🔥 فینگولفین فریاد زد : 'بیا!
پیشای به جلو، پادشاه تاریکی
درای، تا نابودت کنم با بی باکی
پیشای، انکه زمین از او دارد نفرت
درای، ای لرد ترسو هیولا صفت
و با دست و تیغه خود بجنگ
ای گرداننده برده ها با زنجیر تنگ
ای ظالم در پشت دیوارهای قوی
ای تو که دشمن خدایان و نژاد الفی
بیا! اینجا من پادشاه الف ها در انتظارم
تا زخمی روی صورت پست و بزدلت بگذارم'
و مورگوت به در آمد.
پتک جهان زیرین را به روی الف اورد فرو
پادشاه الفی جستی زد و زخمی زد بر او
هفت بار تیغه اش پای دشمن خدایان را شکافت
اما در اخر مورگوت غالب امد و پا بر گلویش گذاشت
توروندور عقاب امد چنگش را در صورت مورگوت فرو برد
جسد الف را به دور حمل کرد و در خاک فرو سپرد
مورگوت لنگ لنگان با پای فلج برگشت برروی تخت سیاه
آن فرمانروای تحقیر شده که پایش درمان نشد هیچگاه
✍️ | #Poem
🗺 | Middle Earth
پیشای به جلو، پادشاه تاریکی
درای، تا نابودت کنم با بی باکی
پیشای، انکه زمین از او دارد نفرت
درای، ای لرد ترسو هیولا صفت
و با دست و تیغه خود بجنگ
ای گرداننده برده ها با زنجیر تنگ
ای ظالم در پشت دیوارهای قوی
ای تو که دشمن خدایان و نژاد الفی
بیا! اینجا من پادشاه الف ها در انتظارم
تا زخمی روی صورت پست و بزدلت بگذارم'
و مورگوت به در آمد.
پتک جهان زیرین را به روی الف اورد فرو
پادشاه الفی جستی زد و زخمی زد بر او
هفت بار تیغه اش پای دشمن خدایان را شکافت
اما در اخر مورگوت غالب امد و پا بر گلویش گذاشت
توروندور عقاب امد چنگش را در صورت مورگوت فرو برد
جسد الف را به دور حمل کرد و در خاک فرو سپرد
مورگوت لنگ لنگان با پای فلج برگشت برروی تخت سیاه
آن فرمانروای تحقیر شده که پایش درمان نشد هیچگاه
✍️ | #Poem
🗺 | Middle Earth
👏10👍3❤1🔥1
🔹 بلخره اسم واقعی این شخصیت مشخص شد، اورن (Oren). اورک ها اون رو آدار صدا میزنن، یعنی پدر.
🔸 آدار به زبان الفی (سیندارین) به معنای "پدر" هست
🔰 | #LOTRROP
🗺 | Middle Earth
🔸 آدار به زبان الفی (سیندارین) به معنای "پدر" هست
🔰 | #LOTRROP
🗺 | Middle Earth
👍16
Middle-Earth | ارباب حلقهها
🔹 بلخره اسم واقعی این شخصیت مشخص شد، اورن (Oren). اورک ها اون رو آدار صدا میزنن، یعنی پدر. 🔸 آدار به زبان الفی (سیندارین) به معنای "پدر" هست 🔰 | #LOTRROP 🗺 | Middle Earth
معنی اورن در دست نوشته های زبان شناسی الفی تالکین در پارما الدالامبرون:
🔥داغ
🔰 | #LOTRROP
🗺 | Middle Earth
🔥داغ
🔰 | #LOTRROP
🗺 | Middle Earth
👍7🔥6❤1
رابرت قدش 183 هست، و مورفید قدش 162.
ولی میبینیم که توی سریال قد الروند و گالادریل یکسان هست.
قد گالادریل در کتاب داستان های ناتمام 193 سانت هست. در کتاب سیلماریلیون هم گفته شده گالادریل تنها زن نولدور بود که درحد پرنس های نولدور رعنا و قد بلند بود.
”به او میگفتند نروون (مرد-دخت)، بخاطر زورش و قامتش و شجاعتش.“ — طبیعت سرزمین میانه
🔰 | #LOTRROP
🗺 | Middle Earth
ولی میبینیم که توی سریال قد الروند و گالادریل یکسان هست.
قد گالادریل در کتاب داستان های ناتمام 193 سانت هست. در کتاب سیلماریلیون هم گفته شده گالادریل تنها زن نولدور بود که درحد پرنس های نولدور رعنا و قد بلند بود.
”به او میگفتند نروون (مرد-دخت)، بخاطر زورش و قامتش و شجاعتش.“ — طبیعت سرزمین میانه
🔰 | #LOTRROP
🗺 | Middle Earth
👍20❤2
📌 حکایت برن و لوتین پارت اول
📅 سال 420
تینگول گفت که در قلمرویش دوریاث هیچ انسانی نخواهد آمد. ملکه ملیان که قدرتش مرزهای دوریاث را حفاظت می کرد، چیزی به او نگفت، ولی به گالادریل گفت: به راستین که انسانی خواهد آمد به دوریاث، و کمربند ملیان او را جلو دار خواهد نبود، زیرا که سرنوشتی بزرگ تر از قدرت من او را خواهد فرستاد، و ترانه هایی که از رسیدن قدمش سر خواهند گرفت تا وقتی که کل سرزمین میانه تغییر کند دوام خواهند آورد.
📅 سال 460
باراهیر و یارانش در مخفیگاه بودند، و سائرون بلخره مکانشان را کشف کرد و آن ها را کشت. وقتی برن پسر باراهیر برگشت به خانه، جسد پدر و یارانش را یافت.
سپس برن اورک ها را تعقیب کرد و به کمپ آن ها رسید و فرمانده اورک ها را کشت و دست قطع شده پدرش را از چنگش در اورد و فرار کرد. برن حلقه فینرود پادشاه الفی که آن را به باراهیر هدیه داده بود را به دست کرد, و چنان اعمال دلیری انجام داد که مورگوت برای سرش جایزه ای گذاشت که از سر خود شاه برین نولدور کمتر نبود. همه پرندگان و جانوران غیرفاسد سرزمینش دورتونیون با او دوست شدند و او را یاری دادند و از آن به بعد برن لب به گوشت حیوانات و پرندگانی که به مورگوت خدمت نمیکردند نزد.
📅 زمستان سال 464
چهار سال بود که برن از وطنش محافظت میکرد، اورک ها چنان از او وحشت داشتند که بجای اینکه دنبال جایزه بریدن سرش باشند، هنگامی که شایعه صدای قدم هایش را می شنیدند پا به فرار میگذاشتند. بدین ترتیب سائرون ارتش گرگینه ها را برعلیه او فرستاد و همه آن سرزمین حالا پر از ناپاکی شده بود.
بلخره برن چنان تحت فشار قرار گرفت که مجبور شد مزار پدرش و وطنش را ترک گوید. زمستان هنگام بود. در دلش نهاده شد که به سرزمین پنهان دوریاث برود. او به کوهستان وحشت صعود کرد و از انجا راهی یافت به درون دره ای مرگ آسای وحشتناک، جایی که عنکبوت های غولپیکر و موجودات بی نام اقامت داشتند، و انجا سحرهای سائرون و قدرت ملیان به هم اثابت می کردند، و دهشت و جنون در گردش بود. آنجا خوراکی نبود برای آدم و الف، بجز مرگ. و چنین بود که برن از راه هایی که نه ادم و نه الف دیگری جرات پیمودن را داشتند به مرزهای دوریاث و کمربند ملیان رسید، و او از درونش عبور کرد؛ همانگونه که ملیان برای ندیمه اش پیش بینی کرده بود، زیرا که سرنوشتی بزرگ روی او افکنده شده بود.
📅 تابستان سال 464
برن در جنگل الف ها درحال غم خوردن سرگردان بود، که ناگهان صدای اوازی را شنید و به سمتش رفت، لوتین دختر تینگول و ملیان درحال رقص و سرایش بود، در نگاه اول عشق لوتین وجود برن را فرا گرفت و همه دردهایش را درمان کرد. برن شتابان به جلو دوید، ولی ناگهان لوتین غیبش زد. برن لال شد، چو کسی که طلسم شده است. دراز مدت در پی پیدا کردن لوتین بود، و مشتاق اینکه دوباره رقصش را ببیند و ترانه اش را بشنود.
📅 سال 465
وقتی که زمستان گذشت، پرنسس دوباره آمد، برن حالش خوب شد دوباره و او را تینوویل (بلبل) صدا زد و با شنیدن صدای برن، پرنسس ایستاد و سرنوشتی از جنس عشق بی پایان بر او حاکم شد.
اغلب به برن سر می زد و هیچ خوشی در دنیا به اندازه خوشی آنان نبود، اگرچه فقط زمانی کوتاه دووام اورد. دائرون خنیاگر (که همچنین عاشق لوتین بود)، به تینگول خبر رساند که دخترش مخفیانه با یک انسان قرار میگذارد. و تینگول خشمگین شد و از لوتین خواست که برن را نزدش بیاورد، و لوتین او را وادار کرد که قسم بخورد ازاری به برن نرساند.
برن به دربار آمد و حلقه باراهیر را به تینگول نشان داد و همه را یاد اور شد که این حلقه را فینرود نوه برادر پادشاه تینگول بعنوان نشانه ای از عهد دوستی ابدی به پدرش باراهیر داد وقتی که باراهیر جانش را نجات داد.
ولی تینگول انسان ها را توبیخ کرد، گفت که خدمات پدرت به خویشاوندم به تو حق این را نمیدهد که در دوریاث قدم زنی، و بدتر از آن، چشمت را بر روی لوتین بیندازی.
سپس برن که گزیده شده بود توسط توبیخش، عهد بست که هیچ چیز جلودارش نیست که او را از عشقش جدا کند، نه شمشیر نه فولاد نه سد نه جادو نه اراده هیچکس و نه حتی آتش مورگوت و کل قدرت الف ها.
تینگول او را در زندان می انداخت، اگر که قسم نخورده بود اسیبی به او نرساند، ولی همانطور که سرنوشت اراده کرده بود، فکری به ذهنش رسید، قصد داشت هم عهدش را حفظ کند و درعین حال از شر برن خلاص شود، و او گفت: 'اگر تو واقعا از هیچ چیز بیم نداری، پس برو از تاج آهنین مورگوت برایم یک جواهر سیلماریل بیاور. سپس ما با هم جواهراتمان را مبادله میکنیم، تو سیلماریل را به من میدهی و من لوتین را به تو.'
برن خندید و گفت: 'پادشاهان الف رسم های عجیبی دارند، دختران خود را برای بهای ناچیزی میفروشند.'
و سپس عازم ماموریت برای سیلماریل شد.
💖 | #Beren & #Luthien
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
📅 سال 420
تینگول گفت که در قلمرویش دوریاث هیچ انسانی نخواهد آمد. ملکه ملیان که قدرتش مرزهای دوریاث را حفاظت می کرد، چیزی به او نگفت، ولی به گالادریل گفت: به راستین که انسانی خواهد آمد به دوریاث، و کمربند ملیان او را جلو دار خواهد نبود، زیرا که سرنوشتی بزرگ تر از قدرت من او را خواهد فرستاد، و ترانه هایی که از رسیدن قدمش سر خواهند گرفت تا وقتی که کل سرزمین میانه تغییر کند دوام خواهند آورد.
📅 سال 460
باراهیر و یارانش در مخفیگاه بودند، و سائرون بلخره مکانشان را کشف کرد و آن ها را کشت. وقتی برن پسر باراهیر برگشت به خانه، جسد پدر و یارانش را یافت.
سپس برن اورک ها را تعقیب کرد و به کمپ آن ها رسید و فرمانده اورک ها را کشت و دست قطع شده پدرش را از چنگش در اورد و فرار کرد. برن حلقه فینرود پادشاه الفی که آن را به باراهیر هدیه داده بود را به دست کرد, و چنان اعمال دلیری انجام داد که مورگوت برای سرش جایزه ای گذاشت که از سر خود شاه برین نولدور کمتر نبود. همه پرندگان و جانوران غیرفاسد سرزمینش دورتونیون با او دوست شدند و او را یاری دادند و از آن به بعد برن لب به گوشت حیوانات و پرندگانی که به مورگوت خدمت نمیکردند نزد.
📅 زمستان سال 464
چهار سال بود که برن از وطنش محافظت میکرد، اورک ها چنان از او وحشت داشتند که بجای اینکه دنبال جایزه بریدن سرش باشند، هنگامی که شایعه صدای قدم هایش را می شنیدند پا به فرار میگذاشتند. بدین ترتیب سائرون ارتش گرگینه ها را برعلیه او فرستاد و همه آن سرزمین حالا پر از ناپاکی شده بود.
بلخره برن چنان تحت فشار قرار گرفت که مجبور شد مزار پدرش و وطنش را ترک گوید. زمستان هنگام بود. در دلش نهاده شد که به سرزمین پنهان دوریاث برود. او به کوهستان وحشت صعود کرد و از انجا راهی یافت به درون دره ای مرگ آسای وحشتناک، جایی که عنکبوت های غولپیکر و موجودات بی نام اقامت داشتند، و انجا سحرهای سائرون و قدرت ملیان به هم اثابت می کردند، و دهشت و جنون در گردش بود. آنجا خوراکی نبود برای آدم و الف، بجز مرگ. و چنین بود که برن از راه هایی که نه ادم و نه الف دیگری جرات پیمودن را داشتند به مرزهای دوریاث و کمربند ملیان رسید، و او از درونش عبور کرد؛ همانگونه که ملیان برای ندیمه اش پیش بینی کرده بود، زیرا که سرنوشتی بزرگ روی او افکنده شده بود.
📅 تابستان سال 464
برن در جنگل الف ها درحال غم خوردن سرگردان بود، که ناگهان صدای اوازی را شنید و به سمتش رفت، لوتین دختر تینگول و ملیان درحال رقص و سرایش بود، در نگاه اول عشق لوتین وجود برن را فرا گرفت و همه دردهایش را درمان کرد. برن شتابان به جلو دوید، ولی ناگهان لوتین غیبش زد. برن لال شد، چو کسی که طلسم شده است. دراز مدت در پی پیدا کردن لوتین بود، و مشتاق اینکه دوباره رقصش را ببیند و ترانه اش را بشنود.
📅 سال 465
وقتی که زمستان گذشت، پرنسس دوباره آمد، برن حالش خوب شد دوباره و او را تینوویل (بلبل) صدا زد و با شنیدن صدای برن، پرنسس ایستاد و سرنوشتی از جنس عشق بی پایان بر او حاکم شد.
اغلب به برن سر می زد و هیچ خوشی در دنیا به اندازه خوشی آنان نبود، اگرچه فقط زمانی کوتاه دووام اورد. دائرون خنیاگر (که همچنین عاشق لوتین بود)، به تینگول خبر رساند که دخترش مخفیانه با یک انسان قرار میگذارد. و تینگول خشمگین شد و از لوتین خواست که برن را نزدش بیاورد، و لوتین او را وادار کرد که قسم بخورد ازاری به برن نرساند.
برن به دربار آمد و حلقه باراهیر را به تینگول نشان داد و همه را یاد اور شد که این حلقه را فینرود نوه برادر پادشاه تینگول بعنوان نشانه ای از عهد دوستی ابدی به پدرش باراهیر داد وقتی که باراهیر جانش را نجات داد.
ولی تینگول انسان ها را توبیخ کرد، گفت که خدمات پدرت به خویشاوندم به تو حق این را نمیدهد که در دوریاث قدم زنی، و بدتر از آن، چشمت را بر روی لوتین بیندازی.
سپس برن که گزیده شده بود توسط توبیخش، عهد بست که هیچ چیز جلودارش نیست که او را از عشقش جدا کند، نه شمشیر نه فولاد نه سد نه جادو نه اراده هیچکس و نه حتی آتش مورگوت و کل قدرت الف ها.
تینگول او را در زندان می انداخت، اگر که قسم نخورده بود اسیبی به او نرساند، ولی همانطور که سرنوشت اراده کرده بود، فکری به ذهنش رسید، قصد داشت هم عهدش را حفظ کند و درعین حال از شر برن خلاص شود، و او گفت: 'اگر تو واقعا از هیچ چیز بیم نداری، پس برو از تاج آهنین مورگوت برایم یک جواهر سیلماریل بیاور. سپس ما با هم جواهراتمان را مبادله میکنیم، تو سیلماریل را به من میدهی و من لوتین را به تو.'
برن خندید و گفت: 'پادشاهان الف رسم های عجیبی دارند، دختران خود را برای بهای ناچیزی میفروشند.'
و سپس عازم ماموریت برای سیلماریل شد.
💖 | #Beren & #Luthien
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
🔥10❤3👍3
Middle-Earth | ارباب حلقهها
🔹 بلخره اسم واقعی این شخصیت مشخص شد، اورن (Oren). اورک ها اون رو آدار صدا میزنن، یعنی پدر. 🔸 آدار به زبان الفی (سیندارین) به معنای "پدر" هست 🔰 | #LOTRROP 🗺 | Middle Earth
جک شپرد گفت که نام اورن (oren) نامی بوده که عوامل سریال استفاده میکردند وقتی که با اون ها مصاحبه میکرده. و ممکنه که واقعا این نام، نام حقیقی این شخصیت نباشه، بلکه فقط اسم رمزیش باشه.
🔰 | #LOTRROP
🗺 | Middle Earth
🔰 | #LOTRROP
🗺 | Middle Earth
❤6🤔4
البوم موسیقی سریال حلقه های قدرت قبل از پخش سریال منتشر خواهد شد.
🚨 | #News
🔰 | #LOTRROP
🗺 | Middle Earth
🚨 | #News
🔰 | #LOTRROP
🗺 | Middle Earth
🔥14👍3
📌 حکایت برن و لوتین پارت دوم
پارت اول را اینجا بخوانید.
📅 سال 465
برن رفت به نارگوتروند و همه ماجرا را برای فینرود تعریف کرد و از او درخواست یاری در ماموریت برای سیلماریل کرد، و فینرود میدانست که عهد دوستی ابدی که با خاندان باراهیر بسته بود آمده است سراغش برای مرگش، همانطور که مدت ها پیش به خواهرش گالادریل پیش بینی کرده بود، ولی با این وجود به عهدش وفا کرد.
پادشاه کل قوای خود را میخواست اعزام کند، ولی کله گورم و کوروفین پسران فئانور نیز آنجا بودند و مانع او شدند و ترس در دل مردم گذاشتند.
'چه باشد دوست یا دشمن، یا جن وحشی
زاده مورگوت باشد، الف، یا فرزند فانی
یا هرکه بر روی زمین میزند قدم
نه عشق، نه قانون، نه لیگ جهنم
نه قدرت خدایان، نه طلسم گیرا
او را حفاظت نخواهد کرد از تنفر آشوبگرا
از تنفر پسران فئانور درمقابل آنکه بگیرد یا بدزدد
پیدا کند نگه دارد یک سیلماریل شکوهمند
اینان را فقط ما به حق مدعی هستیم
سه جواهر افسون شده درخشانمان را به هیچکس نمیکنیم تسلیم.'
سپس پادشاه فینرود تاج خود را در اورد و بر زمین انداخت، ولی یکی از یارانش تاج را برداشت و خواهش کرد که به برادرزاده اش ارودرث آن را دهد.
فینرود به کله گورم گفت: 'این را به تو میگویم پسر فئانور، توسط بصیرتی که در این ساعت به من اعطاء شده، نه تو و نه هیچ یک از پسران فئانور هیچکدام از سیلماریل ها را باز نخواهید ستاند تا ابد تا پایان دنیا. و این که ما در پویشش هستیم به راستین که خواهد آمد، ولی نه به دستان شما. نهی، سوگندتان شما را خواهد بلعید و بهای عروسی لوتین را به دیگری تحویل خواهد داد.'
بدینگونه فینرود و برن و یارانشان که انگشت شمار بودند راهی شمال شدند، جامه مبدلی از جنس پوست و ظاهر اورک ها را با جادو به تن کرده بودند. نزدیک به جزیره جادوگر رسیدند، آنجا سائرون آن ها را به دام انداخت و پرس و جو کرد و دریافت اینان خادمین مورگوت نیستند، و ظاهر مخفی آنان را اشکار کرد و آنان را در زندان انداخت.
اکنون لوتین درحال چاره جستن برای کمک به برن بود، ولی وقتی از دوست صمیمیش دائرون درخواست یاری کرد، دائرون دوباره به او خیانت کرد و ماجرا را به تینگول لو داد. و تینگول پریشان حال، لوتین را در خانه درختی خیلی مرتفعی زندانی کرد، ولی پرنسس توانست فرار کند توسط جادویش. موهایش را رشد داد و از موهایش ردا و طنابی ساخت، و با آن طناب از درخت پایین آمد و از سرزمینش به سوی دشت و وحش گریخت. آنجا توسط کوروفین و کله گورم (که مشغول شکار بودند) پیدا شد، و به نارگوتروند برده شد، به زندان آنجا، زیراکه کله گورم مبهوت زیبایی او شده بود و میخواست رضایت تینگول را کسب کند که با دخترش ازدواج کند.
هوآن سگ عظیم الجثه کله گورم، که توسط اورومه شکارچی والار به او هدیه داده شده بود، به لوتین سر میزد و دختر با او دردودل میکرد. عشق لوتین دل او را در بر گرفت، و به لوتین کمک کرد که از نارگوتروند فرار کند. و بدینگونه لوتین سوار بر هوآن به جزیره گرگینه ها رسید.
آنجا در مغاک ها همه یاران برن و فینرود یکی یکی توسط گرگینه ها کشته و بلعیده شده بودند. و حالا سائرون قصد داشت که فینرود را زنده نگه دارد، زیرا که فکر میکرد مقصود این پویش و رازهای بسیاری را از طریق او میتواند به دست آورد. پس گرگینه ای فرستاد که برن را بکشد، ولی وقتی گرگینه آمد فینرود با تمام قدرت زنجیرهای خود را شکاند و با دست خالی و دندان با گرگینه جنگید، و هر دو از پای در آمدند. ولی آمده است که خیلی زود روح فینرود کالبد نو گرفت و از تالارهای ماندوس آزاد شد، و حالا در سعادت والینور با پدرش فینارفین و همسرش آماریه زندگی میکند و دیگر به سرزمین میانه باز نمیگردد.
در آن هنگام که برن در تاریکی یاس و ناامیدی غرق شده بود، لوتین به پل جزیزه سائرون آمد و آنجا ترانه ای از دوریاث خواند و برن از تاریکی بیدار شد، و کل برج های سائرون لرزیدند.
سائرون حالا مقصودش این بود که لوتین را تحویل مورگوت دهد، او یکی یکی گرگینه هایش را میفرستاد ولی همه توسط هوآن کشته میشدند. سرانجام دراگلوین بزرگترین گرگینه اش را فرستاد، ولی هوآن آن را هم کشت. با اخرین نفس هایش دراگلوین نزد سائرون برگشت و گفت: 'هوآن انجاست.' سائرون که از سرنوشت هوآن خبر داشت، گفت: 'جلوی تواناترین باید که سقوط کند، جلوی تواناترین کل گرگ ها.'
سائرون به یک گرگینه مخوف تغییر ظاهر داد، و وقتی به پیش آمد هوآن او را هم سرنگون کرد. و لوتین او را وادار کرد که کنترل و جادوی جزیره اش را تسلیمش کند،
و بنگر! کنار پل لوتین چو نوری پرتوزنان
سوزنده و درخشنده مانند ستارگان
فروزان با صدای قدرتمند سرود
قدرتش را بر کل جزیره گسیل نمود
تپه لرزید، قلعه فرو ریخت
سنگ ها نالیدند، پل شکست
و از رود سیریون ناگهان
دودهای انبوه شد فوران
بدینگونه لوتین عشقش برن را نجات داد...
💖 | #Beren & #Luthien
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
پارت اول را اینجا بخوانید.
📅 سال 465
برن رفت به نارگوتروند و همه ماجرا را برای فینرود تعریف کرد و از او درخواست یاری در ماموریت برای سیلماریل کرد، و فینرود میدانست که عهد دوستی ابدی که با خاندان باراهیر بسته بود آمده است سراغش برای مرگش، همانطور که مدت ها پیش به خواهرش گالادریل پیش بینی کرده بود، ولی با این وجود به عهدش وفا کرد.
پادشاه کل قوای خود را میخواست اعزام کند، ولی کله گورم و کوروفین پسران فئانور نیز آنجا بودند و مانع او شدند و ترس در دل مردم گذاشتند.
'چه باشد دوست یا دشمن، یا جن وحشی
زاده مورگوت باشد، الف، یا فرزند فانی
یا هرکه بر روی زمین میزند قدم
نه عشق، نه قانون، نه لیگ جهنم
نه قدرت خدایان، نه طلسم گیرا
او را حفاظت نخواهد کرد از تنفر آشوبگرا
از تنفر پسران فئانور درمقابل آنکه بگیرد یا بدزدد
پیدا کند نگه دارد یک سیلماریل شکوهمند
اینان را فقط ما به حق مدعی هستیم
سه جواهر افسون شده درخشانمان را به هیچکس نمیکنیم تسلیم.'
سپس پادشاه فینرود تاج خود را در اورد و بر زمین انداخت، ولی یکی از یارانش تاج را برداشت و خواهش کرد که به برادرزاده اش ارودرث آن را دهد.
فینرود به کله گورم گفت: 'این را به تو میگویم پسر فئانور، توسط بصیرتی که در این ساعت به من اعطاء شده، نه تو و نه هیچ یک از پسران فئانور هیچکدام از سیلماریل ها را باز نخواهید ستاند تا ابد تا پایان دنیا. و این که ما در پویشش هستیم به راستین که خواهد آمد، ولی نه به دستان شما. نهی، سوگندتان شما را خواهد بلعید و بهای عروسی لوتین را به دیگری تحویل خواهد داد.'
بدینگونه فینرود و برن و یارانشان که انگشت شمار بودند راهی شمال شدند، جامه مبدلی از جنس پوست و ظاهر اورک ها را با جادو به تن کرده بودند. نزدیک به جزیره جادوگر رسیدند، آنجا سائرون آن ها را به دام انداخت و پرس و جو کرد و دریافت اینان خادمین مورگوت نیستند، و ظاهر مخفی آنان را اشکار کرد و آنان را در زندان انداخت.
اکنون لوتین درحال چاره جستن برای کمک به برن بود، ولی وقتی از دوست صمیمیش دائرون درخواست یاری کرد، دائرون دوباره به او خیانت کرد و ماجرا را به تینگول لو داد. و تینگول پریشان حال، لوتین را در خانه درختی خیلی مرتفعی زندانی کرد، ولی پرنسس توانست فرار کند توسط جادویش. موهایش را رشد داد و از موهایش ردا و طنابی ساخت، و با آن طناب از درخت پایین آمد و از سرزمینش به سوی دشت و وحش گریخت. آنجا توسط کوروفین و کله گورم (که مشغول شکار بودند) پیدا شد، و به نارگوتروند برده شد، به زندان آنجا، زیراکه کله گورم مبهوت زیبایی او شده بود و میخواست رضایت تینگول را کسب کند که با دخترش ازدواج کند.
هوآن سگ عظیم الجثه کله گورم، که توسط اورومه شکارچی والار به او هدیه داده شده بود، به لوتین سر میزد و دختر با او دردودل میکرد. عشق لوتین دل او را در بر گرفت، و به لوتین کمک کرد که از نارگوتروند فرار کند. و بدینگونه لوتین سوار بر هوآن به جزیره گرگینه ها رسید.
آنجا در مغاک ها همه یاران برن و فینرود یکی یکی توسط گرگینه ها کشته و بلعیده شده بودند. و حالا سائرون قصد داشت که فینرود را زنده نگه دارد، زیرا که فکر میکرد مقصود این پویش و رازهای بسیاری را از طریق او میتواند به دست آورد. پس گرگینه ای فرستاد که برن را بکشد، ولی وقتی گرگینه آمد فینرود با تمام قدرت زنجیرهای خود را شکاند و با دست خالی و دندان با گرگینه جنگید، و هر دو از پای در آمدند. ولی آمده است که خیلی زود روح فینرود کالبد نو گرفت و از تالارهای ماندوس آزاد شد، و حالا در سعادت والینور با پدرش فینارفین و همسرش آماریه زندگی میکند و دیگر به سرزمین میانه باز نمیگردد.
در آن هنگام که برن در تاریکی یاس و ناامیدی غرق شده بود، لوتین به پل جزیزه سائرون آمد و آنجا ترانه ای از دوریاث خواند و برن از تاریکی بیدار شد، و کل برج های سائرون لرزیدند.
سائرون حالا مقصودش این بود که لوتین را تحویل مورگوت دهد، او یکی یکی گرگینه هایش را میفرستاد ولی همه توسط هوآن کشته میشدند. سرانجام دراگلوین بزرگترین گرگینه اش را فرستاد، ولی هوآن آن را هم کشت. با اخرین نفس هایش دراگلوین نزد سائرون برگشت و گفت: 'هوآن انجاست.' سائرون که از سرنوشت هوآن خبر داشت، گفت: 'جلوی تواناترین باید که سقوط کند، جلوی تواناترین کل گرگ ها.'
سائرون به یک گرگینه مخوف تغییر ظاهر داد، و وقتی به پیش آمد هوآن او را هم سرنگون کرد. و لوتین او را وادار کرد که کنترل و جادوی جزیره اش را تسلیمش کند،
و بنگر! کنار پل لوتین چو نوری پرتوزنان
سوزنده و درخشنده مانند ستارگان
فروزان با صدای قدرتمند سرود
قدرتش را بر کل جزیره گسیل نمود
تپه لرزید، قلعه فرو ریخت
سنگ ها نالیدند، پل شکست
و از رود سیریون ناگهان
دودهای انبوه شد فوران
بدینگونه لوتین عشقش برن را نجات داد...
💖 | #Beren & #Luthien
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
❤15👍4🕊1
📌 حکایت برن و لوتین پارت سوم
پارت اول را از اینجا و پارت دوم را از اینجا بخوانید.
📆 سال 465
سایه سیاه سائرون از جزیره اش فرار کرد و حالا همه جزیره پاکیزه شده بود، لوتین زندانیان را ازاد کرد، و بهمراه برن جسد فینرود را به خاک سپرد و ارامگاه سرسبزی برایش ساختند. هوآن زندانیان ازاد شده را به نارگوتروند برد و اینان اخبار مرگ فینرود و اعمال دلیرانه لوتین را اوردند، و گفتند 'دوشیزه ای جرات انجام کاری را داشت که حتی پسران فئانور جراتش را نداشتند' ولی بسیاری دریافتند خیانتکاری بوده (نه هیچگونه ترس) که کله گورم و کوروفین را رهنمایی کرده است. بدینگونه مردم نارگوتروند از پسران فئانور متنفر شدند و ارودرث برادرزاده فینرود بلخره توانست قدرت راستین تاج نارگوتروند را بدست گیرد و او کله گورم و کوروفین پسران فئانور را بیرون انداخت. کلبریمبور که به فینرود علاقه داشت، از رفتار پدرش کوروفین مبهوت شده بود و حاضر نبود که دیگر با پدرش همراه شود، بلکه نزد خاندان فینارفین در نارگوتروند باقی ماند. بعدها دوست صمیمی گالادریل خواهر فینرود و همسرش کلبورن شد.
لوتین و برن با هم در خوشی کوته ای سرگردان میگشتند، و سرانجام لوتین برن را به سمت دوریاث راهی کرد. ولی برن سوگندی که یاد کرده بود را بخاطر اورد، و لوتین پاسخ داد که حالا برن دو انتخاب دارد: یا که ماموریتش را رها کند و سرگردان بر روی زمین بگردد، یا که قدرت تاریکی را بر روی تاج و تختش به چالش بکشد. و گفت: هرکدام را انتخاب کنی همراه تو خواهم ماند و سرنوشت ما باید که یکسان باشد.
ناگهان کوروفین و کله گورم سوار بر اسب امدند، کله گورم قصد داشت که برن را زیر کند، و کوروفین به جلو تاخت و لوتین را گرفت و بالای اسب گذاشت. اما برن مانند یک شیر جهید از جلوی اسب کله گورم و چنان پرشش بلند بود که افتاد روی اسب شتابان کوروفین و از پشت گلوی کوروفین را گرفت و به عقب کشید، و جفتشان روی زمین افتادند. اسب هم روی زمین سقوط کرد، و لوتین روی چمن پرتاب شد.
کله گورم نزدیک بود با نیزه برن را بکشد، ولی در آن هنگام هوآن وفاداریش به اربابش را تا ابد رها کرد و اربابه جدیدش لوتین را خدمت کرد، و جلوی کله گورم سد شد. برن داشت کوروفین را خفه میکرد، که لوتین آمد و اجازه قتل کوروفین را به او نداد. برن دشنه کوروفین را از او گرفت، و او را رها کرد، سپس او سوار اسب برادرش کله گورم شد، ولی وقتی که داشتند میرفتند کوروفین با کمان برادرش تیر به سمت لوتین رها کرد و برن پرید جلوی لوتین و تیر به او اثابت کرد.
📆 سال 466
در بیشه ها هوآن و لوتین از برن مراقبت میکردند، برن تا لبه مرگ رفت، ولی سرانجام با معجزه عشق و هنرهای لوتین شفا یافت.
آن ها به دوریاث رفتند، ولی برن باز دلش فرا گرفته شد توسط خاطره سوگندی که یاد کرده بود و حرف های مغرورانه ای که جلوی تینگول زده بود، و حاضر نبود که به دربار تینگول در منه گروث برگرد، همچنین حاضر نبود لوتین را راهی ماموریت غیرممکنش کند. بدین ترتیب در اندوه سنگینی او را رها کرد وقتی که خوابیده بود، و به هوآن گفت که مراقبش باشد. سوار اسبی که از کوروفین ستانده بود شد و به شمال تاخت.
آنجا اسبش را رها کرد و اماده شد که با زندگی بدرود گوید، میان دشت بیابانی ویران انفائوگلیث نگاه انداخت و چشمانش به تانگورودریم برج های مورگوت افتاد و یاس او را خورد.
برن انداخت نگاهی به تانگورودریم
ترانه جداییش برایش چو عذاب الیم
و او بی توجه به خطرات، بلند سرود
زیرا که راه نجاتی پیدا نمی نمود
"بدرود ای اسمان شمالی ای زمین شیرین
تاابد فرخنده، چو اینجا ارامیده بود آن برترین
و اینجا با پاهای چابک دویده آن اعجازآفرین
بر زیر مهتاب، بر زیر افتاب، لوتین تینوویل
زیباتر از گویش من پریشان دل
گرچه جهان بیفتد به نابودی
بازگردد به عدم و ناپدیدی
اما خلقتش نیکو بوده است
از همانجا که آماده است
زیرا که شبانگاه، پگاه، زمین و دریا
برای بودن لوتین زیبا، برای زمانی در این دنیا"
💖 | #Beren & #Luthien
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
پارت اول را از اینجا و پارت دوم را از اینجا بخوانید.
📆 سال 465
سایه سیاه سائرون از جزیره اش فرار کرد و حالا همه جزیره پاکیزه شده بود، لوتین زندانیان را ازاد کرد، و بهمراه برن جسد فینرود را به خاک سپرد و ارامگاه سرسبزی برایش ساختند. هوآن زندانیان ازاد شده را به نارگوتروند برد و اینان اخبار مرگ فینرود و اعمال دلیرانه لوتین را اوردند، و گفتند 'دوشیزه ای جرات انجام کاری را داشت که حتی پسران فئانور جراتش را نداشتند' ولی بسیاری دریافتند خیانتکاری بوده (نه هیچگونه ترس) که کله گورم و کوروفین را رهنمایی کرده است. بدینگونه مردم نارگوتروند از پسران فئانور متنفر شدند و ارودرث برادرزاده فینرود بلخره توانست قدرت راستین تاج نارگوتروند را بدست گیرد و او کله گورم و کوروفین پسران فئانور را بیرون انداخت. کلبریمبور که به فینرود علاقه داشت، از رفتار پدرش کوروفین مبهوت شده بود و حاضر نبود که دیگر با پدرش همراه شود، بلکه نزد خاندان فینارفین در نارگوتروند باقی ماند. بعدها دوست صمیمی گالادریل خواهر فینرود و همسرش کلبورن شد.
لوتین و برن با هم در خوشی کوته ای سرگردان میگشتند، و سرانجام لوتین برن را به سمت دوریاث راهی کرد. ولی برن سوگندی که یاد کرده بود را بخاطر اورد، و لوتین پاسخ داد که حالا برن دو انتخاب دارد: یا که ماموریتش را رها کند و سرگردان بر روی زمین بگردد، یا که قدرت تاریکی را بر روی تاج و تختش به چالش بکشد. و گفت: هرکدام را انتخاب کنی همراه تو خواهم ماند و سرنوشت ما باید که یکسان باشد.
ناگهان کوروفین و کله گورم سوار بر اسب امدند، کله گورم قصد داشت که برن را زیر کند، و کوروفین به جلو تاخت و لوتین را گرفت و بالای اسب گذاشت. اما برن مانند یک شیر جهید از جلوی اسب کله گورم و چنان پرشش بلند بود که افتاد روی اسب شتابان کوروفین و از پشت گلوی کوروفین را گرفت و به عقب کشید، و جفتشان روی زمین افتادند. اسب هم روی زمین سقوط کرد، و لوتین روی چمن پرتاب شد.
کله گورم نزدیک بود با نیزه برن را بکشد، ولی در آن هنگام هوآن وفاداریش به اربابش را تا ابد رها کرد و اربابه جدیدش لوتین را خدمت کرد، و جلوی کله گورم سد شد. برن داشت کوروفین را خفه میکرد، که لوتین آمد و اجازه قتل کوروفین را به او نداد. برن دشنه کوروفین را از او گرفت، و او را رها کرد، سپس او سوار اسب برادرش کله گورم شد، ولی وقتی که داشتند میرفتند کوروفین با کمان برادرش تیر به سمت لوتین رها کرد و برن پرید جلوی لوتین و تیر به او اثابت کرد.
📆 سال 466
در بیشه ها هوآن و لوتین از برن مراقبت میکردند، برن تا لبه مرگ رفت، ولی سرانجام با معجزه عشق و هنرهای لوتین شفا یافت.
آن ها به دوریاث رفتند، ولی برن باز دلش فرا گرفته شد توسط خاطره سوگندی که یاد کرده بود و حرف های مغرورانه ای که جلوی تینگول زده بود، و حاضر نبود که به دربار تینگول در منه گروث برگرد، همچنین حاضر نبود لوتین را راهی ماموریت غیرممکنش کند. بدین ترتیب در اندوه سنگینی او را رها کرد وقتی که خوابیده بود، و به هوآن گفت که مراقبش باشد. سوار اسبی که از کوروفین ستانده بود شد و به شمال تاخت.
آنجا اسبش را رها کرد و اماده شد که با زندگی بدرود گوید، میان دشت بیابانی ویران انفائوگلیث نگاه انداخت و چشمانش به تانگورودریم برج های مورگوت افتاد و یاس او را خورد.
برن انداخت نگاهی به تانگورودریم
ترانه جداییش برایش چو عذاب الیم
و او بی توجه به خطرات، بلند سرود
زیرا که راه نجاتی پیدا نمی نمود
"بدرود ای اسمان شمالی ای زمین شیرین
تاابد فرخنده، چو اینجا ارامیده بود آن برترین
و اینجا با پاهای چابک دویده آن اعجازآفرین
بر زیر مهتاب، بر زیر افتاب، لوتین تینوویل
زیباتر از گویش من پریشان دل
گرچه جهان بیفتد به نابودی
بازگردد به عدم و ناپدیدی
اما خلقتش نیکو بوده است
از همانجا که آماده است
زیرا که شبانگاه، پگاه، زمین و دریا
برای بودن لوتین زیبا، برای زمانی در این دنیا"
💖 | #Beren & #Luthien
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
❤9👍3💔2
📌 حکایت برن و لوتین پارت چهارم
پارت های قبلی داستان برن و لوتین: پارت اول | پارت دوم | پارت سوم
📆 سال 466
برن به سوی قلعه جهنم آهنین حرکت می کرد، ولی لوتین سوار بر هوآن به سرعت به او رسید و حاضر نبود از او جدا شود. سپس هوآن رفت به جزیره تول سیریون و انجا جسد دراگلیون گرگینه و ثورینگوتیل خون آشام را برداشت و نزد لوتین اورد، و با هنرهایش لوتین خود را به شکل یک ومپایر و برن را به شکل یک گرگینه درآورد. و آن ها به سمت آنگباند قلعه مورگوت شتافتند، ولی هوآن در بیشه ها باقی ماند.
جلوی دروازه آنگباند کارخاروت تواناترین گرگ نگهبانی میداد، او به ظاهر مخفی برن و لوتین مشکوک شده بود، چو میدانست که دراگلیون مرده است، ولی ناگهان قدرتی از نژاد مقدس کهن لوتین را تسخیر کرد و او از جامه خون آشام درامد و جلوی گرگینه عظیم ایستاد و او را به خواب فرو افکند.
سپس برن و لوتین باهم برترین عملی که الف و ادمی جرات انجامش را داشته را به ارمغان آوردند. زیرا که به درون انگباند نزول کردند و حتی به اخرین تالار رسیدند و جلوی تاج و تخت مورگوت قرار گرفتند. برن جستی زد و زیر تخت مورگوت قایم شد. مورگوت فریب ظاهر ومپایر لوتین را نخورد و پوشش مخفی او را بدر کرد.
ناگهان لوتین دستانش را بالا برد و ترانه ای از جنس خواب را اغاز کرد. شعله های انگباند خاموش شدند. همه صداها و حرکات ایستادند. فقط یک شعله هنوز مشتعل بود، چشمان بی پلک مورگوت.
مورگوت گفت : خب خب لوتین، خوش آمدی به تالارهای من. برای هر برده ای استفاده ای دارم. تینگول احمق دوباره چه در سر دارد که حتی نمیتواند بچه خودش را از چنین ولگردی کور نگه دارد؟ یا که مشورتی بهتر نمیتواند برای جاسوسانش ببافد؟
دختر لرزید، و آهنگش را متوقف کرد: راه دراز بود، ولی تینگول من را نفرستاده و نمیداند که دختر سرکشش به چه راهی می رود. ولی همه راه ها بلخره به شمال ختم می شوند. ولی اینجا من از روی نیاز امده ام و با ابروی متواضع جلوی شما تعظیم میکنم. زیرا که لوتین هنرهای بسیاری دارد برای خوشی شیرین دل های شاهانه.
لوتین از چنگ ناپاکش اجتناب کرد و شروع به رقصیدن کرد و از نو اواز سر گرفت. مورگوت نگه داشته شده بود چو انگار طلسم شده بود توسط زیبایی لوتین. تا حالا هیچ الف یا فرشته ای اینگونه زیبا نرقصیده بود، و دیگر هم هیچکس چنان زیبا نرقصید. ردای جادوییش که طلسم خواب درونش نهفته شده بود را دور تالار میچرخاند و طلسمش را می سرود.
اورک ها و بالروگ های آتشین، به پایین مچاله شدند، همه چشمان خاموش شدند، همه سرها خم شدند و پایین، پایین سقوط کردند در قلعه جهنم، بجز مورگوت که هنوز روی تختش باقی مانده بود، ولی بلخره چنان سیلماریل ها در تاج آهنین درخشیدند و وزنشان به اندازه ای زیاد شد که انگار کل دنیا روی سر مورگوت بود و بلخره سرش خم شد، لوتین با ردای بال دارش در هوا رفت و صدایش مانند باران در چشمه فرود آمد، عمیق و تاریک، شنلش را پرت کرد جلوی چشمان مورگوت، و روی او خوابی تاریک قرار داد که همانند پوچی در خارج از جهان بود. و سرانجام خداوندگار تاریکی روی صورت سقوط کرد، و تاج آهنین از سرش در آمد و روی کف زمین غلتید.
سپس لوتین برن را از خواب بیدار و جامه گرگینه اش را از تن بدر کرد. برن با دشنه کوروفین از تاج آهنین یک سیلماریل را در آورد، وقتی که خواست بقیه سیلماریل ها را دراورد ناگهان دشنه به او خیانت کرد و شکست، و تیکه ای از دشنه به صورت مورگوت برخورد کرد و خواب او را بهم زد. او ناله کرد و ناگهان کل انگباند کم کم از خواب تکان خوردند.
برن و لوتین فرار کردند ولی جلوی دروازه دوباره با کارخاروت مواجه شدند که بیدار شده بود، قبل از اینکه لوتین بتواند از هنرهایش استفاده کند کارخاروت حمله ور شد، و برن با دستش سیلماریل را جلوی صورتش گرفت تا او را رام کند، ولی کارخاروت دستش را از جا کند و قورت داد، ناگهان سیلماریل مقدس گرگینه ناپاک را دیووانه وار سوزاند. جنون او را گرفت، و فرار کرد. ولی زوزه هایش کل انگباند را کاملا از خواب بیدار کرد.
لوتین کنار برن زانو زده بود، برن در بیهوشی قرار گرفته بود که انگار مرده بود، و کل ماموریتشان بیهوده بنظر میرسید. ولی هنگامی که لوتین داشت زهر را از زخم برن با لب هایش بیرون میکشید، توروندور پادشاه عقابان بهمراه گواهیر (عقابی که هزاران سال بعد دوست گاندالف شد) و لاندرووال آمد و معشوقین را نجات دادند. زیراکه همه پرندگان و حیوانات که دوست برن بودند درباره نیازمندیش شنیده بودند، و حالا برترین عقابان به کمکش آمدند و او را بهمراه لوتین به مرزهای دوریاث بردند. لوتین و هوآن دوباره با تلاش های فراوان برن را که به لبه مرگ رسیده بود، نجات دادند.
💖 | #Beren & #Luthien
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
پارت های قبلی داستان برن و لوتین: پارت اول | پارت دوم | پارت سوم
📆 سال 466
برن به سوی قلعه جهنم آهنین حرکت می کرد، ولی لوتین سوار بر هوآن به سرعت به او رسید و حاضر نبود از او جدا شود. سپس هوآن رفت به جزیره تول سیریون و انجا جسد دراگلیون گرگینه و ثورینگوتیل خون آشام را برداشت و نزد لوتین اورد، و با هنرهایش لوتین خود را به شکل یک ومپایر و برن را به شکل یک گرگینه درآورد. و آن ها به سمت آنگباند قلعه مورگوت شتافتند، ولی هوآن در بیشه ها باقی ماند.
جلوی دروازه آنگباند کارخاروت تواناترین گرگ نگهبانی میداد، او به ظاهر مخفی برن و لوتین مشکوک شده بود، چو میدانست که دراگلیون مرده است، ولی ناگهان قدرتی از نژاد مقدس کهن لوتین را تسخیر کرد و او از جامه خون آشام درامد و جلوی گرگینه عظیم ایستاد و او را به خواب فرو افکند.
سپس برن و لوتین باهم برترین عملی که الف و ادمی جرات انجامش را داشته را به ارمغان آوردند. زیرا که به درون انگباند نزول کردند و حتی به اخرین تالار رسیدند و جلوی تاج و تخت مورگوت قرار گرفتند. برن جستی زد و زیر تخت مورگوت قایم شد. مورگوت فریب ظاهر ومپایر لوتین را نخورد و پوشش مخفی او را بدر کرد.
ناگهان لوتین دستانش را بالا برد و ترانه ای از جنس خواب را اغاز کرد. شعله های انگباند خاموش شدند. همه صداها و حرکات ایستادند. فقط یک شعله هنوز مشتعل بود، چشمان بی پلک مورگوت.
مورگوت گفت : خب خب لوتین، خوش آمدی به تالارهای من. برای هر برده ای استفاده ای دارم. تینگول احمق دوباره چه در سر دارد که حتی نمیتواند بچه خودش را از چنین ولگردی کور نگه دارد؟ یا که مشورتی بهتر نمیتواند برای جاسوسانش ببافد؟
دختر لرزید، و آهنگش را متوقف کرد: راه دراز بود، ولی تینگول من را نفرستاده و نمیداند که دختر سرکشش به چه راهی می رود. ولی همه راه ها بلخره به شمال ختم می شوند. ولی اینجا من از روی نیاز امده ام و با ابروی متواضع جلوی شما تعظیم میکنم. زیرا که لوتین هنرهای بسیاری دارد برای خوشی شیرین دل های شاهانه.
لوتین از چنگ ناپاکش اجتناب کرد و شروع به رقصیدن کرد و از نو اواز سر گرفت. مورگوت نگه داشته شده بود چو انگار طلسم شده بود توسط زیبایی لوتین. تا حالا هیچ الف یا فرشته ای اینگونه زیبا نرقصیده بود، و دیگر هم هیچکس چنان زیبا نرقصید. ردای جادوییش که طلسم خواب درونش نهفته شده بود را دور تالار میچرخاند و طلسمش را می سرود.
اورک ها و بالروگ های آتشین، به پایین مچاله شدند، همه چشمان خاموش شدند، همه سرها خم شدند و پایین، پایین سقوط کردند در قلعه جهنم، بجز مورگوت که هنوز روی تختش باقی مانده بود، ولی بلخره چنان سیلماریل ها در تاج آهنین درخشیدند و وزنشان به اندازه ای زیاد شد که انگار کل دنیا روی سر مورگوت بود و بلخره سرش خم شد، لوتین با ردای بال دارش در هوا رفت و صدایش مانند باران در چشمه فرود آمد، عمیق و تاریک، شنلش را پرت کرد جلوی چشمان مورگوت، و روی او خوابی تاریک قرار داد که همانند پوچی در خارج از جهان بود. و سرانجام خداوندگار تاریکی روی صورت سقوط کرد، و تاج آهنین از سرش در آمد و روی کف زمین غلتید.
سپس لوتین برن را از خواب بیدار و جامه گرگینه اش را از تن بدر کرد. برن با دشنه کوروفین از تاج آهنین یک سیلماریل را در آورد، وقتی که خواست بقیه سیلماریل ها را دراورد ناگهان دشنه به او خیانت کرد و شکست، و تیکه ای از دشنه به صورت مورگوت برخورد کرد و خواب او را بهم زد. او ناله کرد و ناگهان کل انگباند کم کم از خواب تکان خوردند.
برن و لوتین فرار کردند ولی جلوی دروازه دوباره با کارخاروت مواجه شدند که بیدار شده بود، قبل از اینکه لوتین بتواند از هنرهایش استفاده کند کارخاروت حمله ور شد، و برن با دستش سیلماریل را جلوی صورتش گرفت تا او را رام کند، ولی کارخاروت دستش را از جا کند و قورت داد، ناگهان سیلماریل مقدس گرگینه ناپاک را دیووانه وار سوزاند. جنون او را گرفت، و فرار کرد. ولی زوزه هایش کل انگباند را کاملا از خواب بیدار کرد.
لوتین کنار برن زانو زده بود، برن در بیهوشی قرار گرفته بود که انگار مرده بود، و کل ماموریتشان بیهوده بنظر میرسید. ولی هنگامی که لوتین داشت زهر را از زخم برن با لب هایش بیرون میکشید، توروندور پادشاه عقابان بهمراه گواهیر (عقابی که هزاران سال بعد دوست گاندالف شد) و لاندرووال آمد و معشوقین را نجات دادند. زیراکه همه پرندگان و حیوانات که دوست برن بودند درباره نیازمندیش شنیده بودند، و حالا برترین عقابان به کمکش آمدند و او را بهمراه لوتین به مرزهای دوریاث بردند. لوتین و هوآن دوباره با تلاش های فراوان برن را که به لبه مرگ رسیده بود، نجات دادند.
💖 | #Beren & #Luthien
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
❤11👍5🕊1
📌 حکایت برن و لوتین پارت پنجم
پارت های قبلی:
P1 | P2 | P3 | P4
📆 سال 466
وقتی که بهار به زیبایی رسید، برن و لوتین به درون دوریاث رفتند. خوش آمد آنها پر از خوشی بود، زیرا که از وقتی لوتین رفته بود سایه و سکوت بر دوریاث حاکم شده بود. و دائرون که در اندوه به دنبال جستجوی لوتین رفته بود، تا دور دست ها سرگردان شده بود و سرانجام گم شد.
چنین بود که باری دیگر نیز لوتین برن را نزد پدرش برد، و پادشاه حیرت زده شده بود از او، ولی هنوز دل ارامی نسبت به او نداشت.
برن زانو زد: 'همانطور که قول دادم برگشتم. و حالا اماده ام که طلب خود را مال خود کنم.'
تینگول گفت: 'مگر تو نگفتی که نزد من خواهی برنگشت مگر اینکه یک جواهر از تاج مورگوت را در دست داشته باشی؟'
و برن پاسخ داد: 'همین الان هم یک سیلماریل در دستم است.' و وقتی تینگول فرمود که آن را نشان دهد برن گفت: 'اینکار را نمیتوانم کنم، زیرا که دستم اینجا نیست.'
سپس حال و هوای پادشاه تینگول ملایم شد، و برن و لوتین همه داستان ماموریت را تعریف کردند، و همه از حیرت پر شدند، و تینگول برایش بنظر میرسید که این آدمی فرق دارد با آدمیان دیگر، و میان بزرگان جهان است، درحالی که درواقع عشق لوتین قدرتی بود بزرگ تر از کل پادشاهی های غرب یا شرق، و پادشاه دریافت که سرنوشتشان را هیچ قدرتی در جهان جلو دار نیست. سرانجام بلخره تینگول رضایت داد، و برن جلوی تختش دست دخترش لوتین را در دست گرفت و بدینگونه آن دو نامزد کردند.
اکنون برن درباره آمدن کارخاروت گرگینه به دوریاث شنفت، و دریافت که هنوز ماموریت به اتمام نرسیده. زیرا که سیلماریل در شکم گرگینه حبث شده بود.
حالا تینگول، برن، هوآن، بلگ و مابلونگ به شکار گرگینه رفتند، و در آن شکار، کارخاروت برن را تا حد مرگ زخمی کرد، ولی در آخر هوآن گرگینه را کشت، و عاقبت سرنوشت خود را ملاقات کرد، زیرا که خود نیز تا حد مرگ اسیب دید و مرد. مابلونگ فورا شکم گرگ را درید و سیلماریل را برداشت و به برن داد، و برن آن را در دست تینگول گذاشت و گفت: 'اکنون پویش به موفقیت رسید، و سرنوشتم تکمیل شد.' و دیگر سخنی نگفت. ولی قبل از اینکه روح از بدنش جدا شود، لوتین به او بدرود گفت. 'فراسوی دریای غربی منتظرم باش.' و برن روحش به تالارهای ماندوس عزیمت کرد. بدینگونه ماموریت برای سیلماریل به اتمام رسید.
📆 سال +467
وقتی که بهار شکفت، لوتین از غم مرد و روحش از سرزمین میانه گریخت و به تالارهای ماندوس آمد.
او دربرابر ماندوس قاضی والار زانو زد و برای او خواند. اندوه او بس ژرفتر از اندوه همه بود. ترانهی لوتین در برابر ماندوس زیباترین ترانهای است که تا کنون به کلام پدید آمده، و این ترانه، غم انگیزترین ترانه ایست که جهان خواهد شنید. زوال ناپذیر، هنوز در والینور آن را میخوانند و والار با شنیدنش اندوهگین میشوند. زیرا که لوتین دو نغمه از واژهها را در هم بافت، نغمهی اندوه الف ها و نیز درد و رنج آدمیان، نغمهی دو گونه از باشندگان که ارو پروردگار یگانه برای زیستن در کره خاکی پدید اورده بود، و آنگاه که دختر در برابر ماندوس زانو زد، اشکهایش چو باران بر روی سنگها چکید؛ و ماندوس سنگدل دلش از تاثر به رحم آمد، کسی که هرگز پیش از آن چنین متأثر نگشته بود، و از آن پس نیز چنین متأثر نگشته است،
بدین ترتیب برن را احضار کرد و همانگونه که لوتین قول داده بود حتی بعد از مرگ هم دوباره همدیگر را دیدند. اما ماندوس قدرت نگه داشتن روح انسان ها را نداشت تا ابد، و نمیتوانست سرنوشت انسان یا الف را تغییر دهد، و بزودی روح برن به فراسوی مرزهای جهان عزیمت می کرد، جایی که روح هیچ الفی انجا را پیدا نخواهد کرد. زیرا که الف ها تا پایان دنیا سرنوشتشان به کره خاکی بند است. و اینگونه بود که برن و لوتین بزودی تا پایان دنیا از هم جدا می شدند. ولی ماندوس به نزد مانوه معاون پروردگار رفت، و مانوه از پروردگار یاری جست. و او به لوتین دو گزینه برای انتخاب داد: به سعادت والینور رود و تمام اندوه هایش را فراموش کند، در قلمروی مقدس، اما برن که یک انسان بود نمیتوانست بدانجا بیاید. گزینه دیگر این بود که بهمراه برن به سرزمین میانه بازگردد و دوباره انجا اقامت کنند، اما بدون هیچ تضمینی برای شادمانی. و اگر این را انتخاب می کرد لوتین فانی می گشت و مانند برن در معرض مرگ دوم قرار می گرفت. و بزودی برای همیشه جهان را وداع می گفت، و زیباییش تنها در خاطره ها به یاد می ماند.
لوتین این تقدیر را برگزید و قلمرو قدسی را ترک گفت، و از خویشاوندی با همه ساکنین آنجا دست شست. و سرنوشتش را تا ابد با سرنوشت برن پیوند داد. و بدین سان آن ها حتی فراسوی چرخه های جهان راهشان با هم یکی شد.
💖 | #Beren & #Luthien
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
پارت های قبلی:
P1 | P2 | P3 | P4
📆 سال 466
وقتی که بهار به زیبایی رسید، برن و لوتین به درون دوریاث رفتند. خوش آمد آنها پر از خوشی بود، زیرا که از وقتی لوتین رفته بود سایه و سکوت بر دوریاث حاکم شده بود. و دائرون که در اندوه به دنبال جستجوی لوتین رفته بود، تا دور دست ها سرگردان شده بود و سرانجام گم شد.
چنین بود که باری دیگر نیز لوتین برن را نزد پدرش برد، و پادشاه حیرت زده شده بود از او، ولی هنوز دل ارامی نسبت به او نداشت.
برن زانو زد: 'همانطور که قول دادم برگشتم. و حالا اماده ام که طلب خود را مال خود کنم.'
تینگول گفت: 'مگر تو نگفتی که نزد من خواهی برنگشت مگر اینکه یک جواهر از تاج مورگوت را در دست داشته باشی؟'
و برن پاسخ داد: 'همین الان هم یک سیلماریل در دستم است.' و وقتی تینگول فرمود که آن را نشان دهد برن گفت: 'اینکار را نمیتوانم کنم، زیرا که دستم اینجا نیست.'
سپس حال و هوای پادشاه تینگول ملایم شد، و برن و لوتین همه داستان ماموریت را تعریف کردند، و همه از حیرت پر شدند، و تینگول برایش بنظر میرسید که این آدمی فرق دارد با آدمیان دیگر، و میان بزرگان جهان است، درحالی که درواقع عشق لوتین قدرتی بود بزرگ تر از کل پادشاهی های غرب یا شرق، و پادشاه دریافت که سرنوشتشان را هیچ قدرتی در جهان جلو دار نیست. سرانجام بلخره تینگول رضایت داد، و برن جلوی تختش دست دخترش لوتین را در دست گرفت و بدینگونه آن دو نامزد کردند.
اکنون برن درباره آمدن کارخاروت گرگینه به دوریاث شنفت، و دریافت که هنوز ماموریت به اتمام نرسیده. زیرا که سیلماریل در شکم گرگینه حبث شده بود.
حالا تینگول، برن، هوآن، بلگ و مابلونگ به شکار گرگینه رفتند، و در آن شکار، کارخاروت برن را تا حد مرگ زخمی کرد، ولی در آخر هوآن گرگینه را کشت، و عاقبت سرنوشت خود را ملاقات کرد، زیرا که خود نیز تا حد مرگ اسیب دید و مرد. مابلونگ فورا شکم گرگ را درید و سیلماریل را برداشت و به برن داد، و برن آن را در دست تینگول گذاشت و گفت: 'اکنون پویش به موفقیت رسید، و سرنوشتم تکمیل شد.' و دیگر سخنی نگفت. ولی قبل از اینکه روح از بدنش جدا شود، لوتین به او بدرود گفت. 'فراسوی دریای غربی منتظرم باش.' و برن روحش به تالارهای ماندوس عزیمت کرد. بدینگونه ماموریت برای سیلماریل به اتمام رسید.
📆 سال +467
وقتی که بهار شکفت، لوتین از غم مرد و روحش از سرزمین میانه گریخت و به تالارهای ماندوس آمد.
او دربرابر ماندوس قاضی والار زانو زد و برای او خواند. اندوه او بس ژرفتر از اندوه همه بود. ترانهی لوتین در برابر ماندوس زیباترین ترانهای است که تا کنون به کلام پدید آمده، و این ترانه، غم انگیزترین ترانه ایست که جهان خواهد شنید. زوال ناپذیر، هنوز در والینور آن را میخوانند و والار با شنیدنش اندوهگین میشوند. زیرا که لوتین دو نغمه از واژهها را در هم بافت، نغمهی اندوه الف ها و نیز درد و رنج آدمیان، نغمهی دو گونه از باشندگان که ارو پروردگار یگانه برای زیستن در کره خاکی پدید اورده بود، و آنگاه که دختر در برابر ماندوس زانو زد، اشکهایش چو باران بر روی سنگها چکید؛ و ماندوس سنگدل دلش از تاثر به رحم آمد، کسی که هرگز پیش از آن چنین متأثر نگشته بود، و از آن پس نیز چنین متأثر نگشته است،
بدین ترتیب برن را احضار کرد و همانگونه که لوتین قول داده بود حتی بعد از مرگ هم دوباره همدیگر را دیدند. اما ماندوس قدرت نگه داشتن روح انسان ها را نداشت تا ابد، و نمیتوانست سرنوشت انسان یا الف را تغییر دهد، و بزودی روح برن به فراسوی مرزهای جهان عزیمت می کرد، جایی که روح هیچ الفی انجا را پیدا نخواهد کرد. زیرا که الف ها تا پایان دنیا سرنوشتشان به کره خاکی بند است. و اینگونه بود که برن و لوتین بزودی تا پایان دنیا از هم جدا می شدند. ولی ماندوس به نزد مانوه معاون پروردگار رفت، و مانوه از پروردگار یاری جست. و او به لوتین دو گزینه برای انتخاب داد: به سعادت والینور رود و تمام اندوه هایش را فراموش کند، در قلمروی مقدس، اما برن که یک انسان بود نمیتوانست بدانجا بیاید. گزینه دیگر این بود که بهمراه برن به سرزمین میانه بازگردد و دوباره انجا اقامت کنند، اما بدون هیچ تضمینی برای شادمانی. و اگر این را انتخاب می کرد لوتین فانی می گشت و مانند برن در معرض مرگ دوم قرار می گرفت. و بزودی برای همیشه جهان را وداع می گفت، و زیباییش تنها در خاطره ها به یاد می ماند.
لوتین این تقدیر را برگزید و قلمرو قدسی را ترک گفت، و از خویشاوندی با همه ساکنین آنجا دست شست. و سرنوشتش را تا ابد با سرنوشت برن پیوند داد. و بدین سان آن ها حتی فراسوی چرخه های جهان راهشان با هم یکی شد.
💖 | #Beren & #Luthien
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
❤11👍4😢2
📌 حکایت برن و لوتین پارت ششم و پایانی
پارت های قبلی:
P1 | P2 | P3 | P4 | P5
📆 سال 469
برن و لوتین به منه گروث بازگشتند، و لمس لوتین سرمای دل پدرش را درمان کرد. ولی ملیان وقتی به دخترش نگاه انداخت تقدیری که روی پیشانی اش نوشته شده بود را خواند، و رویش را برگرداند، زیرا که میدانست جدایی تا فراسوی پایان دنیا میانشان آمده، و هیچ اندوه فقدانی سنگین تر از قلب ملیان مایا در آن هنگام نبوده است (مگر غم جدایی الروند و آروون).
برن و لوتین در اوسیریاند سکونت گزیدند، در سرزمینی که الف ها آن را "سرزمین مردگانی که زندگانی می کنند" نام گذاری کردند. و از آن به بعد برن با هیچ انسانی سخن نگفت.
📆 سال 470
دیور زیبا، پسر برن و لوتین، در تول گالن بدنیا آمد.
📆 سال 497
در این سال دیور با نیملوث ازدواج کرد. نیملوث برادرزاده پرنس کلبورن (معشوقه بانو گالادریل) بود.
📆 سال 500
برن و لوتین در این سال پدربزرگ و مادربزرگ شدند، نوه هایشان دوقلو بودند و نامشان الورد و الورین بود.
📆 سال 502
به دستور تینگول، دورف ها سیلماریل را درون گردنبندی گذاشتند، ولی تینگول مزد و غرامتی که قول داده بود را به آن ها پرداخت نکرد. زیرا که بسی حریص شده بود.
📆 سال 503
دورف های نوگرود به دوریاث هجوم اوردند، و پادشاه تینگول را کشتند، و قلمرویش را ویران کردند، ملیان جان سالم بدر برد, و سپس از سرزمین میانه وداع گفت و به والینور بازگشت. خبر به تول گالن رسید، و برن به سوی نبرد تاخت. در نبرد 'رود سارن اثراد'، برن و سپاه الف های سبز و انت ها، با دورف های قاتل جنگیدند و از دم نابودشان کردند. برن شخصا فرمانده دورف های نوگرود را کشت، و گردنبند-سیلماریل را از او بازستاند و نزد لوتین برد.
وقتی که لوتین گردنبند و جواهر را پوشید، برای مدتی سرزمین مردگانی که زندگانی می کنند شبیه سرزمین مقدس والینور شد، آنجا برای مدتی زیباترین و پربار ترین و شکوهمندترین مکان در کل تاریخ سرزمین میانه شد. ولی وقتی که پسران فئانور اخبار را شنیدند، جرات نکردند به لوتین حمله کنند تا جواهری که پدرشان ساخته بود را از او بگیرند.
الوینگ دختر دیور بدنیا آمد، و سپس دیور از اوسیریاند عزیمت کرد و بهمراه همسر و فرزندانش به دوریاث رفت، و وارث تینگول شد، او پادشاه جدید دوریاث شد، و قلمرو را اهیا و بازسازی کرد.
در پاییز، پیغام رسانی به دوریاث آمد، یکی از لرد های الف های سبز بود، و او به دیور گردنبند سیلماریل را تحویل داد. و دیور دانست که پدرش برن یک-دست و مادرش لوتین بلبل دار فانی را وداع گفته اند و رفته اند به فراسوی مرزهای جهان. دیور به سیلماریل نگاهش قفل شده بود، جواهری که پدر و مادرش بدست اورده بودند، فراسوی امید، از درون دهشت مورگوت. و اندوهش بسیار سنگین بود، زیرا که مرگ زودهنگام سراغ پدر و مادرش آمده بود. سیلماریل مرگ آنان را به شتاب انداخته بود، زیراکه وقتی لوتین آن را پوشید شعله زیباییش برای سرزمین فانیان بیش از حد فروزان شد.
عاقبت به سر آمد، که، لوتین، کسی که عشقش دو نژاد را به هم پیوند داد، تنها الفی شد که به راستین مرد، و جهان را ترک گفت، و الف ها تا ابد لوتین عزیزشان را به یاد دارند، عزیزی که از دست داده اند.
راهی دراز سرنوشت آن دو را حمل نمود
میان کوهستان و دره و تالارهای وحشت آلود
آنک دریا میانشان انداخت جدایی
اما باز به هم رسیدند و خواندند دوتایی
و مدت ها پیش آن دو عاشق در اغوش هم جان سپردند
درحالی که در جنگل بی غم ترانه می سرودند
📆 سال 1971 از دوران میلادی
در این سال ادیث، همسر تالکین از دنیا رفت.
📆 سال 1972
تالکین به پسرش کریستوفر نامه نوشت: «من هیچوقت ادیث را لوتین صدا نزدم - ولی او منبع آن داستانی بود که با گذر زمان تبدیل به قاب اصلی سیلماریلیون شد. .... در آن روزها موهایش مشکی براق بود، پوستش شفاف، چشمانش درخشان تر از آنکه دیده باشی. و او میتوانست بخواند و برقصد. ولی داستان کج و نادرست شده، و من باقی مانده متروکه شده ام، و من نمیتوانم دربرابر ماندوس سنگدل التماس و لابه کنم.»
📆 سال 1973
در این سال، زندگی پرفسور تالکین خالق سرزمین میانه، به سر انجام رسید، کسی که داستان برن و لوتین را با الهام از داستان عاشقانه زندگی خود نوشته بود، و اکنون به فراسوی چرخه های دنیا مهاجرت کرد، و دوباره با ادیث متحد شد.
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
روی سنگ قبر مشترک ایشان اسمشان بدینگونه نوشته شده:
ادیث مری تالکین لوتین
جان رونالد روئل تالکین برن
💖 | #Beren & #Luthien
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
پارت های قبلی:
P1 | P2 | P3 | P4 | P5
📆 سال 469
برن و لوتین به منه گروث بازگشتند، و لمس لوتین سرمای دل پدرش را درمان کرد. ولی ملیان وقتی به دخترش نگاه انداخت تقدیری که روی پیشانی اش نوشته شده بود را خواند، و رویش را برگرداند، زیرا که میدانست جدایی تا فراسوی پایان دنیا میانشان آمده، و هیچ اندوه فقدانی سنگین تر از قلب ملیان مایا در آن هنگام نبوده است (مگر غم جدایی الروند و آروون).
برن و لوتین در اوسیریاند سکونت گزیدند، در سرزمینی که الف ها آن را "سرزمین مردگانی که زندگانی می کنند" نام گذاری کردند. و از آن به بعد برن با هیچ انسانی سخن نگفت.
📆 سال 470
دیور زیبا، پسر برن و لوتین، در تول گالن بدنیا آمد.
📆 سال 497
در این سال دیور با نیملوث ازدواج کرد. نیملوث برادرزاده پرنس کلبورن (معشوقه بانو گالادریل) بود.
📆 سال 500
برن و لوتین در این سال پدربزرگ و مادربزرگ شدند، نوه هایشان دوقلو بودند و نامشان الورد و الورین بود.
📆 سال 502
به دستور تینگول، دورف ها سیلماریل را درون گردنبندی گذاشتند، ولی تینگول مزد و غرامتی که قول داده بود را به آن ها پرداخت نکرد. زیرا که بسی حریص شده بود.
📆 سال 503
دورف های نوگرود به دوریاث هجوم اوردند، و پادشاه تینگول را کشتند، و قلمرویش را ویران کردند، ملیان جان سالم بدر برد, و سپس از سرزمین میانه وداع گفت و به والینور بازگشت. خبر به تول گالن رسید، و برن به سوی نبرد تاخت. در نبرد 'رود سارن اثراد'، برن و سپاه الف های سبز و انت ها، با دورف های قاتل جنگیدند و از دم نابودشان کردند. برن شخصا فرمانده دورف های نوگرود را کشت، و گردنبند-سیلماریل را از او بازستاند و نزد لوتین برد.
وقتی که لوتین گردنبند و جواهر را پوشید، برای مدتی سرزمین مردگانی که زندگانی می کنند شبیه سرزمین مقدس والینور شد، آنجا برای مدتی زیباترین و پربار ترین و شکوهمندترین مکان در کل تاریخ سرزمین میانه شد. ولی وقتی که پسران فئانور اخبار را شنیدند، جرات نکردند به لوتین حمله کنند تا جواهری که پدرشان ساخته بود را از او بگیرند.
الوینگ دختر دیور بدنیا آمد، و سپس دیور از اوسیریاند عزیمت کرد و بهمراه همسر و فرزندانش به دوریاث رفت، و وارث تینگول شد، او پادشاه جدید دوریاث شد، و قلمرو را اهیا و بازسازی کرد.
در پاییز، پیغام رسانی به دوریاث آمد، یکی از لرد های الف های سبز بود، و او به دیور گردنبند سیلماریل را تحویل داد. و دیور دانست که پدرش برن یک-دست و مادرش لوتین بلبل دار فانی را وداع گفته اند و رفته اند به فراسوی مرزهای جهان. دیور به سیلماریل نگاهش قفل شده بود، جواهری که پدر و مادرش بدست اورده بودند، فراسوی امید، از درون دهشت مورگوت. و اندوهش بسیار سنگین بود، زیرا که مرگ زودهنگام سراغ پدر و مادرش آمده بود. سیلماریل مرگ آنان را به شتاب انداخته بود، زیراکه وقتی لوتین آن را پوشید شعله زیباییش برای سرزمین فانیان بیش از حد فروزان شد.
عاقبت به سر آمد، که، لوتین، کسی که عشقش دو نژاد را به هم پیوند داد، تنها الفی شد که به راستین مرد، و جهان را ترک گفت، و الف ها تا ابد لوتین عزیزشان را به یاد دارند، عزیزی که از دست داده اند.
راهی دراز سرنوشت آن دو را حمل نمود
میان کوهستان و دره و تالارهای وحشت آلود
آنک دریا میانشان انداخت جدایی
اما باز به هم رسیدند و خواندند دوتایی
و مدت ها پیش آن دو عاشق در اغوش هم جان سپردند
درحالی که در جنگل بی غم ترانه می سرودند
📆 سال 1971 از دوران میلادی
در این سال ادیث، همسر تالکین از دنیا رفت.
📆 سال 1972
تالکین به پسرش کریستوفر نامه نوشت: «من هیچوقت ادیث را لوتین صدا نزدم - ولی او منبع آن داستانی بود که با گذر زمان تبدیل به قاب اصلی سیلماریلیون شد. .... در آن روزها موهایش مشکی براق بود، پوستش شفاف، چشمانش درخشان تر از آنکه دیده باشی. و او میتوانست بخواند و برقصد. ولی داستان کج و نادرست شده، و من باقی مانده متروکه شده ام، و من نمیتوانم دربرابر ماندوس سنگدل التماس و لابه کنم.»
📆 سال 1973
در این سال، زندگی پرفسور تالکین خالق سرزمین میانه، به سر انجام رسید، کسی که داستان برن و لوتین را با الهام از داستان عاشقانه زندگی خود نوشته بود، و اکنون به فراسوی چرخه های دنیا مهاجرت کرد، و دوباره با ادیث متحد شد.
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
روی سنگ قبر مشترک ایشان اسمشان بدینگونه نوشته شده:
ادیث مری تالکین لوتین
جان رونالد روئل تالکین برن
💖 | #Beren & #Luthien
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
❤18😢4👍3
👍8❤3