ExDa
متاسفانه مشکلات خودم انقدر هست که برای حماقت های بقیه غصه نخورم.
گفته بودم که انقدر مشکل دارم که اشتباه های بقیه براممهم نباشه اما «تو نیم دیگر من نیستی؛ تمام منی».
قیافم آرومه، ولی قلبم داره راهشو باز میکنه بیاد کف دستم. حالا چرا کف دست، چرا کف پا نه؟ نمیدونم، قلبه دیگه نمیفهمه که، از روی منطق تصمیم نمیگیره، از روی احساس تصمیم میگیره.
میگه که:
«ای مِی فروشان شهر را انگور مهمانی کنید
معشوق من بگشوده در روی گدای خانهاش»
خواستم بگم قشنگه ولی دردناکِ این مقدار از بیچارگی.
«ای مِی فروشان شهر را انگور مهمانی کنید
معشوق من بگشوده در روی گدای خانهاش»
خواستم بگم قشنگه ولی دردناکِ این مقدار از بیچارگی.
ExDa
که مثل هم بودن نه لازمه نه کافیه.
نه که بد باشه یا خوب، معلوم نیست کدومش میشه، صرفا اینکه لازم نیست.
بعد مدت ها که ریشامو زدم متوجه شدم یه چال لپ مریض دارم. البته چاق تر شدنم هم بی تاثیر نبود.
وخب که چی؟ هیچی، خواستم بگم از دست دادن چیزی که دوستش داری لزوما چیزبدی نیست، شاید یه چیز بهتر دیدی بعدش.
خلاصه که آره، دوتا موضوع بیربط رو هم تونستم بهم ربط بدم.
وخب که چی؟ هیچی، خواستم بگم از دست دادن چیزی که دوستش داری لزوما چیزبدی نیست، شاید یه چیز بهتر دیدی بعدش.
خلاصه که آره، دوتا موضوع بیربط رو هم تونستم بهم ربط بدم.
قضیه اینه که واقعا برای هیچکس اجباری نیست که کارای که من دوست دارم رو بکنه ولی خب اینکه وقتی انجام ندادیشون ازت خوشم بیاد یا بدم بیاد حق منه.
اسمش هم احترام نذاشتن به انتخاب هات نیست.
اسمش هم احترام نذاشتن به انتخاب هات نیست.
آدم چند تا رفیق داره مگه که از دست دادنشون براش مهم نباشه؟ اگه فکر میکنید بیشتر از ۲-۳ تا رفیق دارید، یه فکری به حال تعریفتون از رفیق بکنید.