ExDa
برگرد و آرزو هایی که از دستت افتادن زمین رو بردار.
میرم آرزویی که از دستم افتاد زمین رو بردارم.
Forwarded from بدونِ شِکَر
ازدواج نکردن داره تبدیل میشه به یکی از مشکل های بزرگ زندگی من. به این صورت که اگر داداشم ازدواج بکنه من سربازی معاف میشم ولی ازدواج نمیکنه.
شما توصیفاتت قشنگ تره، شما بهتر حرف میزنی ولی کاش گوه نبودن شخصیت ربطی به این چیز ها داشت اما متاسفانه نداره.
این دو روز اخیر رو کنار دو تا بچه چهار ساله گذروندم و فهمیدم دیدن بچه ها فقط درحد پنج دقیقه و اون هم از فاصلع حداقل ۳ متری ودر زمان بیکاری قشنگه. جز این فقط سردرده!
نه من بدم نه تو، دنیامون متفاوته. کاری هم از کسی برنمیاد، جوری بزرگ شدیم که ارزش هامون فرق دارن. چه میشه کرد؟ هیچی. متاسفانه زندگی ادامه داره.
انقدر دارم نزدیک میشم به چیزی که ازش متنفر بودم که گاهی حس میکنم من از خودم بدم میومد نه کس دیگه ای.
یکجوری مطمئن راجب زندگی آدم نظر میدید که آدم شک میکنه و حس میکنه شاید از زندگیش میدونید که خودش نمیدونه.
میدونید خیلی ها که اومدن این بغل دست من تو زندگیم خواستن یه چیزی رو تغییر بدن ولی خب میدونی یکی نرفت دلیل پشتش رو ببینه. ولی میدونی؟ هستن کسایی که ترجیح میدن جای شنیدن جمله «دهنت سرویس» که از روی شوخی و دوستی باشه ترجیح میدن یه جمله مودبانه کادو پیچ شده لای هزارتا دروغ و ریاست ولی پشتش یه «دهنتو میگام حروم زاده» باشه رو بشنون. ولی خب که چی؟ که آدم گاهی اوقات خسته میشه، دوست داره چیزی رو بذاره دست بقیه که شاید لیاقتش رو دارن.
من فراموش نمیکنم. میگن کینه قلب رو تیره میکنه ولی خب رنگ های تیره هم قشنگی های خاص خودشون رو دارن. سخت نگیرین.
ولی برای من دروغ گفتن سخت بوده همیشه. هیچوقت نتونستم وقتی توی چشمام نگاه میکنید بهتون راستش رو نگم. اما اما اما... اما چی؟ اما توی چشمام نگاه کردید و دروغ گفتید.
میدونید یه سری چیزای کوچیک هم راجب دروغ گفتن هست. میدونی؟ یه وقتایی حرفی رو میزنی که فکر میکنی درسته اما اشتباهه اما یوقتایی حرفایی رو میزنی که میدونی نمیشه اما میگی. میگی! میدونی؟ من نمیگم. اون دوست بغل دستت نمیگه. کسی هم چوب نگرفته دستش بالای سرت وایسه بگه باید بگیش. کسی هم برات متن از قبل ننوشته. تو میگیشون برای خودت، از سر لذت یا حال بهتر خودت یا هر دلیل مزخرف دیگه ای مثل حرف هات. خودت انتخابشون میکنی.
میدونید یه سری چیزای کوچیک هم راجب دروغ گفتن هست. میدونی؟ یه وقتایی حرفی رو میزنی که فکر میکنی درسته اما اشتباهه اما یوقتایی حرفایی رو میزنی که میدونی نمیشه اما میگی. میگی! میدونی؟ من نمیگم. اون دوست بغل دستت نمیگه. کسی هم چوب نگرفته دستش بالای سرت وایسه بگه باید بگیش. کسی هم برات متن از قبل ننوشته. تو میگیشون برای خودت، از سر لذت یا حال بهتر خودت یا هر دلیل مزخرف دیگه ای مثل حرف هات. خودت انتخابشون میکنی.
یه دوستی داشتم که داشت برام تعریف میکرد و گریهش گرفته بود، گفتم چقدر دود سیگار زیاده تو این کافه و چشم آدم رو میسوزونه. که چی؟ هیچی ولی من داشتم خرد میشدم ولی نمیخواستم تو چیزیت بشه.
ولی فکر میکنی آدم خوبه ماجرا بودی؟ ولی فکر میکنم آدم خوبه ماجرا بودم؟ نه، هرکسی یجوری گوه. شاید که خاکستری بودیم با اغماض. شایدم همون شخصیت منفی.