Forwarded from The Feelings
The Double Life of Veronique (1991) | #Movies 🥀
The Feelings
Photo
حرفم این است که هرچیزی را بیشتر از آن قدری که هست، یا لازم است باشد، سخت میکنی. حقایق زندگی سادهتر از اینهایند. در آغاز، ما از همهچیز میترسیدیم ـــاز هر حیوانی، از آبوهوا، از درخت، از آسمان شبـــ از هرچیزی که بگویی، جز از هم. حالا فقط از هم میترسیم و تقریباً هیچچیز دیگری به وحشتمان نمیاندازد. هیچکس نمیداند کی آن کار را چرا میکند. هیچکس راستش را نمیگوید. هیچکس خوشحال نیست. هیچکس در امان نیست. وسطِ اینهمه غلطی که در دنیا هست، بدترین کاری که میشود کرد زنده ماندن است. همین دایلاماست که منجر میشود باور کنی و بچسبی به این دروغ که روحی داری و خدایی هست که سرنوشتِ روحت را به جاییش بگیرد.
• «شانتارام» - گریگوری دیوید رابرتز
• «شانتارام» - گریگوری دیوید رابرتز
The Feelings
Angel on the Battlefield by Emanuel Gottleib (1864)
© August Malmström - Dancing Fairies, 1866.
Burial Fields
Draconian
I'm the only angel you need
When you hold the coldest shield
A frozen stare beyond me
You're the one to absolve me
From every shade of winter in their eyes.
When you hold the coldest shield
A frozen stare beyond me
You're the one to absolve me
From every shade of winter in their eyes.
بهناگاه دانستم که بیرونِ خانهای.
درختهایی که در میانِ آنها پرسه میزدی خاموش شدند،
شاخهای کوچک خبر داد ـــــ در هوایِ غروبگاهان شکست،
و همهیِ پرندههایِ باغ آوازِ خود را به آخر رسانیدند.
بهخاطرِ چه آمدهای؟ سرِ آشتی داری؟
به گرفتنِ باج آمدهای، یا فقط آمدهای که بدانی؟
و پس از غروبِ خورشید آیا باید وادار شوم
که از روی تختِخوابِ نزدیکِ پنجره کشیده شده، شیشهیِ پردرخش بر فرازِ دیوارِ باغ،
در انتظارِ تو به چمن بنگرم و به کوچه،
به سایهها که در زیرِ ماه سست میشوند و سخت.
تنهایم من، اما نگاه کن، درها را باز کردهام،
و خانه پر میشود از سرما، بادها به درون میوزند.
خانهای چنین رسوخپذیر و ازهمپاشیده را، با
شورشی پیشاپیش در میانِ دیوارهایش،
یارایِ مقاومتِ این محاصره نیست.
درها را من به نشانهیِ تسلیم باز کردهام. خانه پر میشود از سرما.
چرا بیرون میایستی؟ من آمادهیِ پاسخ گفتنم.
درها باز است. چرا تو نمیآیی؟
• بیرون و تو - هنری رید
• اندیشه و هنر، بهمن ۱۳۴۶
درختهایی که در میانِ آنها پرسه میزدی خاموش شدند،
شاخهای کوچک خبر داد ـــــ در هوایِ غروبگاهان شکست،
و همهیِ پرندههایِ باغ آوازِ خود را به آخر رسانیدند.
بهخاطرِ چه آمدهای؟ سرِ آشتی داری؟
به گرفتنِ باج آمدهای، یا فقط آمدهای که بدانی؟
و پس از غروبِ خورشید آیا باید وادار شوم
که از روی تختِخوابِ نزدیکِ پنجره کشیده شده، شیشهیِ پردرخش بر فرازِ دیوارِ باغ،
در انتظارِ تو به چمن بنگرم و به کوچه،
به سایهها که در زیرِ ماه سست میشوند و سخت.
تنهایم من، اما نگاه کن، درها را باز کردهام،
و خانه پر میشود از سرما، بادها به درون میوزند.
خانهای چنین رسوخپذیر و ازهمپاشیده را، با
شورشی پیشاپیش در میانِ دیوارهایش،
یارایِ مقاومتِ این محاصره نیست.
درها را من به نشانهیِ تسلیم باز کردهام. خانه پر میشود از سرما.
چرا بیرون میایستی؟ من آمادهیِ پاسخ گفتنم.
درها باز است. چرا تو نمیآیی؟
• بیرون و تو - هنری رید
• اندیشه و هنر، بهمن ۱۳۴۶