از وقتی روزنامه ایندیپندنت لندن چاپ کاغذیش رو متوقف کرده دستم به روزنامه دست گرفتن نمیره.
[گوه خوری های روزانه]
[گوه خوری های روزانه]
دو تا قوطی رنگ گرفتم ببرم بریزم روی زندگیم تا از خاکستری بودن در بیاد اما خب متاسفانه در انتخاب رنگ دقت نکردم و بارون شستشون و مثل قبل شد.
یه دوستی داشتم میخواست سیگار رو ترک کنه، گفت از این به بعد سنگین میکشم ولی کم میکشم. تصمیم گرفت جای سیگار همیشگیش وینستون قرمز بگیره ولی جای روزی یه پاکت روزی ۲-۳ نخ بکشه. خلاصه که وسطش دید نمیشه ترک کرد و به سیگار سنگین هم که عادت کرده، الان یه سه سالی میشه که روزی یه پاکت وینستون قرمز میکشه.
حالا بیاید نتیجه گیری اخلاقی هم ازش داشته باشیم که بار مفید بودنمون رو هم بسته باشیم. نتیجه اینکه گاهی وقتا یه کار خوب بخوای بکنی ولی وسطش رها کنی، صرفا یه کار خوبِ نصفه نیمه نکردی، بدتر به فنا میدی.
حالا بیاید نتیجه گیری اخلاقی هم ازش داشته باشیم که بار مفید بودنمون رو هم بسته باشیم. نتیجه اینکه گاهی وقتا یه کار خوب بخوای بکنی ولی وسطش رها کنی، صرفا یه کار خوبِ نصفه نیمه نکردی، بدتر به فنا میدی.
بهرام یه تکستی گفته بود که احتمالا منظورش این بود که اپن چیزایی که برای تو ارزش هستن رو اگه من بدشت بیارم برای من یه چرخش رو به عقبن.
این زخمی رو که شما رو بدن من میبینی رو من یا تمام وجودم روی بدن خودم حسش میکنم، اگه تو میبینیش فقط، من دردش رو هم تحمل میکنم.
اینکه هر چندوقت یبار بشینی برام برام از مشکل هام و اون زخمه بگی میدونی هیچ کمکی نمیکنه؟ شاید باعث بشه یه دو تا آجر به بار روی دوشم اضافه بشه ولی چیزی ازش کم نمیکنه.
فکر میکنید دلیل برای تنفر کمه؟ نه این یه نمونش.
اینکه هر چندوقت یبار بشینی برام برام از مشکل هام و اون زخمه بگی میدونی هیچ کمکی نمیکنه؟ شاید باعث بشه یه دو تا آجر به بار روی دوشم اضافه بشه ولی چیزی ازش کم نمیکنه.
فکر میکنید دلیل برای تنفر کمه؟ نه این یه نمونش.
ExDa
نمیتونم نخندم ولی شعور به خرج میدم و چیز دیگه ای نمیگم :))
آره من خوبم که نشستم یه گوشه و هی مینالم از چیزای مختلف زندگی نه اونی که با زندگیش شاده.
یه حس تشویشی توی دلم هست که حس میکنم دارم درک میکنم اونی که داره حمله انتحاری میکنه رو. اون مطمئنه کخ چند ساعت دیگه هیچی ازش باقی نمیمونه، یجورایی مطمئنم دارم به فاک میرم.