در تالارهای ماندوس و در تالارهای انتظار تا پایان آردا خواهد نشست.»
👩🏻 آندرت گفت: «و من چه به یاد خواهم داشت؟ و وقتی بمیرم به کدام تالارها خواهم رفت؟ به تاریکی که حتی خاطره شعلهٔ تیز در آن خاموش میشود؟ حتی خاطره پس زدنش؟»
🧝🏻♂ فینرود آهی کشید و گفت: «الدار هیچ عبارت التیام بخشی برای این افکار ندارند، آدانت. آیا آرزو داری که الفها و انسانها هرگز یکدیگر را ملاقات نمیکردند؟ آیا این روشنایی شعله، که در آن صورت هرگز نمیدیدی، حتی اکنون ارزشش را ندارد؟ آیا فکر میکنی مورد استهزا قرار گرفته ی؟ حداقل این فکر را که از تاریکی میآید کنار بگذار تا حداقل این صحبتهای ما با یکدیگر بیهوده نباشد. بدرود!»
👩🏻 آندرت گفت: «به کجا میروی؟»
🧝🏻♂ فینرود گفت: «به شمال، به شمشیرها و محاصره و دیوارهای دفاع. تا برای مدتی هم که شده در بلریاند رودها پاک باشند و برگها برویند و پرندگان لانه بسازند، پیش از آنکه شب فرا رسد.»
👩🏻 آندرث گفت: «آیا او نیز آنجا خواهد بود؟ درخشان و قدبلند، با باد در موهایش؟ به او بگو. به او بگو که بیپروا نباشد و بی دلیل به دنبال خطرها نرود!»
🧝🏻♂ فینرود گفت: «به او خواهم گفت. اما به شما نیز میگویم که اشک مریز. او جنگجوست آندرت، و روح خشم. در هر ضربتی که وارد میکند او دشمنی را میبیند که مدتها قبل به شما چنین صدمه زده است. اما شما برای این دنیا نیستید. هر جا که میروید، باشد که نور پیدا کنید. آنجا منتظر ما بمان، برادرم و من.»
🧝🏻♂ | #Finrod & #Andereth
🖊️ | #Quote | #Dialogue
📖 | #Lore – HoME X
🗺 | Middle Earth
آندرت اولین انسانی بود که عاشق یک الف شد. او و آیگنور آیکانار (برادر گالادریل و فینرود) عاشق هم بودند، اما بهخاطر جنگ نتوانستند به هم برسند.
📍 [روح انسانها پس از مرگ به نزد ارو عزیمت میکند، درحالیکه الفها روحشان تا پایان دنیا درون جهان باقی میماند.]
📚 در کتاب حلقه مورگوت، فصلی به نام مباحثهٔ فینرود و آندرت وجود دارد که در آن فینرود با اندرت (که حالا مسن شده بود) در درباره برادرش آیکانار (آیگنور) مباحثه میکند.
🧝🏻♂ فینرود گفت: «من به شما میگویم، شما به نسبت مردمان خود عمر طولانی خواهید داشت و او زودتر از شما خواهد مرد و اشتیاقی برای بازگشت نخواهد داشت.»
👩🏻 سپس آندرت گفت: «پس چرا روی برگرداند؟ چرا مرا ترک کرد زمانی که من هنوز سالیان خوبی را برای سپری کردن داشتم؟»
🧝🏻♂ فینرود گفت: «دریغا! میترسم که حقیقت شما را خشنود نخواهد ساخت. الدار و شما متفاوتید، هر کدام دیگری را با معیارهای خودش قضاوت میکنند، تا اینکه متوجه شوند، همانطور که اندکی میشوند. اکنون زمانهٔ جنگ است آندرت، الفها در این زمان ازدواج نمیکنند و بچهدار نمیشوند؛ بلکه برای مرگ یا فرار آماده میشوند. آیگنور (همچون من) باور ندارد که محاصره آنگباند زیاد دوام آورد؛ و پس از آن چه بر سر این سرزمین میآید؟
اگر تسلیم قلبش میشد، همراه با شما به دور دستها فرار میکرد، شرق یا جنوب، و خویشان خود یا شما را فراموش میکرد. عشق و وفاداری او را نزد خویشانش نگه داشت. شما چهطور؟ خود شما گفتید که هیچ گریزی برای شما در این دنیا وجود ندارد.»
👩🏻 آندرت گفت: «برای داشتن یک سال، یک روز، از آن شعله من همه چیزم را میدادم: خویشان، جوانی و حتی امید: من آدانت هستم.»
🧝🏻♂ فینرود گفت: «او این را میدانست. او کناره گرفت و به چیزی که در دسترسش بود چنگ نزد: او الدا است. و در این معامله غم و اندوهی غیر قابل تصور وجود دارد، تا هنگامی که زمانش فرا برسد. نه آندرت، اگر قرار باشد ازدواجی بین دو نژاد ما رخ دهد، با تقدیر و هدفی والاتر خواهد بود. کوتاه و سخت در انتها. بله، کمترین تقدیرِ بیرحمانه ای که انتظار آنها را میکشد مرگ زود هنگام در انتهاست.»
👩🏻 آندرت گفت: «اما انتها همیشه برای انسانها بیرحمانه است. وقتی جوانی کوتاه من سپری شد من دیگر او را به زحمت نمیانداختم. همچون عجوزهای لنگلنگان به دنبال قدمهای چابک او راه نمیافتادم، نه زمانی که دیگر نتوانم در کنار او بدوم!»
🧝🏻♂ فینرود گفت: «شاید نه، تو اینگونه فکر میکنی. اما آیا به او فکر کردهای؟ او از شما فرار نمیکرد. او در کنار شما میماند تا به شما کمک کند. و در هر ساعت از عمرت دلسوزی او را میدیدی، دلسوزی غیر قابل اجتناب. او نمیخواست شما اینگونه شرمنده شوی.
آندرت آدانت، زندگی و عشق الدار بیشتر در خاطره است؛ و ما (و شاید شما) ترجیح میدهیم خاطرهای ناتمام از چیزی زیبا داشته باشیم تا چیزی که به پایانی اندوهبار ختم میشود. اکنون او همواره شما را در زیر خورشید صبح به یاد خواهد داشت، و آن غروب آخر در کنار آب های آئلوین که در آن چهره تو را با ستارهای که در موهایت انعکاس یافته شده بود دید. برای همیشه. تا زمانی که بادِ شمالی شب را به شعله او بیاورد. بله و پس از آن، در تالارهای ماندوس و در تالارهای انتظار تا پایان آردا خواهد نشست.»
👩🏻 آندرت گفت: «و من چه به یاد خواهم داشت؟ و وقتی بمیرم به کدام تالارها خواهم رفت؟ به تاریکی که حتی خاطره شعلهٔ تیز در آن خاموش میشود؟ حتی خاطره پس زدنش؟»
🧝🏻♂ فینرود آهی کشید و گفت: «الدار هیچ عبارت التیام بخشی برای این افکار ندارند، آدانت. آیا آرزو داری که الفها و انسانها هرگز یکدیگر را ملاقات نمیکردند؟ آیا این روشنایی شعله، که در آن صورت هرگز نمیدیدی، حتی اکنون ارزشش را ندارد؟ آیا فکر میکنی مورد استهزا قرار گرفته ی؟ حداقل این فکر را که از تاریکی میآید کنار بگذار تا حداقل این صحبتهای ما با یکدیگر بیهوده نباشد. بدرود!»
👩🏻 آندرت گفت: «به کجا میروی؟»
🧝🏻♂ فینرود گفت: «به شمال، به شمشیرها و محاصره و دیوارهای دفاع. تا برای مدتی هم که شده در بلریاند رودها پاک باشند و برگها برویند و پرندگان لانه بسازند، پیش از آنکه شب فرا رسد.»
👩🏻 آندرث گفت: «آیا او نیز آنجا خواهد بود؟ درخشان و قدبلند، با باد در موهایش؟ به او بگو. به او بگو که بیپروا نباشد و بی دلیل به دنبال خطرها نرود!»
🧝🏻♂ فینرود گفت: «به او خواهم گفت. اما به شما نیز میگویم که اشک مریز. او جنگجوست آندرت، و روح خشم. در هر ضربتی که وارد میکند او دشمنی را میبیند که مدتها قبل به شما چنین صدمه زده است. اما شما برای این دنیا نیستید. هر جا که میروید، باشد که نور پیدا کنید. آنجا منتظر ما بمان، برادرم و من.»
🧝🏻♂ | #Finrod & #Andereth
🖊️ | #Quote | #Dialogue
📖 | #Lore – HoME X
🗺 | Middle Earth
👍14😢7❤4
🔥 عکس های تازه منتشر شده از پشت صحنه "حلقه های قدرت". گالادریل بهمراه هالبرند در دریاهای جداافکن.
🔰 | #LOTRROP
🆕 | #News
🗺 | Middle Earth
🔰 | #LOTRROP
🆕 | #News
🗺 | Middle Earth
🔥8❤3❤🔥1👍1👏1