ExDa
@moozikestan_bot – Damahi - Divaneh
یه جاییش از این میگه که دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید و بعدش از ترسش میگه، از اینکه میترسه یه روزی از خواب بیدار بشه و دیوانه نباشه و تو خوشت نیاد. از نظر من که قشنگه.
از awkward ترین لحظات زندگی میشه به این اشاره کرد که یه آدم نسبتا آشنا (دقت کنید آشنا، نه غریبه) در نزدیکیتون با صدای بلند پورن گذاشته باشه ببینه.
نمیدونم کدوم ور رو نگاه کنم یا مشغول چی نشون بدم خودم رو.
نمیدونم کدوم ور رو نگاه کنم یا مشغول چی نشون بدم خودم رو.
همیشه تقصیراونی نیست که رفتارش رو عوض میکنه. گاهی برگردید عقبتر رو نگاه کنید ببینید چه گندی زدید که رفتار طرف مقابل عوض شده.
یکی از چیزایی که داشتم بهش فکر میکردم این بود که من الان دوستایی دارم که یا توی دانشگاه یا حالا از هر طریقی باهاشون دوست شدم، بعد در حالت عاد ممکنه اگه شخص دیگه ای بخواد بیاد باهاشون حرف بزنه اصلا محل نذارن به طرف. که چی؟که هیچی، فکر میکنم مثلا اگه الان این دانشگاه نبودم چند تا از این آدم ها که یجورایی بهترین دوست هامم هستن رو هیچوقت باهاشون آشنا نمیشدم. خودمم شاید یه جا هایی همین شکلی باشم. حالا باز که چی؟ هیچی، مثلا اگر بقیه وقتی میومدن حرف بزنیم، شاید اگر بهتر حرف میزدم و به چشم ِ صرفا یه غریبه نگاهش نمیکردم یکی به بهترین دوست هام اضافه میشد.
خواستم بگم فرصت شناختن دوستای خوب رو بعضی وقتا از خودمون میگیریم.
خواستم بگم فرصت شناختن دوستای خوب رو بعضی وقتا از خودمون میگیریم.
ExDa
یکی از چیزایی که داشتم بهش فکر میکردم این بود که من الان دوستایی دارم که یا توی دانشگاه یا حالا از هر طریقی باهاشون دوست شدم، بعد در حالت عاد ممکنه اگه شخص دیگه ای بخواد بیاد باهاشون حرف بزنه اصلا محل نذارن به طرف. که چی؟که هیچی، فکر میکنم مثلا اگه الان…
حالا هرکی رو دیدید احساس صمیمیت نکنید همون لحظه اول. صمیمی شدن یه سری مراحل داره (حالا نه که مشخص باشه و اسم داشته باشه و من حفظ باشمشون، منظورم اینه که یه اتفاقات پشت سر هم میوفتن و باعث میشه یه آدم به یه آدم دیگه احساس صمیمیت و نزدیکی داشته باشه). وقتی بدون طی شدن اون مراحل صمیمی میشید، در بهترین حالت حس ناامنی به طرف مقابل دست میده.
شاید یکی از دلایلی که آدم دوست داره تنها بمونه اینه که وقتی پیشش هستید هم باز احساس تنهایی میکنه با کمی سر و صدای مزاحم.
که از تنهایی درآوردن کسی هم، بلد بودن میخواد.
که از تنهایی درآوردن کسی هم، بلد بودن میخواد.
یه اپیزودی از فرندز هست (حالا ندیدید هم مهم نیست، توضیح میدم کجاش رو میخوام بگم و به چی میخوام برسم،فقط گفتم فرندز که شاید اونایی که دیدن بهتر بفهمن تا اینکه من توضیح بدم) که چندلر از دوست دختر جویی خوشش میاد (دوست صمیمین)، و میبوستش و بعد این حرف ها دعواشون میشه. نمیدونم چرا اما هیچوقت تو زندگیم حس نزدیکی به یه شخصیت فیلم یا سریال نداشتم. ببینید دیالوگ هارو آخه.
چندلر میره از دل جویی در بیاره تا دوست بشن و خب اینه مکالمشون:
chandler: what you wanna me to say? do you want me stop to seeing her?
joey: it`s not about her.okay?
but seeing you together just reminds me of what you did. and i dont wanna live with someone who doesnt know what is it to be a friend.
که چی؟ که اینکه دلیل اصلی رو با دلیل فرعی اشتباه میگیرید. که نمیفهمید اون دوستی ارزشش بالاتر از خیلی چیزاست و اگر ناراحت شدم سر کاری که کردی نیست، سر خراب کردن یه دوستیه.
یه جای دیگه هم هستش که میخواد ببخشتش، جریمه میکنتش. فکر میکنید اون جریمه چیه؟ قبل اینا یه چیزی رو تعریف میکنه، دزد خونشون رو میزنه و جویی به طرز احمقانه ای گول میخوره و خودش رو تو یه کمد زندانی میکنه و دزد خونه رو خالی میکنه. داره میگه که میدونی توی اون ۶ ساعت داشتم چیکار میکردم؟
i was thinking about how i let you down.
و خب برای معذرت خواهی چندلر رو مجبور میکنه ۶ ساعت بره تو یه کمد تا فکر کنه. حالا شاید فوق العاده احمقانه بنظر برسه کاری که کرده ولی منم همینم. منم جاش بودم کوچیک ترین اهمیتی نداشت برام که دختره رو ول کنه یا باهاش بمونه یا اینکه بیاد صدبار معذرت خواهی کنه. میدونی؟ بعضی وقتا باید کاری کرد تا نشون بدی برات مهمه. معذرت خواهی؟ الان شده یه عادت. هرکسی میره میگه. گاهی وقتا یه چیز کوچیک و احمقانه میتونه تاثیر بیشتری داشته باشه. همین.
چندلر میره از دل جویی در بیاره تا دوست بشن و خب اینه مکالمشون:
chandler: what you wanna me to say? do you want me stop to seeing her?
joey: it`s not about her.okay?
but seeing you together just reminds me of what you did. and i dont wanna live with someone who doesnt know what is it to be a friend.
که چی؟ که اینکه دلیل اصلی رو با دلیل فرعی اشتباه میگیرید. که نمیفهمید اون دوستی ارزشش بالاتر از خیلی چیزاست و اگر ناراحت شدم سر کاری که کردی نیست، سر خراب کردن یه دوستیه.
یه جای دیگه هم هستش که میخواد ببخشتش، جریمه میکنتش. فکر میکنید اون جریمه چیه؟ قبل اینا یه چیزی رو تعریف میکنه، دزد خونشون رو میزنه و جویی به طرز احمقانه ای گول میخوره و خودش رو تو یه کمد زندانی میکنه و دزد خونه رو خالی میکنه. داره میگه که میدونی توی اون ۶ ساعت داشتم چیکار میکردم؟
i was thinking about how i let you down.
و خب برای معذرت خواهی چندلر رو مجبور میکنه ۶ ساعت بره تو یه کمد تا فکر کنه. حالا شاید فوق العاده احمقانه بنظر برسه کاری که کرده ولی منم همینم. منم جاش بودم کوچیک ترین اهمیتی نداشت برام که دختره رو ول کنه یا باهاش بمونه یا اینکه بیاد صدبار معذرت خواهی کنه. میدونی؟ بعضی وقتا باید کاری کرد تا نشون بدی برات مهمه. معذرت خواهی؟ الان شده یه عادت. هرکسی میره میگه. گاهی وقتا یه چیز کوچیک و احمقانه میتونه تاثیر بیشتری داشته باشه. همین.
ExDa
یه اپیزودی از فرندز هست (حالا ندیدید هم مهم نیست، توضیح میدم کجاش رو میخوام بگم و به چی میخوام برسم،فقط گفتم فرندز که شاید اونایی که دیدن بهتر بفهمن تا اینکه من توضیح بدم) که چندلر از دوست دختر جویی خوشش میاد (دوست صمیمین)، و میبوستش و بعد این حرف ها…
بعضی وقتا آدم شروع میکنه به حرف زدن و گویا چیزی جز ضربِ گلوله متوقفش نمیکنه.
دروغ چرا؟ میترسم. از همه چی. از خودم، از فردا، از همین شمایی که پشت گوشی یا لپتاپت نشستی داری میخونی، اصلا بیا یه مرحله میرم اونور تر، از شنیدن «دوستت دارم» هم میترسم. میترسم این طنابی که گرفتم دستم تو لبه پرتگاه رو ول کنم. میترسم فاصلم با زمین بیشتر از چیزی باشه که بتونم تحمل کنم افتادن رو.
از وقتی روزنامه ایندیپندنت لندن چاپ کاغذیش رو متوقف کرده دستم به روزنامه دست گرفتن نمیره.
[گوه خوری های روزانه]
[گوه خوری های روزانه]
دو تا قوطی رنگ گرفتم ببرم بریزم روی زندگیم تا از خاکستری بودن در بیاد اما خب متاسفانه در انتخاب رنگ دقت نکردم و بارون شستشون و مثل قبل شد.
یه دوستی داشتم میخواست سیگار رو ترک کنه، گفت از این به بعد سنگین میکشم ولی کم میکشم. تصمیم گرفت جای سیگار همیشگیش وینستون قرمز بگیره ولی جای روزی یه پاکت روزی ۲-۳ نخ بکشه. خلاصه که وسطش دید نمیشه ترک کرد و به سیگار سنگین هم که عادت کرده، الان یه سه سالی میشه که روزی یه پاکت وینستون قرمز میکشه.
حالا بیاید نتیجه گیری اخلاقی هم ازش داشته باشیم که بار مفید بودنمون رو هم بسته باشیم. نتیجه اینکه گاهی وقتا یه کار خوب بخوای بکنی ولی وسطش رها کنی، صرفا یه کار خوبِ نصفه نیمه نکردی، بدتر به فنا میدی.
حالا بیاید نتیجه گیری اخلاقی هم ازش داشته باشیم که بار مفید بودنمون رو هم بسته باشیم. نتیجه اینکه گاهی وقتا یه کار خوب بخوای بکنی ولی وسطش رها کنی، صرفا یه کار خوبِ نصفه نیمه نکردی، بدتر به فنا میدی.