📌 حکایت برن و لوتین پارت سوم
پارت اول را از اینجا و پارت دوم را از اینجا بخوانید.
📆 سال 465
سایه سیاه سائرون از جزیره اش فرار کرد و حالا همه جزیره پاکیزه شده بود، لوتین زندانیان را ازاد کرد، و بهمراه برن جسد فینرود را به خاک سپرد و ارامگاه سرسبزی برایش ساختند. هوآن زندانیان ازاد شده را به نارگوتروند برد و اینان اخبار مرگ فینرود و اعمال دلیرانه لوتین را اوردند، و گفتند 'دوشیزه ای جرات انجام کاری را داشت که حتی پسران فئانور جراتش را نداشتند' ولی بسیاری دریافتند خیانتکاری بوده (نه هیچگونه ترس) که کله گورم و کوروفین را رهنمایی کرده است. بدینگونه مردم نارگوتروند از پسران فئانور متنفر شدند و ارودرث برادرزاده فینرود بلخره توانست قدرت راستین تاج نارگوتروند را بدست گیرد و او کله گورم و کوروفین پسران فئانور را بیرون انداخت. کلبریمبور که به فینرود علاقه داشت، از رفتار پدرش کوروفین مبهوت شده بود و حاضر نبود که دیگر با پدرش همراه شود، بلکه نزد خاندان فینارفین در نارگوتروند باقی ماند. بعدها دوست صمیمی گالادریل خواهر فینرود و همسرش کلبورن شد.
لوتین و برن با هم در خوشی کوته ای سرگردان میگشتند، و سرانجام لوتین برن را به سمت دوریاث راهی کرد. ولی برن سوگندی که یاد کرده بود را بخاطر اورد، و لوتین پاسخ داد که حالا برن دو انتخاب دارد: یا که ماموریتش را رها کند و سرگردان بر روی زمین بگردد، یا که قدرت تاریکی را بر روی تاج و تختش به چالش بکشد. و گفت: هرکدام را انتخاب کنی همراه تو خواهم ماند و سرنوشت ما باید که یکسان باشد.
ناگهان کوروفین و کله گورم سوار بر اسب امدند، کله گورم قصد داشت که برن را زیر کند، و کوروفین به جلو تاخت و لوتین را گرفت و بالای اسب گذاشت. اما برن مانند یک شیر جهید از جلوی اسب کله گورم و چنان پرشش بلند بود که افتاد روی اسب شتابان کوروفین و از پشت گلوی کوروفین را گرفت و به عقب کشید، و جفتشان روی زمین افتادند. اسب هم روی زمین سقوط کرد، و لوتین روی چمن پرتاب شد.
کله گورم نزدیک بود با نیزه برن را بکشد، ولی در آن هنگام هوآن وفاداریش به اربابش را تا ابد رها کرد و اربابه جدیدش لوتین را خدمت کرد، و جلوی کله گورم سد شد. برن داشت کوروفین را خفه میکرد، که لوتین آمد و اجازه قتل کوروفین را به او نداد. برن دشنه کوروفین را از او گرفت، و او را رها کرد، سپس او سوار اسب برادرش کله گورم شد، ولی وقتی که داشتند میرفتند کوروفین با کمان برادرش تیر به سمت لوتین رها کرد و برن پرید جلوی لوتین و تیر به او اثابت کرد.
📆 سال 466
در بیشه ها هوآن و لوتین از برن مراقبت میکردند، برن تا لبه مرگ رفت، ولی سرانجام با معجزه عشق و هنرهای لوتین شفا یافت.
آن ها به دوریاث رفتند، ولی برن باز دلش فرا گرفته شد توسط خاطره سوگندی که یاد کرده بود و حرف های مغرورانه ای که جلوی تینگول زده بود، و حاضر نبود که به دربار تینگول در منه گروث برگرد، همچنین حاضر نبود لوتین را راهی ماموریت غیرممکنش کند. بدین ترتیب در اندوه سنگینی او را رها کرد وقتی که خوابیده بود، و به هوآن گفت که مراقبش باشد. سوار اسبی که از کوروفین ستانده بود شد و به شمال تاخت.
آنجا اسبش را رها کرد و اماده شد که با زندگی بدرود گوید، میان دشت بیابانی ویران انفائوگلیث نگاه انداخت و چشمانش به تانگورودریم برج های مورگوت افتاد و یاس او را خورد.
برن انداخت نگاهی به تانگورودریم
ترانه جداییش برایش چو عذاب الیم
و او بی توجه به خطرات، بلند سرود
زیرا که راه نجاتی پیدا نمی نمود
"بدرود ای اسمان شمالی ای زمین شیرین
تاابد فرخنده، چو اینجا ارامیده بود آن برترین
و اینجا با پاهای چابک دویده آن اعجازآفرین
بر زیر مهتاب، بر زیر افتاب، لوتین تینوویل
زیباتر از گویش من پریشان دل
گرچه جهان بیفتد به نابودی
بازگردد به عدم و ناپدیدی
اما خلقتش نیکو بوده است
از همانجا که آماده است
زیرا که شبانگاه، پگاه، زمین و دریا
برای بودن لوتین زیبا، برای زمانی در این دنیا"
💖 | #Beren & #Luthien
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
پارت اول را از اینجا و پارت دوم را از اینجا بخوانید.
📆 سال 465
سایه سیاه سائرون از جزیره اش فرار کرد و حالا همه جزیره پاکیزه شده بود، لوتین زندانیان را ازاد کرد، و بهمراه برن جسد فینرود را به خاک سپرد و ارامگاه سرسبزی برایش ساختند. هوآن زندانیان ازاد شده را به نارگوتروند برد و اینان اخبار مرگ فینرود و اعمال دلیرانه لوتین را اوردند، و گفتند 'دوشیزه ای جرات انجام کاری را داشت که حتی پسران فئانور جراتش را نداشتند' ولی بسیاری دریافتند خیانتکاری بوده (نه هیچگونه ترس) که کله گورم و کوروفین را رهنمایی کرده است. بدینگونه مردم نارگوتروند از پسران فئانور متنفر شدند و ارودرث برادرزاده فینرود بلخره توانست قدرت راستین تاج نارگوتروند را بدست گیرد و او کله گورم و کوروفین پسران فئانور را بیرون انداخت. کلبریمبور که به فینرود علاقه داشت، از رفتار پدرش کوروفین مبهوت شده بود و حاضر نبود که دیگر با پدرش همراه شود، بلکه نزد خاندان فینارفین در نارگوتروند باقی ماند. بعدها دوست صمیمی گالادریل خواهر فینرود و همسرش کلبورن شد.
لوتین و برن با هم در خوشی کوته ای سرگردان میگشتند، و سرانجام لوتین برن را به سمت دوریاث راهی کرد. ولی برن سوگندی که یاد کرده بود را بخاطر اورد، و لوتین پاسخ داد که حالا برن دو انتخاب دارد: یا که ماموریتش را رها کند و سرگردان بر روی زمین بگردد، یا که قدرت تاریکی را بر روی تاج و تختش به چالش بکشد. و گفت: هرکدام را انتخاب کنی همراه تو خواهم ماند و سرنوشت ما باید که یکسان باشد.
ناگهان کوروفین و کله گورم سوار بر اسب امدند، کله گورم قصد داشت که برن را زیر کند، و کوروفین به جلو تاخت و لوتین را گرفت و بالای اسب گذاشت. اما برن مانند یک شیر جهید از جلوی اسب کله گورم و چنان پرشش بلند بود که افتاد روی اسب شتابان کوروفین و از پشت گلوی کوروفین را گرفت و به عقب کشید، و جفتشان روی زمین افتادند. اسب هم روی زمین سقوط کرد، و لوتین روی چمن پرتاب شد.
کله گورم نزدیک بود با نیزه برن را بکشد، ولی در آن هنگام هوآن وفاداریش به اربابش را تا ابد رها کرد و اربابه جدیدش لوتین را خدمت کرد، و جلوی کله گورم سد شد. برن داشت کوروفین را خفه میکرد، که لوتین آمد و اجازه قتل کوروفین را به او نداد. برن دشنه کوروفین را از او گرفت، و او را رها کرد، سپس او سوار اسب برادرش کله گورم شد، ولی وقتی که داشتند میرفتند کوروفین با کمان برادرش تیر به سمت لوتین رها کرد و برن پرید جلوی لوتین و تیر به او اثابت کرد.
📆 سال 466
در بیشه ها هوآن و لوتین از برن مراقبت میکردند، برن تا لبه مرگ رفت، ولی سرانجام با معجزه عشق و هنرهای لوتین شفا یافت.
آن ها به دوریاث رفتند، ولی برن باز دلش فرا گرفته شد توسط خاطره سوگندی که یاد کرده بود و حرف های مغرورانه ای که جلوی تینگول زده بود، و حاضر نبود که به دربار تینگول در منه گروث برگرد، همچنین حاضر نبود لوتین را راهی ماموریت غیرممکنش کند. بدین ترتیب در اندوه سنگینی او را رها کرد وقتی که خوابیده بود، و به هوآن گفت که مراقبش باشد. سوار اسبی که از کوروفین ستانده بود شد و به شمال تاخت.
آنجا اسبش را رها کرد و اماده شد که با زندگی بدرود گوید، میان دشت بیابانی ویران انفائوگلیث نگاه انداخت و چشمانش به تانگورودریم برج های مورگوت افتاد و یاس او را خورد.
برن انداخت نگاهی به تانگورودریم
ترانه جداییش برایش چو عذاب الیم
و او بی توجه به خطرات، بلند سرود
زیرا که راه نجاتی پیدا نمی نمود
"بدرود ای اسمان شمالی ای زمین شیرین
تاابد فرخنده، چو اینجا ارامیده بود آن برترین
و اینجا با پاهای چابک دویده آن اعجازآفرین
بر زیر مهتاب، بر زیر افتاب، لوتین تینوویل
زیباتر از گویش من پریشان دل
گرچه جهان بیفتد به نابودی
بازگردد به عدم و ناپدیدی
اما خلقتش نیکو بوده است
از همانجا که آماده است
زیرا که شبانگاه، پگاه، زمین و دریا
برای بودن لوتین زیبا، برای زمانی در این دنیا"
💖 | #Beren & #Luthien
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
❤9👍3💔2
📌 حکایت برن و لوتین پارت چهارم
پارت های قبلی داستان برن و لوتین: پارت اول | پارت دوم | پارت سوم
📆 سال 466
برن به سوی قلعه جهنم آهنین حرکت می کرد، ولی لوتین سوار بر هوآن به سرعت به او رسید و حاضر نبود از او جدا شود. سپس هوآن رفت به جزیره تول سیریون و انجا جسد دراگلیون گرگینه و ثورینگوتیل خون آشام را برداشت و نزد لوتین اورد، و با هنرهایش لوتین خود را به شکل یک ومپایر و برن را به شکل یک گرگینه درآورد. و آن ها به سمت آنگباند قلعه مورگوت شتافتند، ولی هوآن در بیشه ها باقی ماند.
جلوی دروازه آنگباند کارخاروت تواناترین گرگ نگهبانی میداد، او به ظاهر مخفی برن و لوتین مشکوک شده بود، چو میدانست که دراگلیون مرده است، ولی ناگهان قدرتی از نژاد مقدس کهن لوتین را تسخیر کرد و او از جامه خون آشام درامد و جلوی گرگینه عظیم ایستاد و او را به خواب فرو افکند.
سپس برن و لوتین باهم برترین عملی که الف و ادمی جرات انجامش را داشته را به ارمغان آوردند. زیرا که به درون انگباند نزول کردند و حتی به اخرین تالار رسیدند و جلوی تاج و تخت مورگوت قرار گرفتند. برن جستی زد و زیر تخت مورگوت قایم شد. مورگوت فریب ظاهر ومپایر لوتین را نخورد و پوشش مخفی او را بدر کرد.
ناگهان لوتین دستانش را بالا برد و ترانه ای از جنس خواب را اغاز کرد. شعله های انگباند خاموش شدند. همه صداها و حرکات ایستادند. فقط یک شعله هنوز مشتعل بود، چشمان بی پلک مورگوت.
مورگوت گفت : خب خب لوتین، خوش آمدی به تالارهای من. برای هر برده ای استفاده ای دارم. تینگول احمق دوباره چه در سر دارد که حتی نمیتواند بچه خودش را از چنین ولگردی کور نگه دارد؟ یا که مشورتی بهتر نمیتواند برای جاسوسانش ببافد؟
دختر لرزید، و آهنگش را متوقف کرد: راه دراز بود، ولی تینگول من را نفرستاده و نمیداند که دختر سرکشش به چه راهی می رود. ولی همه راه ها بلخره به شمال ختم می شوند. ولی اینجا من از روی نیاز امده ام و با ابروی متواضع جلوی شما تعظیم میکنم. زیرا که لوتین هنرهای بسیاری دارد برای خوشی شیرین دل های شاهانه.
لوتین از چنگ ناپاکش اجتناب کرد و شروع به رقصیدن کرد و از نو اواز سر گرفت. مورگوت نگه داشته شده بود چو انگار طلسم شده بود توسط زیبایی لوتین. تا حالا هیچ الف یا فرشته ای اینگونه زیبا نرقصیده بود، و دیگر هم هیچکس چنان زیبا نرقصید. ردای جادوییش که طلسم خواب درونش نهفته شده بود را دور تالار میچرخاند و طلسمش را می سرود.
اورک ها و بالروگ های آتشین، به پایین مچاله شدند، همه چشمان خاموش شدند، همه سرها خم شدند و پایین، پایین سقوط کردند در قلعه جهنم، بجز مورگوت که هنوز روی تختش باقی مانده بود، ولی بلخره چنان سیلماریل ها در تاج آهنین درخشیدند و وزنشان به اندازه ای زیاد شد که انگار کل دنیا روی سر مورگوت بود و بلخره سرش خم شد، لوتین با ردای بال دارش در هوا رفت و صدایش مانند باران در چشمه فرود آمد، عمیق و تاریک، شنلش را پرت کرد جلوی چشمان مورگوت، و روی او خوابی تاریک قرار داد که همانند پوچی در خارج از جهان بود. و سرانجام خداوندگار تاریکی روی صورت سقوط کرد، و تاج آهنین از سرش در آمد و روی کف زمین غلتید.
سپس لوتین برن را از خواب بیدار و جامه گرگینه اش را از تن بدر کرد. برن با دشنه کوروفین از تاج آهنین یک سیلماریل را در آورد، وقتی که خواست بقیه سیلماریل ها را دراورد ناگهان دشنه به او خیانت کرد و شکست، و تیکه ای از دشنه به صورت مورگوت برخورد کرد و خواب او را بهم زد. او ناله کرد و ناگهان کل انگباند کم کم از خواب تکان خوردند.
برن و لوتین فرار کردند ولی جلوی دروازه دوباره با کارخاروت مواجه شدند که بیدار شده بود، قبل از اینکه لوتین بتواند از هنرهایش استفاده کند کارخاروت حمله ور شد، و برن با دستش سیلماریل را جلوی صورتش گرفت تا او را رام کند، ولی کارخاروت دستش را از جا کند و قورت داد، ناگهان سیلماریل مقدس گرگینه ناپاک را دیووانه وار سوزاند. جنون او را گرفت، و فرار کرد. ولی زوزه هایش کل انگباند را کاملا از خواب بیدار کرد.
لوتین کنار برن زانو زده بود، برن در بیهوشی قرار گرفته بود که انگار مرده بود، و کل ماموریتشان بیهوده بنظر میرسید. ولی هنگامی که لوتین داشت زهر را از زخم برن با لب هایش بیرون میکشید، توروندور پادشاه عقابان بهمراه گواهیر (عقابی که هزاران سال بعد دوست گاندالف شد) و لاندرووال آمد و معشوقین را نجات دادند. زیراکه همه پرندگان و حیوانات که دوست برن بودند درباره نیازمندیش شنیده بودند، و حالا برترین عقابان به کمکش آمدند و او را بهمراه لوتین به مرزهای دوریاث بردند. لوتین و هوآن دوباره با تلاش های فراوان برن را که به لبه مرگ رسیده بود، نجات دادند.
💖 | #Beren & #Luthien
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
پارت های قبلی داستان برن و لوتین: پارت اول | پارت دوم | پارت سوم
📆 سال 466
برن به سوی قلعه جهنم آهنین حرکت می کرد، ولی لوتین سوار بر هوآن به سرعت به او رسید و حاضر نبود از او جدا شود. سپس هوآن رفت به جزیره تول سیریون و انجا جسد دراگلیون گرگینه و ثورینگوتیل خون آشام را برداشت و نزد لوتین اورد، و با هنرهایش لوتین خود را به شکل یک ومپایر و برن را به شکل یک گرگینه درآورد. و آن ها به سمت آنگباند قلعه مورگوت شتافتند، ولی هوآن در بیشه ها باقی ماند.
جلوی دروازه آنگباند کارخاروت تواناترین گرگ نگهبانی میداد، او به ظاهر مخفی برن و لوتین مشکوک شده بود، چو میدانست که دراگلیون مرده است، ولی ناگهان قدرتی از نژاد مقدس کهن لوتین را تسخیر کرد و او از جامه خون آشام درامد و جلوی گرگینه عظیم ایستاد و او را به خواب فرو افکند.
سپس برن و لوتین باهم برترین عملی که الف و ادمی جرات انجامش را داشته را به ارمغان آوردند. زیرا که به درون انگباند نزول کردند و حتی به اخرین تالار رسیدند و جلوی تاج و تخت مورگوت قرار گرفتند. برن جستی زد و زیر تخت مورگوت قایم شد. مورگوت فریب ظاهر ومپایر لوتین را نخورد و پوشش مخفی او را بدر کرد.
ناگهان لوتین دستانش را بالا برد و ترانه ای از جنس خواب را اغاز کرد. شعله های انگباند خاموش شدند. همه صداها و حرکات ایستادند. فقط یک شعله هنوز مشتعل بود، چشمان بی پلک مورگوت.
مورگوت گفت : خب خب لوتین، خوش آمدی به تالارهای من. برای هر برده ای استفاده ای دارم. تینگول احمق دوباره چه در سر دارد که حتی نمیتواند بچه خودش را از چنین ولگردی کور نگه دارد؟ یا که مشورتی بهتر نمیتواند برای جاسوسانش ببافد؟
دختر لرزید، و آهنگش را متوقف کرد: راه دراز بود، ولی تینگول من را نفرستاده و نمیداند که دختر سرکشش به چه راهی می رود. ولی همه راه ها بلخره به شمال ختم می شوند. ولی اینجا من از روی نیاز امده ام و با ابروی متواضع جلوی شما تعظیم میکنم. زیرا که لوتین هنرهای بسیاری دارد برای خوشی شیرین دل های شاهانه.
لوتین از چنگ ناپاکش اجتناب کرد و شروع به رقصیدن کرد و از نو اواز سر گرفت. مورگوت نگه داشته شده بود چو انگار طلسم شده بود توسط زیبایی لوتین. تا حالا هیچ الف یا فرشته ای اینگونه زیبا نرقصیده بود، و دیگر هم هیچکس چنان زیبا نرقصید. ردای جادوییش که طلسم خواب درونش نهفته شده بود را دور تالار میچرخاند و طلسمش را می سرود.
اورک ها و بالروگ های آتشین، به پایین مچاله شدند، همه چشمان خاموش شدند، همه سرها خم شدند و پایین، پایین سقوط کردند در قلعه جهنم، بجز مورگوت که هنوز روی تختش باقی مانده بود، ولی بلخره چنان سیلماریل ها در تاج آهنین درخشیدند و وزنشان به اندازه ای زیاد شد که انگار کل دنیا روی سر مورگوت بود و بلخره سرش خم شد، لوتین با ردای بال دارش در هوا رفت و صدایش مانند باران در چشمه فرود آمد، عمیق و تاریک، شنلش را پرت کرد جلوی چشمان مورگوت، و روی او خوابی تاریک قرار داد که همانند پوچی در خارج از جهان بود. و سرانجام خداوندگار تاریکی روی صورت سقوط کرد، و تاج آهنین از سرش در آمد و روی کف زمین غلتید.
سپس لوتین برن را از خواب بیدار و جامه گرگینه اش را از تن بدر کرد. برن با دشنه کوروفین از تاج آهنین یک سیلماریل را در آورد، وقتی که خواست بقیه سیلماریل ها را دراورد ناگهان دشنه به او خیانت کرد و شکست، و تیکه ای از دشنه به صورت مورگوت برخورد کرد و خواب او را بهم زد. او ناله کرد و ناگهان کل انگباند کم کم از خواب تکان خوردند.
برن و لوتین فرار کردند ولی جلوی دروازه دوباره با کارخاروت مواجه شدند که بیدار شده بود، قبل از اینکه لوتین بتواند از هنرهایش استفاده کند کارخاروت حمله ور شد، و برن با دستش سیلماریل را جلوی صورتش گرفت تا او را رام کند، ولی کارخاروت دستش را از جا کند و قورت داد، ناگهان سیلماریل مقدس گرگینه ناپاک را دیووانه وار سوزاند. جنون او را گرفت، و فرار کرد. ولی زوزه هایش کل انگباند را کاملا از خواب بیدار کرد.
لوتین کنار برن زانو زده بود، برن در بیهوشی قرار گرفته بود که انگار مرده بود، و کل ماموریتشان بیهوده بنظر میرسید. ولی هنگامی که لوتین داشت زهر را از زخم برن با لب هایش بیرون میکشید، توروندور پادشاه عقابان بهمراه گواهیر (عقابی که هزاران سال بعد دوست گاندالف شد) و لاندرووال آمد و معشوقین را نجات دادند. زیراکه همه پرندگان و حیوانات که دوست برن بودند درباره نیازمندیش شنیده بودند، و حالا برترین عقابان به کمکش آمدند و او را بهمراه لوتین به مرزهای دوریاث بردند. لوتین و هوآن دوباره با تلاش های فراوان برن را که به لبه مرگ رسیده بود، نجات دادند.
💖 | #Beren & #Luthien
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
❤11👍5🕊1
📌 حکایت برن و لوتین پارت پنجم
پارت های قبلی:
P1 | P2 | P3 | P4
📆 سال 466
وقتی که بهار به زیبایی رسید، برن و لوتین به درون دوریاث رفتند. خوش آمد آنها پر از خوشی بود، زیرا که از وقتی لوتین رفته بود سایه و سکوت بر دوریاث حاکم شده بود. و دائرون که در اندوه به دنبال جستجوی لوتین رفته بود، تا دور دست ها سرگردان شده بود و سرانجام گم شد.
چنین بود که باری دیگر نیز لوتین برن را نزد پدرش برد، و پادشاه حیرت زده شده بود از او، ولی هنوز دل ارامی نسبت به او نداشت.
برن زانو زد: 'همانطور که قول دادم برگشتم. و حالا اماده ام که طلب خود را مال خود کنم.'
تینگول گفت: 'مگر تو نگفتی که نزد من خواهی برنگشت مگر اینکه یک جواهر از تاج مورگوت را در دست داشته باشی؟'
و برن پاسخ داد: 'همین الان هم یک سیلماریل در دستم است.' و وقتی تینگول فرمود که آن را نشان دهد برن گفت: 'اینکار را نمیتوانم کنم، زیرا که دستم اینجا نیست.'
سپس حال و هوای پادشاه تینگول ملایم شد، و برن و لوتین همه داستان ماموریت را تعریف کردند، و همه از حیرت پر شدند، و تینگول برایش بنظر میرسید که این آدمی فرق دارد با آدمیان دیگر، و میان بزرگان جهان است، درحالی که درواقع عشق لوتین قدرتی بود بزرگ تر از کل پادشاهی های غرب یا شرق، و پادشاه دریافت که سرنوشتشان را هیچ قدرتی در جهان جلو دار نیست. سرانجام بلخره تینگول رضایت داد، و برن جلوی تختش دست دخترش لوتین را در دست گرفت و بدینگونه آن دو نامزد کردند.
اکنون برن درباره آمدن کارخاروت گرگینه به دوریاث شنفت، و دریافت که هنوز ماموریت به اتمام نرسیده. زیرا که سیلماریل در شکم گرگینه حبث شده بود.
حالا تینگول، برن، هوآن، بلگ و مابلونگ به شکار گرگینه رفتند، و در آن شکار، کارخاروت برن را تا حد مرگ زخمی کرد، ولی در آخر هوآن گرگینه را کشت، و عاقبت سرنوشت خود را ملاقات کرد، زیرا که خود نیز تا حد مرگ اسیب دید و مرد. مابلونگ فورا شکم گرگ را درید و سیلماریل را برداشت و به برن داد، و برن آن را در دست تینگول گذاشت و گفت: 'اکنون پویش به موفقیت رسید، و سرنوشتم تکمیل شد.' و دیگر سخنی نگفت. ولی قبل از اینکه روح از بدنش جدا شود، لوتین به او بدرود گفت. 'فراسوی دریای غربی منتظرم باش.' و برن روحش به تالارهای ماندوس عزیمت کرد. بدینگونه ماموریت برای سیلماریل به اتمام رسید.
📆 سال +467
وقتی که بهار شکفت، لوتین از غم مرد و روحش از سرزمین میانه گریخت و به تالارهای ماندوس آمد.
او دربرابر ماندوس قاضی والار زانو زد و برای او خواند. اندوه او بس ژرفتر از اندوه همه بود. ترانهی لوتین در برابر ماندوس زیباترین ترانهای است که تا کنون به کلام پدید آمده، و این ترانه، غم انگیزترین ترانه ایست که جهان خواهد شنید. زوال ناپذیر، هنوز در والینور آن را میخوانند و والار با شنیدنش اندوهگین میشوند. زیرا که لوتین دو نغمه از واژهها را در هم بافت، نغمهی اندوه الف ها و نیز درد و رنج آدمیان، نغمهی دو گونه از باشندگان که ارو پروردگار یگانه برای زیستن در کره خاکی پدید اورده بود، و آنگاه که دختر در برابر ماندوس زانو زد، اشکهایش چو باران بر روی سنگها چکید؛ و ماندوس سنگدل دلش از تاثر به رحم آمد، کسی که هرگز پیش از آن چنین متأثر نگشته بود، و از آن پس نیز چنین متأثر نگشته است،
بدین ترتیب برن را احضار کرد و همانگونه که لوتین قول داده بود حتی بعد از مرگ هم دوباره همدیگر را دیدند. اما ماندوس قدرت نگه داشتن روح انسان ها را نداشت تا ابد، و نمیتوانست سرنوشت انسان یا الف را تغییر دهد، و بزودی روح برن به فراسوی مرزهای جهان عزیمت می کرد، جایی که روح هیچ الفی انجا را پیدا نخواهد کرد. زیرا که الف ها تا پایان دنیا سرنوشتشان به کره خاکی بند است. و اینگونه بود که برن و لوتین بزودی تا پایان دنیا از هم جدا می شدند. ولی ماندوس به نزد مانوه معاون پروردگار رفت، و مانوه از پروردگار یاری جست. و او به لوتین دو گزینه برای انتخاب داد: به سعادت والینور رود و تمام اندوه هایش را فراموش کند، در قلمروی مقدس، اما برن که یک انسان بود نمیتوانست بدانجا بیاید. گزینه دیگر این بود که بهمراه برن به سرزمین میانه بازگردد و دوباره انجا اقامت کنند، اما بدون هیچ تضمینی برای شادمانی. و اگر این را انتخاب می کرد لوتین فانی می گشت و مانند برن در معرض مرگ دوم قرار می گرفت. و بزودی برای همیشه جهان را وداع می گفت، و زیباییش تنها در خاطره ها به یاد می ماند.
لوتین این تقدیر را برگزید و قلمرو قدسی را ترک گفت، و از خویشاوندی با همه ساکنین آنجا دست شست. و سرنوشتش را تا ابد با سرنوشت برن پیوند داد. و بدین سان آن ها حتی فراسوی چرخه های جهان راهشان با هم یکی شد.
💖 | #Beren & #Luthien
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
پارت های قبلی:
P1 | P2 | P3 | P4
📆 سال 466
وقتی که بهار به زیبایی رسید، برن و لوتین به درون دوریاث رفتند. خوش آمد آنها پر از خوشی بود، زیرا که از وقتی لوتین رفته بود سایه و سکوت بر دوریاث حاکم شده بود. و دائرون که در اندوه به دنبال جستجوی لوتین رفته بود، تا دور دست ها سرگردان شده بود و سرانجام گم شد.
چنین بود که باری دیگر نیز لوتین برن را نزد پدرش برد، و پادشاه حیرت زده شده بود از او، ولی هنوز دل ارامی نسبت به او نداشت.
برن زانو زد: 'همانطور که قول دادم برگشتم. و حالا اماده ام که طلب خود را مال خود کنم.'
تینگول گفت: 'مگر تو نگفتی که نزد من خواهی برنگشت مگر اینکه یک جواهر از تاج مورگوت را در دست داشته باشی؟'
و برن پاسخ داد: 'همین الان هم یک سیلماریل در دستم است.' و وقتی تینگول فرمود که آن را نشان دهد برن گفت: 'اینکار را نمیتوانم کنم، زیرا که دستم اینجا نیست.'
سپس حال و هوای پادشاه تینگول ملایم شد، و برن و لوتین همه داستان ماموریت را تعریف کردند، و همه از حیرت پر شدند، و تینگول برایش بنظر میرسید که این آدمی فرق دارد با آدمیان دیگر، و میان بزرگان جهان است، درحالی که درواقع عشق لوتین قدرتی بود بزرگ تر از کل پادشاهی های غرب یا شرق، و پادشاه دریافت که سرنوشتشان را هیچ قدرتی در جهان جلو دار نیست. سرانجام بلخره تینگول رضایت داد، و برن جلوی تختش دست دخترش لوتین را در دست گرفت و بدینگونه آن دو نامزد کردند.
اکنون برن درباره آمدن کارخاروت گرگینه به دوریاث شنفت، و دریافت که هنوز ماموریت به اتمام نرسیده. زیرا که سیلماریل در شکم گرگینه حبث شده بود.
حالا تینگول، برن، هوآن، بلگ و مابلونگ به شکار گرگینه رفتند، و در آن شکار، کارخاروت برن را تا حد مرگ زخمی کرد، ولی در آخر هوآن گرگینه را کشت، و عاقبت سرنوشت خود را ملاقات کرد، زیرا که خود نیز تا حد مرگ اسیب دید و مرد. مابلونگ فورا شکم گرگ را درید و سیلماریل را برداشت و به برن داد، و برن آن را در دست تینگول گذاشت و گفت: 'اکنون پویش به موفقیت رسید، و سرنوشتم تکمیل شد.' و دیگر سخنی نگفت. ولی قبل از اینکه روح از بدنش جدا شود، لوتین به او بدرود گفت. 'فراسوی دریای غربی منتظرم باش.' و برن روحش به تالارهای ماندوس عزیمت کرد. بدینگونه ماموریت برای سیلماریل به اتمام رسید.
📆 سال +467
وقتی که بهار شکفت، لوتین از غم مرد و روحش از سرزمین میانه گریخت و به تالارهای ماندوس آمد.
او دربرابر ماندوس قاضی والار زانو زد و برای او خواند. اندوه او بس ژرفتر از اندوه همه بود. ترانهی لوتین در برابر ماندوس زیباترین ترانهای است که تا کنون به کلام پدید آمده، و این ترانه، غم انگیزترین ترانه ایست که جهان خواهد شنید. زوال ناپذیر، هنوز در والینور آن را میخوانند و والار با شنیدنش اندوهگین میشوند. زیرا که لوتین دو نغمه از واژهها را در هم بافت، نغمهی اندوه الف ها و نیز درد و رنج آدمیان، نغمهی دو گونه از باشندگان که ارو پروردگار یگانه برای زیستن در کره خاکی پدید اورده بود، و آنگاه که دختر در برابر ماندوس زانو زد، اشکهایش چو باران بر روی سنگها چکید؛ و ماندوس سنگدل دلش از تاثر به رحم آمد، کسی که هرگز پیش از آن چنین متأثر نگشته بود، و از آن پس نیز چنین متأثر نگشته است،
بدین ترتیب برن را احضار کرد و همانگونه که لوتین قول داده بود حتی بعد از مرگ هم دوباره همدیگر را دیدند. اما ماندوس قدرت نگه داشتن روح انسان ها را نداشت تا ابد، و نمیتوانست سرنوشت انسان یا الف را تغییر دهد، و بزودی روح برن به فراسوی مرزهای جهان عزیمت می کرد، جایی که روح هیچ الفی انجا را پیدا نخواهد کرد. زیرا که الف ها تا پایان دنیا سرنوشتشان به کره خاکی بند است. و اینگونه بود که برن و لوتین بزودی تا پایان دنیا از هم جدا می شدند. ولی ماندوس به نزد مانوه معاون پروردگار رفت، و مانوه از پروردگار یاری جست. و او به لوتین دو گزینه برای انتخاب داد: به سعادت والینور رود و تمام اندوه هایش را فراموش کند، در قلمروی مقدس، اما برن که یک انسان بود نمیتوانست بدانجا بیاید. گزینه دیگر این بود که بهمراه برن به سرزمین میانه بازگردد و دوباره انجا اقامت کنند، اما بدون هیچ تضمینی برای شادمانی. و اگر این را انتخاب می کرد لوتین فانی می گشت و مانند برن در معرض مرگ دوم قرار می گرفت. و بزودی برای همیشه جهان را وداع می گفت، و زیباییش تنها در خاطره ها به یاد می ماند.
لوتین این تقدیر را برگزید و قلمرو قدسی را ترک گفت، و از خویشاوندی با همه ساکنین آنجا دست شست. و سرنوشتش را تا ابد با سرنوشت برن پیوند داد. و بدین سان آن ها حتی فراسوی چرخه های جهان راهشان با هم یکی شد.
💖 | #Beren & #Luthien
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
❤11👍4😢2
📌 حکایت برن و لوتین پارت ششم و پایانی
پارت های قبلی:
P1 | P2 | P3 | P4 | P5
📆 سال 469
برن و لوتین به منه گروث بازگشتند، و لمس لوتین سرمای دل پدرش را درمان کرد. ولی ملیان وقتی به دخترش نگاه انداخت تقدیری که روی پیشانی اش نوشته شده بود را خواند، و رویش را برگرداند، زیرا که میدانست جدایی تا فراسوی پایان دنیا میانشان آمده، و هیچ اندوه فقدانی سنگین تر از قلب ملیان مایا در آن هنگام نبوده است (مگر غم جدایی الروند و آروون).
برن و لوتین در اوسیریاند سکونت گزیدند، در سرزمینی که الف ها آن را "سرزمین مردگانی که زندگانی می کنند" نام گذاری کردند. و از آن به بعد برن با هیچ انسانی سخن نگفت.
📆 سال 470
دیور زیبا، پسر برن و لوتین، در تول گالن بدنیا آمد.
📆 سال 497
در این سال دیور با نیملوث ازدواج کرد. نیملوث برادرزاده پرنس کلبورن (معشوقه بانو گالادریل) بود.
📆 سال 500
برن و لوتین در این سال پدربزرگ و مادربزرگ شدند، نوه هایشان دوقلو بودند و نامشان الورد و الورین بود.
📆 سال 502
به دستور تینگول، دورف ها سیلماریل را درون گردنبندی گذاشتند، ولی تینگول مزد و غرامتی که قول داده بود را به آن ها پرداخت نکرد. زیرا که بسی حریص شده بود.
📆 سال 503
دورف های نوگرود به دوریاث هجوم اوردند، و پادشاه تینگول را کشتند، و قلمرویش را ویران کردند، ملیان جان سالم بدر برد, و سپس از سرزمین میانه وداع گفت و به والینور بازگشت. خبر به تول گالن رسید، و برن به سوی نبرد تاخت. در نبرد 'رود سارن اثراد'، برن و سپاه الف های سبز و انت ها، با دورف های قاتل جنگیدند و از دم نابودشان کردند. برن شخصا فرمانده دورف های نوگرود را کشت، و گردنبند-سیلماریل را از او بازستاند و نزد لوتین برد.
وقتی که لوتین گردنبند و جواهر را پوشید، برای مدتی سرزمین مردگانی که زندگانی می کنند شبیه سرزمین مقدس والینور شد، آنجا برای مدتی زیباترین و پربار ترین و شکوهمندترین مکان در کل تاریخ سرزمین میانه شد. ولی وقتی که پسران فئانور اخبار را شنیدند، جرات نکردند به لوتین حمله کنند تا جواهری که پدرشان ساخته بود را از او بگیرند.
الوینگ دختر دیور بدنیا آمد، و سپس دیور از اوسیریاند عزیمت کرد و بهمراه همسر و فرزندانش به دوریاث رفت، و وارث تینگول شد، او پادشاه جدید دوریاث شد، و قلمرو را اهیا و بازسازی کرد.
در پاییز، پیغام رسانی به دوریاث آمد، یکی از لرد های الف های سبز بود، و او به دیور گردنبند سیلماریل را تحویل داد. و دیور دانست که پدرش برن یک-دست و مادرش لوتین بلبل دار فانی را وداع گفته اند و رفته اند به فراسوی مرزهای جهان. دیور به سیلماریل نگاهش قفل شده بود، جواهری که پدر و مادرش بدست اورده بودند، فراسوی امید، از درون دهشت مورگوت. و اندوهش بسیار سنگین بود، زیرا که مرگ زودهنگام سراغ پدر و مادرش آمده بود. سیلماریل مرگ آنان را به شتاب انداخته بود، زیراکه وقتی لوتین آن را پوشید شعله زیباییش برای سرزمین فانیان بیش از حد فروزان شد.
عاقبت به سر آمد، که، لوتین، کسی که عشقش دو نژاد را به هم پیوند داد، تنها الفی شد که به راستین مرد، و جهان را ترک گفت، و الف ها تا ابد لوتین عزیزشان را به یاد دارند، عزیزی که از دست داده اند.
راهی دراز سرنوشت آن دو را حمل نمود
میان کوهستان و دره و تالارهای وحشت آلود
آنک دریا میانشان انداخت جدایی
اما باز به هم رسیدند و خواندند دوتایی
و مدت ها پیش آن دو عاشق در اغوش هم جان سپردند
درحالی که در جنگل بی غم ترانه می سرودند
📆 سال 1971 از دوران میلادی
در این سال ادیث، همسر تالکین از دنیا رفت.
📆 سال 1972
تالکین به پسرش کریستوفر نامه نوشت: «من هیچوقت ادیث را لوتین صدا نزدم - ولی او منبع آن داستانی بود که با گذر زمان تبدیل به قاب اصلی سیلماریلیون شد. .... در آن روزها موهایش مشکی براق بود، پوستش شفاف، چشمانش درخشان تر از آنکه دیده باشی. و او میتوانست بخواند و برقصد. ولی داستان کج و نادرست شده، و من باقی مانده متروکه شده ام، و من نمیتوانم دربرابر ماندوس سنگدل التماس و لابه کنم.»
📆 سال 1973
در این سال، زندگی پرفسور تالکین خالق سرزمین میانه، به سر انجام رسید، کسی که داستان برن و لوتین را با الهام از داستان عاشقانه زندگی خود نوشته بود، و اکنون به فراسوی چرخه های دنیا مهاجرت کرد، و دوباره با ادیث متحد شد.
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
روی سنگ قبر مشترک ایشان اسمشان بدینگونه نوشته شده:
ادیث مری تالکین لوتین
جان رونالد روئل تالکین برن
💖 | #Beren & #Luthien
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
پارت های قبلی:
P1 | P2 | P3 | P4 | P5
📆 سال 469
برن و لوتین به منه گروث بازگشتند، و لمس لوتین سرمای دل پدرش را درمان کرد. ولی ملیان وقتی به دخترش نگاه انداخت تقدیری که روی پیشانی اش نوشته شده بود را خواند، و رویش را برگرداند، زیرا که میدانست جدایی تا فراسوی پایان دنیا میانشان آمده، و هیچ اندوه فقدانی سنگین تر از قلب ملیان مایا در آن هنگام نبوده است (مگر غم جدایی الروند و آروون).
برن و لوتین در اوسیریاند سکونت گزیدند، در سرزمینی که الف ها آن را "سرزمین مردگانی که زندگانی می کنند" نام گذاری کردند. و از آن به بعد برن با هیچ انسانی سخن نگفت.
📆 سال 470
دیور زیبا، پسر برن و لوتین، در تول گالن بدنیا آمد.
📆 سال 497
در این سال دیور با نیملوث ازدواج کرد. نیملوث برادرزاده پرنس کلبورن (معشوقه بانو گالادریل) بود.
📆 سال 500
برن و لوتین در این سال پدربزرگ و مادربزرگ شدند، نوه هایشان دوقلو بودند و نامشان الورد و الورین بود.
📆 سال 502
به دستور تینگول، دورف ها سیلماریل را درون گردنبندی گذاشتند، ولی تینگول مزد و غرامتی که قول داده بود را به آن ها پرداخت نکرد. زیرا که بسی حریص شده بود.
📆 سال 503
دورف های نوگرود به دوریاث هجوم اوردند، و پادشاه تینگول را کشتند، و قلمرویش را ویران کردند، ملیان جان سالم بدر برد, و سپس از سرزمین میانه وداع گفت و به والینور بازگشت. خبر به تول گالن رسید، و برن به سوی نبرد تاخت. در نبرد 'رود سارن اثراد'، برن و سپاه الف های سبز و انت ها، با دورف های قاتل جنگیدند و از دم نابودشان کردند. برن شخصا فرمانده دورف های نوگرود را کشت، و گردنبند-سیلماریل را از او بازستاند و نزد لوتین برد.
وقتی که لوتین گردنبند و جواهر را پوشید، برای مدتی سرزمین مردگانی که زندگانی می کنند شبیه سرزمین مقدس والینور شد، آنجا برای مدتی زیباترین و پربار ترین و شکوهمندترین مکان در کل تاریخ سرزمین میانه شد. ولی وقتی که پسران فئانور اخبار را شنیدند، جرات نکردند به لوتین حمله کنند تا جواهری که پدرشان ساخته بود را از او بگیرند.
الوینگ دختر دیور بدنیا آمد، و سپس دیور از اوسیریاند عزیمت کرد و بهمراه همسر و فرزندانش به دوریاث رفت، و وارث تینگول شد، او پادشاه جدید دوریاث شد، و قلمرو را اهیا و بازسازی کرد.
در پاییز، پیغام رسانی به دوریاث آمد، یکی از لرد های الف های سبز بود، و او به دیور گردنبند سیلماریل را تحویل داد. و دیور دانست که پدرش برن یک-دست و مادرش لوتین بلبل دار فانی را وداع گفته اند و رفته اند به فراسوی مرزهای جهان. دیور به سیلماریل نگاهش قفل شده بود، جواهری که پدر و مادرش بدست اورده بودند، فراسوی امید، از درون دهشت مورگوت. و اندوهش بسیار سنگین بود، زیرا که مرگ زودهنگام سراغ پدر و مادرش آمده بود. سیلماریل مرگ آنان را به شتاب انداخته بود، زیراکه وقتی لوتین آن را پوشید شعله زیباییش برای سرزمین فانیان بیش از حد فروزان شد.
عاقبت به سر آمد، که، لوتین، کسی که عشقش دو نژاد را به هم پیوند داد، تنها الفی شد که به راستین مرد، و جهان را ترک گفت، و الف ها تا ابد لوتین عزیزشان را به یاد دارند، عزیزی که از دست داده اند.
راهی دراز سرنوشت آن دو را حمل نمود
میان کوهستان و دره و تالارهای وحشت آلود
آنک دریا میانشان انداخت جدایی
اما باز به هم رسیدند و خواندند دوتایی
و مدت ها پیش آن دو عاشق در اغوش هم جان سپردند
درحالی که در جنگل بی غم ترانه می سرودند
📆 سال 1971 از دوران میلادی
در این سال ادیث، همسر تالکین از دنیا رفت.
📆 سال 1972
تالکین به پسرش کریستوفر نامه نوشت: «من هیچوقت ادیث را لوتین صدا نزدم - ولی او منبع آن داستانی بود که با گذر زمان تبدیل به قاب اصلی سیلماریلیون شد. .... در آن روزها موهایش مشکی براق بود، پوستش شفاف، چشمانش درخشان تر از آنکه دیده باشی. و او میتوانست بخواند و برقصد. ولی داستان کج و نادرست شده، و من باقی مانده متروکه شده ام، و من نمیتوانم دربرابر ماندوس سنگدل التماس و لابه کنم.»
📆 سال 1973
در این سال، زندگی پرفسور تالکین خالق سرزمین میانه، به سر انجام رسید، کسی که داستان برن و لوتین را با الهام از داستان عاشقانه زندگی خود نوشته بود، و اکنون به فراسوی چرخه های دنیا مهاجرت کرد، و دوباره با ادیث متحد شد.
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
روی سنگ قبر مشترک ایشان اسمشان بدینگونه نوشته شده:
ادیث مری تالکین لوتین
جان رونالد روئل تالکین برن
💖 | #Beren & #Luthien
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
❤18😢4👍3
👍8❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💢 مت اسمیت بازیگر نقش دیمون تارگرین در سریال خاندان اژدها، در مصاحبه با ورایتی راجع به سریال حلقه های قدرت میگوید:
🎙 "من واقعا برای آن هیجان زدهام؛ مورفید کلارک رفیق من، که نقش گالادریل را بازی میکنه یک بازیگر فوق العادهست."
🎙 | #Interview
🔰 | #LOTRROP
🗺 | Middle Earth
🎙 "من واقعا برای آن هیجان زدهام؛ مورفید کلارک رفیق من، که نقش گالادریل را بازی میکنه یک بازیگر فوق العادهست."
🎙 | #Interview
🔰 | #LOTRROP
🗺 | Middle Earth
👍19👎2❤🔥1👏1
❄️ سرانجام الف های نولدور به شمال کره زمین رسیدند، و نخستین دندان های یخ را دیدند که در دریا شناور بود، و دانستند که به هلکاراکسه نزدیک می شوند. آنجا میان سرزمین میانه و سرزمین های نامیرا تنگه ای باریک بود، و از میان آن آب های یخ زده دریای پیرامون و موج های دریاهای جداافکن آمیخته به هم جاری می گشت، و آنجا میغ و مهی سرد و مهلک، و جریان های دریایی، آکنده از تپه های به هم برخورنده یخ و یخ آسیاب های شناور در آب های عمیق بود. هر لحظه ممکن بود تپه یخی زیر پایت صعود کند. هر لحظه ممکن بود یخ زیر پایت بشکند. مه های سرد و تاریکی و تغییر دائم یخ ها مسیر یابی را غیرممکن میکرد. چنین بود هلکاراکسه، و هیچکس تا به آن هنگام جرات گذشتن از آن را به خود نداده بود، بجز والار و اونگلیانت.
🌊 بدین ترتیب، با رهبری فینگولفین و پسرانش، و فینرود و گالادریل دلیر و زیبا، آن ها جرات کردند که از شمال پیموده نشدنی بگذرند، و آنگاه که راهی دیگر نیافتند بلخره زجر و تاب گذشتن از جهنم یخی را به جان خریدند. پس از آن فقط اندکی از اعمال نولدور از گذار از هلکاراکسه پیشی گرفت چه در سخت تابی چه در پریشانی.
❄️ النووه همسر تورگون پسر فینگولفین از بین رفت، و تورگون خودش به لب مرگ نزدیک شد وقتی که درون آب های ناگوار شیرجه زد تا همسرش النووه و دخترش ایدریل را نجات دهد، کسانی که شکستن یخ های خیانتکار آنان را به درون دریای بی رحم انداخته بود، ایدریل را نجات داد، ولی جسد النووه زیر یخ های سقوط کرده دفن شده بود.
🌙 بسیاری دیگر نیز از بین رفتند، و با سپاه کاهش یافته ای بود که فینگولفین بلخره پا به شمال غرب سرزمین میانه گذاشت، ذره ای عشق برای فئانور و پسرانش در در دل آنان که بلخره پشت سرش به راه افتاده بودند، نبود، و در اولین طلوع ماه شیپورهایشان را در سرزمین میانه به صدا در آوردند.
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
🌊 بدین ترتیب، با رهبری فینگولفین و پسرانش، و فینرود و گالادریل دلیر و زیبا، آن ها جرات کردند که از شمال پیموده نشدنی بگذرند، و آنگاه که راهی دیگر نیافتند بلخره زجر و تاب گذشتن از جهنم یخی را به جان خریدند. پس از آن فقط اندکی از اعمال نولدور از گذار از هلکاراکسه پیشی گرفت چه در سخت تابی چه در پریشانی.
❄️ النووه همسر تورگون پسر فینگولفین از بین رفت، و تورگون خودش به لب مرگ نزدیک شد وقتی که درون آب های ناگوار شیرجه زد تا همسرش النووه و دخترش ایدریل را نجات دهد، کسانی که شکستن یخ های خیانتکار آنان را به درون دریای بی رحم انداخته بود، ایدریل را نجات داد، ولی جسد النووه زیر یخ های سقوط کرده دفن شده بود.
🌙 بسیاری دیگر نیز از بین رفتند، و با سپاه کاهش یافته ای بود که فینگولفین بلخره پا به شمال غرب سرزمین میانه گذاشت، ذره ای عشق برای فئانور و پسرانش در در دل آنان که بلخره پشت سرش به راه افتاده بودند، نبود، و در اولین طلوع ماه شیپورهایشان را در سرزمین میانه به صدا در آوردند.
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
👍13🤣1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
THE SILMARILLION AESTHETIC🔥
💯 میکسی جذاب از دنیای تالکین
👨💻 Edited by THIRTEENOMENS
🎞 | #VideoEdit
🗺 | Middle Earth
💯 میکسی جذاب از دنیای تالکین
👨💻 Edited by THIRTEENOMENS
🎞 | #VideoEdit
🗺 | Middle Earth
🔥11👍5
⚫️سائرون هیچ وقت مثل ملکور به آن درجه از دیووانگی پوچ گرایی نرسید. سائرون یک اتئیست واقعی نبود، ولی اتئیسم را موعظه می کرد. زیرا که قدرت مقاومت در برابر خود را اینگونه کاهش می داد. و او دست کشیده بود از ترسیدن از اعمال خدا در جهان.
🧛 | #Sauron
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
🧛 | #Sauron
📖 | #Lore
🗺 | Middle Earth
🔥14❤2👍2
⚔ بعد از مرگ پدر و برادرش در نبرد حصار بندی رود گلیون-اسکار ، بانو هالث رییس قبیله هالادین شد، و روزها با اورک ها جنگید، تا بلخره کارانتیر پسر فئانور از راه رسید و با کمک الف ها آنان اورک ها را نابود کردند.
🛡هالث که ترجیح می داد مستقل باشد، پیشنهاد کارانتیر را برای حکمرانی بر یکی از زمین هایش رد کرد، و بجایش از سایه های کوهستان دهشت گذشت تا بلخره به جنگل برثیل رسید.
⚔ تینگول گفت که فقط به یک شرط حاضر است برثیل را بعنوان قلمرویی مستقل به هالث هدیه دهد: باید که از مرزها دفاع کند و اجازه ورود هیچ اورکی را ندهد.
🛡هالث پاسخ داد: پدر و برادرم کجایند ؟ اگر که شاه از رفاقت میان هالث و آنان که خویشانش را بلعیدند بیم دارد، پس که افکار الف ها برای ادمیان عجیب و غریب است.
⚔ قوم سوم اداین به قوم هالث معروف شدند، و آنان در برثیل سکونت گزیدند، و در هنرهای جنگی جنگلی پیشی گرفتند.
🛡 بسیاری از جنگجویانشان زن بودند، و رییسشان هالث جنگجوی امازونی مشهوری بود بهمراه بادیگاردهای برگزیده زن.
⚔ تا اخر عمر ازدواج نکرد، و سرانجام برترین جنگجوی زن آدمیان در 79 سالگی از دنیا رفت.
👩🏼 | #Haleth – #Men – #Edain
📖 | #Lore – #Silmarillion
🗺 | Middle Earth
🛡هالث که ترجیح می داد مستقل باشد، پیشنهاد کارانتیر را برای حکمرانی بر یکی از زمین هایش رد کرد، و بجایش از سایه های کوهستان دهشت گذشت تا بلخره به جنگل برثیل رسید.
⚔ تینگول گفت که فقط به یک شرط حاضر است برثیل را بعنوان قلمرویی مستقل به هالث هدیه دهد: باید که از مرزها دفاع کند و اجازه ورود هیچ اورکی را ندهد.
🛡هالث پاسخ داد: پدر و برادرم کجایند ؟ اگر که شاه از رفاقت میان هالث و آنان که خویشانش را بلعیدند بیم دارد، پس که افکار الف ها برای ادمیان عجیب و غریب است.
⚔ قوم سوم اداین به قوم هالث معروف شدند، و آنان در برثیل سکونت گزیدند، و در هنرهای جنگی جنگلی پیشی گرفتند.
🛡 بسیاری از جنگجویانشان زن بودند، و رییسشان هالث جنگجوی امازونی مشهوری بود بهمراه بادیگاردهای برگزیده زن.
⚔ تا اخر عمر ازدواج نکرد، و سرانجام برترین جنگجوی زن آدمیان در 79 سالگی از دنیا رفت.
👩🏼 | #Haleth – #Men – #Edain
📖 | #Lore – #Silmarillion
🗺 | Middle Earth
❤12👏3👍2
🔸 بخشی از سخن های هورین ثابت قدم و مورگوت ارباب تاریکی
مورگوت گفت: تو میگویی، من پادشاه ارشدم: ملکور، نخستین و تواناترین همه والار، کسی که قبل از جهان بوده و آن را ساخته. و سایه هدف من برروی آردا ارامیده و هرچیزی که درونش هست قطعا و به ارامی بر زیر اراده من خم می شود.
ولی هورین پاسخ داد: ایا یادت رفته با چه کسی سخن میگویی؟ همچین چیزهایی را مدت ها پیش به پدرانمان گفتی ، ولی ما از سایه ات گریختیم. و ما از تو اگاهیم اکنون زیرا که بر روی انانی نگاه انداخته ایم که روشنایی را دیده اند و صدای انانی را شنیده ایم که با مانوه سخن گفته اند. قبل از آردا تو وجود داشتی، ولی بقیه نیز وجود داشتند. و تو آن را خلق نکردی. تو تواناترین هم نیستی، زیرا که قدرتت را بر روی خودت خرج کرده ای و در پوچی خودت تلفش کرده ای. حالا چیزی بیش از زندانی فرار کرده والار نیستی، و زنجیرهای آن ها هنوز هم در انتظارت است.
✏️ | #Quote
💬 | #Dialogue
🗺 | Middle Earth
مورگوت گفت: تو میگویی، من پادشاه ارشدم: ملکور، نخستین و تواناترین همه والار، کسی که قبل از جهان بوده و آن را ساخته. و سایه هدف من برروی آردا ارامیده و هرچیزی که درونش هست قطعا و به ارامی بر زیر اراده من خم می شود.
ولی هورین پاسخ داد: ایا یادت رفته با چه کسی سخن میگویی؟ همچین چیزهایی را مدت ها پیش به پدرانمان گفتی ، ولی ما از سایه ات گریختیم. و ما از تو اگاهیم اکنون زیرا که بر روی انانی نگاه انداخته ایم که روشنایی را دیده اند و صدای انانی را شنیده ایم که با مانوه سخن گفته اند. قبل از آردا تو وجود داشتی، ولی بقیه نیز وجود داشتند. و تو آن را خلق نکردی. تو تواناترین هم نیستی، زیرا که قدرتت را بر روی خودت خرج کرده ای و در پوچی خودت تلفش کرده ای. حالا چیزی بیش از زندانی فرار کرده والار نیستی، و زنجیرهای آن ها هنوز هم در انتظارت است.
✏️ | #Quote
💬 | #Dialogue
🗺 | Middle Earth
🔥21👍6👏2