من راجب اعلام نتایج فقط یک خاطره دارم.
پدرم میگفت شوخی بسه، رتبه واقعیت رو بگو! باورش نمیشد رتبه منو.
پدرم میگفت شوخی بسه، رتبه واقعیت رو بگو! باورش نمیشد رتبه منو.
Forwarded from . آن دیگری .
اینقدر که قصه بافتیم، یادمون رفته کدوم اون قصه ها قصه های واقعیمون بودن.
مثلا بعضی وقتا یه چیزی رو میبینی یکی نوشته، میگی کاش من اینو نوشته بودم. مثلا چی؟ مثلا همین پست بالایی.
یه دفترچه خریدم که توش باید ونباید هایی که برای زندگیمون تعیین کردید رو بنویسم، کم اومد.
مطمئنم درخواست ها به تعداد کافی بوده که یک روز بزارن برای گوه نخوردن ولی نمیدونم چرا هنوز نذاشتنش.
حالا درسته سهمیه ها زیاد شده ولی خب شما با رتبه ۳۵ هزار فکر نکنم آسیب خاصی از سهمیه ها بهت رسیده باشه ولی هرجور صلاح میدونید.
دیشب خواب دیدم داره بارون میاد.
که چی؟ هیچی خواستم بگم حداقل اونور داره بهم خوش میگذره.
که چی؟ هیچی خواستم بگم حداقل اونور داره بهم خوش میگذره.
راستشو بخواید نه که نخواستم، اتفاقا خواستم، نه که تلاش نکردم، از قضا تلاش هم کردم ولی خب نشد!
اینجوری شد که سعی کردم نشون بدم اختیاری بوده و به انتخاب خودم.
اینجوری شد که سعی کردم نشون بدم اختیاری بوده و به انتخاب خودم.
متاسفانه آدم ها پا دارن! همونطوری که ازش برای اومدن استفاده میکنن برای رفتن هم استفاده میکنن.
کاش حداقل یه عکس با سیگار زیر تابلوی «در این مکان سیگار کشیدن ممنوع میباشد» داشتم تا راحت تر بفهمید من چقدر کسشعرم.
روزای بدِ آدم اینجورین که خود اون روز بگا میری و چند وقت یبار هم با یادِ اون روز ها بگا میری.
یه سیب تا برسه به زمین هزار تا چرخ میخوره. که چی؟ که وقتی افتاد روی زمین برش دار بشورش و بخورش.