میگه که:
«ای مِی فروشان شهر را انگور مهمانی کنید
معشوق من بگشوده در روی گدای خانهاش»
خواستم بگم قشنگه ولی دردناکِ این مقدار از بیچارگی.
«ای مِی فروشان شهر را انگور مهمانی کنید
معشوق من بگشوده در روی گدای خانهاش»
خواستم بگم قشنگه ولی دردناکِ این مقدار از بیچارگی.
ExDa
که مثل هم بودن نه لازمه نه کافیه.
نه که بد باشه یا خوب، معلوم نیست کدومش میشه، صرفا اینکه لازم نیست.
بعد مدت ها که ریشامو زدم متوجه شدم یه چال لپ مریض دارم. البته چاق تر شدنم هم بی تاثیر نبود.
وخب که چی؟ هیچی، خواستم بگم از دست دادن چیزی که دوستش داری لزوما چیزبدی نیست، شاید یه چیز بهتر دیدی بعدش.
خلاصه که آره، دوتا موضوع بیربط رو هم تونستم بهم ربط بدم.
وخب که چی؟ هیچی، خواستم بگم از دست دادن چیزی که دوستش داری لزوما چیزبدی نیست، شاید یه چیز بهتر دیدی بعدش.
خلاصه که آره، دوتا موضوع بیربط رو هم تونستم بهم ربط بدم.
قضیه اینه که واقعا برای هیچکس اجباری نیست که کارای که من دوست دارم رو بکنه ولی خب اینکه وقتی انجام ندادیشون ازت خوشم بیاد یا بدم بیاد حق منه.
اسمش هم احترام نذاشتن به انتخاب هات نیست.
اسمش هم احترام نذاشتن به انتخاب هات نیست.
آدم چند تا رفیق داره مگه که از دست دادنشون براش مهم نباشه؟ اگه فکر میکنید بیشتر از ۲-۳ تا رفیق دارید، یه فکری به حال تعریفتون از رفیق بکنید.
حس ناخدایی رو دارم که هفته هاست توی دریا گم شده، تو اوج نا امیدی صدا پرنده هارو میشنوه خوشحال میشه و یه جزیره میبینه.
اگه چند وقت یبار بیان ازم سراغت رو بگیرن خوشحال میشم که بقیه فکر کنن اونی که همیشه از حالت خبر داره منم.
از اونجایی که مریضم من، بیاید آهنگایی که بدترین خاطرات زندگیمو باهاشون داشتیم رو گوش بدیم.